زمستان 1387 (شماره چهارم) (6)
معرفي كتاب «بـحـرالعـلـوم» تأليف أبوليث بلخي
عبدالاحمد ميرزايي
خداوند برای هدایت و روشن شدن دید انسانها برایشان پیامبران و کتابهای آسمانی فرستاده است. این دو، بسان چشمه جوشان و خروشانی است که دائماً بشریّت از آن سیراب میشود. قرآن آخرین و کاملترین کتاب آسمانی میباشد که در اطرافش علوم زیادی به وجود آمده است.
یکی از همین علوم علم شریف تفسیر میباشد که از ابتدای نزول قرآن نمونههای از آن به وجود آمد علماي اسلام در طول تاریخ سعی و تلاشی فراوان برای گسترش این علم و فهم بیشتر دین نموده اند. از همین جهت میبینیم که انبوه تفاسیر از صدر اسلام تاکنون با روشها و گرایشهای متفاوت و گوناگون نوشته شده است یکی از قدیمیترین روشهایي که در تفسیر قرآن رایج و معمول بوده است روش تفسیر «روائی و مأثور» ميباشد که سنت پیامبر و اهل بیت و نیز اقوال صحابه و تابعان که از زمان نزول، شأن نزول، قراین حالیه و مقالیه آن آگاهتر بودند استفاده میکنند.
و ما در این نوشتار میخواهیم تفسیر «بحرالعلوم» را که در قرن چهارم هجری قمری نوشته شده معرفی کنیم.
مؤلف: ابولیث نصر بن محمد بن احمد بن ابراهیم سمرقندی بلخی
ایشان در بین سالهای 301 / 310 متولد شده است و سال 373 و طبق قولی در سال 375 دار فانی را وداع گفته است.
ایشان در سمرقند که از شهرهای ماوراء النهر است متولد شده و برای کسب معارف و علوم دینی روانه بلخ شد و از اساتید آن مرز و بوم بهويژه از ابوجعفر هندوانی بهرهای فراوان برده است و در همان شهر در روز سه شنبه 11 جمادی الثانی وفات نمود و در جوار استادش ابوجعفر هندوانی دفن شد.
مؤلف حنفی مذهب، فقیه، محدث، مفسر و ملقب به امام الهدی میباشد و به کثرت تألیف و اقوال مفید مشهور است. ایشان بدون هیچ مقدمهای وارد تفسیر میشود و در ابتدا چند روایت دربارة فضیلت قرآن و تفسیر میآورد. و تا آخر قرآن را تفسير نموده است. در اين کتاب به روایات پیامبر، اقوال صحابه تابعان استشهاد ميشود اگرچه در بعضی جاها از لغت و تفسیر قرآن به قرآن نیز استفاده میکند.
روایاتي که در این کتاب آمده چند مشکل دارد:
1- روایات مسند نیست و بطور مرسل و مجهول نقل شده و عبارت «بعضی چنین گفتهاند» زیاد گفته ذكر شده اما مشخص نمیکند آن بعض چه کسی است.
2- از افراد ضعیف روایت کرده است.
3- روایات اسرائیلیات و اقوال مختلف را آورده ولی بدون تحلیل و بررسی از کنار آن گذشته است.
دکتر ذهبی: من دو نسخه از آن را در کتابخانه الأزهر دیدم مخطوط و بزرگ میباشد یکی از آن دو نسخه در سه مجلد و دیگری در دو مجلد بود.
آقائی داوودی: نسخه خطی آن در چهار مجلد میباشد.
این تفسیر دو بار تحقیق و چاپ شده است.
1- در سه جلد، توسط «اللجنة الوطنیّة لاحتفال» بغداد در سال 1405 هجری قمری این چاپ توسط دکتر عبدالرحیم الزقّه تحقیق شده است و تا پایان سورۀ مبارکة آل عمران میباشد.
2- در سه جلد، توسط «دارالکتب العلمیّة» بیروت در سال 1414 هجری قمری. محقیقان و تعلیقه نویسان این چاپ، شیخ علی محمد معوّض، شیخ عادل احمد عبد الموجود و دکتر زکریّا عبدالمجید النوتی میباشند و این چاپ تا آخر میباشد.
کتابهایي كه از اين مؤلف تاکنون چاپ است عبارتند از: خزانة الفقة، تنبیه الغافلین فی الوعظ و الاخلاق، عیون المسائل فی الفروع الفقه الحنفی و بستان العارفین. ایشان کتابهای دیگری نیز دارد که چاپ نشده است.
منابع:
1. التفسیر و المفسرون، محمد حسین ذهبی، دار احیا التراث العربی، بیروت
2. التفسیر و المفسرون، محمد هادی معرفت، ترجمه علی خیاط، چ اول 1382ش
3. المفسرون حیاتهم و منهجهم، سید علی ایازی، چ اول
4. آشنائی با تفسیر ومفسران حسین علوی مهر، چاپ 1384
5. طبقات مفسران شیعه، عقیقی بخشایشی، چاپ سوم
تبريكنامه
يك بار ديگر شاهد به ثمرنشستن تلاشهاي بيشائبه افراد حلقة علمي بشارت هستيم.
جناب آقاي
«سيدكريم حسيني»
يكي از افراد فعّال هيئت تحريرية اين حلقه، در همايش
«بلاغ مبين/ 1387ش»
با نوشتن مقالهاي تحقيقي تحت عنوان
تبليغ پژوهشمحور از منظر
قرآن و روايات
صاحب امتياز گرديد.
موفقيت علمي جناب آقاي حسيني را به ايشان تبريك عرض نموده و إنشاءالله كه شاهد درخششي ديگر از ايشان در ساير عرصههاي
علمي ـ پژوهشي باشيم.
هيئت تحريرية
حلقة علمي بشارت
تقويم اين فصل
1. روز مباهلة پيامبر اسلام؛ 24/ ذي الحجه/ 10 هـ .
2. عاشوراي حسيني؛ 10/ محرم/ 61 هـ .
3. شهادت امام سجاد(ع)؛ 12/ محرم/ 95 هـ .
4. ولادت امام باقر(ع)؛ 3/ صفر/ 57 هـ .
5. ولادت امام كاظم(ع)؛ 7/ صفر/ 128 هـ .
6. رحلت پيامبر گرامي اسلام(ص)؛ 28/ صفر/ 11 هـ .
7. شهادت امام حسن مجتبي(ع)؛ 28/ صفر/ 50 هـ .
8. شهادت امام رضا(ع)؛ آخر/ صفر/ 203 هـ .
9. شهادت امام حسنعسكري(ع)؛8/ ربيعالأول/260هـ
10. ميلاد پيامبر اكرم(ص)؛ 17/ ربيع الأول.
11. ميلاد امام صادق(ع)؛ 17/ ربيع الأول/ 83 هـ .
زمستان 1387 (شماره چهارم) (5)
نگرشي بر معاد روحاني و جسماني از منظر وحي
سيدكريم حسيني
کلید واژه: معاد، معاد روحانی، معاد جسمانی، معاد جسمانی وروحانی
چکیده:
نویسنده در این مقاله بحث خود را به بررسی معاد جسمانی و روحانی از منظر قران پرداخته و مباحث خودرا در دو بخش کلی بیان کرده: 1. نظریات معاد جسمانی که چهار نظری را بیان کرده؛ 2. بررسی معاد روحانی و جسمانی در پرتوی وحی.
مقدمه:
یکی از مباحثی که در بین متکلمین ومسلمین رواج دارد بحث روحانی بودن یا جسمانی بودن معاد است و از ثمرهای ان در این است که اگر معاد جسمانی باشد پس نعمتهاوجزاها نیز باید جسمانی باشد اما اگر روحانی باشد نعمتها و جزاها نیز به این صورت است که مقالة خود را در دو بخش آورده در بخش اول نظرات معاد جسمانی ودربخش دوم بررسی معاد روحانی و جسمانی از منظر قران بررسی میشود. و در پایان جواب به شبة آکل و ماکول پرداخته شده است.
نظریات معاد
در مورد معاد جسمانی و روحانی نظریات مختلفی در بین متکلمین و فلاسفه وجود دارد ما هم در این مقاله بخاطر اختصار فقط چهار نظریه در مورد معاد جسمانی و روحانی را آوردهایم:
نظر اول: معاد روحانی
بسیاری از فلاسفه پیشین طرفدار این عقیده بودند و میگفتند به هنگام مرگ روح برای همیشه از بدن جدا میشود و در عالم ارواح باقی میماند بنابراین مسئله معاد یعنی بازگشت اصولاً مفهومی ندارد و بازگشتی در کار نیست، بلکه روح به بقای خود همچنان ادامه میدهد، آنها معتقد بودند که همانطور که جوجه برای مدتی نیاز دارد که در درون پوست تخم مرغ زندگی کند، و جنین در شکم مادر، و هنگامی که دوران تکاملی خود را در آن طی کردند و از آن جدا شدند، دیگر هرگز به آن باز نمی گردند. نه مرغ به درون پوست بر میگردد و نه جنین بعد از تولد به رحم، انسان نیز چنین است و بنا بر این تمام پاداشها و کیفرها، لذات و ناراحتیهای پس از مرگ و جهان دیگر هم جنبه روحانی دارد.
نظر دوم: معاد جسمانی
این نظر را بعضی از دانشمندان قدیم و جدید انتخاب کردهاند و معتقدند هنگامی که ما مردیم و از دنیا رفتیم همه چیز تمام میشود.
درست همانند یک موتور برق که اگر متلاشی شود، هم ماده آن به هم ریخته است، و هم انرژی آن از بین رفته، و به هنگام رستاخیز، اجزای متلاشی شده این موتور برق یعنی بدن انسان جمع آوری و به هم پیوند داده میشود و لباس حیات میپوشد و طبعاً روح که از آثار و خواص آن بود همانند انرژی برق که از آثار موتور برق است به آن باز میگردد.
نظر سوم: معاد روحانی و نیمه جسمانی
بعضی از فلاسفه پیشین و روحیون معتقد بودند که این جسم مادی و عنصری دیگر بازگشت نمی کند، روح که از بدن جدا شد، در جسم لطیفی که فوق العاده از نظر زمان و مکان فعال است و حتی قادر به عبور از موانع میباشد و فنا و فساد در آن راه ندارد قرار میگیرد و با آن به زندگی جاویدان خود ادامه میدهد.
در حقیقت این جسم همانند ماده و جرم نیست، بلکه شبیه امواج و همانند «اثر» است، اما از آنجا که از جهاتی شباهتی با این جسم دارد و شبحی از آن است، از آن تعبیر به «جسم مثالی» میکنند.
نظر چهارم: معاد روحانی و جسمانی
این نظر را جمعی از دانشمندان و فلاسفه قدیم و جدید اختیار کرده اند، و آیات قرآن هم عموماً این نظر را تائید میکند که در رستاخیز اجزای پراکنده جسم جمع آوری و نوسازی میشود و جان میگیرد، منتها در سطحی بالاتر و در جهانی و حیاتی عالیتر.[1]
معاد روحانی و جسمانی در پرتوی وحی
در صورتی که ملاک جسمانی یا روحانی بودن معاد این باشد که جسم زنده بازگردانده میشود یا فقط روح، باید گفت که قرآن کریم اولی را میپذیرد و دومی را رد میکند، زیرا با دقت در آیاتی که پیرامون معاد وارد شده، به این نتیجه میرسیم که معادی که قرآن روی آن پافشاری دارد، عبارت است از بازگرداندن همان بدنی که انسان با آن در این دنیا میزیسته است قرآن کریم بازگشت روح بدون بدن را نمی پذیرد. این مطلب با توجه به گروههای گوناگون آیات پیرامون معاد روشن میشود، اینک قسمتی از این آیات را از منظر میگذرانیم:
1. آیاتی که درباره قصه ابراهیم، گاو بنی اسرائیل، زنده کردن دوباره عزیر و گروهی از بنی اسرائیل و اصحاب کهف وارد شده است.
2. آیاتی که با صراحت میگوید: انسان از زمین آفریده شده و بدان باز میگردد، و سرانجام از آن بیرون آورده خواهد شد، مانند آیات زیر:
منها خلقناکم وفیها نعیدکم ومنها نخرجکم تارة أخری؛[2] شما را از زمین آفریدیم و به آن باز میگردانیم و بار دیگر از آن بیرون میآوریم.
ثم یعیدکم فیها و یخرجکم اجراجاً؛[3] باز شما را به زمین باز میگدارند و باز از آن بیرون میآورد.
3. آیاتی که دلالت دارد بر آنکه حشر عبارت است از بیرون آمدن از قبرها:
یخرجون من الاجداث کانهم جراد منتشر؛[4] چون ملخهای پراکنده از قبرها بیرون میآیند.
یوم یخرجون من الاجداث سراعا کانهم الی نصب یوفضون؛[5] روزی که شتابان از قبرها به درآیند، چنانکه گویی نزد بتان میشتابند.
و ان الله یبعث من فی القبور؛[6] و خدا همه کسانی را که در گورها هستند زنده میکند.
و اذ القبور بعثرت؛[7] و هنگامی که خلایق از قبرها برانگیخته شوند.
4. آیاتی که بر شهادت دادن اعضای بدن در روز قیامت دلالت دارد:
یوم تشهد علیهم السنتهم وایدیهم وارجلهم بماکانوا یعملون؛[8] روزی که زبانشان و دستهایشان و پاهایشان به زیانشان بر کارهایی که میکرده اند شهادت دهند.
وتکلمنا ایدیهم وتشهد ارجلهم بماکانوا یکسبون؛[9] و دستهایشان با ما سخن خواهند گفت و پاهایشان شهادت خواهند داد که چه میکردهاند.
5. آیاتی که میگوید: پس از سوختن پوستهای اهل دوزخ، پوستی دیگر به آنها میدهیم:
کلما نضجت جلودهم بدلناهم جلوداً غیرها لیذوقوا العذاب؛[10] هرگاه پوست تنشان بپزد پوستی دیگرشان دهیم، تا عذاب خدا را بچشند.
و سقوا ماءاً حمیماً فقطع أمعائهم؛[11] و آنان از آبی جوشان میآشامند چنانکه رودههایشان تکه تکه میشود.
6. آیاتی که از انواع نعمتهای مادی بهشت (میوهها، نهرها، خوردنیها و نوشیدنیها، لباسهای مختلف و انواع لذائذ جسمانی دیگر) سخن میگوید. البته لذتها و نعمتهای بهشتی منحصر به مادیات نیست و لذائذ معنوی و روحی فراوانی دارد.
داستان ابراهیم و زنده شدن پرندگان
واذ قال ابراهیم رب ارنی کیف تحی الموتی قال اولم تؤمن قال بلی و لکن لیطمئن قلبی قال فخذ اربعة من الطیر فصرهن الیک ثم اجعل علی کل جبل منهن جزء ثم ادعهن یا تینک سعیا واعلم ان الله عزیز حکیم؛[12] و به خاطر بیاور هنگامی که ابراهیم گفت: خدایا به من نشان بده چگونه مردگان را زنده میکنی؟ فرمود: مگر ایمان نیاورده ای عرض کرد: چرا، ولی میخواهم قلبم آرامش یابد. فرمود در این صورت چهار نوع مرغ از مرغان انتخاب کن و آنها را پس از ذبح کردن قطعه قطعه کن و در هم بیامیز سپس بر هر کوهی قسمتی از آن را قرار بده بعد آنها را بخوان به سرعت به سوی تو میآیند و بدان خداوند غالب و حکیم است.
بیشتر مفسران و نویسندگان تاریخ در ذیل این آیه داستان زیر را نقل کردهاند:
روزی ابراهیم(ع) از کنار دریائی میگذشت، مرداری را دید که در کنار دریا افتاده در حالیکه مقداری از آن داخل آب و مقداری دیگر در خشکی است، و پرندگان و حیوانات دریا و خشکی از دو سو، آن را طعمه خود قرار داده اند، حتی گاهی بر سر آن با یکدیگر نزاع میکنند. دیدن این منظره ابراهیم را به فکر مسئله ای انداخت که همه میخواهند چگونگی آن را بطور تفصیل بدانند و آن کیفیت زنده شدن مردگان پس از مرگ است، او فکر میکرد که اگر نظیر این حادثه برای جسد انسانی رخ دهد و بدن او جزء بدن جانداران دیگر شود مسئله رستاخیز که باید با همین بدن جسمانی صورت گیرد چگونه خواهد شد؟!
ابراهیم(ع) گفت پروردگارا! به من نشان بده چگونه مردگان را زنده میکنی؟ خداوند فرمود مگر ایمان به این مطلب نداری؟ او پاسخ داد ایمان دارم لکن میخواهم آرامش قلبی پیدا کنم. خداوند به او دستور داد که چهار پرنده بگیرد و گوشتهای آنها را در هم بیامیزد سپس آنها را چند قسمت کند و هر قسمتی را بر سر کوهی بگذارد، بعد آنها را بخواند تا صحنه رستاخیز را مشاهده کند، او چنین کرد و با نهایت تعجب دید اجزای مرغان از نقاط مختلف جمع شده، نزد او آمدند و حیات و زندگی را از سر گرفتند.[13]
داستان ابن خلف و استخوان پوسیده
اولم یر الانسان انا خلقناه من نطفه فاذا هو خصیم مبین و ضرب لما مثلاً و نهی خلقه قال من یحیی العظام و هی رمیم قل یحییها الذی انشاء ها اول مره و هو بکل خلق عظیم.[14]
اعرابی که در صدر اسلام به حضرت محمد بن عبدالله(ص) تازه برخورد کرده بودند و افکار آنها به جهالت و بت پرستی تاریک بود عقاید پاک و آسمانی آن حضرت را به سختی میپذیرفتند.
یک روز جمعی از رجال عرب مانند عاص بن وائل و ابی بن خلف و ابوجهل و ولید بن مغیره یکجا نشسته و در خصوص حالات پیغمبر اسلام(ص) و پیشرفت آیین پاک آن حضرت با ناراحتی تمام صحبت میکردند و در جستجوی آن بودند جملهای از گفتار پیامبر اسلام را دست آویز قرار داده تا به آن حضرت اعتراض کنند داستان معاد جسمانی را پیش کشیده به یکدیگر میگفتند محمد(ص) میگوید انسان بعد از مرگ دوباره زنده خواهد شد گوشت و استخوان انسان پس از آنکه بصورت خاک درآمد. مجدداً به حالت اول باز میگردد؟ این مدعی قابل قبول نیست؛ زیرا فکر ما به سوی فهم آن راه ندارد ابن خلف که مردی جسور و سخنگوی اجتماع بود از میان برخواست و گفت: امروز محمد را مجاب میکنم. قطعه استخوان پوسیده ای را از دیوار خرابهای بیرون آورد و با همراهان خود نزد پیغمبر اسلام آمدند. با لحنی شدید گفت: ای محمد تو میگویی انسان پس از مرگ و نابودی زنده میشود و به حالت اول باز میگردد درحالیکه استخوان پوسیده را بین انگشتان خود خورد میکرد با صدائی خشن میگفت: کیست بتواند این استخوان پوسیده را زنده کند؟
رسول اکرم(ص) با صورت باز و لبانی متبسم فرمود تو هنوز آفریدگار خود را نشناختی همان کس که این استخوان را آفرید میتواند بصورت اولش باز گرداند. ابن خلف سر به زیر انداخت و ساکت ماند. قرآن مجید هم این واقعه را بعنوان ضرب المثل اعرابی چنین حکایت میکند: اولمیري الانسان انا خلقناه من نطفه... .
آیا بشر فکر نکرده که او را از نطفه آفریدیم آنگاه آشکارا دشمنی میکند از خقلت خود فراموش کرده که برای ما مثل آورده و گفته است کیست زنده کننده این استخوان پوسیده، ای رسول گرامی بگو زنده اش میکند آن کسی که او را اول بار آفریده و او به خلقت هر چیز آگاه است. این داستان دلیل خوبی است برای آگاهی بشر از قدرت حکیم متعال و آنکه بازگشت روح به بدن دنیایی هر چند با عقل و فکر بشر سازگار نباشد.[15]
شبهه آکل و ماکول:
برخی میگویند ما که مردیم بدنمان به خاک تبدیل گردیده و آن خاک از طریق گیاهان میوه میشود و آن میوه را دیگری میخورد، پس ما با چند واسطه پس از مدتی جزء بدن دیگران میشویم در قیامت این ذرات در هم مخلوط شده چگونه جدا خواهند شد؟
جواب: اگر تمام بدن ما خاک گردد و سپس میوه شود و آن میوه را دیگران بخورند، ولی تنها به قدر یک سلول از ما باقی باشد کافی است که معرف تمام شخصیت ما شده و از همان یک سلول بدن ما در قیامت درست شود، همانگونه که ما در رحم مادر هم از یک سلول درست شدیم. شما یک قطعه کوچک درختی را بعنوان قلمه در خاک مینشانید همان قطعه کوچک یک درخت میشود، شما بعضی کرمها را چند قطعه میکنید ولی میبینید هر قطعهاش یک سر و دم پیدا کرده و یک کرم کامل میشود. ما هم که از اول از یک سلول در رحم مادرمان درست شدیم از همه گذشته شما چگونه باور میکنید که انسان ضعیف نخ و پارچه و بنزین و لاستیک و گازوئیل و قیر و روغن و... را از شکم نفت خارج میکند؟!
مگر نمیبینیم که گاو علف میخورد و خداوند شیر را از علف خارج میکند، مگر یک قطعه نانی که ما میخوریم به صورت گوشت و خون و اشک و چربی و ناخن و مو و... در نمی آید راستی خدایی که این چنین قدرت دارد که از درون یک قطعه نان این همه اشیاء خارج کند آیا نمی تواند در قیامت ذرات درهم مخلوط شده را از هم جدا نماید؟ یا میتواند، اما به نظر شما مشکل است، مگر برای قدرت بی نهایت خدا کار مشکلی هم هست؟ برای خداوند هیچ کاری آسانتر از کار دیگری نیست و هیچ چیز برای خدا بزرگتر از چیز دیگری نیست و لذا قرآن وقتی که میخواهد سوگند بخورد گاهی به خورشید با آن بزرگی سوگند خورده و میفرماید: «والشمس و ضحیها» یعنی به خورشید و نور آن سوگند خورده و گاهی هم میفرماید: «والتین و الزیتون» یعنی سوگند به انجیر و زیتون. آری برای خدا آفریدن انجیر و خورشید یکسان است و به هر دو نیز سوگند میخورد.[16]
منابع و ماخذ
1. قرآن کریم
2. معاد (مراحل نهایی بشر)، انتشارات جعفری، مشهد.
3. معاد و جهان پس از مرگ، ناصر مکارم شیرازی، انتشارات سرور، قم 1376.
4. معاد، محسن قرائتی، انتشارات اسلامی، تابستان 1374، قم.
5. تفسیر نمونه، ناصر مکارم شیرازی، انتشارات دارالکتب الاسلامیه، تیرماه 1353، تهران.
امر به معروف و نهي از منكر
عليرضا احمدي
چكيده:
در اين نوشتار سعي شده است، ابتدا به معناي لغوي و تعريف اصطلاحي معروف و منكر پرداخته شود، و از آنجا كه اثر قابل توجه امر به معروف، در زندگي اجتماعي تبلور پيدا ميكند، لازم است نگرش انسان دربارة جامعه توضيح داده شود و سپس به مراتب و روشهاي امر به معروف و نهي از منكر پرداخت.
مقدمه
يكي از مهمترين مباحث، كه در دين مقدس اسلام مطرح است، امر به معروف ونهي از منكر ميباشد، شاهد اين مدعا آيات قرآن كريم، وروايات امامان معصوم عليهم السلام است، به عنوان نمونه به آيه مباركه اشاره مينمايم، كُنْتُمْ خَيْرَ اُمَّة اُخْرِجَتْ لِلنّاسِ تَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَتَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرِ وَتُؤْمِنُونَ بِالله.1 «شما بهترين امّتي هستيد كه در جهان پديد آمده ايد، به خوبي، امر ميكنيد و از بدي باز ميداريد و به خدا ايمان داريد» در اين آيه معيارفضيلت امت پيامبر خاتم را، به امر به معروف ونهي از منكر ميداند، زيرا احياء امر به معروف نشانه حيات جامعه است، ودر برخي روايات هم به آن اشاره شده است، امام علي(ع): من ترك انكار المنكر بقلبه ولسانه ويده فهو ميّت بين الأحياء2 «هركس ترك كند انكار منكر را، به توسط دل و زبان و دستش، مرده اي است در ميان زندگان» (يعني ترك نهي از منكر نشانه مرگ و نيستي و انجام آن علامت حيات و زندگي است) از آنجا كه امر به معروف، ونهي از منكر، از ديد گاه دين اسلام، اهميت ويژه دارد، در پيرامون اين مطلب مباحثي مطرح ميشود.
معروف و منكر در لغت
معروف در لغت؛ معلوم، دانسته، شناخته، احسان، فضل، نيكي و خوبي است منكر در لغت؛ ناشناخته، مردود، امر قبيح و كار ناپسند.3 است تعريف امربه معروف ونهي از منكر. در احكام دين، به تمام واجبات و مستحبات معروف، و به تمام محرمات و مكروهات منكر گفته ميشود، بنابراين واداشتن افراد جامعه، به انجام كارهاي واجب و مستحب (امر به معروف) و بازداشتن آنها از محرمات و مكروهات (نهي از منكر) است4 البته بايد توجه داشت كه اگر واجبي ترك شود، امر به انجام آن واجب خواهد بود5 و اگر مستحبي ترك شود امر به انجام آن مستحب است، و نيز اگر حرامي انجام داده شود نهي از آن واجب و اگر مكروهي انجام داده شود نهي از آن بهتر است نه واجب.
نظام ارزشي جامعهگرا و فردگرا
ديدگاه حاكم بر جوامع را نسبت به انسانها، در يك نگاه كلي ميتوان به دو دسته تقسيم كرد؛
1 جوامع فردگرا؛ 2 جوامع جامعهگرا. و هر يك از اين دو دسته نيز داراي مراتب مختلفي هستند. بعضي از انسانها در زندگي فقط در فكر خود هستند، اگر راحتي ميخواهند، آن را براي خود طلب ميكنند اگر در پي پيشرفت هستند، آن را براي خود ميخواهند براي اين گروه تفاوتي نميكند كه اين راحتي يا پيشرفت مادي و يا معنوي باشد. محور افكار و فعاليت آنها نفي ضرر و كسب منفعت براي خود ميباشد.
در طرف مقابل، كساني هستند كه خود را با ديگران در زندگي اجتماعي شريك و وابسته ميدانند، اين گروه معتقدند كه جامعه، يك پيكري هماهنگ و وابسته به يكديگر است. از اينرو، فقط به فكر خود نيستند. اين گروه اگر خير و بركتي طلب ميكند، براي همه ميخواهد و اگر پيشرفتي را دنبال ميكند، آن را براي همه ميخواهد. حتي اگر پيشرفت معنوي و سعادت آخرت هم ميخواهد، آن را براي همه آرزو ميكند.6
نگرش اسلام
دين مقدس اسلام، نگرش جامعهگرايي را تقويت ميكند و ميخواهد انسان را به گونهاي تربيت كند كه در همه مراحل زندگي خود، نظر به كل انسانها و به خصوص اعضاي جامعه اسلامي داشته باشد. براي مثال، ميدانيم كه نماز يك عبادت فردي است؛ همه انسانها به نوعي در پيشگاه خداي خود اظهار عبوديت ميكنند، و ما مسلمانان، بندگي خود را در برابر پروردگار، به صورت نماز اظهار ميكنيم؛ در نماز و در قرائت سوره حمد، شخص نمازگزار، در مقام اظهار عبوديت، خطاب به خداوند نميگويد «من تو را ميپرستم»، بلكه ميگويد «ما فقط تو را ميپرستيم» «اياك نعبد»7 اگر انسان در نيمههاي شب به تنهايي در محراب عبادت ميايستد و نماز ميخواند، بايد بگويد «ما تو را ميپرستيم»؛ اگر مسلماني در بياباني كه هيچ انساني نيست، به تنهايي به نماز بايستد، بايد بگويد «اياك نعبد»، هيچگاه در نماز نميتوان گفت «اياك اعبد». بلكه بايد بگويد «ايّاك نعبد و اياك نستعين»، ما فقط تو را ميپرستيم و ما تنها از تو كمك ميخواهيم. اين يعني مؤمنان همديگر را در كنار خود ببينند. هم چنين هنگامي كه نماز تمام ميشود، بگويد «السلام علينا وعلي عبادالله الصالحين، السلام عليكم ورحمة الله وبركاته» سلام بر شخص پيامبر(ص) و گفتن «السلام عليك ايها النبي»، نيز به جهت شخصيت برجسته پيغمبر اكرم(ص)، و امتياز جداگانهاي است كه، آن حضرت دارند. اما نماز با «السلام عليك ايها النبي» تمام نميشود، بلكه با «السلام علينا و علي عبادالله الصالحين، السلام عليكم ورحمة الله و بركاته» تمام ميشود.8 انسان در طول نماز همواره مؤمنان را در كنار خود ميبيند، و نيز هنگامي كه ميخواهد از نماز خارج شود، باز هم بايد بر همه مؤمنان سلام كند. اين تربيت اسلامي است. در تمام دستورات اسلامي چه عبادتهاي فردي و چه عبادتهاي اجتماعي، مسائل اقتصادي9 اجتماعي و تربيتي، حتي جهاد، دفاع، و در همه جا، مسلمان بايد خود را با ساير مؤمنان شريك و وابسته بداند. اين تربيت خاص اسلامي است.
ضرورت نظارت جامعه بر اعمال ديگران
گرايش فردي با تمام زشتي و كاستي هايي كه دارد، در عين حال نميتواند از مسؤوليت اجرايي و نظارت بر كار ديگران به كلي كناره گيري كند؛ زيرا مصالح و منافع و نيز لذتها و رنجهاي انسانها عملاً در خارج به افراد ديگر بستگي دارد، و هر قدر انسان به فكر منافع شخصي خود باشد، ولي درمي يابد كه منفعت شخصي او جز با كمك منافع ديگران تأمين نميشود. اگر انسان بخواهد در فعاليت اجتماعي، تجارت و يا صنعت پيشرفت كند، به تنهايي نميتواند موفق شود، بلكه مجبور است با ديگران همكاري كند. اگر انسان بخواهد از بهداشت مناسب برخوردار باشد و محيط سالمي داشته باشد، به تنهايي نميتواند تصميم بگيرد. زماني محيط سالم ميماند كه، ديگران نيز به سلامت محيط كمك كنند. به عنوان نمونه، ميدانيد امروزه در دنيا، ضررهاي دخانيات براي انسان روشن شده، و عملاً در اتاقهاي دربسته، و سالنهاي عمومي كشيدن سيگار ممنوع است. اگر فردي بخواهد سيگار بكشد، بايد از ساختمان خارج شده و در فضاي آزاد سيگار بكشد؛ زيرا اگر بنا باشد هركسي در اتاق يا در سالن سيگار بكشد، ديگران نيز به اجبار دود آن را تنفس ميكنند، و اين براي آنان ضرر دارد، لذا ناچار است حال ديگران را نيز رعايت كند. اين مسأله با وجود همان روحيه فردگرايي است.
مثال بسيار زيبايي درباره اهميت امر به معروف و نهي از منكر دربرخي روايات وجود داردكه: انّ قوماً ركبوا سفينةً فاقتسموا فصار لكلّ رجل منهم موضع فنقر رجل منهم موضعه بفأس فقالوا له ما تصنع قال هو مكاني اصنع فيه ما شئت فان اخذوا علي يده نجا و نجوا وأن تركوا هلك وهلكوا10 گروهي سوار كشتي بودند، يكي از سرنشينان كشتي شروع به سوراخ كردن محل نشستن خود كرد. ديگران به او گفتند: چرا كشتي را سوراخ ميكني، گفت اين محل كشتي در اختيار من است، و اين جا هم خود من نشسته ام من جاي خود را سوراخ ميكنم، و به محل نشستن شما كاري ندارم. ساير سرنشينان دست او را گرفتند و گفتند: درست است كه تو فقط جاي خود را سوراخ ميكني، ولي وقتي آب در داخل كشتي افتاد، ديگر من و تو را نميشناسد، كشتي و همه ما، با هم غرق ميشويم.
و حديث ديگر از امام باقر(ع) نقل شده كه ميفرمايد: انّ الأمر بالمعروف والنهي عن المنكر سبيل الأنبياء ومنهاج الصلحاء فريضة عظيمة بها تقام الفرائض وتأمن المذاهب وتحلّ المكاسب وتردّ المظالم وتعمّر الأرض وينتصف من الأعداء ويستقيم الأمر11
امر به معروف و نهي از منكر، راه پيغمبران و طريقه روشن صلحا و شايستگان است. واجب بزرگي است كه به سبب آن واجبات ديگر بپاي داشته ميشود و راهها امن، و كسبها حلال ميگردد و اموال و حقوقي كه به ستم و غصب گرفته شده به صاحبانش ردّ ميشود و زمين، معمور و آباد ميگردد و از دشمنان انتقام گرفته ميشود و كارها راست و مستقيم ميگردد.در زندگي اجتماعي، انسان نمي تواند فقط منفعت خود را ببيند، و فقط به كار خود توجه داشته باشد و در كار ديگران دخالت نكند، هنگامي كه انسان ديد فردي ضرري به جامعه ميزند، بايد دست او را بگيرد و او را از اين عمل نهي كند. در اين جا جامعه به اين فرد اجازه نمي دهد كه بگويد، كه اين جا، جاي خودم است، چهار ديواري خودم است، شهر خودم است، اين اتاق خودم است، محل كار خودم است; بلكه وقتي جامعه ديد ضرر به همه ميخورد، هر قدر اين جامعه فردگرا باشد، حتي به عنوان محافظت از منافع شخصي خود نيز در كار او دخالت ميكند، و مانع كار او ميشود.
بنابراين، حتي در جوامعي كه فردگرايي به نحو تام حكومت ميكند، در عين حال نظارت عمومي مردم كما بيش وجود دارد.
مراتب امر به معروف و نهي از منكر
وقتي حكمت وجوب امر به معروف و نهي از منكر و موارد استعمال آن را در آيات و روايات ملاحظه ميكنيم، شاهد نوعي توسعه در مفهوم اين واژه هستيم به عنوان نمونه، برخي مراتب امر به معروف و نهي از منكر در روايات را بيان ميكنم، تا توسعه در مفهوم امر به معروف و نهي از منكر مشخص شود.
1. احساس قلبي؛ اولين مرتبه اين وظيفه (به خصوص نهي از منكر) انكار به قلب است، يعني زماني كه انسان گناه، زشتي و انحرافي را در جامعه ميبيند، در دل خود آن را نكوهش كرده و احساس ناراحتي كند اين اولين مرتبه نهي از منكر است.12
2. اظهار ناراحتي؛ در مرتبه بعد انسان بايد ناراحتي خود را در چهره ظاهر كند. وقتي انسان در جامعه با كار زشتي روبرو ميشود و گناهي را ميبيند، بايد علاوه بر انكار دروني، ناراحتي و اشمئزاز خود را با اخم و در هم كشيدن چهره اظهار كند. پس مرتبه دوم اين است كه بعد از انكار به قلب، اثر انكار قلبي در چهره ظاهر شود.13
3. اظهار به زبان؛ مرتبه سوم، به زبان آوردن و تذكر دادن است، كه خود مراتبي دارد.
در مرحله اول، چنان كه شرايط مناسب بود و زمينههاي لازم براي تأثيرگذاري وجود داشت، با زباني ليّن و نرم، معروف و منكر را تذكر بدهد; و اگر تذكر با زبان ليّن اثر نداشت، در مرحله بعد، بايد با لحني شديدتر، از منكر جلوگيري كرد.14
4. برخورد فيزيكي؛ اگر تذكر شفاهي در فرد خطا كار اثر نكرد، مرحله بعد، برخورد فيزيكي است. اين مرتبه ديگري از امر به معروف و نهي از منكر است كه اگر امر به معروف و نهي از منكر به صورت تذكر و برخورد لفظي اثر نكرد و شرايط مناسبي وجود داشت و امر به معروف و نهي از منكر برخورد فيزيكي ميطلبد، بايد اين برخورد انجام پذيرد.
البته در جامعه اسلامي كه دولت و حكومت اسلامي وجود دارد، برخورد فيزيكي بايد از طرف مقامي رسمي، و با مجوز رسمي انجام شود.15
5. جهاد؛ مراحلي كه تا كنون ذكر شد، همه در موارد متعارف امر به معروف و نهي از منكر است; اما مراتب ديگري از امر به معروف و نهي از منكر در روايات ذكر شده كه شامل جهاد هم ميشود. به طور كلي همه انواع جهاد، از مصاديق امر به معروف و نهي از منكر است. حتي جهاد ابتدائي كه يك جهادي روشنگرانه است و هدف آن از بين بردن موانع هدايت مردم است، آن هم در واقع نوعي امر به معروف است; زيرا در جهاد ابتدائي، جامعه به آنچه حق است، وادار شده، و به سوي راه صحيح هدايت ميگردد.
هم چنين جهادي كه به عنوان دفاع است، نيز نوعي نهي از منكر است; زيرا جهاد دفاعي، براي اين است كه حق در جامعه باقي مانده و محكوم به كفر، انحراف و ضلالت نشود.
يكي ديگر از اقسام جهاد، جهاد با اهل بغي يا جهاد بغات است، (بُغات كساني هستند كه در داخل كشور اسلام دست به آشوب و كشتار ميزنند و بايد با آنها جنگيد) كه اين نيز يكي ديگر از مصاديق نهي از منكر است. زيرا با فسادي كه در اثر آشوب اخلال گران در جامعه به وجود ميآيد، مبارزه ميكند و جلوي آن را ميگيرد.
همچنين جهاد مصاديق خاصي ديگري نيز دارد، كه ممكن است به ندرت اتفاق بيفتد. مثلاً اگر در شرايط خاصي در گوشه اي از جهان، اساس اسلام به خطر بيفتد، در اين جا دولت اسلامي و مسلمانان، بايد جلوي آن فساد را بگيرند.
درچه مواردي مردم مجاز به برخورد فيزيكي هستند؟
اگر در زماني يا سرزميني دولت اسلامي وجود نداشته باشد، يا دولت اسلامي ضعيف و ناكارآمد است و قدرت برخورد با منكرات را ندارد، و مردم احساس ميكنند در اين سرزمين اسلام در خطر است، در اين جا مردم بايد براي نهي از منكر قيام كنند، تا حقيقت اسلام و احكام اسلام باقي بماند و ارزش هاي اسلامي در جامعه احيا شود.16
6 گاهي ممكن است در جامعه دولت اسلامي قوي، كه بتواند جلوي فساد (اعم از فساد در عقيده و يا فساد در عمل) را بگيرد، وجود نداشته باشد، يا اصلاً دولت كفر حاكم باشد و يا اگر كساني به نام دولت اسلامي حكومت ميكنند، در واقع اهل نفاق هستند، يعني عناصري از نفاق در ميان آنها وجود دارد، و امكان اين كه دستگاه حاكمه وظيفه امر به معروف و نهي از منكر را انجام بدهد نيست، و افرادي كه در جامعه براي اصلاح امور و جلوگيري از فساد اقدام به امر به معروف و نهي از منكر ميكنند، آن قدر توانايي ندارند كه بتوانند بر حاكمان قدرتمند و زورمدار پيروز شده و حق را اعمال كنند; در اين جا ممكن است اين افراد در انجام اين فريضه چنان حركتي راانجام دهند، كه به خاطر آن مظلومانه به شهادت برسند و شهادت مظلومانه ايشان باعث بقاي اسلام شود.
اين همان كاري است كه مصداق اتمّ آن حركت ابي عبدالله الحسين(ع) است، كه فرمود: «اِنّي لَمْأخْرُجْ أَشِراً وَ لا بَطَراً وَ لا مُفْسِداً وَ لا ظالِماً وَ اِنَّما خَرَجْتُ لِطَلَبِ الاِْصْلاحِ في أُمَّةِ جَدّي أُريدُ أَنْ آمُرَ بِالْمَعْرُوفِ وَ أَنْهي عَن الْمُنْكَر»17 حضرت ميفرمايد هدف از اين قيام اين است كه جامعه را به وسيله امر به معروف و نهي از منكر اصلاح كنم. چنين حركتي كه به شهادت سيدالشهداء(ع) انجاميد، مصداق تام امر به معروف و نهي از منكر بود. اين امر به معروف و نهي از منكر تنها به اخم كردن، يا به تذكر زباني، و يابه يك حركت فيزيكي محدود نشد، بلكه حركتي بود با شكوه، عظمت، و عمقي كه تاريخ را متحول كرد، و تا جامعه انساني باقي است، آثار آن باقي خواهد ماند. البته چنين مصاديقي (مخصوصاً در حد اعلاي آن كه براي سيدالشهداء(ع) واقع شد به ندرت اتفاق ميافتد.)
روش هاي امر به معروف و نهي از منكر
1صبر و نرمخويي
زماني كه حضرت موسي به همراهي برادرش هارون ماموريت مييابد كه به سوي فرعون حركت كند و او را به توحيدفرا خواند شيوه و دستورالعمل الهي براي آنها اين گونه مقرر ميشود: «و قولا له قولا لينا لعله يتذكر او يخشي»18: با فرعون به نرمي سخن گوييد شايد به ياد خدا افتد و ترس خدا را پيشه كند.
يكي از عوامل مهم موفقيت رسول گرامي اسلام نيز محبت و نرمخويي آن حضرت به شمار آمده است. قرآن كريم در اين زمينه ميفرمايد: «و لو كنت فظا غليظ القلب لانفضوا من حولك»: اگر تندخو و سختدل بودي مردم از گرد تو متفرق ميشدند.19
و در باره آن حضرت نقل شده است: به هنگامي كه يكي از كافران با تندي به آن بزرگوار پرخاش كرد اصحاب تصميم گرفتند با او به ستيز و نزاع برخيزند و حضرت آنها را نهي كرد و خود نسبتبه آن مرد كافر محبت فراوان نمود و با خوشرويي از او استقبال كرد به حدي كه آن فرد تحت تاثير الطاف آن حضرت قرار گرفت و اسلام آورد. سپس حضرت رو به اصحاب خود فرمود: مثل من و شما همانند فردي است كه شترش سركش شده باشد و هر يك از مردم به آن شتر نهيبي زنند و آن شتر وحشيتر شود. اما صاحب شتر ميگويد من خود آشناترم، اجازه دهيد خودم او را رام ميكنم. و سپس صاحب آن او را رام ميكند. چنانكه ديديد كه اين فرد رام شد و اسلام را انتخاب نمود.20
نمونه ديگر: فردي از اهل شام كه نسبتبه اهل بيت عصمت و طهارت دشمني ديرينه داشتبه مدينه ميآيد و به امام حسن و پدرش(ع) اهانت ميكند. امام حسن(ع) با خوشرويي و كلمات ملاطفتآميز با او برخورد ميكند. شامي كه خود را در مقابل اقيانوسي از بزرگواري و فضيلت مشاهده ميكند، ميگويد: پيش از آنكه تو را ملاقات كنم تو و پدرت دشمنترين مردم نزد من بوديد و اكنون محبوبترين فرد نزد من هستيد. و بدين ترتيب در رديف دوستداران و معتقدان خاندان پيامبر قرار گرفت.21
2 دوري از دشنام
قرآن، كلام زيباي حق است و پيروان خويش را دعوت كرده است كه با مردم به نيكي سخن بگويند «و قولوا للناس حسنا»22 و از اينكه حتي به كافران دشنام داده شود نهي كرده است. چنانكه ميفرمايد: «و لاتسبوا الذين يدعون من دون الله فيسبوا الله عدوا بغير علم»23 به آنان كه غير خدا را ميخوانند دشنام ندهيد تا مبادا آنها از روي جهالتخدا را دشنام دهند.
گويا اميرمؤمنان(ع) به هنگامي كه مشاهده ميكند يكي از اصحابش به سپاه معاويه دشنام ميدهد، ميفرمايد: «اني اكره ان تكونوا سبابين»: من دوست ندارم كه شما دشنام دهنده باشيد. و در يكي از نقلها آمده است كه به حجر بنعدي و عمرو بنحمق فرمود: «كرهت ان تكونوا لعانين شتامين ... و لكن لو وصفتم مساوي اعمالهم فقلتم من سيرتهم كذا و كذا و من اعمالهم كذا و كذا كان اصوب في القول». ناخوشايند استبراي من كه شما را دشنامگر ببينم ولي اگر اعمال بد و سيره ناپسند آنها را بيان كنيد بهتر خواهد بود. آن دو گفتند: اي اميرمؤمنان، ما موعظهات را به جان و دل پذيراييم و خود را با آدابي كه به ما ميآموزي مؤدب خواهيم ساخت.24
3 برخورد استدلالي و حكمتآميز
اساس دعوت پيامبران الهي را حكمت تشكيل ميدهد. آن بزرگواران به هنگام برخورد با كافران و ملحدان محكمترين استدلالها را بيان ميكردند نمونههايي از آن را قرآن كريم در داستان ابراهيم(ع) و برخورد آن حضرت با ستارهپرستان و معتقدان به الوهيتخورشيد و ماه بيان نموده است. و بر اين اساس است كه تعليم وآموزش حكمتيكي از فلسفههاي بعثت پيامبر خاتم(ص) به شمار آمده است چنانكه در سوره جمعه ميخوانيم: «هو الذي بعث في الاميين رسولا منهم يتلوا عليهم آياته و يزكيهم و يعلمهم الكتاب و الحكمة»25 اوستخدايي كه ميان مردمان درس نياموخته پيغمبري از خود آنها برانگيخت تا بر آنان آيات وحي خدا را تلاوت كند و آنها را پاكيزه سازد و به آنها كتاب و حكمت آموزش دهد. و در پي همين هدف است كه پيامبر گرامي اسلام(ص) از سوي خداوند ماموريت مييابد كه: «ادع الي سبيل ربك بالحكمة والموعظة الحسنة»26 مردم را به راه پروردگارت براساس حكمت و پندهاي نيك دعوت كن.
تاريخ زندگي آن حضرت تجسم صفحات زريني از اينگونه رفتارهاستبه طوري كه اين امر مورد اعتراف مخاطبان آن حضرت قرار ميگرفت و بر همين اساس به اسلام ميگرويدند. در يكي از نقلها آمده است هر موقع پيامبر اكرم متوجه ميشد كه شخصيتي از عرب وارد مكه شده استبا او تماس ميگرفت و آيين خود را به وي عرضه ميداشت. روزي شنيد كه «سويد بنصامت» وارد مكه شده است. فورا با او ملاقات نمود و حقايق نوراني آيين خود را براي او تشريح كرد. وي گفتشايد اين حقايق همان حكمت لقمان است كه البته من هم ميدانم. حضرت فرمود: گفتههاي لقمان نيكوست ولي آنچه خدا بر من نازل فرموده استبهتر و بالاتر است؛ زيرا آن مشعل هدايت و نورافكن فروزاني است. سپس حضرت آياتي چند براي او خواند و وي نيز آيين اسلام را پذيرفت.27
اصولا احتجاجات و استدلالهاي معصومين(ع) با مذاهب و مكاتب مختلف نمونه خوبي از برخوردهاي حكمتآميز ميباشد كه كتاب «احتجاج مرحوم طبرسي» و كتابهايي از اين قبيل، آيينهاي از اين نوع برخوردهاست. اينكه امام رضا(ع) به (عالم آل محمد«ص») لقب يافته است همين احتجاجات و برخوردهاي استدلالي و كلامي آن حضرت يا اديان و مكاتب گوناگون بوده است زيرا اين زمينه براي آن بزرگوار بيش از معصومين ديگر فراهم بوده است.
در خاتمه اين روش به اعتراف يكي از منكران توحيد به نام ابن ابيالعوجاء كه در باره برخوردهاي حكمتآميز امام صادق(ع) ذكر نموده است ميپردازيم. مفضل در مقدمه كتاب خود (توحيد المفضل)28 ميگويد در يكي از روزها در مسجد پيامبر(ص) به ابن ابيالعوجاء برخوردم در حالي كه سخنان كفرآميزي بر زبان ميراند. از شدت خشم نتوانستم خودداري كنم و گفتم اي دشمن خدا، ملحد شدي و پروردگاري كه تو را به نيكوترين تركيب آفريده و از حالات گوناگون گذرانده انكار كردي...
ابن ابيالعوجاء گفت: اي مرد اگر تو از متكلماني با تو به روش آنان سخن بگويم. و اگر از ياران جعفر بنمحمد صادق هستي او خود با ما چنين سخن نميگويد. او از سخنان ما بيش از آنچه تو شنيدي بارها شنيده ولي دشنام نداده است و در بحثبين ما و او از حد و ادب بيرون نرفته است. او بردبار و آرام و متين و خردمند است و هرگز خشم و سفاهتبر او چيره نميشود. سخنان و دلايل ما را ميشنود تا آنكه هر چه در دل داريم به زبان ميآوريم. گمان ميكنيم بر او پيروز شدهايم آنگاه با كمترين سخن دلايل ما را باطل ميسازد و با كوتاهترين كلام حجت را بر ما تمام ميكند چنان كه نميتوانيم پاسخ دهيم. اينك اگر تو از پيروان او هستي چنانكه شايسته اوستبا ما سخن بگو. و بر اين مبناست كه در زيارتنامه معصومين(ع) ميخوانيم:
«و نصحتم له في السر والعلانية و دعوتم الي سبيله بالحكمة والموعظة الحسنة و بذلتم انفسكم في مرضاته»29 به خاطر خدا مردم را در پنهان و آشكار نصيحت كرديد و به راه حق يا برهان و حكمت و پند و موعظه نيكو دعوت كرديد و در راه خشنودي خدا از جان خود گذشتيد.
4روش عملي
يكي از راههاي امر به معروف را آيت الله شهيد مطهري بيان مينمايد وآن روش عملي است30 و ايشان از بيان امير بيان وپيشواي متقيان حضرت امام علي(ع) الهام گرفته است. و آن اين است: من نصب اما ما ًللناس، فليبدا بتعليم نفسه قبل تعليم غيره، وليكن تاديبه بسيرته قبل تاديبه بلسانه31 .
آن كس كه ميخواهد پيشواي مردم شود، ومردم را به دنبال خود دعوت كند، پيش از آنكه به ديگران ياد بدهد خودش را مخاطب قرار بدهد وقبل از آنكه مر دم را بازبان خويش تربيت نمايد، با عمل وروش اخلاقي خوب تربيت كند.
بسيار مهم است، كسي كه ميخواهد، آمر به معروف باشد، خودش اهل معروف و اهل عمل باشد وگرنه حرفي او تا ثير نخواهد داشت، به قول شهيد ثاني، اگر حرف از دل برايد، بر دل نيشيند واگر از زباني فقط برايد، عبور نميكند از گوشها (ايشان اين تعبير را، در شرح لمعه، در بحث مستحبات خطيب نماز جمعه نموده است)32 گاهي اصولا ما ميتوانيم، يك عمل را با كار شايسته، به مخاطبان خودمان انتقال بدهيم، چنان كار نيكو انجام بديهيم، كه پيام آن در جان وروح كساني را كه ميخواهيم، دعوت بسوي معروف بنماييم، اثر كند، عمل از ديد گاه قرآن كريم، اهميت ويژه دار ودر بسياري از سوره و آيات كلام الله مجيد، ايمان وعمل صالح در كنار هم آمده است، اين نوع ملازم بودن، پيام مهم براي ما دارد، درمورد امر به معروف بطريق اولي اين پيام رادارد، زيرا كه ديگران را مادعوت به عمل ميكنيم، و بهترين روش دعوت به عمل به وسيله عمل است.
پاورقيها:
1 سوره آل عمران آيه 110
2 وسايل ج 11 ص 404
3 فرهنگ نوين عربي به فارسي، سيدمصطفي طباطبايي
4 تحريرالوسيله (الامر بالمعرو ف والنهي عن المنكر)
5 شيخ طوسي، الرسايل العشر، ص 245
6 درآمدي بر نظام شخصيت زن در اسلام، ص24
7 سوره حمد
8 رساله مراجع عظام تقليد، بحث سلام نماز
9 شرح لمعه، كتاب زكات، ج1، ص 249
10 صحيح بخاري، ج3، ص 164
11 كافي، ج5، ص 56
12 آيت الله مصباح يزدي، نرم افزار كعبه دلها
13 همان
14 همان
15 همان
16 همان
17 بحارالأنوار، ج44، ص329
18 سوره طه آيه 44
19 سوره آل عمران آيه 159
20 آيت الله مصباح يزدي، نرم افزار كعبه دلها
21 همان
22 سوره بقره آيه 83
23 سوره انعام آيه 108
24 آيت الله مصباح يزدي، نرم افزار كعبه دلها
25 سوره جمعه آيه 2
26 سوره ابراهيم 125
27 آيت الله مصباح يزدي، نرم افزار كعبه دلها
28 توحيد المفضل مقدمه كتاب
29 زيارت جامعه كبيره
30 ده گفتار، ص 94
31 نهج البلاغه، حكمت 73
32 شرح اللمعه، ج1، ص 172
[1] - معاد(مراحل نهایی بشر) انتشارات جعفری مشهد .صص 231-229 .
[2] - طه 55 .
[3] - نوح 18 .
[4] - قمر 7 .
[5] - معارج 43 .
[6] - حج 7 .
[7] - انفطار 4 .
[8] - نور 24 .
[9] - یس 65 .
[10] - نساء 56 .
[11] - محمد 15.
[12] - بقره 260 .
[13] - تفسیر نمونه، ج2 ص 224-223
[14] - یس 77 .
[15] - معاد مراحل نهایی بشر- علم الهدی.
[16] معاد - محسن قرائتی- ص 218-215.
زمستان 1387 (شماره چهارم) (4)
مصـاحـبه
اشاره:
اعضاي حلقة علمي بشارت برآن شدند كه در اين شماره از فصلنامة بشارت، به حضور جناب استاد عبدالشكور فلاّح رسيده تا نظرات ايشان را ـ دربارة برخي از دغدغههاي فكري دوستدارانِ قرآن ـ منعكس كنند، لذا سیدکریم حسینی يكي از اعضاي هيئت تحريرية حلقة علمي بشارت اين مصاحبه را به انجام رساند. اميد است مورد توجه خوانندگان بشارت قرار گيرد.
س1: جناب استاد، ممکن است خود را معرفی كرده و مختصری از بیوگرافی زندگی خود را بیان فرمائید:
ج: با تشکر از شما که زحمت این مصاحبه را تقبُّل فرمودید و همین طور ابراز سپاس از همکارانتان را دارم که این زمینه را فراهم کردند. بنده عبدالشکور فلاح هستم متولد 1343 در شهر کابل و اصالتاً از ولایت پروان و لسوالی سرخ پارسا دره ترکمن هستم ولی متولد و بزرگ شده کابل هستم فعلاً مشغول تحصیل در جامعه المصطفی العالمیه میباشم که دورة کارشناسی رشتة علوم قرآن و حدیث را تمام کرده و اینک آماده برای تحصیل در کارشناسی ارشد ميباشم که إنشاءالله بتوانم در این عرصه ادامه تحصیل بدهم. و همچنین در حوزة مشهد مشغول به تحصیل درس خارج فقه و اصول میباشم و همین طور فعالیت در جامعة قاریان و حافظان افغانستان مقیم مشهد مقدس دارم و عضو هیئت مدیره بودم و اکنون مسئول آموزش جامعه قاریان و حافظان هستم.
س2: استاد محترم، شما اشاره داشتید به اینکه جنابعالی مدتی رئیس جامعه قاریان و حافظان افغانستان مقیم مشهد مقدس بودید، آیا امکان دارد قدری توضیح دربارة جامعة قاریان و فعالیتهای آن برای خوانندگان فصلنامه بشارت ارائه بفرمائید؟
ج: اولاً جامعة قاریان و حافظان افغانستان مقیم مشهد در سال 1385 ـ به پیشنهاد بنده ـ تأسیس شد و جمعی از قاریان و حافظان افغانستان جمع شدند برای اینکه واقعاً جای تشکیل جامعة قاریان افغانستان در مشهد که تحت پوشش داده و انسجام و اتحاد قاریان بوده باشد خالي بود، و تشکلی با عنوان «جامعة قاریان و حافظان افغانستان مقیم مشهد» تأسیس کردیم و تاکنون ادامه دارد و مرکز و دفتری داریم و جلسات مرتب و منظم برگزار میکنیم و کلاسهای روخوانی و روانخوانی در فصول مختلف سال داریم از جمله: تجوید، صوت و لحن، مفاهیم و... کلاسها تا کنون برگزار شده و هم اکنون نیز برگزار میگردد و ترم زمستانی آن نیز شروع شده و هم اکنون دائر میباشد.
س3: استاد عزیز، آیا جامعة قاریان در افغانستان نمایندگی دارد و فعالیتهای آن درچه راستایی است؟
ج: من خودم شخصا به افغانستان رفته ام و زمینة تاسیس جامعه را در شهر کابل بررسی کرده ام ولی متاسفانه چون مرکز ما در ایران است و بر طبق قوانین افغانستان نتوانستهایم که شعبهای در آنجا ایجاد کنیم؛ زیرا لازمة این کار این بود که ما نیز باید در آنجا حضور داشته باشیم و در شرایط فعلی حضور بنده و همکارانم در آنجا امکان پذیر نیست ولی ما تشویق کرده ایم در شهر کابل خود دوستان ما بنشینند و مستقلا جامعه ای دیگری تشکیل بدهند و ما نیز پیشنهادهایی را به ایشان داده ایم تا راهبردی برای این کار باشد و اخیرا شنیده ایم که خود قاریان یک مجمعی را تشکیل داده اند که تقریبا شبیه این جامعه است و بعلت محدودیت امکانات ومشکلاتی که در افغانستان وجود دارد نتوانسته ایم مرکزیت جامعه را در آنجا ایجاد کنیم اما قصد داریم که در آینده همچنین برنامه ای را داخل کشور داشته باشیم. انشاء الله.
س4: جناب استاد شما که گهگاهی به داخل کشور سفر میکنید، با توجه به شرایط و اوضاع فعلی افغانستان، چه خلائی در بُعد فرهنگی به خصوص فعالیتهای قرآنی در کشور وجود دارد و برای طلاب مقیم مشهد چه توصیههایی دارید؟
ج: علی رغم اینکه فضاي مناسب و شرایط مساعدی برای ارتقای سطح فرهنگی و تربیتی در افغانستان ایجاد شده و هم اکنون آن زمان خفقان طالبان و جنگهای کمونیستی نیست و زمینه برای فعالیتهای علمی، فرهنگی و تربیتی ایجاد شده و از جمله اینها فعالیتهای فرهنگی، فعالیتهای قرآنی نیز ایجاد شده است و مردم افغانستان مسلمان هستند و کارهای قرآنی در آنجا جایگاه خوبی دارد فعالیتهایی در این زمینه انجام نمیگیرد؛ زيرا عواملی وجود دارد كه مردم کمتر در این برنامهها شرکت میکنند، عواملي از قبيل: 1. فقر و تهي دستي مردم؛ 2. بیکاری بیش از حدّ مردم و جوانان؛ 3. کمبود امکانات؛ 4. و نبود امنیت كافي در کشور.
س5: استاد محترم، در کل استقبال مردم نسبت به برنامه ها و فعالیتهای قرآن در افغانستان چه گونه است؟
ج: همانطور که اطلاع دارید 99 درصد مردم افغانستان مسلمان هستند و قرآن را با جان و دل قبول دارند و میخواهند با قران و فرهنگ قرآن زندگی کنند والحمدلله بزرگان، علما و فضلاء و متخصصین قرآنی و اسلامی کارهایی کردند و میکنند اما کافی نیست و ما نیازهای شدید و زیادی داریم و این کارها کم است.
س6: استاد گرامی، آیا برنامههایی راجع به قرائت، صوت، لحن و نغمات قرآنی به صورت ویژه دارید یا خیر؟
ج: من سالها پیش که در جامعه المصطفی العالمیه که مشغولیت نداشتم و مشغلة ما کمتر و فعالیتهایی در این زمینه داشتیم و دانشجویان و طلاب کلاسهای تربیت معلم قرآن در کابل داشتیم و دانشجویان و طلاب اعم از خواهران و برادران در آن شرکت داشتند و حتی عده ای از خواهران و برادران اهل تسنن نیز شرکت میکردند و در کلاسها با حالت مهر و محبت تشریف میآوردند و امتحان گرفتیم و نمرات آن را دادهایم و احتمالاً تقدیرنامه هایی از طرف موسسه نیز داده شده ولی بعلت مشکلات شخصی در اواخر نتوانسته ام که در خدمت دوستان باشم و خدمت به جامعه ی کشورم بکنم. ولی خوب کسانی دیگر هستند که خالصانه کار میکنند اما دوستان در آنجا بعضی موارد مهم را رعایت نمیکنند و باعث کاهش در کیفیت و کمیت بازدهی شده اند که آنها از این قرارند:
1. مؤسسات، ارگانهای مربوط به قرآن بطور هماهنگ با یکدیگر کار نمیکنند.
2. امکانات نسبت به نیاز شدید بسیار کم و ناچیز است.
س7: جناب استاد فلاح از موفقیتهای خودتان در مسابقات بین المللی و کشوری توضیح دهید و بفرمائید که چه مقاماتی را کسب کردهاید؟
ج: من در سال 1363 در پنجمین دوره مسابقات بین المللی منعقده در تهران به نمایندگی کشور افغانستان شرکت کرده ام و در آن مسابقه از میان تمام کشورهای حاضر مقام دوم را کسب کردم و در سال 1365 هم در تهران مسابقات بین المللی بود كه شركت كردم، كه در آن مسابقه نیز مقام چهارم را کسب کردم و در سال 1366 در مسابقات سراسری بین مهاجرین هموطن در ایران، در مشهد نفر اول شدم و جایزهای که برای این مقام به من عطا کردند سفر به مکه مکرمه بود و در این سفر معنوی به همراه قاریان و طلاب و فضلاء مشرف شدم و بعد از آن دیگر در مسابقه ای شرکت نکردم تا اینکه جوانان و نوجوانان پا به عرصه بگذارند. و من بعنوان مشوق برای جوانان کار میکنم و به آنها تعلیم قرآن داده و تشویق میکنم که انشاء الله در این مسابقات برنده و کشور افغانستان را سربلند کنند و زمینه رشد و شکوفایی برای ایشان ایجاد شود.
س8: مشوق و استادان شما در این عرصه چه کسانی بودند؟
ج: قبل از 1366 مدیون دو استاد هستم.
1. شهید مولوی نجفعلی نجاتی، که پیرمردی سالخورده در شهر کابل جوانان را جمع میکرد و قرآن را تدریس مینمود که بدست رژیم کمونیستهای افغانستان زندانی شد و سپس شربت شهادت را نوشید. 2. مرحوم نوروز علی فاخر، که یکی از استادان معروف افغانستان بود و در رادیو و تلویزیون افغانستان تلاوت میکرد و استاد صورت و لحن من بودند.
در اینجا وظیفه خود میدانم که یاد و خاطره استادان بزرگوارم شهید مولوی نجفعلی نجاتی و شادروان مرحوم نوروز علی فاخر را از چهرههای برجسته و خدمتگزار قرآنی افغانستان بودند گرامی دانسته و از درگاه ایزد منّان برای ایشان علودرجات مسئلت کنم.
س9: استاد عزیز به غیر از اثر ارزشمند «زینه القرآن» آثار دیگری هم دارید، چه آثاری میباشید؟
ج: کتاب دیگری به چاپ نرسانده ام اما انواع جزوات آموزشی قرآن نوشته ام و همچنین مقاله هایی در موضوعات «عالم برزخ از نظر روایت و قرآن» و «اختلاف قرائت» و جزاوت بزرگ و کوچک دیگری در زمینة قرآن نوشته ام که تاکنون به چاپ نرسید.
س10: به عنوان آخرین سؤال، جناب استاد ارجمند شما به حیث یک استاد، به دست اندرکاران فصلنامه بشارت ـ که به فعالیتهای قرآنی مشغولاند ـ چه توصیههایی دارید و پيشنهاد شما به گردانندگان این نهاد قرآنی چیست؟
خواهش میکنم، بنده توصیه یا نقدی برای دوستان ندارم کاری که شروع کرده اید در راستای ایجاد و نشر فرهنگ قرآنی کار میکنید بنفسه بسیار خوب و عالی میباشد و سعی کنید قلم بزنید و از استادان و فضلاء محترم در این عرصه استفاده کنید.
بشارت: از اینکه در گفتگوی صمیمانة فصلنامه بشارت شرکت نموده و دعوت ما را قبول فرموديد، كمال سپاس را داريم و براي شما از خداوند متعال آرزوی موفقیت و كاميابي روزافزون را مينماييم. موفق و مؤيّد باشيد.
معـرفـی کـتـاب:
یکی از تألیفات استاد فلاح کتاب گرانقدر «زینةالقرآن» میباشد که آموزش تجوید قرآن کریم و نکاتی درباره صوت و لحن در آن به تحرير در آمده است. نویسنده، کتاب را در چهار فصل نگاشته است:
فصل اول: تجوید الحروف: در این فصل سعی شده است که قواعد علم تجوید براساس قرائت عاصم (به روایت حفص) مطرح شود که تا حدودی نیاز علاقمندان را برطرف سازد.
فصل دوم: معرفه الوقوف: مطالب این فصل درباره وقف و ابتداست که اصطلاحاً به آن ترتیل گفته میشود.
فصل سوم: موضوعات متفرقه دربارة قرائت: این فصل دارای هشت باب است که موضوعاتی همچون آداب قرائت قرآن، روشهای سه گانه قرائت قرآن کریم، آشنایی با معلمان، قاریان و حافظان صدر اسلام، فرق میان قرائت، روایت و طریق و... را مطرح کرده است.
فصل چهارم: در این قسمت مطالب و نکاتی درباره صوت و لحن مطرح شده است.
از ویژگی های مهم این کتاب اين است كه:
1. مطالب آسان و روان بیان شده است.
2. دارای فصل بندی مناسب و خوب میباشد.
3. برای فهم بهتر نکات تجویدی از تصاوير دندانها و مخارج حروف استفاده شده.
4. در پایان هر مبحث تمرین و در ضمن مبحث مثال ذکر کرده است.
اعراف و اعرافيان
عبدالاحمد ميرزايي
چکيده:
نويسنده در اين مقاله بدنبال بررسي يکي از مسائلي است که در قرآن از اوضاع احوال قيامت آمده است که گروهي را بهشتي، گروهي را دوزخي و گروهي را اعرافي معرفي ميکند.
کليد واژه، اعراف، اعرافيان، بهشت، دوزخ
در اين مقاله در پي معرفي اعراف و اعرافيان است که اعراف کجاست و اعرافيان چه کسانند .
مقدمه:
خبراز اوضاع قيامت جزء آن دسته اخبار غيبي کتب آسماني است که تاکنون تحقق نيافته است، در آينده تحقق خواهد يافت، از آنجا که بشر آن وادي را درک نکرده تا نبيند درک نخواهد کرد بتعبير ضرب المثل معروف «حلواي لن تراني * تا نخوري نداني» يک بحثي است که تقريبا تمامش نقلي بر مبناي گزارههاي ديني در اديان الهي ميباشد، بحث اعراف از جمله همين مباحث است که قرآن وروايات اسلامي آنرا مطرح کرده است.
ريشه اين کلمه جزء پرکار برد ترين کلمات در قرآن کريم است ولي خود کلمه اعراف تنها دوبار در قررآن در ضمن آياتي که داستان اعراف رابيان ميکند آمده است .
داستان اعراف را قرآن درضمن چهار آيه درسورۀ اعراف بيان نموده است
«وبينهما حجاب وعلي الاعراف رجالا يعرفون کلا بسيماهم ونادوا اصحاب الجنّة ان سلام عليکم لم يدخلوها وهم يطمعون * واذا صرفت ابصارهم تلقاء اصحاب النّار قالوا ربّنا لا تجعلنا مع القوم الظا لمين * ونادي اصحاب الاعراف رجالا يعرفونهم بسيماهم قالوا ما اغني عنکم جمعکم وما کنتم تستکبرون * أ هؤلاء الذين أ قسمتم لاينالهم الله برحمةٍ، ادخلوا الجنّة لا خوفٌ عليکم ولا أ نتم تحزنون*»
تمام اين سورۀ نيز بهمين نام اسم گذاري شد ه است.
مفسران در اينکه اعراف چيست و اعرافيان چه کساني هستند اختلاف ديدگاه شديدي دارند .
اعراف در لغت:
اعراف جمع عرف و در لغت به معاني چند آ مده است
1- يالهائي که بر گردن اسب است و تاجي که بر سر مرغ است «عرف الفرس و عرف الديک» .
2- ديواري بين بهشت و دوزخ .
3- تپهاي سنگي و يا شني .
4- بالاي هر بلنديي، «عرف الارض ما ارتفع منها واعراف الرياح والسحاب اوائلها واعاليها» .
5- زراعت بر فلجان و قوائد «الحرث الذي يکون الفلجان و القوائد» .
6- جود و بخشش.
7- يک قسم نخل .
8- موج دريا .
9- گردن [محل روييدن موي] (1)
چنان که ملاحظه ميکنيد اين معاني با اينکه گوناگون است اما بي ارتباط بهم نيست ويژگي که در همه اين معاني موجود ومشهود است همان علو ورفعت ميباشد .
اعراف در اصطلاح: علامه طبا طبائي که در اين مورد تحقيقي بحث کرد است براي اعراف در اصطلاح شش معنا بيان کرده است
1- چيزي است مشرف بر هر دو گروه بهشتيان و دوزخيان .
2- ديواري است که تاج دارد مثل تاج خروس.
3- تپه اي است بين بهشت ودوزخ که جمعي از گنه کاران درآن قرار داردند .
4- همان ديواري است که در قرآن بين مؤمنان و منافقان ذکر شده است «فضرب الله بينهم بسورٍ له باب باطنه فيه الرحمةوظاهره من قِبَلِهالعذاب»(2)
5- معني اعراف همان تعرّف وشناخت است {شناخت احوال مردم توسط رجال }
6- منظور همان صراط است .(3)
7- آلوسي، يک معناي ديگر نيز بيان نموده است، منظور کوي اُحد است از پيامبر روايت شده است که ميفرمود: اُحد يحبّنا و نحبّه وانّه يوم القيامة يمثّل بين الحنّة والنّار يحبس عليه اقوام يعرفون کلا ّ بسيما هم وهم ان شاء الله اهل الجنّة (4)
در معاني اصطلاحي نيز رفعت و علو لحاظ شده است نتيجهاي که از جمع معاني لغوي و اصطلاحي به دست ميآيد اين است که اعراف جايگاه و مکان مرتفعي است که به بهشت وجهنم اشراف دارد.
چه کساني در اعراف قرار دارند ؟
در جواب اين سوال بايد گفت مفسران اختلاف ديدگاه دارند.
دراين مورد علما هرکدام تعدادي از اقوال را بيان نمودهاند مثلا المنار ده قول (5)، قرطبي هفت قول را (6) بيان کرده است .
و بيشترين تحقيق را در اين عرصه علامه طباطبائي نموده و چهارده قول را بيان کرده است ودر آخر بين آنها جمع و نتيجه گيري ميکند.
1. انسانهاي ممتاز ومقربان در گاه حقّ .
2. کساني که حسنات وسيئات شان مساوي وبرابر است.
3. افرادي که درزمان فترت بين دو پيامبر از دنيا رفته اند .
4. مؤمنان اجنّه .
5. فرزندان کفّار و مشرکان که قبل از بلوغ وتکليف از دنيا رفته اند .
6. زنا زادگان .
7. کساني که در دنيا عجب ميورزيدند.
8. جمعي از ملائکه که در آنجا ميايستند و همه را ميشناسند {سؤال: ملائکه مگر متصف به رجوليت ميشوند؟ ج: آنها به شکل مردان درميآيند}.
9. پيامبران در آن جايگاه قرار ميگيرند تا از باقي شناخته شوند؛ زيرا آنها شهداء بر مردم هستند.
10. مردمان عادل هر امت است که براي شهادت برآن امت آنجا آورده ميشوند.
11. آنها صلحا،فقهاو علما هستند.
12. آنها عباس، حمزۀ، جعفر طيار وعلي(ع) هستند که در موضعي از صراط مينشينند، دوستان را ازنورانييت صورت و دشمنان را از سياهي صورت ميشناسند.
13. مستضعفاني هستند که حجت بر آنها تمام نشده است وتکليف به آنها تعلق نگرفته است.
14. کساني که بدون اذن والدين به جهاد رفته وشهيد شوند که از جهت اطاعت {جهاد} مستحق بهشت، واز جهت معصيت{نافرماني از دستور والدين} مستحق جهنم هستند.(7)
15. البتة يک مورد ديگر را نيز بايد به آن اضافه کرد و اينکه در اعراف دو گروه مستقرند اول مقربان دوم مستضعفان {کساني که حسنات وسيئات شان برابرند ويا اين که اصلا حسنه وسيئه ندارند}(8)
بيان منشأ اختلاف:
شايد بتوان گفت منشأ اين تفاسير گوناگون بيشتر سه چيز است .
1- روايات، اقوال صحابه وتابعان.
2- اختلاف ديدگاه ادبي در مرجع ضمايري که در اين آيات وجود دارد.
3- اختلاف ديدگا درتجزيه وترکيب نحوي عبارت «لم يدخلوها و هم يطمعون» البتة اين اختلاف به تبع اختلاف دوم است. ما در اين جا اول بذکر اقوال منقوله و بعدا در مورد منشأ اختلاف در آخر به نتيجه گيري خواهم پرداخت.
منشأ اوّل: روايات
روايات درمورد اعرافيان در منابع اسلامي زياد است که عمدتاً در تفاسير روائي ذيل همين آيات وارد شده است.
نکتۀ قابل توجه اين استکه دربين روايات شيعه بيشتر روايات اهل اعراف را شرفا ومقربان درگاه حقّ ميدانند وبعضي هم اعرافيان را کساني معرفي ميکند که حسنات وسيئات شان مساوي است مانند
«الرجال هاهنا الائمة(ع) يکونون عليالاعراف حول النبي يعرفون المؤمنون بسيما هم فيدخلون الجنة کل من عرفهم وعرفوه ويدخلون النار کل من انکرهم وانکروه»(9)
ابن کوّا از اميرالمؤمنين دربارة اعراف پرسيد؟ حضرت فرمود: «نحن الاعراف و من عرفنا دخل الجنة ومن انکرنا دخل النار»(10)
عن ابن عباس «و علي الاعراف ... قال النبي: علي بن ابي طالب، فاطمه، الحسن والحسين علي سورالجنة والنار يعرفون المحبين لهم ببياض الوجوه والمبغضين لهم بسواد الوجوه» (11)
ودر بين روايات اهل سنت، رواياتي که اعرافيان را مستضعفان ميدانند بيشتر است از رواياتي که اهل اعراف را مقربان معرفي ميکند.
مانند، از رسول اکرم سؤال شد کسي که ثواب وگناه اش برابر باشد با او چه کار ميشود ؟ جواب داد: «چنين کساني اهل اعرافند که باآروزوي دخول در بهشت از دخول در آن بيبهرهاند» (12)
عن الحذيفه «قال: اصحاب الاعراف قوم استوت حسناتهم وسيئاتهم غادرت بهم سيئاتهم عن النار وقصرت بهم حسناتهم عن الجنة جعلوا علي سور بن الجنة والنار و...» (12)
منشأ دوّم: مرجع ضماير
در اين چهار آيه چند ضمير وجود دارد، دراين که اين ضماير يه کجا بر ميگردد ومرجعش کدام است بين مفسران اختلاف نظر وجود دارد .
1- ضمير متصل «واو» در فعل «نادوا» که برخي به مقربان {بنابر نظر کساني که اهل اعراف را مقربان ميدانند} و برخي ديگر به مستضعفان {بنابر نظر کساني که اهل اعراف را مستضعفان ميدانند} برميگرداند {ناگفته نماند که اين اختلاف به تبع از اختلافات ديگر بوجود آمده است}.
2 و 3- ضمير متصل «واو» در فعل «لم يدخلوها » ونيز ضمير منفصل «هم» در عبارت « وهم يطمعون» را جمعي به اصحاب جنّت و جمعي ديگر به اصحاب اعراف برگردانده است.
4- ضمير متصل «واو» در فعل «ادخلوا» دراين عبارت دواختلاف است يکي در مرجع ضمير که همانند مورد دوم و سوم است و دوم در اين که چه کسي اين حرف را ميگويد بعضي: خداوند است وبعضي: اصحاب اعراف است «مقربان» که به بهشتيان دستور ورود به بهشت را صادر ميکنند، و بعضي: اصحاب اعراف است «مقربان» که به مستضعفان از اصحاب اعراف دستور داخل شدن به بهشت را صادر ميکنند،
{کساني که اين ضماير را به اهل اعراف بر گردانده است مورد اول را به مستضعفان برميگرداند }
5- ضمير منفصل «هم» در عبارت ابصارهم بعضي مرجع ضمير را بهشتيان وبعضي ديگر مقربان اعراف وبعضي هم مستضعفان اعراف ميدانند {همان اختلافي که در مورد اول بيان شد}
6- مشار اليه هؤ لاء بعضي گفته اند منظور اصحاب جنت {کساني که در دنيا فقير بودند} هستند وبعضي ديگر کفتهاند مراد اهل اعراف هستند؛ زيرا دوزخيان قسم خورده بودند که خداوند آنها را داخل دوزخ خواهند نمود الان خدادر جواب آنها ميگويد «أهؤ لاء الذين اقسمتم...»
منشأ سوّم: ترکيب جمله
از لحاظ تجزيه وترکيب نحوي در عبارت «لميدخلوها وهم يطمعون» سه نظر وجود دارد
اول هر دو جمله حال از اهل جنت است {اصحاب جنت ندا ميشوند درحالي که وارد بهشت نشده اند وطمع دخول در بهشت را دارند} وبعضي يطمعون را به يوقنون تفسير نموده اند چنانکه در داستان حضرت ابراهيم آمده «والذي اطمع ان يغفر لي خطيئتي يوم الدين»(13) در اين آيه «اطمع» به معنائي ايقن به کار رفته است اين قول حسن بصري جبائي واکثر مفسران است (14)
دوم هر دو جمله حال باشد از ضمير جمع در لم يدخلوها «واو» و همين فعل عامل حال هم است {در حالي اصحاب جنت وارد بهشت ميشوند که از ورود در آن بر اثر اهوال محشر نااميد شده بودند}
سوم هر دو جمله حال از ضمير جمع در نادوا «واو» بوده باشد {اصحاب اعراف هنوز داخل بهشت نشده اند ولي اميد دخول در بهشت را دارند} (15)
حال بعد از مشخص شدن مواضع اختلاف بايد بدنبال نتيجه باشيم.
معيار ما در اين جا نظريات است که يک نوع جمع بين اين اختلافات وپراکنده گيها نموده باشد و در اين جا به سه نظريه اشاره ميکنيم {البتة تاآنجا که ما به ان دست رسي پيدا نموديم}و در اين چهار آيه عباراتي وجود دارد که هر گروهي براي تثبيت نظر وفهم خود از آن عبارت بهره جسته است.
اول جمع بندي صاحب المنار:
که تفاوت ظريفي با نظريه علامه دارد ميگويد تمامي نظريات به سه قول بر ميگردد
1- آنها شايستگان باشد اعم از پيامبران اوليا وملائکه
2- افرادي که بدو نيک شان مساوي باشد
3- افرادي که حسنه وسيئه اي ندارند(17)
ايشان در آخر ميگوند که در اعراف کساني اند که حسنات و سيئات شان برابر است {اين نظر اکثر مفسرا نيز است} عمده دليل ايشان رواياتي است که اهل اعراف را به چنين افرادي تفسير ميکند ونيز بر همين مبناي ميگويند عبارت «لم يدخلوها وهم يطمعون و صرفت ...ربّنا لا تجعلنا مع القوم الظالمين» با اين که اعرافيها شايستگان باشد سازگاري ندارد؛ زيرا اينها همه ياي ضماير را که گفته شد به اصحاب اعراف برميگردانند البته اختلاف در مشار اليه هؤلاء باقي است.
دوم جمع بندي علامه طباطبائي: تمامي اين اقوال به سه نظر برگشت دارد:
الف ـ آنها مقربان درگاه حضرت حقّند
ب ـ آنها کساني هستند که نيک و بدشان مساوي باشد
ج ـ آنها ملائکه ميباشند.(16)
دلائل علامه طباطبايي {اين نظر از قديم طرفداراني داشته است از آنجا که علامه براي اثبات آن تلاش زيادي نموده است به ايشان نسبت داديم}
علامه ميگويد کساني که در اعرافند مقربانند وبراي نظر خود دلائلي مطرح ميکند
اول: خداوند براي اهل اعراف صفاتي را بيان نموده است که فقط سزاوار مقربان است ومستضعفان را ناي رسيدن به اين مقامات ومتصف شدن به اين صفات نيست
1- در اين آيات ميگويد آنها تمامي مردم را ميشناسند وآشکار است که اين شناخت تنها به سفيدي وسياهي صورت شان نيست؛ چون به آن علامات همه همديگر را ميشناسند پس بايد مراد امري فراتر ازآن باشد [قبل از ورود تمامي جزئيات اعمال وبعد ازآن مراتب جايگاه شان را در بهشت وجهنم ميدانند ومي بينند].
2- طبق آيه شريفه «...لايتکلمون الا من أذن له الرحمن و قال صوابا»(19)هيچ کس حق ندارد در قيامت تکلمي داشته باشد مگر اين که خداوند اجازه بدهد واينکه اصحاب اعراف اذن دارند تا با هردو گروه صحبت نمايد [به بهشتيان سلام و به دوزخيان لعن بگويند] بايد افراد برجسته اي باشد تا خداوند به آنها اذن تکلم بدهد خلاصه اين اذن نشانگر فضل شان است
3- اهل جنت بادرود وسلام آنها آرامش پيدا ميکند وبعد به آنها دستور ورود به جنت را صادر ميکنند
4- آنچه خداوند از گفتگوي آنها با اهل دوزخ بيان ميکند نشاني از ترسو دلهره در آنها ديده نمي شود (20)
5- آنها مستجاب الدعوه هستند؛ زيرا خداوند وقتي دعاي آنها بيان ميکند رد نميفرمايد چنان در جاهاي ديگر در قيامت دعاهارا رد ميکند مثل دعاي اهل دوزخ، از اين بدست ميآيد که آنها افراد برجسته وشايسته هستند.
دوم: رجال بصورت نکره بکار رفته است ونکره در اينجا دلالت بر تعظيم ميکند [افرادي که قوي در تعقل واراده است]؛ در جاهاي ديگر که اين کلمه بکار رفته است دلالت بر تعظيم وعظمت آنها دارد مانندآيات 37 شوري، 108 توبه، 23 احزاب، 109 يوسف، 62 ص، و6 جن بنابر اين مراد درآيه افرادي است که در انسانيت کامل ميباشند واگر بين شان زنان هم باشد از باب تغليب رجال بکار رفته است اهل مساوات اين مزيدرا ندارند تا آنقدر به آنها توجه شود واگرهم منظور آنان بود مناسب بود با الفاظ همانند قوم اناس طائفه خطاب شوند چنانکه در جاهاي ديگر چنين است نه بلفظ رجال تاموجب اشتباه شود
سوم: ظاهر آيات اين که اهل اعراف ممتازين باشد مناسب تر و ساز گار تر است
چهارم: ضماير مورد اختلاف «لميدخلوا، هم، و ادخلوا» به اصحاب جنت بر ميگردند و دو جملۀ «لميدخلوها و هم يطمعون» نيز حال از اصحاب جنت است بهترين دليل براي اين برداشت تصريح به اسم ظاهر است که بعد از ضماير مورد اختلاف آمده است {ونادي اصحاب الا عراف رجالا...} اگر مرجع ضمير اصحاب جنت نبود سزاوار بود نادوا رجالا گفته شود نه ونادي اصحاب الاعراف رجالا.(21)
البتة هردو نظر قابل جمع است به اينکه در اعراف يا مقربان وشايستگان مستقرند ويا مستضعفان قرار دارند.
سوم نظريه شيخ مفيد :
وي ميگويد در اعراف دو گروه هستند يکي مستضعفان وديگري مقربان. (18)
اين نظر در واقع جمع بين دونظريه قبل است که ميگويد، در اعراف دو گروه قرار دارد که قسمت دوم آيه اول و آيه دوم «ونادوا اصحاب الجنة ان سلام عليکم، لم يدخلوها وهم يطمعون * واذا صرفت ابصارهم تلقاء اصحاب النار قالوا ربّنا لاتجعلنا مع القوم الظالمين» مربوط به مستضعفان است و باقي {و علي الاعراف رجال يعرفون کلا بسيماهم و نادي اصحاب الاعراف رجالا...} مربوط به مقربان است.
و روايات نيز هر کدام ببخشي اشاره دارد.
طبق اين نظر نيز همانند نظر اول ضماير به اصحاب اعراف برميگردد و دو جمله نيز حال از آنها است.
نتيجه
از مباحث گذ شته معلوم شد که بحث از اعراف و اعرافي يک بحث نقلي است، واختلاف در آن نيز يک منشأ داخلي {قرائن که در خود آيات است} ويک منشأ بيروني{ قرائن روائي} دارد. بفرمايش علامه طباطبائي، آنچه از آيات فهميده ميشود اين است که در قيامت افرادي است که از ديگران جدا ومتمايز هستند اما اينکه چرا؟ آيا بخاطر اينکه از نوع انسان ها نيستند؟ يا اينکه انسان است اما چون از ديگران ممتازند جداشدند ؟ يا اينکه؛ چون نه مستحق بهشت ونه مستحق جهنم {حسنه وسيئه شان برابراست} ؟ معلوم نيست و چيزي ازخود آيات بدست نمي آيد.
قرائن داخلي که منشأ اين اختلاف شده است انصافا علامه خوب حل نموده و در اين بخش به نظر ميرسد نظر ايشان فصل الخطاب است، اما نسبت به منشأ بيروني، نميتوان چنين ادعا کرد، و حتي اگر بگويم نظريه سوم به هيچ عنوان از قرآن فهميده نميشود؛ چون خلاف ظاهر است، ولي ميتوان چنين چيزي را ازجمع روايات بدست آورد حتي در بعضي روايات به اينکه در اعراف دو گروه مستقرند تصريح شده است مثل.
«قال ابو عبدالله جعفر بن محمد، الاعراف کُثبان {تل من الرمل} بين الجنة والنار فيقف عليه کل نبي وکل خليفة نبي مع المؤ منين من اهل زمانه کما يقف صاحب الجيش مع الضعفاء من جنده، وقد سبق المحسنون الي الجنة، فيقول ذلک الخليفة للمؤ منين الواقفين معه انظروا الي اخوانکم المحسنون قد سبقوا الي الجنة، فسلّم المؤ منون عليهم وذلک قوله تعالي، «ونادوا اصحاب الجنة ان سلام عليکم» ثم اخبر سبحانه انهم «لم يدخلوها وهم يطمعون» يعني هؤ لاء المذ نبون لم يدخوا الجنة هم يطمعون ان يدخلهم الله اياها بشفاعة النبي والامام، ونظروا هؤلاء المذنبون الي اهل النار فيقولون «ربّنا لاتجعلنا مع القوم الظالمين» ثم ينادي اصحاب الاعراف وهم الانبياء والخلفاء اهل النار مقرين لهم «ما اغني عنکم جمعکم ما کنتم تستکبرون أهؤلاء الذين أقسمتم لاينالهم الله برحمة» أهؤلاء المستضعفين الذين کنتم تحقرونهم وتستطيلون بدنياکم عليهم، ثم يقولون لهؤ لاء المستضعفين عن امر من الله لهم بذلک «ادخلوا الجنة لاخوف عليکم ولا انتم تحزنون» (22)
روايات نيز که به عنوان دومين منبع اسلامي است گزاره هايش پزيرفته ومقبول است .
رد گروهي از روايات تنها به اين علت که با برداشت من قابل تطبيق نيست کاري درستي نخواهد بود .
خلاصه:
بحث از جزئيات قيامت يک بحث نقلي صرف است، يکي ازآن مباحث مبحث اعراف و اهل اعراف است که در قرآن چهار آيه داستان اين گروه را بيان ميکند .
آنچه از معاني لغوي واصطلاحي اين واژه بدست ميآيد، اعراف جايگاهي است مرتفع که بر بهشت و جهنم اشراف و سلطه دارد .
در اين که در اعراف چه کساني هستند اقوال زيادي مطرح شد که در نهايت برگشت به سه قول دارد: الف، کساني که حسنات و سيئات شان برابر باشد درآنجا قرار دارند {اکثريت} ب، در آنجا شايستگان و مقربانند {علامه} ج، در اعراف دو گروه قرار دارند يکي مقربان و ديگري کساني که نيکي و بدي شان مساوي باشد {شيخ مفيد} .
از مباحث گذشته روشن شد که در اعراف دو گروه مستقرند و اين مطلب از جمع بين روايات و بعضي رواياتي که به آن تصر يح دارد بخوبي و روشني، و آشکار روشن ميشود.
پينوشتها
(1)تاج العروس، زبيدي، لسان العرب، ابن منظور، مفردات، راغب اصفهاني، ذيل واژه مذکور
(2)سوره حديد آيه 13
(3)الميزان ج8 ص 127
(4)روح المعاني ج8
(5)المنار ج8 ص 432
(6) پيام قرآن ج6 ص549
(7)الميزان ج8 ص130
(8)پيام قران ج6 549
(9)نهج البيان عنکشف المعاني القرآن ج2 ص336
(10)تفسير فرات کوفي ص143
(11) همان ص143
(12)الدرّ المنثور چ3، ص463
(13)سوره شعراء آيه 83
(14)روح الجنان ج5 ص167
(15)الميزان ج8 ص130
(16)همان
(17)المنار ج8 ص432
(18)منشور جاويد ج9 صص354 / 362
(19)سورۀ نبأ آيه 38
(20)ايشان چنان که عرض شد به اصحاب جنت بر ميگرداند در نتيجه دعاي «ربّنا لا تجعلنا مع القوم الظالمين» را مربوط به بهشتبان ميداند نه اهل اعراف، واگر هم طبق نظر مشهور به اصحاب اعراف برگردد بازهم دلالت بر ترس شان از سقوط ندارد چنان که عبارت «لم يدخلوها هم يطمعون» دلالت بر اميد وطمع شان دارد؛ زيرا انبيا اوليا، وملائکه نيز چنين دعا ميکند هيچ گونه دلالت بلکه هيچ گونه اشعاري ندارد که که صاحب دعا در معرض سقوط باشد الميران ج8 ص131
(21)همان ص 122 / 136
(22)مجمع البيان ج8 ص261
منابع:
1. قرآن کريم
2. طباطبايي، سيد محمد حسين، الميزان في تفسير القرآن ج8 ، ناشر مؤسسة الاعلمي للمطبوعات، بيروت، چاپ دوم 1390 هـ
3. رشيد رضا، المنار ج8 ، ناشر دار الفکر، چاپ چهارم، 1424 هـ
4. آلوسي بغدادي، شهاب الدين سيد محمود، روح المعاني ج8 ، ناشر دار الفکر، چاپ جديد، 1398 هـ
5. مکارم شيرازي، ناصر، پيام قرآن ج6، ناشرمدرسة الامام امير المؤمنين، چاپ اول ف 1370 ش
6. کوفي، فرات بن ابراهيم بن فرات، تفسير فرات کوفي، تحقيق محمد الکاظم، ناشر مؤسسة چاپ و نشر وزارت ارشاد، چاپ اول 1410 هـ
7. شيباني، محمد بن حسن، منهج البيان عن کشف المعاني القرآن، تحقيق حسين درگاهي، ناشر نشرالهادي، چاپ اول، 1419 هـ
8. رازي، جمال الدين ابوالفتوح، رَوح الجنان و رُوح الجنان،تحقيق علامه شعراني،ناشر کتاب فروشي اسلاميه، 1384 هـ
9. طوسي، محمدبن حسن، التبيان ج4، تحقيق احمد حبيب قصير العاملي، ناشر دار احياء التراث العربي.
10. الجوزي بغدادي، ابي الفرج جمال الدين عبد الرحمن، زادالمسير في علم التفسير ج3، تحقيق محمد بن عبدالرحمن عبدالله، ناشر دارالفکر، چاپ اول، 1407 هـ
11. شعراني، ابوالحسن، پژهشهاي قرآني علامه شعراني ج2، جمع آوري سيد محمد رضا غياثي کرماني، ناشر بوستان کتاب قم،چاپ اول، 1385 ش
12. سبحاني، جعفر، منشور جاويد ج9، ناشر مؤ سسة سيدالشهداء، چاپ اول ف 1369 ش
13. طبرسي،حسن بن محمد، مجمع البيان ج8، تحقيق جمعي از محققين، ناشر مؤسسة الاعلمي للمطبوعات، چاپ اول، 1415 هـ
14. سيوطي، عبدالرحمن، الدرّ المنثور ج3، ناشر دار الفکر، 1423 هـ
15. ابن کثير، اسماعيل، تفسيرالقرآن العظيم ج2، تحقيق خليل الميس، ناشر دارالقلم بيروت، چاپ اول.
16. ابي حيان، بحر المحيط ج4، تحقيق عادل احمد عبد الموجود و علي محمد معوّض، ناشر دار الکتب العلميه بيروت، چاپ اول، 1413 هـ
17. ميبدي، کشف الاسرار ج3، تحقيق علي اصغر حکمت، ناشر مؤسسۀ انتشارات امير کبير، چاپ چهارم، 1361 ش
18. ابن منظور، لسان العرب ج4، ناشر دار صادر بيروت، چاپ اول، 1997 ميلادي.
زمستان 1387 (شماره چهارم) (3)
مكر تا مكر (بررسي واژه مکر در قرآن)
سيدمحمد حكيم يوسفي
اشاره:
نویسنده در این مقاله تلاش نموده است تا با استفاده از کتب لغت و تفاسیر قرآن کریم، معانی و کاربردهای گوناگونی واژه مکر را در قرآن مجید جستجو نماید. همچنین این مطلب را پیگیری مینماید که مراد از «مکر الهی» که در قرآن به آن اشاره شده است، چه میباشد؟
مقدمه:
گاهی در قرآن با واژگانی به ظاهر پیچیدهای مواجه میشویم که علت آن ممکن است از ناحیه معنی و مفهوم آن کلمه میباشد (مثل اینکه برای یک واژه چند معنا ممکن باشد)[1] یا اینکه از نحوه کاربردش به وجود آمده باشد (مثل استعمال شدن برخی افعال و صفات به ظاهر ناپسند راجع به خداوند متعال)[2] یا اینکه قرآن کریم واژهای را از معنای رایج و مشهورش در عرف عرب انتقال داده و در معنی جدیدی استعمال کرده باشد (زبان خاص قرآن)[3]، و یا اینکه واژهای در ابتدا معنای روشنی داشته اما به مرور زمان دچار تحول معنایی شده و در معنای جدیدی کاربرد پیدا کرده باشد و از این جهت برای کسانی که در دورههای متأخر از عصر نزول قرآن زندگی مینمایند، پیچیده و تأملبرانگیز به نظر آید.[4]
واژه مکر یکی از این نوع کلمات میباشد، عربی که در عصر نزول زندگی میکرد از این کلمه معانی و مفاهیم زیادی در ذهن داشت، اما به مرور معنی حیله و خدعه که یکی از معانی این کلمه میباشد بر دیگر معانی آن غلبه یافت و از این جهت است که وقتی صفت مکر در قرآن کریم به خداوند متعال نسبت داده میشود «و مکروا و مکرالله»[5] یا «فلله المکر جمیعا»[6] درک معنا و مراد این کلمه برای آن دست افرادی که تنها به معانی ظاهری و لغوی کلمات توجه مینمایند، مشکل میشود.
در قرآن کریم علاوه بر صفت مکر، صفات و افعال دیگری نیز هستند که در ظاهر معانی منفی را میرسانند و به خداوند متعال نسبت داده شدهاند: صفاتی چون استهزاء، خدعه، کید، مسخره و...[7]
در این نوشتار ابتدا واژه مکر در لغت عرب ریشهیابی میگردد، بعد معانی مختلف آن در قرآن بررسی میشود و در آخر سعی میشود تا تعریفی از «مکر الهی» ارائه شود.
مکر در لغت
الف: وضع مکر: (واژه مکر به چه معنای وضع شده است؟) راجعبه اینکه واژه مکر در لغت عرب به چه معنا وضع شده است و چه اهداف و نکاتی در معنای آن نهفته میباشد دیدگاهها مختلف است. هم در اصل وضع آن و هم راجعبه معانی آن.
1- ابن فارس: او برای مکر در لغت عرب دو معنای ریشهای قائل است (یعنی مکر در اصل فقط برای این دو معنا وضع شده است و معانی دیگر آن مجازیاند و بازگشت به این دو ریشه میکنند). الف: مکر به معنای حیله و خدعه. ب: مکر به معنای ساق پای پرگوشت خوش تراش و زیبا.[8]
2- ابن منظور: او بعد از شمردن معانی زیادی برای مکر، معتقد است که معنای اصلی مکر در لغت «حیله و خدعه» میباشد.[9]
3- ابي هلال عسکری: او بعد از اینکه مکر را به معنای چارهجویی بر دشمن معنا میکند معتقد میباشد که معانی مختلف مکر در اصل از «فتل» - پیچیدن و تاباندن - گرفته شده است.[10]
4- فخر رازی: او معنای اصلی مکر را در لغت در «کوشش مخفیانه برای ایجاد فساد » میداند.[11]
5- ابوالفتوح رازی: ایشان (مثل بسیاری از لغویین و مفسرین دیگر) فقط اقوال مختلف را برمیشمارد:
«...و مکرتد بیرلطیف و پوشیده باشد، مکر سعی به فساد باشد در پوشیدگی و اصل او من قول العرب: مکر اللیل و أمکر اذا اظلم؛ شب تاریک شد. و گفتهاند: استجماع الرأی و استحکامه فی المکیدة و اصل او از احکام باشد، من قولهم: امرأة ممکورة اذا کانت مجتمعه الخلق محکمة...»[12]
ب: معنای لغوی مکر: گذشته از همه اختلافاتی که درباره معنای اصلی وضع شده برای واژه مکر وجود دارد، مهمترین معانی ارائه شده برای این کلمه عبارتند از: «حیله، خدعه، تدبیر، شر و فتنه، تدبیر محکم، حیله و تدبیر جنگی، توجه و چارهجویی بر دشمن، هر نوع چارهاندیشی (چه خوب و چه بد)، تبادل نظر و محکم کردن دیدگاهها، کوشش مخفیانه برای ایجاد فساد، نیرنگ پنهانی، گِلِ سرخ، پیراهن رنگ شده با گل سرخ، زمین آبیاری شده، کاشتن درخت، تاریکی شب، خرمای فاسد، صدای سوت کشیدن (سفیر)، صدای نفس شیر (نفخ الاسد)، کسی را از هدفش با حیله منصرف کردن، ساق پا و... .[13]
ج : معاني اصلاحي مكر: (تعريفهاي ارائه شده براي واژه مكر)
1- راغب اصفهاني: « مكر آنست كه با حيله كسي را از هدفاش منصرف نمايي و آن بر دو نوع است ،مكر خوب که بر آن کارهای نیکی مترتب شود و مکر بد که بر آن کارهای بدی بار شود.[14]
2- علامه مصطفوی: مکر عبارت است از: تدبیر و نقشه کشیدن برای وارد ضربه و ضرری که مخفیانه و اعلام نشده باشد.[15]
3- قَرَشی: «مکر: تدبیر اعم از آنکه در کار بد باشد یا در کار خوب»[16]
نکات: از معانی و تعریفهایی که برای مکر بیان گردید چند نکته به دست میآید:
1- مکر در لغت عرب به معانی گوناگونی کاربرد داشته است، اما حیله و خدعه که بر همه معانی دیگر آن غلبه یافته است یکی از معانی این واژه میباشد.
2- راجعبه اصل وضع مکر (و اینکه مکر ابتدائاً در لغت عرب به چه معنای وضع گردیده است) در بین لغویین اختلاف است و تقریباً جمع بین آنها ممکن نیست و اختلافها در تعریف مکر نیز از همین جا نشأت میگیرد.
3- مکر هم در کارهای خیر و هم در کارهای شر کاربرد دارد (هر چند که کاربردش در کارهای بد بیشتر است) در قرآن کریم نیز سخن از «مکر خوب» و «مکر بد» به میان آمده است.[17]
4- از جمله اموری نهفته در معنای مکر، انجام و اجرای مخفیانه و سرپوشیده آن میباشد که در کاربردهای قرآنی نیز این مسئله به نحوی لحاظ شده است.
با توجه به نکات مذکور و معانی و تعریفهایی که برای «مکر» برشمردیم، بهترین تعریف برای آن عبارت است از اینکه بگوییم: مکر به هر نوع تدبیر و نقشه محکم و پنهانی گفته میشود که برای ضربه زدن و یا ناکام گذاشتن طرف مخالف به کار رود اعم از اینکه در کار خیر باشد یا در کار شر.
مکر در قرآن
واژه مکر در 22 آیه و جمعاً 43 بار در قرآن کریم استعمال شده است و به معانی گوناگونی به کار رفته است.
اسماعیلبناحمد حیری برای کلمه مکر در قرآن سه نوع معنا (الأرادة، العقوبة و العمل بالمعاصی)[18]، و حسین بن محمد دامغانی پنج نوع معنا (انکار رسالت پیامبران، شرک ورزیدن، گفتار، کشتن کسی را اراده کردن و به معنی خود مکر و حیله)[19] بیان کردهاند.
صفت مکر در قرآن گاهی به انسانها و گاهی به خداوند متعال نسبت داده میشود اما در مواردی که به خداوند نسبت داده میشود معمولاً بعد از بیان مکر کفار و در مقابل مکر آنها میباشد و از این جهت است که گاهی در یک آیه (که حتی از یک سطر هم تجاوز نمینماید) این کلمه چند بار تکرار میشود و ممکن است در همان جا به چند معنا نیز به کار رفته باشد.
اینک ما با نگاه کلی به تمام آیاتی که واژره مکر در آنها به کار رفته است و با در نظر گرفتن قرائن و شواهد موجود در هر آیه معانی گوناگون آن را در قران جستجو مینمائیم و آن را در دو بخش میآوریم.
الف: معانی مکر نسبت به انسانها:
1- توطئه و نقشهکشی برای کشتن و از بین بردن: مکر به این معنا در قرآن فراوان به کار رفته است مثل:
الف- نقشه و توطئه یهود برای قتل عیسی(ع): «و مکروا و مکر الله و الله خیرالماکرین»[20]
ب: نقشه و توطئه نه گروه فاسد برای شب خون زدن به حضرت صالح(ع): «و مکروا مکراً و مکرنا مکراً و هم لایشعرون - فانظر کیف کان عاقبه مکرهم انّا دمرناهم و قومهم اجمعین»[21]
ج: تصمیمگیری برادران یوسف برای از میان برداشتن وی:
«ذلک من انباء الغیب نوحیه الیک و ما کنت لدیهم اذ اجمعوا امرهم و هم یمکرون»[22]
د: توطئه و نقشههای قریش برای قتل پیامبر اکرم(ص): «و اذ یمکر بک الّذین کفروا ليثبتوك او یقتلوک او يخرجوك و یمکرون و یمکر الله و الله خیر الماکرین»[23]
البته میشود مکر را در این آیات به استجماع الرأی تبادل نظر و محکم کردن دیدگاهها نیز معنا کرد که در این صورت هم معنی نهایی آن توطئه و نقشهکشی برای کشتن و از بین بردن میباشد.
2- نقشهها و توطئههای بسیار بزرگ بر ضد انبیاء :
«و قد مکروا مکرهم و عندالله مکرهم و ان کان مکرهم لتزول منه الجبال»[24] . «و مکروا مکراً کبارا»[25] در آیه اول بعد از بیان مکر کفار سخن از تدبیر و مجازات الهی است که توطئههای بزرگ آنها را خنثی میسازد؛ هر چند که این نقشهها و توطئهها در بزرگی و دقت بتوانند کوهها را از جای برآورند. اما در آیه دوم، مکر دوم تاکیدی است بر بزرگی و عظمت این توطئهها که جمله «کباراً» نیز بر نهایت بزرگی و خطرناکی این نقشهها و توطئهها اشاره دارد.
3- ایجاد فتنه و فساد:
«و کذلک جعلنا فی کل قریه أکابر مجرمیها لیمکروا فیها و ما یمکرون الا بانفسهم و ما یشعرون»[26]
در این آیه به قرینه جمله «أکابر مجرمیها - سردان بدکار»، جمله «لیمکروا فیها» به معنی برپایی فتنه و فساد میباشد که همین آیه در ادامه تاکید دارد که نتیجه فتنه و فسادها بازگشت به خود آن مفسدین دارد، هر چند که آنها این موضوع را ندانند: «وما یمکرون الا بانفسهم و ما یشعرون» آیه 43 فاطر نیز بر این مطلب که نتیجه فتنهها و فسادها به خود شخص بازگشت میکند صراحت دارد «و لا یحیق المکر السیئی الا باهله»
4- به معنی حیله، خدعه و نیرنگ:
«قال فرعون أمنتم به قبل أدن أذن لکم أنّ هذا لمکر مکرتموه فی المدينة لتخرجوا منها اهلها فسوف تعلمون».[27] در این آیه جمله «انّ هذا المکر مکرتموه فی المدینة» سخنان فرعون است که بعد از ایمان آوردن ساحران به حضرت موسی(ع) فرعون آنها و حضرت موسی(ع) را متهم میکند که شما قبلاً در شهر به صورت مخفیانه بر ضد قوم من توطئهچینی کردهاید تا آنها را با نیرنگ از سرزمین شان خارج سازید.
نتیجه اینکه: ایمان آوردن ساحران به حضرت موسی(ع) از سوی فرعون یک نیرنگی از قبل طراحی شده تلقی گردید و به همین جهت است که جمله «ان هذا لمکر مکرتموه» به معنی توطئهچینی و نیرنگ زدن برای اجرای مقصدی میباشد.
5- تکذیب آیات و نعمتهای الهی:
«و اذا اذقنا الناس رحمة من بعد ضرآء مستهم اذا لهم مکر فی آیاتنا قل الله اسرع مکراً اِنَّ رسلنا یکتبون ما تمکرون».[28]
در این آیه مکر در جمله «اذا لهم مکر فی آیاتنا» به معنی تکذیب و انکار آیات و نعمتهای الهی میباشد، و مراد از جمله «إنَّ رسلنا يکتبون ما تمكرون» آن است که ماموران الهی همه این سرکشیها و تکذیبها را مینویسند و زیر نظر دارند.
6- انکار رسالت انبیاء: «...الله اعلم حیث یجعل رسالة سیصیب الذّین اجرموا صغار عندالله و عذاب شدید بما کانوا یمکرون».[29]
مکر در جمله «بما کانوا یمکرون» اشاره به تکذیب مشرکین قریش است که رسالت پیامبر اسلام(ص) را نمیپذیرفتند. اما دلایل اینکه مکر در این آیه به معنی انکار رسالت میباشد؛ از جملههای چون «و اذا جاءتهم آیه قالوا لن نؤمن حتی نؤتی مثل مآ اوتی رُسُل الله، الله اعلم حیث یجعل رسالته» و نیز از آیه بعدی و از جمله «فمن یردالله ان هدیه یشرح صدره للاسلام...»[30] به دست میآید.
همچنین در آیه «و قد مکر الذین من قبلهم فلله المکر جمیعا»[31] مکر در جمله «و قد مکر الذین من قبلهم» اشاره به تکذیب نبوت و انکار رسالت پیامبران گذشته توسط امتهاي سابقه دارد، و خداوند برای دلداری به پیامبر خاتم(ص) علاوه بریادآوری این رسم (تکذیب پیامبران) در آیه بعدی میفرماید: «...بگو برای تایید رسالت من در بین شما، گواهی خداوند و آنکه علم کتاب (حضرت علی(ع)) در نزدش میباشد، کفایت میکند»[32]
7- شرک ورزیدن: «بل زین للذین کفروا مکرهم و صدوا عن السبیل»[33]
مکر در این آیه به معنی شرک ورزیدن میباشد و دلیل بر آن صدر آیه است که میفرماید: «و جعلوا لله شرکاء».
همچنین در آیه: «قد مکر الذین من قبلهم فاتی الله بنیانهم من القواعد...»[34] مکر در اینجا به معنی شرک ورزیدن است. و نیز در این آیه اشارهای است به شرک ورزیدن اقوام پیشین که خداوند آنها را در برابر ارتکاب این گناه بزرگ مجازات کرده ریشهشان را خشکانیده و خانههایشان را از پایه بر سرشان ویران ساخته و از جایی که گمان نمیکردند عذاب نازل مینمود «...و آتهم العذاب من حیث لایشعرون، ثم یوم القیامه یجزیهم و یقول این شرکائی...»[35]
8- ارتکاب گناه ومعاصی: «...و الذین یمکرون السیئات لم عذاب شدید و مکر اولئک هو یبور»[36]
خداوند در این آیه میفرماید: آنان که گناه و معصیت میکنند «والذین یمکرون السیئات» برایشان عذاب شدید است. در این آیه ارتکاب گناه و معاصی و کارهای زشت «یمکرون السیئات» در برابر «الکلم الطیب و العمل الصالح» قرار گرفته است. همچنین در آیه: «افأمن الذّین مکروا السیئات ان یخسف الله بهم الارض أو یأتیهم العذاب من حیث لایشعرون»[37]. جمله «مکروا السیئات» اشاره به ارتکاب گناه و معاصی دارد.
9- گفتار و سخن: «فلما سمعت بمکرهن ارسلت الیهن...»[38] مکر در این آیه به معنی سخن و گفتار است. همچنین در آیه: «و قال الذین استضعفوا للذین استکبروا بل مکر اللّیل و النهار اذ تأمروننا ان نکفر بالله و نجعل له انداداً...»[39]
مکر در جمله «بل مکر اللیل و النهار» به معنی گفتار و سخنان شبانهروزی میباشد.
ب: معانی مکر نسبت به خداوند
1- مجازات و عذاب الهی
الف) مجازات به خاطر تکذیب آیاتش: «واذا اذقنا الناس رحمة من بعد ضرّاء مستهم اذا لهم مکر فی آیاتنا قل الله اسرع مکرا انّ ارسلنا یکتبون ما تمکرون»[40] مکر در جمله «قل الله اسرع مکرا» به این معنا است که خداوند انسانها را در برابر کفران نعمتها و تکذیب آیاتش، سریع و آسان مجازات میکند.
ب) مجازات به خاطر تکذیب انبیاء: «و قد مکر الذین من قبلهم فللّه المکر جمیعا، یعلم ما تکسب کل نفس و سیعلم الکفار لمن عقبی الدار».[41] که مکر در جمله «فللّه المکر جمیعا» بیانگر این مطلب است که همه عذابها و مجازاتها در نزد پروردگار میباشد که انسانها با کردار زشت خود (مانند تکذیب انبیاء و تکذیب آیات الهی) آن را میخرند «یعلم ما تکسب کل نفس...». همچنین در آیه «و قد مکروا مکرهم و عندالله مکرهم و ان کان مکرهم لتزول منه الجبال»[42] مکر در جمله «و عندالله مکرهم» به معنای مجازات و عذاب الهی است که در ادامه آن جمله «ان الله عزیز ذو انتقام»[43] نیز بر این معنا اشاره دارد: (البته میتوان مکر را در این آیات به معنای طرحها و نقشه های الهی نیز معنا کرد که در این صورت باز معنای واقعی و نهایی این طرحها و نقشهها، مجازاتها و عذابهای الهی میباشد که شامل کفار میشود.
2- آزمایش و امتحان الهی
«افامنوا مکرالله فلایامن مکرالله الاالقوم الخاسرون»[44] در این آیه واژه مکر هم در جمله «افامنوا مکر الله» و هم در جمله «فلایأمن مکر الله» به معنی امتحان و آزمایش الهی است (هرچند که میتوان آن را به معنی مجازات و عذاب الهی نیز معنا کرد که در این صورت نیز به معنی عذابی است که در پی غفلت از امتحان و آزمایش الهی دامنگیر فرد ميشود)، در واقع مفهوم آیه مذکور عبارتست از اینکه: انسانهایی از امتحان الهی سربلند بیرون میآیند که نسبت به آن غافل نباشند و خود را از آن ایمن ندانند اما کسانی که غفلت نمایند و خود را ایمن بدانند دچار خسران و زیان خواهند شد.
اما نکته دیگری که در این آیه وجود دارد آن است که اینجا تنها موردی است که در آن از «مکر الهی» به طور مستقل سخن به میان آمده است اما در تمامی آیات دیگری که از مکر الهی بحث میشود همیشه مکر الهی در مقابل مکر کفار و بعد از بیان مکر آنها میآید.
3- حسن تدبیر و چارهجویی خداوند
مکر به معنای چارهجویی و تدبیر الهی برای خنثیسازی نقشهها و توطئههای کفار از مواردی پرکاربرد این واژه در قرآن مجید میباشد و در واقع بیشترین کاربرد مکر از سوی انسانها نیز به معنای توطئه و نقشهکشی برای قتل و کشتن آمده است اما مکر از سوی خداوند در این موارد عبارت است از: حسن تدبیر الهی برای خنثیسازی نقشهها و توطئههای کفار.
در آیات 54 آل عمران، 30 انفال و 50 و 51 نمل که در شماره او از معانی مکر نسبت به انسانها بیان شدند، مکر از سوی انسانها به معنای توطئهچینی برای قتل است در حالی که مکر از سوی خداوند به معنای ضد آن توطئهها میباشد.
مثلا در توطئه یهود برای قتل عیسی(ع)، خداوند امر را بر آنها مشتبه کرد (مکر الهی) و آنان فرد دیگری را به جای عیسی(ع) کشتند، و در توطئه نه گروه فاسد (تسعه رهط) برای قتل صالح(ع) همه آنها گرفتار عذاب الهی (مکر الهی) شدند، همچنین در توطئه قریش برای قتل پیامبر اکرم(ص) این نقشهها و توطئهها با فداکاری امام علی(ع) که در بستر پیامبر(ص) خوابیده بود خنثی گردید.[45] و در ادامه همین ماجرا وقتی مشركین مکه در غار ثور به پیامبر(ص) رسیدند به وسیله تارعنکبوتی ناکام ماندند و نقشه آنان بدینوسیله توسط خداوند نقش بر آب شد.
دیدگاهها راجعبه مکر الهی
ما برای «مکر الهی» در قرآن سه نوع معنا (مجازات و عذاب، آزمایش و امتحان و تدبیر و چارهجویی) برشمردیم، ولی لازم است تا به برخی از اقوال دیگری که در این باره ابراز شدهاند نیز اشارهای بشود.
دانشمندان مسلمان برای ارائه تعریفی از مکر الهی اتفاق نظر ندارند اکثر آراء آنها بازگشت به چگونگی تعریف ایشان از معنی لغوی مکر دارد اما گروهی نیز نگاه به برخی از روایات دارند و برخی هم از اقوال صحابه و تابعین برای ارائه معنا و تعریفی از مکر الهی کمک گرفتهاند. در عین حال برخی از این دیدگاهها با هم قابل جمعاند و برخی هم نیاز به اندکی اصلاح دارند که با انجام دادن آنها میتوان همه این اقوال را در همان سه معنای مذکور دستهبندی نمود:
1- گروهی «مکر الهی» را مجازات و عذاب الهی معنا کردهاند و آن را از باب مقابله با مکر کفار میدانند، از نوع «و جزاء سیئة سیئة مثلها»[46] میدانند. و همچنین اضافه کردهاند که فصاحت و بلاغت زبان عرب اقتضا میکند تا اراده الهی برای خنثی سازی مکر کفار از جنس همان لفظ آورده شود و مکر خوانده شود.[47]
2- برخی دیگر مکرالهی را مجازاتی میدانند که فقط در برابر ارتکاب معصیت میباشد، تفاوت اندک این قول با دیدگاه اول در آن است که اینها اطلاق مکر را به صورت ابتدایی بر خداوند ممتنع میدانند «انما یصح منه تعالی اذا کان علی نحو المجازاة کأن یأتی الانسان بالمعصية فیواخذه بالعذاب من حیث لایشعر... و أما المكر الابتدایی من غیر تحقق معصیتة سابقة فمما یمتنع علیه تعالی و قد مرّت الا شارة الیه کرارا» [48] اما در آیه 99 سوره اعراف مکر به صورت ابتدایی نیز به خداوند نسبت داده شده است.
3- برخی مکر الهی را تدبیر الهی برای خنثیسازی نقشهها و توطئههای کفار دانستهاند «مکر خدا تدبیر الهی است که نقشهی کفار را بر هم میزند.»[49]
4- گروهی مراد از مکر الهی را همان سنت استدراج و امهال میدانند که بعد از کامل شدن نعمت و اتمام حجت برخی از انسانها را فرا میگیرد. «ومکرالله فراء گفت: «مکر» از مخلوقان خدیعت و حلیت بر فساد باشد، و از خدای تعالی استدراج بندگان باشد، و معنی استدراج ناگاه گرفتن بود و در پختن پس از آنکه در نعمت باشند، قال الله تعالی: «سنستدرجهم من حیث لایعلمون».[50]
5- برخی نیز معتقدند که «مکر الهی» چیزی است که فقط بر دشمنان خداوند واقع میشود نه بر اولیائش «اراد بمکرالله ایقاع بلائه باعدائه دون اولیائه».[51] اما این در حالی است که اولیای الهی نیز خود را از مکر الهی ایمن ندانستهاند.[52]
نتیجه:
هرگاه در قرآن مجید صفاتی چون مکر، کید، خدعه، استهزاء و... به خداوند متعال نسبت داده میشود باید به دو نکته توجه شود:
الف- اگر مکرالهی، خدعه الهی و... در مقابل مکر، خدعه، کید و... انسانها باشد، معنای خاصی از آن اراده گردیده است و در واقع مکر، کید و... که به خداوند متعال نسبت داده میشودف اصلاً از سنخ مکر، کید، استهزاء و... انسانها نمیباشد و بر این مطلب (که مکر الهی از قبیل مکر انسانها نیست) روایتی که از امام رضا(ع) در این موضوع نقل شده است نیز تأکید دارد.
از امام رضا(ع) راجع به مسخره، استهزاء، مکر و خدعه الهی که در قرآن بیان شدهاند، سؤال شد، حضرت در جواب فرمودند: «خداوند نه مسخره میکند نه استهزاء؛ و نه نیرنگ و فریب به کار میبرد، بلکه مطابق عمل مسخره و استهزاء و نیرنگ و فریب آنان به آنها جزا میدهد.»[53]
و اینکه امام رضا(ع) میفرمایند: «خداوند مطابق عمل مسخره و... آنان به آنها جزا میدهد» جزای الهی به دو صورت واقع میشود:
1- گاهی به معنای حسن تدبیر الهی است در مقابل نقشه کفار (مثل آیات: آل عمران 54، انفال30، نمل50).
2- گاهی به معنای هلاکت و عذاب است در مقابل نافرمانی و سرکشی کفار (مثل آیات: یونس 21، رعد 42، ابراهیم46)
ب- اما اگر مکر الهی بعد از مکر کفار و در مقابل مکر آنها بیان نشده باشد، فقط یکبار در آیه 99 سوره اعراف آمده که در آنجا به معنای آزمایش و امتحان الهی میباشد.
منابع و مآخذ:
1. قرآن مجید
2. المعجم المفهرس لألفاظ القرآن الکریم، محمد فوأد عبدالباقی، ناشر: مکتب نوید اسلام، طبع سوم، 1384ش.
3. مفردات الفاظ القرآن الکریم، راغب اصفهانی، ناشر: طلیعة النور: طبع دوم: 1427 ق.
4. التحقیق فی کلمات القرآن الکریم، علامه مصطفوی، ناشر: مرکز نشر آثار علامه مصطفوی، طبع اول، 1385ش.
5. وجوه القرآن، ابوعبدالرحمن اسماعیل بن احمد الحیری النیشابوری، ناشر: آستان قدس رضوی، چاپ اول، تابستان 1380 ش.
6. وجوه و لغات مشترک در قرآن، حسین بن محمد دامغانی (ترجمه: کریم عزیزی نقش). ناشر: بنیاد علوم اسلامی، چاپ اول: تابستان 1361 ش.
7. ترتیب کتاب العین، الخلیل بن احمد الفراهیدی، ناشر: انتشارات اسوه، طبع دوم، 1383ش.
8. معجم المقاییس فی اللغه، لابی الحسین احمد بن فارس بن زکریا، ناشر: دارالفکر، بیروت، لبنان.
9. لسان العرب، جمال الدین محمد بن مکرم بن منظور الافریقی المصری، ناشر: دار صادر، طبع سوم، 2004م.
10. تاج العروس من جواهر القاموس، السید محمد مرتضی الحسینی الواسطی الزبیدی، ناشر: دارالفکر، 2005م.
11. معجم الفروق اللغویه، ابی هلال عسکری و سید نورالدین الجزائری، ناشر: موسسه نشر اسلامی، 1384ش.
12. مجمع البحرین، شیخ فخرالدین الطریحی، ناشر: انتشارات مرتضوی، طبع اول: چاپ سوم، 1375ش.
13. قاموس قرآن، سید علی اکبر قریشی، ناشر: دارالکتب الاسلامیه، نوبت چاپ: چهاردهم، 1384ش.
14. مجمع البیان، علامه طبرسی، ناشر: موسسه الاعلمی للمطبوعات، بیروت- لبنان، 1415ق- 1995م.
15. تفسیر کبیر، فخر رازی، ناشر: دار احیاء التراث العربی، بیروت، طبع چهارم، 1422ق-2001م.
16. معانی القرآن، ابی جعفر النحاس، ناشر: دارالحدیث، قاهره- مصر، 1425ق- 2004م.
17. جامع البیان عن تأویل آي القرآن (تفسیر طبری)، ابی جعفر بن جریر الطبری، ناشر: دار ابن خرم و دارالاعلام، بیروت- لبنان، طبع اول 1422ق- 2002م.
18. روح المعانی فی تفسیر القرآن العظیم و السبع المثانی، السید محمد الالوسي البغدادی، ناشر: دارالفکر.
19. روض الجنان و روح الجنان فی تفسیر القرآن، حسین بن علی بن محمد (مشهور به: ابوالفتوح رازی)، ناشر: انتشارات آستان قدس رضوی، 1372 ش.
20. الدّر المصون فی علوم الکتاب المکنون، احمد بن یوسف المعروف بالسمّین الحلبی.
21. تفسیر القرآن الحکیم (الشهیر بتفسیر المنار)، شیخ محمد عبده، سید محمد رشید رضا، ناشر: دارالفکر، طبع دوم.
22. فی ظلال القرآن، سید قطب، ناشر: دارالشروق، طبع 35، قاهره- مصر، سال 1425ق- 2005م.
23. تفسیر المیزان،علامه سیدمحمدحسین طباطبایی، ناشر: دارالکتب الاسلامیه، چاپ ششم، 1379ش.
24. التفسیر الکاشف محمد جواد مغنیه، ناشر: دارالکتب الاسلامی، طبع اول، 1424ق-2003م.
25. تفسیر نمونه، مکارم شیرازی و همکاران، ناشر: دارالکتب الاسلامیه، چاپ چهل و دوم، 1385ش.
26. تفسیر و مفسران: محمد هادی معرفت، ناشر: موسسه فرهنگی التمهید، چاپ اول، اردیبهشت 1379ش.
27. علوم قرآنی، محمد هادی معرفت، ناشر: موسسه فرهنگی تمهید، چاپ چهارم، تابستان 1381ش.
28. تفسیر نور، محسن قرائتی، ناشر: مرکز فرهنگی درسهایی از قرآن، چاپ سوم، تابستان 1382ش.
29. فرهنگ قرآن،اکبر هاشمی رفسنجانی و محققان مرکز فرهنگ و معارف قرآن، ناشر: موسسه بوستان کتاب، چاپ اول، 1386ش.
30. البرهان فی التفسیر القرآن، سید هاشم بحرانی، ناشر: موسسه الاعلمی للمطبوعات، 1419ق- 1999م.
31. تفسیر نورالثقلین،علی بن جمعه عروسی هویزی، ناشر: دارالتفسیر، طبع دوم، 1384ش.
32. نسیم حیات (تفسیر قرآن کریم)، ابوالفضل بهرامپور، ناشر: موسسه انتشارات هجرت، چاپ چهارم، پاییز 1385ش.
33. معارف و معاریف(دایره المعارف جامع الاسلامی)، سید مصطفی حسینی دشتی، ناشر: موسسه فرهنگی آرایه، نوبت چاپ: اول (ویرایش چهارم)، 1385ش.
34. فرهنگ المعجم الوسیط (عربی- فارسی)، فؤاد افرام البستانی (ترجمه: محمد بندر ریگی)، ناشر: انتشارات اسلامی، چاپ اول، 1382ش.
35. کتاب التوحید، شیخ صدوق (ترجمه: سید هاشم حسینی طهرانی)، ناشر: موسسه نشر اسلامی، طبع نهم، 1422ق- 1381ش.
36. عیون اخبار الرضا، شیخ صدوق (ترجمه: حمید رضا مستفید، علی اکبر غفاری)، ناشر: دار الکتب اسلامیه، چاپ سوم، 1385ش.
37. تاریخ الیعقوبی، احمد بن ابی یعقوب، ناشر: انتشارات المکتبه الحیدریه، طبع اول، 1383ش.
38. تاریخ الطبری، محمد بن جریر طبری، ناشر: موسسه الاعلمی للمطبوعات، طبع اول، 1418ق- 1998م.
39. الکامل فی التاریخ، ابن اثیر، ناشر: دارالکتاب العربی، 1427ق- 2006م.
[1]. در سوره فتح آیه 10 «ید الله فوق ایدیهم» که دست خدا به قدرت الهی تعبیر میشود، یا در آیه 187 سوره بقره «الخیط الابیض من الخیط الاسود» نخ سیاه از نخ سفید که به تشخیص فجر صادق و روشنایی صبح از تاریکی شب معنا میشود.
[2]. صفاتی چون»: مکر (آل عمران 54، اعراف 99، انفال 30، یونس 21، رعد 42، ابراهیم 46، نمل50) ؛ کید (اعراف 183، قلم 45، طارق 16) ؛ خدعه( بقره 9، نساء 142) ؛ استهزاء (بقره15) ؛ مسخره کردن (توبه79) ؛ گمراه کردن (نساء 88 و 143) ؛ مهر گمراهی زدن ( ختم الله: بقره7، انعام 46، جاثیه 23، و طبع الله: اعراف101، توبه 93، محمد16) و...
[3]. مراد از زبان خاص قرآن این مطلب است که در قرآن مجید هر واژهای ضرورتاً به معنای لغوی خودش نمیباشد، بلکه زیاد است مواردی که قرآن واژهای را به معنی جدیدی استخدام کرده است (واژگانی چون صلاه، زکاه، فسق و...)، آیهالله معرفت راجع به زبان خاص قرآن نوشتهاندکه «قرآن همانند هر صاحب اصطلاحی، زبان ویژه خود را دارد، واژهها و تعبیرات را در مفاهیمی استعمال میکند که خود اراده کرده بی آنکه در لغت یا دیگر عرفها دلیلی بر آن استعمال یافت شود» تفسیر و مفسران ج1 ص101.
[4]. مثلا عربهای عصر نزول از واژه «سیاره معنای کاروان و قافله را میفهمیدند، اما امروزه از این واژه اتومبیل را میفهمند و « جاءت سیاره کاروانی آمد.» یوسف 19.
[5]. آل عمران 54.
[6]. رعد 42.
[7]. الف- الله یستهزئی بهم (بقره15) ؛ ب- یخدعون الله و هو خدعهم (نساء 142) ؛ ج- انهم یکیدون کیدا و اکید کیدا (طارق16) و ان کیدی متین (اعراف 183 و قلم 45) ؛ د- سخر الله منهم (توبه79).
[8]. معجم المقاییس فی اللغه، ص 993
[9]. لسانالعرب، ج 14، ص 110
[10]. معجم الفروق اللغویه، ص 206-207
[11]. تفسیر کبیر، ج3، ص 235
[12]. روض الجنان و روح الجنان فی تفسیر القرآن، ج4، ص 344-345. آلوسی در تفسیر «روح المعانی»، ج3، ص 285-286، سمین الحلبی در تفسیر «الدر المصون فی علوم الکتاب المکنون»، ج3، ص 212
[13]. ترتیب العین، ج3، ص 1722، لسان العرب، ج 84 ص 110، تاج العروس من جواهر القاموس، ج7، ص 494، مجمع البحرین، ج3، ص 484، مجمع البیان، ج3، ص 304 و...
[14]. مفردات الفاظ قرآن، ص 772
[15]. التحقیق فی کلمات القرآن الکریم، ج11، ص 155
[16]. قاموس قران، ج6، ص 256
[17]. الف: مکر خوب، مثل «خیر الماکرین» آل عمران 54، انفال 30 ؛ ب: مکر بد، مثل: «مکر الّسّئ» فاطر43، «مکروا السّیئات» نحل45، «یمکرون السیّئات» فاطر 10، و «سیئات ما مکروا» غافر 45.
[18]. وجوه القرآن، ص 541-542
[19]. وجوه و لغات مشترک در قرآن، ج2 ص 254-257
[20]. آل عمران، 54
[21]. نمل، 50-51
[22]. یوسف، 102
[23]. انفال، 30
[24]. ابراهیم، 46
[25]. نوح، 22
[26]. انعام، 123
[27]. اعراف، 123
[28]. یونس 21
[29]. انعام، 124
[30]. انعام، 125
[31]. رعد، 42
[32]. رعد، 43 «و یقول الذین کفرو الست مرسلاً، قل کفی بالله شهیداً بینی و بینکم و من عنده علم الکتاب».
[33]. رعد، 33
[34]. نحل، 26
[35]. نحل، 26-27
[36]. فاطر، 10
[37]. نحل، 45
[38]. یوسف، 31
[39]. سباء، 33
[40]. یونس، 21
[41]. رعد، 42
[42]. ابراهیم، 46
[43]. ابراهیم، 47
[44]. اعراف، 99
[45]. راجع به فداکاری بینظیر امیرالمومنین (ع) برای نجات جان پیامبر(ص) مراجعه شود به این منابع: 1. المیزان، ج9، ص 76-82 در بحث روایی؛ 2. تاریخ الیعقوبی (که ماجرای آن شب را بسیار پرشور بیان میکند)،ج2، ص39، 3. الکامل فی التاریخ، ج1، ص 694-695؛ 4. تاریخ الطبری، ج2، ص 270-274.
همچنین تفسیرهای:
1) البرهان، ج3، ص 298-310؛ 2) تفسیر نورالثقلین، ج2، ص 145-149؛ 3) و آيه 107 بقره: «و من الناس من یشری نفسه ابتغاء مرضات الله و الله رئوف بالعباد» به همین مناسبت و درباره از خودگذشتگی امام علی(ع) نازل گردید.
[46]. شوری، 40. همچنین برخی به این آیه استدلال کردهاند: «فمن اعتدی علیکم فاعتدوا علیه بمثل ما اعتدی علیکم» بقره، 194
[47]. مجمع البیان، ج3 ص304- ص305. مجمع البحرین، ج3، ص484، معانی القرآن، ج1 ص141.
[48]. المیزان، ج8 ص211. روح المعانی، ج3 ص284-286. الدرالمصون، ج3 ص212.
[49]. تفسیر نور، ج4، ص311. تفسیر الکاشف ج2 ص68-69. فی ظلال القرآن ج1 ص403. تفسیر نمونه ج2 ص659.
[50]. (اعراف 182) روض الجنان ج4 ص348. المنار ج2 ص315.
[51]. مجمع البحرین، ج3 ص484. تاج العروس، ج7 ص494. روض الجنان، ج4 ص345.
[52]. «اللهم امکرلی و لاتمکربی» مجع البحرین، ج3 ص484.
از امام صادق(ع) نقل شده است که فرمودند: «اللهم لاتؤمنی مکرک» نسیم حیات، ج9 ص33.
[53]. «قال حدثنا علی بن الحسن بن فضال، عن ابیه، عن الرضا علی بن موسی(ع) قال: سألته عن قول الله عزوجل «سخراله منهم» (توبه 79)
و عن قول الله عزوجل: « الله یستهزی بهم» (بقره 15)
و عن قوله : «و مکروا و مکرالله» (آل عمران 54)
و عن قوله: یخادعون الله و هو خادعهم» (نساء142)
فقال : ان الله تبارک و تعالی لایسخر و لایستهزئی و لایخادع و لکنه عزوجل یجازیهم جزاء السخریه و جزاء الاستهزاء و جزاء المکر و الخدیعة، تعالی الله عما یقول الظالمون علواً کبیراً».
کتاب توحید ص159، کتاب عیون اخبار الرضا ج1 ص253- 254، ترجمه از حمید رضا مستفید و علی اكبر غفاری.
زمستان 1387 (شماره چهارم) (2)
رنگ، آيتي الهي
احمد رضوي
چكيده:
نويسنده در اين نوشتار در پي پاسخ به دو سؤال اساسي دربارة رنگهاست و بعد از توضيح آياتي كه رنگها در آنها ذكر شده پاسخ سؤالات را بيان نموده و جايگاه رنگ در قرآن و تأثير آن را در هدايت انسان مشخص مينمايد.
مقدمه:
حمد و ثنا مخصوص آن خدایی است که جهان را با قدرت بیکران خود آفريده است[1] و همه چیز را در خدمت انسان قرار داد[2] و انسان را گُل سرسبد موجودات معرفی نمود[3] و فقط هنگام خلقت او بود كه بر خود تبریک گفت[4] و برای فرشتگان سجدة تعظیم را به سمتش واجب نمود[5] و انسان را براي عبودیت آفرید.[6] راه هدایت را بر انسان گشود[7] و قوة شقاوت و سعادت را در نهادش نهادينه كرد[8] تا با انتخاب و ارادة خود، يكي از اين دو راه را بپيمايد[9] و نشانههای خود را برایش بیان داشت،[10] از جمله نشانههای خداشناسی در عالَم وجود، تنوّع رنگهاست،[11] پدیدة رنگ در انسانها، حیوانات و نباتات دارای ویژگی خاصی است كه انسان را به تفکُّر وا میدارد.[12] رنگها در روح و روان آدمی تأثیر بسزایی دارد و حتی حیوانات بعضی از رنگها را تشخیص داده و در مقابل آنها عکسالعمل نشان میدهند.
اگر انسان نگاهی به اطراف خود بیندازد و به دقت رنگهای مختلف اشیا را بنگرد، درمیابد که هر یک از این رنگها، ویژگی خاص و تأثیر فراوان در زندگیاش دارد. زندگی انسان آمیخته با رنگهای گوناگون است، حتی سلیقة هر فرد در انتخاب رنگ متفاوت است. یکی رنگ سفید را دوست دارد، دیگری رنگ سیاه را، و سومی با رنگ سرخ آرامش میابد، ... و گاه در انتخاب رنگ لباس، لوازم خانه، ماشین و... ساعتها فکر میکند و با افراد دیگر مشورت مینمایند تا بهترين رنگ را انتخاب كرده و زيبايي زندگياش را در رنگ اجناس جستجو ميكند.
قرآن کتاب هدایت ماست[13] و به گفتة خودش هرچیزی ـ که در هدایت انسان مؤثر باشد ـ در قرآن ذکر شده، همة اسباب هدایت فراهم است[14] و نشانههایي فراوان از اين عالَم در قرآن برای راهنمایی بشر معرفی شده است. سؤال این است که در قرآن، رنگ چه جایگاهی دارد؟ و آیا رنگهای عالَم، در هدایت انسان تأثیر دارد؟ در این نوشتار آیاتی که واژه رنگ و رنگهای مختلف را در قرآن مطرح نموده، مورد بررسی قرار ميدهیم تا به پاسخ این سؤالات برسیم.
واژة رنگ:
واژة «لون» به معنای «رنگ» با مشتقات خود نـُه بار در قرآن ذکر شده است. ابتدا این آیات را فهرستوار ذکر میکنیم و بعد به توضیح آنها میپردازیم.
1. سورة بقره/69؛ 2. سورة نحل/13 و 69؛ 3. سورة روم/22؛ 4. سورة فاطر/27 و 28؛ 5. سورة زمر/21.
در این آیات رنگهای مختلفی به انسان، حیوان، نباتات و جمادات نسبت داده شده است[15] و در چند جا خداوند میفرماید: ما باران را فرستادیم و از آن میوهها و نباتات رنگارنگ از زمین رویانیدیم و بعد از مدتی میخشکند و رنگشان عوض میشود،[16] از این سرسبز شدن و خشکیدن زمین وجود رستاخیز را نتیجه میگیرد. در آیهای دیگر از زنبور عسل یاد میکند و میگوید: از درون شکم آنها نوشیدنی با رنگهای مختلف خارج میشود که در آن شفا برای مردم است.[17]
از داستان گاو بنی اسرائیل سورة بقره، آیه 69 چنین به دست میآید که رنگها در روحیه افراد تأثیر میگذارد، و گاه بعضی از رنگها باعث شادی و نشاط روح انسان میشود و بعضی از رنگها انسان را به حزن و اندوه فرو میبرد. در این سوره چنین آمده است: «قَالُوا ادْعُ لَنَا رَبَّكَ يُبَيِّنْ لَنَا مَا لَوْنُهَا قَالَ إِنَّهُ يَقُولُ إِنَّهَا بَقَرَةٌ صَفْرَاءُ فَاقِعٌ لَوْنُهَا تَسُرُّ النَّاظِرِينَ»؛ (...گاوی باشد زرد یکدست، که بینندگان را شاد و مسرور سازد).
در یکی از آیات قرآن هدف از قبائل و تیرههای مختلف انساني را شناخت خودشان بیان میکند، گرچه همه انسانها از یک پدر و مادرند،[18] اما در چند مورد اختلاف رنگهای انسانها را از نشانهها (آیات یا آیه) میداند که منظور از نشانهها در قرآن، نشانههای خداشناسی و راههای هدایت است. بايد به اين نكته توجه داشت كه رنگها برای همه افراد نشانة خداشناسی نیست، بلکه برای دانشمندان «إِنَّ فِي ذلِكَ لَآيَاتٍ لِلْعَالِمِينَ»[19]، برای کسانی که یادآور میشوند «إِنَّ فِي ذلِكَ لَآيَةً لِقَوْمٍ يَذَّكَّرُونَ»[20]، برای کسانی که تفکُّر میکنند «إِنَّ فِي ذلِكَ لَآيَةً لِقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ»[21] و برای کسانی که صاحب خرد و اندیشهاند «إِنَّ فِي ذلِكَ لَذِكْرَي لِأوْلِي الألْبَابِ»[22] نشانة خداشناسي، توحيد و رستاخيز است.
لازم به يادآوري است كه در زيادي از آيات قرآن، واژة «آيه يا آيات» به معنای لغوی آن یعنی «نشانه یا حکم» ذکر شده است. بنابراين، باید گفت تمام عالَم نشانهای از خداوند متعال است نه فقط رنگها؛ زيرا زيادي از پديدههاي جهان، در قرآن به عنوان آيه مطرح شده است. از جملة نشانههاي خداشناسي براي كساني كه از قدرت تعقّل و انديشة خويش بهره ميبرند، خلقت آسمانها و زمين، آمد و شد شب و روز، وسائل نقلية دريايي، باران و برف، حركت بادها و ابرهاي معلّق در آسمان است.[23]
چه رنگهایی در قرآن ذکر شده است؟
خداوند در قرآن كريم از پنج رنگ یاد کرده است كه هر کدام در جاي خود از تناسب ويژهاي برخوردار است، آن پنج رنگ عبارتند از: رنگ سفید، سیاه، سرخ، زرد و سبز. گرچه از یک رنگ دیگری نیز یاد شده که رنگ «سیاه متمایل به سبز» باشد، اما چون يك رنگ مستقل نيست با مختصري توضيح از آن ميگذريم. خداوند میفرماید: و آن کس که چراگاه را به وجود آورد، سپس آن را خشک و تیره قرار داد «أحوی».[24]
1) رنگ سفید:
واژة «أبیض» با مشتقات خود دوازده مرتبه در قرآن ذکر شده است.[25]
در سورة یوسف این واژه به معنای اصلی خودش به کار نرفته، بلکه معنای مجازی دارد آنجا که برادران یوسف، یوسف را از نزد پدر بردند و بعد او را در چاه انداختند، وقتی خبر به پدرش حضرت یعقوب رسید، در فراق فرزندش یوسف آنقدر گریه کرد تا اینکه: «وَابْيَضَّتْ عَينَاهُ مِنَ الْحُزْنِ فَهُوَ كَظِيم».[26] چشمان حضرت یعقوب کور شده و بینایی خود را از دست داد. این واژه به این معناست که حلقة سیاه رنگ چشم ـ كه بينايي با اوست ـ از بین رفته و سفید شده؛ به دلیل آیه 93 همین سوره که یوسف میگوید: پیراهن مرا نزد پدر خود ببرید و بر صورت او بیندازید «یَأت بَصِیراً» تا بینا شود و وقتی به کنعان آمدند و پیراهن را بر صورت پدر انداختند «فَارتَدَّ بَصِیراً»[27] بینا شد.
در سورة بقره وقتی بحث ماه رمضان مطرح میشود، چند حکم از احکام روزه بیان شده و بعد میگوید: شبها غذا بخورید و بیاشامید تا زمانی که نخ سفید از نخ سیاه را تشخیص دهید، از آن به بعد روزه را آغاز کنید. ملاک تشخیص نخ سفید از سیاه[28] به اصطلاح امروز موقع اذان صبح میشود.
در سورة فاطر یکي از نعمتهای خداوند چنين بيان شده است که از کوهها جادههایی آفرید به رنگهای سفید، سرخ و رنگهای مختلف ديگر و گاه رنگ کاملاً سیاه.[29] شاید بیانگر رنگ سنگهای سفید، سیاه، سرخ و... کوه باشد.
در پنج مورد از آيات، از دست سفید حضرت موسی هنگامی که از گریبان خود بیرون میآورد به عنوان معجزة آن حضرت یاد میکند، آن دستی که سفيد بود و ميدرخشيد.[30]
رنگ سفید در عالَمِ پس از مرگ:
قرآن در مواردی میگوید: روز قیامت و رستاخیز چهرة گروهی از مردم سفید است و چهرة گروهی دیگر سیاه. آنهایی که چهرة سفید دارند، در رحمت خداوند به سر میبرند و در بهشت، جاودانند و آنهایی که با چهرههای سیاه محشور میشوند کسانیاند که آیات خدا را فراموش کرده و کافر شدند، لذا در عذاب الهی به سر میبرند.[31] روسفید بودن اصطلاحی است به معنای پیروزی و موفقیت و کامیابی در کار، و روسیاه بودن دقیقاً معنای عکس آن را دارد. در جایی دیگر میگوید: مؤمنان در بهشت از نعمتهای فراوان استفاده میکنند، از جمله مایع آشامیدنی آنها سفید رنگ است و دارای لذّتي خاص، كه نه مستی میآورد و نه عقل را زایل میکند،[32] و اطراف مؤمنان در بهشت همسرانی زیبا چشم است که به شوهران خود عشق میورزند و گویا از لطافت و سفیدی همچون تخم مرغهایی سفید هستند که در زیر بال و پر مرغ پنهان مانده و دست انسانی هرگز آنها را لمس نکرده است.[33]
2) رنگ سیاه:
واژة «أسود» با مشتقات خود هفت مرتبه در قرآن ذکر شده است.[34]
در دو مورد خداوند نحوة برخورد مردم دوران جاهلیت با دختران را بیان میکند و میگوید: هرگاه به یکی از آنها خبر میدادند که صاحب دختری شده است، چهرهاش سیاه گشته، بسیار غضبناك و ناراحت میشد.[35] و درجایی دیگر میفرماید: ملائکه را دختران خدا میدانستند در حالی که هرگاه خبر دختر بودن فرزندشان را به آنها میدادند، چهرهشان سیاه میشد و غضبناک بودند، لذا خدا میفرماید: «إِنَّ الإِنسَانَ لَكفُورٌ مُّبِينٌ».[36]
بعضی از مطالب و آياتي كه رنگ سیاه در آنها مورد بحث قرار گرفته است در ضمن توضيحات رنگ سفید مطرح شد.
3) رنگ سرخ:
واژة «حمر» یک مرتبه در قرآن ذکر شده آن هم سوره فاطر آیه 27 که توضیح آن در بیان رنگ سفید گذشت.
4) رنگ زرد:
واژة «صفراء» با مشتقات خود پنج مرتبه در قرآن ذکر شده است.[37]
در داستان گاو بنی اسرائیل گذشت که رنگ این گاو زرد یکدست بود، چنان رنگی که بینندگان از ديدن او لذّت ميبردند.
در جایی میگوید: بادها زراعت را خشک و زرد رنگ میکند و بعد به صورت هیزم درمیآید.[38] در اين آیات واقعة رستاخيزِ قيامت به عنوان نتيجه و تشابه دنيا با آخرت، قابل استفاده است كه خداوند ميفرمايد: «وَفِي الآخِرَةِ عَذَابٌ شَدِيدٌ وَمَغْفِرَةٌ مِنَ اللهِ وَرِضْوَانٌ وَمَا الْحَيَاةُ الدُّنْيَا إِلاَّ مَتَاعُ الْغُرُورِ».[39]
در سورة مرسلات خداوند از اهل جهنّم یاد میکند و چنین میفرماید: در آن روز [قيامت] آنها را به سوی آن چیزی که تکذیب میکردند، میبرند و شعلههای آتش زبانه میزند و شرارههای پرتاب شدة آتش در سرعت و کثرت همانند یک کاخ است، گویا همچون شتران زرد رنگی هستند که به هر سو پراکنده میشوند.[40]
5) رنگ سبز:
واژة «اخضر» با مشتقات خود و همچنین به همراه واژة «مدهامتان» نـُه مرتبه در قرآن ذکر شده است.[41]
خداوند متعال در برخي آیات از سرسبزی زمین یاد میکند که از باران به وجود میآید و بعد از چندی هم خشک و زرد رنگ میشود و باران را یکی از نعمتهای خود میشمارد.[42]
در سورة یس وقتی آن فرد کافر استخوان پوسیدهای را به دست میگیرد و پودر میکند و میگوید: چه کسی میتواند این استخوان خورد شده را دو مرتبه زنده کند؟! قرآن میگوید: بگو آن کسی که برای اولین بار او را خلق کرد و او به همة مخلوقاتش آگاه است. بعد یکی از مشخصههای قدرت خداوند را چنین بیان میدارد: آن خدایی که از دخت سبز برای شما آتش قرار داد تا از آن آتش استفاده کنید و خود را گرم نگهدارید.[43]
یکی از سنتهای الهی در عالَم تکوین همین است که بعضی از اشیا قابلیت آتش گرفتن را دارند كه اگر آتشی در جهان هستي نبود، زندگیِ انسانها با مشکلات فراواني مواجه میشد و ادامة زندگی برایشان سخت گشته و شايد غيرممكن ميگشت.
حضرت یوسف وقتی در زندان بودند، فرمانرواي مصر خوابی دید که همة مُعبران از تعبیرش عاجز و ناتوان ماندند، آنگاه به یاد یوسف افتادند که علم تعبیر خواب داشت و خواب دو زندانی را درست تعبیر کرده بود. حضرت يوسف خواب فرمانرواي مصر را تعبیر کرد و دقيقاً همان تعبیر اتفاق افتاد. خواب وی این بود که هفت گاو چاق را هفت گاو لاغر میخورد و نيز هفت خوشة خشکیده را دیده بود كه هفت خوشة سبز و بارور را نابود ميكند. حضرت یوسف، هفت گاو چاق و هفت خوشة سبز رنگ را به هفت سال فراوانی و وفور نعمت تعبیر كردند، و هفت گاو لاغر و هفت خوشة خشکیده را به هفت سال قحطی و خشك سالي.[44]
رنگ سبز در عالَم پس از مرگ:
در سورة الرحمن خداوند از چهار باغ بهشتی یاد میکند که در اختیار مؤمنان و کسانی که از مقام پروردگار خود میترسند «خاف مقام ربه»[45] قرار دارد. دو باغ بالاتر است و دو باغ پائینتر،[46] و هر دو باغ دارای نعمتهای فراوان خداوند است، سرسبز و خرم،[47] مؤمنان در آن باغها بر تختهایي تکیه زدهاند که با بهترین و زیباترین پارچههای سبز رنگ پوشانده شده است.[48] در جایی دیگر لباس بهشتیان را با رنگ سبز از حریر نازک معرفی میکند.[49]
از بررسي آيات شريفة قرآن كريم قابل استفاده است كه در بهشت رنگ سفید و سبز زیاد به چشم میخورد؛ زیرا رنگي روشن و جذاب است و تأثیر بسیار مفید در روحیة انسانها دارد و انسان به حالت نشاط به آنها مینگرد، و در جهنم رنگ سیاه که باعث غم و اندوه و کدورت قلب انسان میباشد، به چشم میخورد.
نتيجه:
پاسخ سؤال اول اين است كه در قرآن، رنگ از جايگاه ويژهاي برخوردار است و مخاطب خود را به رنگهاي مختلف توجه ميدهد و سرسبزي زمين را پس از بارش باران، حيات و زندگاني اطلاق ميكند، و با واژة «تَسُرُّ النَّاظِرِينَ» تأثير رنگ را در روح انسانها اثبات ميكند. و اما پاسخِ سؤال دوم را با مختصر توجهي به آيات كريمة قرآن ميشود به دست آورد، و اگر تأثير و جايگاه رنگ را در روانشناسي نيز مورد بررسي و دقت قرار دهيم به رموز و نكات بسيار زيبا و دقيقي پيخواهيم برد كه مجالي در اين بحث باقي نمانده است.
منابع و مآخذ:
قرآن كريم
1. التحقيق في كلمات القرآن الكريم، علامه حسن مصطفوي، مؤسسة نشر آثار علامه مصطفوي، چاپ اول، 1385.
2. الميزان، علامه سيدمحمدحسين طباطبائي، دارالكتب الإسلاميه، چاپ ششم، 1379.
3. تفسير نمونه، زير نظر آيت الله ناصر مكارم شيرازي، دار الكتب الإسلاميه، چاپ بيست و دوم، 1380.
4. تفسير نور الثقلين، عبد علي بن جمعه عروسي حويزي، تصحيح و تعليق سيّد هاشم رسولي محلاتي، دار التفسير، چاپ سوم، 1383.
5. المعجم المفهرس لألفاظ القرآن الكريم، محمد فؤاد عبدالباقي، چاپ دوم، 1408هـ .
6. مفردات الفاظ القرآن، الحسين، الراغب الاصفهاني، تحقيق: صفوان عدنان داوودي، دار القلم - دار الشاميه، چاپ اول، 1412هـ .
[1]. الاسراء/99
[2]. البقره/29
[3]. التین/4
[4]. المؤمنون/14
[5]. البقره/34
[6]. الذاریات/56
[7]. الانسان/3
[8]. الشمس/8؛ هود/105؛ البلد/10
[9]. الإسراء/18 ـ 19
[10]. الاسراء/1
[11]. الروم/22؛ النحل/13 و 69؛ الزمر/21
[12]. النحل/69
[13]. البقره/2
[14]. الانعام/59
[15]. فاطر/28
[16]. فاطر/27
[17]. النحل/69
[18]. الحجرات/13
[19]. الروم/22
[20]. النحل/13
[21]. النحل/69
[22]. الزمر/21
[23]. البقره/164
[24]. الاعلی/5
[25]. 1) البقره/187؛ 2) آل عمران/106 و 107؛ 3) الاعراف/108؛ 4) یوسف/84؛ 5) طه/22؛ 6) الشعراء/33؛ 7) النمل/12؛ 8) القصص/32؛ 9) فاطر/27؛ 10) الصافات/46 و 49
[26]. یوسف/84
[27]. یوسف/96
[28]. البقره/187
[29]. فاطر/27
[30]. الاعراف/107؛ طه/22؛ الشعراء/33؛ النحل/12؛ القصص/32
[31]. آل عمران/106 و 107
[32]. الصافات/46
[33]. الصافات/49
[34]. 1) البقره/187؛ 2) آل عمران/106؛ 3) النحل/58؛ 4) فاطر/27؛ 5) الزمر/60؛ 6) الزخرف/17
[35]. النحل/58؛ الزخرف/17
[36]. الزخرف/15
[37]. 1) البقره/69؛ 2) الروم/51؛ 3) الزمر/21؛ 4) الحدید/20؛ 5) المرسلات/33.
[38]. الروم/51؛ الزمر/21؛ الحدید/20
[39]. الحدید/20
[40]. المرسلات/33
[41]. 1) الانعام/69؛ 2) یوسف/43 و 46؛ 3) الکهف/31؛ 4) الحج/63؛ 5) یس/80؛ 6) الرحمن/64 و 76؛ 7) الانسان/21
[42]. الانعام/99؛ الحج/63
[43]. یس/78 تا 80
[44]. یوسف/43 تا 46
[45]. الرحمن/46
[46]. الرحمن/62
[47]. الرحمن/64
[48]. الرحمن/74
[49]. الکهف/31؛ الانسان/21
زمستان 1387 (شماره چهارم) (1)
ديدگاه:
ضرورت وحدت و اتّحاد
«وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ الله جَميعاً وَ لاتَفَرَّقُوا...»[1]
و همگى به ريسمان خدا [قرآن و اسلام، و هرگونه وسيلة وحدت] چنگ زنيد، و پراكنده نشويد!
وحدت و اتّحاد امت در اين بُرهه از زمان، یک نیاز عینی و ضرورت عقلی است؛ چراكه ماهوارههای جاسوسی و استخباراتِ دشمن بالای سر ما سایه افکنده و حرکات و اختلافات ما را زیر ذرهبین دارد و آن را بزرگ و بزرگتر مینمایاند. بسیار خطرناکتر از بمب اتم اسرائیل و غرب، این است که دشمنان، خانة دل، شخصیّت، خانواده و جامعة ما را با اختلافات درون ديني و فتنهافکنی، از اساس ویران نماید.
آيات و روايات فراواني مسألة "وحدت و اتّحاد" را تأكيد ميكند. يكي از آياتي كه به صراحت امّت اسلامي را به اتّحاد دعوت مينمايد، آية مذكور در ابتداي كلام است. منظور از «ريسمان الهى» هرگونه وسيلة ارتباط با ذات پاك خداوند ميباشد، خواه اين وسيله، اسلام باشد، يا قرآن، يا پيامبر و اهل بيتش، و به عبارتي تمام آنچه گفته شد، در مفهوم وسيع "ارتباط با خدا" كه از معناى "بِحَبْلِ الله" استفاده ميشود، جمع است.
این آیه و دهها آیة دیگر برای ما میگوید: وحدت یک ضرورت ديني است، از سوي تأكيد بر اين دارد كه اگر اختلافی در برخی زمینهها به وجود آمد، بایستی آن را به خدا ارجاع داد «وَ ما اخْتَلَفْتُمْ فيهِ مِنْ شَيْءٍ فَحُكْمُهُ إِلَى اللهِ»[2] بهترين حاكم و رهنما قرآن و پيروي از دستورات آن است و نيز پيروي از پيامبر و اوصياي آن حضرت كه جز وحي چيزي نميگويند.
نـزاع مـذهـب و جنـگ نـژاد مـینگرم چه ابتلاست که در هر بلاد مینگرم
میان ما و تو صد دردِ مشترک باقی است تو را به خود زچه بياعتماد مينگرم
در فرمايشات ائمه معصومين(ع) نيز نكاتي فراوران راجع مسألة «اتّحاد و اتّفاق» به چشم ميخورد از جمله:
پيامبر اكرم(ص) ميفرمايد: «اَلمُؤمِنُ لِلمُؤمِنِ كَالبُنيَانِ يُشَيِّدُ بَعضُهُ بَعضًا»؛ افراد با ايمان نسبت به يكديگر همانند اجزاى يك ساختمانند كه هر جزئى از آن، جزء ديگر را محكم نگاه ميدارد.
و در جايي ديگر ميفرمايد: «أيُّهَا النّاسُ! عَلَيكُم بِالجَماعَةِ و إيّاكُم و الفُرقَةَ»؛ اى مردم! بر شما باد به جماعت و بپرهيزيد از جدايى تفرقه.
حضرت علي(ع) ميفرمايد: «اَلا إنَّ البَقَاءَ فِي الجَمَاعَةِ، وَ الفَنَاءَ فِي الفِرقَةِ...»؛ آگاه باشيد كه تداوم و بقا در اجتماع، و فنا و نيستي در تفرقه و جداي است.
در اخير به اشعار يكي از مناديان وحدت اسلامي از كشور عزيز ما افغانستان (شهيد بلخي ) بسنده ميكنيم:
هان ای بشر بیاموز، درس از کتابِ قرآن دسـت از ره تــوسـل، زن بـر طـنابِ قــرآن
در آتـش دوئـیت، ســوزوگـداز تـا کـی؟ بـهـرِ دوامِ وحـدت، کــن انـتـخــاب قــرآن[3]
ابراهیمی
حاشا كه پيامبر شاعر و قرآن شعر باشد
اسماعيل ابراهيمي
مقدمه
خداوند منان طبق مشهور[4] صدوبيست و چهار هزار انسان را از ميان مردم بر انگيخت و آنها را به عنوان آموزگار و معلّم براي ديگران انتخاب كرد، هدف ازاين كار اين بود كه بشر را از مرحله طفوليت عقلي به بلوغ عقلي رهنمون سازد و درنهايت به سعادت ابدي نايل گرداند، بعد از اين انتخاب همة انبيا(ع) در ابلاغ و رساندن دستورات خداوند از هيچ تلاش و كوششي دريغ نورزيدند، تا جاي كه از سوي قوم خويش متهم به انواع تهمتها و تهديدهايي شدند، از جمله پيمابراني كه مورد اتهام زياد قرارگرفت، پيامبرگرامي اسلام(ص) است. تهمتهاي كه به پيامبر اسلام(ص) از سوي كفّار تنها در قرآن به طورصريح آمده فراوان است كه ازجملة آنها است:
الف) شاعر[5]
ب) کاهن= غیب گو[6]
ج) ساحر يا مسحور= جادوگر يا جادوشده[7]
د) دروغ گو[8]
هـ) مجنون و دیوانه.[9]
از آنجاي كه هركدام از اين تهمتهاي ذكر شده يك موضوع كلّي و بحث جداگانه اي را ميطلبد، ما دراين نوشتار به يك قسم آن كه شاعر بودن پيامبر اسلام(ص) باشد (كه در پي آن شعر بودن قرآن[10] نيز روشن خواهد شد) پرداخته و از بقيه صرف نظر ميكنيم.
علت انتخاب اين اتّهام!
شايد اولين سؤالي كه به ذهن آيد اين باشد كه، چرا در اين مقاله اتهام شاعري انتخاب ومورد بحث قرار ميگيرد با اينكه در ظاهر شاعر بودن هيچ عيبي ندارد و بارمثبت ومعناي پسنديده دارد، اما اتهامات ديگر ( مانند: ديوانه، غيب گو، جادوگر و دروغ گو) همه جنبة منفي و معناي ناپسند دارند؟ مگر نه اينكه شاعري و شعرگفتن از بزرگ ترين افتخارات عرب بوده و در عصر حاضر در بين غير عرب نيز چنين است؛ يا شعر و شاعربودن در اين جا معناي ديگري دارد؟
در پاسخ اين پرسش ذكر چند نكته لازم وضروري مينمايد، با ذكر اين نكته ها علت انتخاب تهمت شاعري به پيامبراسلام (ص)» روشن خواهد شد.
اولاً: صفت شاعري، در ظاهر صفت مورد پذيرش بلكه يك امتياز به حساب ميآيد، چه در اين زمان، يا در عصر نزول وحي، و چه در زمان جاهليت، بلكه در عصر جاهلي به نهايت اوج و اقتدار وبا لاترين افتخار و مهم تر از شمشير و جنگجويان ميدان نبرد محسوب ميشد، ولي قرآن سخت اين صفت را تقبيح كرده وآن را از پيامبر و خودش نفي ميكند چرا؟ جواب اين سؤال در ادامه بحث كه اساس اين نوشتار را تشكيل ميدهد، روشن خواهدشد.
ثانياً: تهمت (شاعري) شايد تنها تهمتي باشد كه درباره پيامبر اسلام(ص) در قرآن از آن سخن به ميان آمده، و ساير انبيا به اين صفت متهم نشده اند، در حالي كه در خيلي از تهمتها پيامبران(ع) باهم مشترك هستند (ازقبيل: ديوانه، غيبگو، جادوگر و دروغ گو...).
ثالثاً: از آنجائي كه بخشي از اين اتهام (وصف شاعريت) به خود قرآن هم ارتباط دارد، يعني بر اساس گفته منكران، قرآن گفتارهاي شاعرانة پيامبراست نه وحي الهي و كلام خداوند. به عبارت ديگر كفارقريش همان طوري كه پيامبر اسلام را شاعر زبردست ميپنداشتند، قرآن را هم اثر شاعرانة او ميدانست و به عنوان وحي تلقي نمي كردند. گرچه قرآن را با اوصاف ديگر و نسبت هاي نارواي هم چون دروغ پردازي و غير واقعي و... نيزياد ميكردند.
پيشنة شعر
شعر از قديم الايام در بين تمام ملل معمول بوده و شايد بتوان گفت قدرت شعر گفتن در بشر همزمان با قدرت بيان و تكلّم بوده است. و حتى بعضى آنرا از غرائز فطرى انسان به حساب آوردهاند.[11] اما در مورد اينكه شعر از چه زمانى به عنوان يك علم تدوين يافته و مورد بحث و بررسى قرار گرفته است مىتوان اظهاركرد:
از جمله "رسالههاى ارسطو در علوم مختلف" رسالهاى است در فن شعر[12] و آن نخستين نقد دقيقى است از پيشينيان در زمينه شعر و ادب كه به دست ما رسيده است؛ در اين رساله ارسطو به تحقيق و بيان تعريف و عواملي كه شاعر را به شعر گوي بر ميانگيزد و موجب لذت شعر ميشود و نيز به اقسام شعر و سنجش هريك ميپردازد...[13]
لذا دركتابهاي منطق در بحث صناعات خمس منطقيون بالاتفاق صنعت پنجم را به شعر اختصاص داده و كم و بيش در باره آن بحث كردهاند. هر چند بحث منطق در باره شعر با بحث دربارة آن، در علم عروض و قافيه (علم بديع) و وزن و موسيقى تفاوت بسيارى دارد، بعلاوه شعر از نظر منطقى با شعر از نظر اديبان عرب تفاوت زيادى دارد؛ چراكه از نظر منطق، شعر محدود به مخيلات است صرف نظر از وزن و قافيه؛ ولى شعر در گذشته از نظر ادبا مخيلات توأم با وزن و قافيه بوده است، البته در سدههاي اخير شعر نيمايى و شعر سپيد مطرح شد كه آن را بايد از اين مسأله استثنا كرد.
نكته لازم به ذكر اين كه شعر در قرآن نه از نوع تخيّلات صِرف است (شعرمنطقي= شعرارسطويى) و نه از قسم دوم (شعر از نظر ادبي= شعر عروضى) كه همراه با وزن و قافيه است، بلكه آيات قرآن را در زمان نزول وحي و شبه جزيره عربستان بايد مقايسه كرد (اين مطلب در لابلاي بحث روشن خواهد شد.)
تعريف شعر[14]
از آنجاي كه شعر اقسام گوناگون و مختلف دارد طبيعي است كه تعريفها هم مختلف ميشود؛ بنابراين تعريفي كه جامع و مانع باشد مشكل به نظر ميرسد، ولى با عنايت به وجوه مشتركي، كه در همه اي اينها وجود دارد مىتوان به تعريف نسبتاً جامعى دست يافت. اينك به دو تعريف از منطق دانان و عروض شناسان اشاره ميكنيم:
يكم_ منطقيان در تعريف شعر به دو گروه تقسيم ميشوند يكي قدما، كه ميگويند: «هر سخني كه مخيّل باشد» شعر محسوب ميشود. دومي متأخرين، اينان قيد (موزون) را افزوده و چنين ميگويند:«هركلامي كه موزون و مخيّل باشد»[15] شعراست. خواجه نصيرالدين طوسي در اين زمينه ميگويد: «و قدماء المنطقيين كانوا لايعتبرون الوزن في حد الشعر و يقتصرون علي التّخيّل؛[16] و المحدثون يعتبرون معه الوزن...»[17]
دوم_ عروضيان، اينان نيز به دو گروه متقدمان و متأخران تقسيم ميشوند، متقدمان غالبا شعر را چنين تعريف كردهاند: «كلامي است موزون، مقفّا و متساوي الاركان». خواجه نصيرالدين طوسي در اين زمينه هم ميگويد: «...والجمهور[18] لايعتبرون فيه الاالوزن والقافيه»[19]. و متأخران از عروض دانان اين تعرف را پسنديده اند: «گره خوردگى عاطفه و تخيّل كه در زبانى آهنگين شكل گرفته باشد»[20] بر خلاف نظم كه كلامى است موزون و مقفى بدور از عاطفه و تخيّل. پس عناصر و اركان مهم شعر عبارتند از: عاطفه، تخيل، زبان، موسيقى و تشكل؛ ولى عناصر نظم همان وزن و قافيه هستند.
تا اينجا با دو گروه از تعريف، يعني تعريف منطق دانان و عروض دانان آشناشديم، ولي به نظر خواجه نصيرالدين بهترين تعريف كه جامع هردو معنا( منطق دانان و عروضيان) باشد اين است: «شعر كلامي است مخيّل، مؤلَّف[21] از اقوالي موزون متساوي مقفّا»[22]
ازاينكه گفتيم ماده شعر از تخيلات است نبايد تصور كرد كه شعر سراسر خيال پردازى است[23]، بلكه شاعر معمولاً عين واقع را توصيف نمىكند، بلكه در آن با افزودن و كاستن و آوردن تشبيهات زيبا و كنايه و استعاره و اغراق تصرف مىكند، هر چند نبايد از نظر دور داشت كه شخصيت شاعر و موقعيت او و زمان و مكانى كه در آن زندگى مىكند در كم و كيف شعر او دخالت دارند.
لازم به ذكر است كه منظور از آوردن اين تعريفها، فقط براي آشناي است تا بتوانيم شعري كه در قرآن از آن نام برده شده و قرآن و پيامبر را از آن پيرايه و منزه دانسته با اين تعريفها محك بزنيم، و گرنه اين موضوع (شعر واقسام آن...) خود در ياي از مطالب و زماني طولاني را ميطلبد.
ظهوراسلام و دوره شكوفاي شعر
با ظهور اسلام در جزيرة العرب نه تنها اهميت و مقام و رتبه شعر تنزل نيافت بلكه شعر به نحو بهترى به حيات خود ادامه داده و با ترغيبها و تشويقهاى پيامبر و توجه آن حضرت به مقام شعر و شاعرى مكان و مقام خود را به نحو مطلوبترى افزايش داد. در تاريخ مىبينيم كه پيامبر اكرم(ص) " كعب بن زهير" را مهدور الدم دانسته و خون او را مباح نمودهاند؛ ولى به جهت شعرى كه سروده بود مورد توجه پيامبر قرار گرفته و حضرت او را مورد عفو و مرحمت قرار مىدهند.[24]
مقام شعر در مواردى به حدى بالا ميرود كه پيامبر اسلام(ص) مسلمين را همانطوريكه امر به تعليم و تعلم قرآن كريم مىفرمود، آنان را امر به سرودن و ضبط و ثبت اشعار فرموده و اين امر را يارى دين و جهادى در راستاى حفظ اسلام مىدانستند.[25]
شهيد مطهرى در اهميت شعر و شاعران به نمونههايى اشاره فرمودهاند، از جمله نوشتهاند: «كميت اسدى با همان اشعارش بيشتر از يك سپاه براى بنى اميه ضرر داشت». و باز نوشتهاند: «يك قصيده آنها به اندازه يك سلسله مقالاتى كه يك متفكر انقلابى بنويسد اثر دارد.»[26]
منزلت شعر و شاعر نزد ائمه (ع)
وقتي در زندگى ائمه(ع) نظر مىافكنيم مىبينيم هر كدام به طريقى شعر و يا شاعرى را مورد عنايت و لطف خود قرار دادهاند و چه بسا بعضى از آن بزرگواران خود نيز شعر و اشعارى سروده باشند.[27] چنانكه از وجود مقدس اميرالمؤمنين و امام حسين(ع) نيز اشعارى زياد نقل كردهاند و حتى ديوانى به امام على عليهالسلام نسبت داده شده است. در خبري آمده اسـت هنگامى كه شعراى كفر پيشه با هجو رسول اكرم(ص) سعى در شكـستن حريم رسالت داشتند، آن حضرت رو به اصحاب خود كرده فرمود: «ما مَنَع الَّذينَ نَصَرُوا رَسُولَ اللّهِ بِسُيُوفِهِمْ، اَن يَنْصُرُوابِاَلْسِنَتِهِمْ؟!»[28] چـه چـيـزى مـنع مىكند كسانى را كه رسول خدا را با شمشيرهاى خوديارى كردند، تا با زبان هاى خود نيز او را يارى كنند؟!
حسـّان بن ثابت و ابـن رواحـه اظهار داشتند: اگر فرمان بدهى ، اين كار را خواهيم كرد، رسول اكرم (ص) در پاسخ آنان فرمود: «اُهْجُوهُمْ! وَ روحُ الْقُدُسِ مَعَكُمْ»[29] مشركان را هجو كنيد و(دراين صورت)جبرييل با شماست.
در روايت ديگرى آمده است كه رسول خدا(ص) به حسّان بن ثابت فرمود: «اُهْجُهُمْ! فَوَالَّذى نَفْسِى بِيَدِهِ لَهُوَ اَشَدُّ عَلَيْهِمْ مِنَ النَّبْل»[30] مـشركان را هجو كن ! سوگند به آن خدايى كه جانم در دست اوست، اين امر (هجو دشمنان) براى آنان از (تحمّل زخم) تير دشوارتر است.
هنگامى كه حسّان بن ثابت در غدير خم به انشاد شعر پرداخت و از آن رخداد شگرف با عظمت ياد كرد:
«ناديهُمْ يَوْمَ الغَديرِ نبيُّهُم بِخُمٍّ وَاسْمَعْ بِالرَّسولِ منادِيا»
رسول خدا(ص) به او فرمود: «لا زِلْتَ مُؤَيَّداً بِروحِ القُدُس ما نَصَرْتَنا بِلِسانِكَ»[31] تا زمانى كه با زبان خود (شعر) ما را يارى مىكنى، هميشه مؤيَّد به جبرييل خواهى بود.
پيشوايان اسلام همواره از سرودههاى شاعران با هدف استقبال نموده، و آنها را مورد احترام و محبت خود قرار مىدادند. روزى كه دعاى پيامبر(ص) درباره نزول باران مستجاب گرديد، به ياد عموى خويش ابوطالب(ع) افتاد و فرمود: اگر ابوطالب زنده بود، از ديدن اين منظره شاد و خرسند مىشد. آيا كسى هست كه شعر او را براى ما بخواند؟
على(ع) برخاست و اشعارى چند از سرودههاى پدر والامقام خود ابوطالب را خواند، كه نخستين بيت آن، اين است:
«وابيض يستسقي الغمام بوجهه ربيع اليتامي عصمه للارامل»[32]
سفيدروئي که به يُمن روي او از ابر طلب باران ميشود، او (محمد) پناه يتيمان و بيوه زنان است. رسول خدا فرمود: آري اينست شعر ابوطالب. سپس يكى از افراد طايفه بنى كنانه برخاست و از حضرتش اجازه گرفت كه اشعارى را كه درباره آن حضرت سروده بود، بخواند. حضرت اجازه داد و او اشعار خود را خواند. پيامبر درباره او چنين دعا فرمود: «لك لكل بيت قلته بيت فى الجنة». در برابر هر بيتى از اين اشعار خانهاى در بهشت دارى.[33]
به دليل اثرات بارزى كه شعر در ميدان دفاع از حق و زنده ساختن حقيقت، از خود مىگذارد، هنگامى كه عبدالرحمن بن كعب از پيامبر اكرم درباره شعر سؤال نمود، آن حضرت چنين پاسخ داد: «ان المؤمن مجاهد بسيفه و لسانه فوالذى نفسى بيده لكأنما ينضحونهم بالنبل»[34] مرد با ايمان با شمشير و زبان خود از حريم حق دفاع مىكند. به خدايى كه جان من در دست او است، سرودههاى شما بسان تيرى است كه به قلب و چشم دشمن مىنشيند. در این ميان نه تنها مردان بلکه زنان هم بودند که با اشعارش از اسلام دفاع میکردند.[35]
امام جعفر صادق (ع) به شيعيان خود توصيه مىكردند كه شعر سفيان بن مصعب عبدى كوفى را به فرزندان خود بياموزند، چرا كه او در دين خدا راسخ و استوار است: «يا مَعْشَرَ الشّيعة! عَلِّمُوا اَولادَكم شِعْرَ العَبدى، فَانَّهُ عَلى دينِ الله»[36] تقديرى كه امام سجاد(ع) از «فرزدق» و حضرت صادق(ع) از هاشميات«كميت» و امام رضا(ع) از «دعبل خزاعى» نمودند، معروف و مشهور است.
منزلت شعر و شاعر نزد برزگان دين
در اين زمينه مطالب زيا داست، جهت اختصار به يك نمونه اشاره ميكنم
صاحب كتاب جواهر الكلام از عالمان كم نظير شيعه ، به در خانه شاعرى آمد و به او گفت :ثواب كتاب جواهرم از آنِ تو، در عوض ثواب شعرى كه براى امام حسين عليه السلام گفته اى براى من.[37]
شعر در قرآن
چنانكه ديديم اسلام به «شعر» اهميت مىدهد و پيامبر اسلام و ديگر پيشوايان دين شعراى متعهد را ارج مىنهادند و از آنها تجليل ميكردند اكنون اين سؤال قوت ميگيرد كه چرا خداوند متعال در قرآن مجيد با صراحت تمام صفت «شاعر» بودن را از پيامبر(ص) نفى فرموده است؟، چنانكه «شعر نبودن» قرآن مجيد را هم تصريح نموده است؟ اين اتهام به پيامبر درسه آيه از قرآن مطرح شده است:
1) «بَلْ قالُوا أَضْغاثُ أَحْلامٍ بَلِ افْتَراهُ بَلْ هُوَ شاعِر» (انبياء / 5)
2) «وَ يَقُولُونَ أَ إِنَّا لَتارِكُوا آلِهَتِنا لِشاعِرٍ مَجْنُون» (صافات / 36)
3) «أَمْ يَقُولُونَ شاعِرٌ نَتَرَبَّصُ بِهِ رَيْبَ الْمَنُون» (طور/ 30)
چند سؤال اساسي
در اينجا اين سؤالات اساسي مطرح ميشود كه شعر چه خصوصيتي دارد كه در قرآن چنين تيره معرفي شده است «وَالشُّعَراءُ يَتَّبِعُهُمُ الْغاوُونَ... وَ ما عَلَّمْناهُ الشِّعْرَ وَ ما يَنْبَغي لَه»
1) آيا صور خيال (مبالغه و دروغ پردازي) كه در شعر تبلور نموده آن را از درجة اعتبارساقط كرده است؟
2) آيا وزن وقافيه در شعر باعث ايجاد تنفر شده است؟
3) ويا نكته اي ديگري غير از اينها در زمان جاهليت و پيش از بعثت پيامبرخاتم(ص) وجود داشته كه ما از آن بي اطلاع هستيم، كه سبب چنين تقبيح شده است؟
در مورد سؤال اول بايد گفت، صور خيال نمي تواند باعث بي ارزشي و تنفر شعر باشد چراكه؛
يكم: طبق تعريفي كه از شعر ارائه شد به خصوص تعريف منطقي يا ارسطوي، صور خيال از ذاتيات شعر است و اگر صور خيال را از شعر بگيريم اين ديگر شعر نيست بلكه يك متن ساده ادبي است.
دوم: اگر سري به تاريخ بزنيم متوجه خواهيم شد كه، شعر عرب جاهلي هم خالي از تخيل نبودند و اصلاً حلاوت شعر در خيال ودروغ پردازي آن است، جمله مشهور "احسنه اكذبه" يا "اكذبُه اعذبُه"[38] گوياي اين حقيقت است.
در فارسي هم كم نداريم، محتشم كاشانى در بيان اوج تشنگى خاندان امام حسين(ع) در روز عاشورا مىگويد:
زان تشنگان هنوز به عيّوق مىرسد فريـادِ العـطـش ز بيــابـان كـربـلا[39]
چه قدر اين مرثيه جذاب، تأثيرگذار و ماندگارست و بارها شنيده شده، اما هنوز جذابيت خود را از دست نداده است. حال آيا راستى هنوز هم فرياد العطش تشنگان كربلا به عيّوق، كه يكى از دوردست ترين ستارهها شناخته مىشود مىرسد؟
در شعرهاى حماسى فردوسى از اين تعبيرات فراوان به چشم ميخورد؛ از باب مثال درجنگ رستم با افراسياب چنين آمده است:
ز سـمّ سـتـوران[40] در آن پـهـن دشـت زمين شش شد و آسمان گشت هشت[41]
چه قدر حماسى و غرورانگيز است كه هر شنونده اى را به هيجان مىآورد! بنابراين به همان اندازه اى كه خيال بافانه و مبالغهآميزتر است، زيباتر و دل نشين تر مىنمايد.
سوم: در قرآن هم ظاهراً آياتي يافت ميشود كه در آن صور خيال و مبالغه رو نماي ميكند، از باب مثال: «وَ الصُّبْحِ إِذا تَنَفَّسَ» (تكوير/18) و قسم به صبح، هنگامى كه تنفّس كند. آيا واقعا بامداد تنفس ميكند؟! از اين قبيل آيات فراوان است.
در پاسخ سؤال دوم هم بايد گفت، وزن و قافيه نيز دليل برزشت نماياندن شعر نمي تواند باشد؛ زيرا قرآن از اين فرمول نيز استفاده كرده است. به عنوان نمونه: «الْخَبيثاتُ لِلْخَبيثينَ وَ الْخَبيثُونَ لِلْخَبيثاتِ وَ الطَّيِّباتُ لِلطَّيِّبينَ وَ الطَّيِّبُونَ لِلطَّيِّبات» (نور/26) و «وَ جِفانٍ كَالْجَوابِ وَ قُدُورٍ راسِياتٍ» (سبأ/13) از سوي شعر عرب جاهلي نيز داراي وزن و قافيه بودند. پس اين احتمال هم منتفي است. بنابراين تنها سؤال سوم مانده كه رمز و راز اتهام به شاعر بودن پيامبررا روشن خواهد كرد.
مقام وموقعيت شعر و شاعر در عصر جاهليت
در پاسخ به پرسش سوم لازم است افق تازه از بحث را بايد گشود و نگاهي به او ضاع شبه جزيرة قبل از بعثت انداخت و بايد ديد كه چه انگيزة و محركي براي سرودن شعر وجود داشته، واعتقادات آن مردم در باره شاعر چه بوده است.
شعر و شاعري در آن زمان به قدرى حائز اهميت بود كه آن دو " شعر و شاعري" را مقدم بر شمشير و جنگجو مىدانستند و چه بسا ارزش او را بر خطيب و خطابه نيز برترى مىدادند؛ چرا كه شاعر زبان قبيله بود و در جنگها او بود كه دشمن را هجو مىكرد و با رجزهايش لشكر را برمىانگيخت و احساسات آنها را به هيجان در مىآورد و نهايتاً پيروزى را نصيبشان مىنمود. و اگر در قبيلهى شاعرى پديدار مىشد براى او جشنها بر پا مىكردند و به رقص و پايكوبى و اطعام مىپرداختند كه قبيله آنها زبان گويائى به دست آورده است كه در تمام مراحل حيات منشأ موفقيتهاى مختلفى برايشان بود.
قدرت شاعر بر قدرت خطيب فزونى داشت؛ زيرا شعر با سرعت بيشترى در خاطرهها نقش مىبست و زود تر از خيمه گاهى به خيمه گاهى ديگر انتشار مىيافت؛ شعر در آن دوران، تخيّلات بى اساسي بود كه براى يك سلسله هدفهاى پست مادى ايراد مىشد، و به عنوان افتخار و خودستايى، و يا لطمه زدن به آبروى رقيب و تحريك افراد قبيله به جنگ و غارتگرى و... در محافل كوچك و بزرگ خوانده مىشد. زير بناى اين نوع سرودهها را يك سلسله اهداف مادى يا احساسات جنسى و تشويق به جنگ و خونريزى و... تشكيل مىداد. وسيلهى براى مغازله با ماهرويان، عشقبازى با زنان و دختران، توصيف چهره و خال و ابرو و چشم معشوقهها، بدگويى پشت سر صالحان، ستايش افراد ستمگر، و تملق گويى و چاپلوسى براى دارندگان زور و زر و مانند آنها به حساب مىآمد.
ناگفته پيدااست، گويندهاى كه محرِّك و انگيزه او، احساسات سود جويانه و ارضاء غرائز حيوانى باشد، و از مواهب معنوى و تربيت صحيح انسانى برخوردار نباشد، هرگز براى ميدان تاخت و تاز شاعرانه خود، حد و مرزى نخواهد شناخت، چنين شخصى در زنده كردن باطل، شهوت جوانان، و ده ها امور زشت و نكوهيده ديگر، پروايى نخواهد داشت. براستى، سخن، معرّف شخصيت و روشنگر روحيات هر انسان است. «تَكَلَّمُوا تُعرَفُوا فَاِنَّ المَرءَ مَخبُوء تَحتَ لِسانِه»[42] كلام- اعم از نثر و نظم - طرز تفكر و ضمير گوينده را متجلّى مىسازد.
حالا روشن میشود که نکوهش قرآن از شاعران، چنين شاعران بى هدفى كه جز تأمين منافع مادى و ارضاء نامشروع احساسات جنسى و غرائز پست حيوانى، محرك و انگيزهاى ندارند. و لذا میفرماید: «وَالشُّعَراءُ يَتَّبِعُهُمُ الْغاوُونَ. أَ لَمْ تَرَ أَنَّهُمْ في كُلِّ وادٍ يَهيمُونَ. وَ أَنَّهُمْ يَقُولُونَ ما لايَفْعَلُونَ».
در شأن نزول اين آيه در تفسير ابوالفتوح چنين آمده است: «ضحّاك گفت دو شاعر در عهد رسول - عليه السّلام - با يكديگر خصومت كردند، يكديگر را هجا كردند: يكى از انصار بود و يكى از قومى ديگر، و هر يكى را جماعتى در قفا ايستادند و معاونت مىكردند، خداى تعالى اين آيت فرستاد»[43]
علت اتهام شاعري به پيامبر(ص)
كفار قريش براى آنكه مرهمى بر زخم دلشان بنهند پيامبر را به هرطريقى مورد اتهام قرار مىدادند تا اينكه بتوانند تأثير كلام ايشان را كمتر كنند و توجه مردم به آن حضرت را از بين ببرند. نوعاً اتهاماتى كه به حضرت مىبستند هيچ وجه تناسبى نداشت؛ اما از جهاتى قابل توجيه بود؛ مثلاً در يكى از جلسات وقتى بحث بر اين شد كه چه نسبتى به ايشان بدهند، بعضى پيشنهاد ساحر بودن را مطرح كردند. چنانكه وليدبن مغيره در يكى از همان جلسات بعد از رد پيشنهادهاى ديگران به فكر فرو رفت و بعد از مدتى با ناراحتى سر بلند كرد و گفت:[44] او نيست مگر ساحر و جادوگر؛ چرا كه بين پدر و فرزند و برادر و زن و شوهر جدايى مىاندازد و اين نيست مگر همان سحر و جادو.[45]
اعتقاد ويژة عرب جاهليت به شاعر!
اما اينكه چرا حضرت را شاعر مىگفتند، تناسب قضيه در آن بود كه، در جاهليت مردم اعتقاد بر اين داشتند كه موجودى نامرئى و نيرومند كه همان جن باشد به شاعران الهام مىبخشد و يا حتى در درون او حلول كرده است، هر شاعر جن خاص خود را داشت. وهركه جنّش قوي باشد شعرش دراين باب قوي تر خواهد بود. ابوالفتوح رازي ذيل آيه 224 شعراء ميگويد: «اعتقاد كردهاند كه تلقين شعر شياطين مىكنند ايشان را، و هركس را كه شيطان او در اين باب قويتر باشد شعر او بهتر باشد، از اين جا گفت شاعر ايشان- شعر
انّي و كلّ شاعر من البشر شيطانه انثى و شيطاني ذكر»[46]
مصطفي صادق رافعي در تاريخ آداب العرب،نام شياطين بعضى شعرا كه، در عصر جاهليت مردم و خود شاعران به آن اعتقاد داشتند، را ذكر كرده است، از جمله اسم شيطان اعشى، مِسحل بود و شيطان امرئ القيس، لافظ ابن لافظ و شيطان عبيد بن ابرص، هبيد نام داشت و...[47]
لذا قريش با اين عنوان كه پيامبر شاعر است و اين مطالبى را كه به عنوان وحى و قرآن بيان مىكند از طرف خدا نمىباشد، بلكه اشعارى است كه توسط جن يا شيطان به او القاء مىشود؛ حضرت را مورد اتهام قرارمى دادند. بنابراين نفي شعر از خود قرآن نيز كه در چند آيه از قرآن ياد شده[48] روشن ميشود، چون قريش با اين پيش فرض كه پيامبر شاعر است و هرچه ميگويد القاي جن است نسبت شعر را به قرآن ميدادند.
ظاهراً بعضى از قريش نيز به همين مسأله دل خوش كرده بودند كه آرى او پيغمبر نيست بلكه شاعرى است كه اشعارى مىسرايد؛ لذا امر او را مقطعى دانسته و مىگفتند او هم مانند ديگر شاعران مىميرد و ما از دست او راحت مىشويم. با اين چاره انديشى به اعتقاد خودشان هم مرهمى بر دلهاى زنگ زده خود مىگذاشتند و هم جواب سؤال ديگران را مىدادند. بعلاوه اينكه با اين تهمت مىتوانست، توجيهى براى دفع تأثير كلام و بيانات حضرت خصوصاً آيات نازله برايشان باشد و از مقام و موقعيتشان بكاهد؛ چرا كه ايشان نيز شاعرى است مانند ديگر شاعران كه به استناد مخيلات و ذوقيات و نهايتاً آموختههاى خود اشعارى را در قالبى جذاب مىسرايد، بالاخره مرگ او فرا رسيده و از بين خواهد رفت. چنانكه آيه شريفه «أَمْ يَقُولُونَ شاعِرٌ نَتَرَبَّصُ بِهِ رَيْبَ الْمَنُون» (سوره طور/30) حاكى از اين ديدگاه است.
نتيجه گيري وجمع بندي
ازمجموع مطالب اين نوشتار به صورت خلاصه، نيجهي زير را ميتوان به دست آورد:
الف- در قرآن مطلق شعر نفي نشده بلكه شعري حاشا شده است كه گوينده آن داراي صفات ذيل باشد:
1) رهبرى گمراهان (وَالشُّعَراءُ[49] يَتَّبِعُهُمُ الْغاوُونَ.).
2) گفتار آنان را حد و مرزى نيست، چه بسا باطل را حق جلوه داده و حق را باطل (في كُلِّ وادٍ يَهيمُونَ).
3) چون به گفته خود معتقد نيستند، به هنگام عمل، به آنچه مىگويند عمل نمىكنند (وَ أَنَّهُمْ يَقُولُونَ ما لا يَفْعَلُونَ)[50] بنابراين هر نوع سرودهاى كه احساسات پاك و شورانگيز گوينده را در بيان حقيقت، مبارزه با باطل و دعوت به كارهاى نيك برانگيزد، و داراي حكمت باشد (چنانكه پيامبر عاليقدر اسلام(ص) درباره اين دسته از شعرا فرموده اند:«ان من الشعر لحكمة و ان من البيان لسحرا»[51] پاره اي از شعرها حکمت است و برخي بيانها چون جادو موثر است)، اين شعر و گوينده آن، مشمول آيههاى ديگرى خواهند بود كه به عنوان استثناء وارد شدهاند، چنانكه مىفرمايد: «إِلاَّ الَّذينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ وَ ذَكَرُوا الله كَثيراً وَ انْتَصَرُوا مِنْ بَعْدِ ما ظُلِمُوا وَ سَيَعْلَمُ الَّذينَ ظَلَمُوا أَيَّ مُنْقَلَبٍ يَنْقَلِبُونَ» از آيه فوق به خوبي استفاده ميشود كه شاعران اسلامي و آنهاي كه با زبان و شمشير به دفاع از اسلام برخاستند داراي اوصاف ذيل هستند:
1) مؤمن به خدا و اسلام و مبانى قرآن "إِلاَّ الَّذينَ آمَنُوا..."
2) اعمال صالح پيشه مىكنند" وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ"
3) هميشه به ياد خدا هستند" وَ ذَكَرُوا اللَّهَ كَثيراً "
4) در مقابل ظلم وستم مقاوم بوده و دادخواه مظلومانند " وَانْتَصَرُوا مِنْ بَعْدِ ما ظُلِمُوا"
ب- نفي شعر از پيامبر اسلام(ص) نه به خاطر اينكه شعر داراي وزن و قافيه است بلكه به اعتقاد كفار قريش، هرشاعري را در سرودن اشعارش جنّي همراهي وكمك ميكند (چنانكه اين اعتقاد را در مورد اينكه پيامبر ديوانه است و به زبان جن حرف ميزند نيزداشتند). قرآن اين اتهام را از رسول گرامي اسلام به قاطعيت تمام كنار ميزند «وَ ما عَلَّمْناهُ الشِّعْرَ وَ ما يَنْبَغي لَهُ إِنْ هُوَ إِلاَّ ذِكْرٌ وَ قُرْآنٌ مُبينٌ» و «وَ ما هُوَ بِقَوْلِ شاعِرٍ قَليلاً ما تُؤْمِنُونَ» (حاقه/ 41)
ج- با استفاده از آيات قرآن كريم اين مطلب ثابت شد كه پيامبر مكرم اسلام(ص) شاعر نيست ودر نتيجه روشن خواهد شد كه قرآن هم از شعر والقائات شيطاني به دور خواهد بود.
كتابنامه
1. قرآن كريم
2. طباطبايی، سیدمحمد حسین، الميزان فى تفسير الميزان، ناشر: دفترانتشارات اسلامى قم، چ5-1417 ق
3. شیرازی، مکارم، تفسیرنمونه، ناشر: دار الكتب الإسلامية-تهران، چ24- 1383ش.
4. امینی، عبدالحسین، الغدير، مترجم: جلال الدین فارسی، ناشر: کتابخامه بزرگ اسلامی، چ3_ 1363.
5. سيوطى، جلال الدين، الدر المنثور فى تفسير المأثور، ناشر: كتابخانه آية الله مرعشى نجفى_قم،تاريخ چاپ1404ق.
6. مطهری، مرتضی، ده گفتار، ناشر: انتشارات صدرا، چ1- 1361ش.
7. بهار، محمد تقي (ملك الشعرا)، ديوان اشعار، ج2، ناشر: مؤسسه چاپ وانتشارات اميركبير-تهران، چ1، 1339ش.
8. سبحاني، جعفر، فروغ ابديت، ناشر: انتشارات دفتر تبليغات اسلامي، چ17-1380ش.
9. فصلنامه پژوهشهاي قرآني، سال نهم(بهار1382)، ش33، ص182، (پيامبرشاعرنيست/علوي نژاد).
10. طوسى، محمد بن حسن، التبيان فى تفسير القرآن، ناشر: دار احياء التراث العربى-بيروت-، بي تا.
11. طوسي، خوجه نصيرالدين، اساس الاقتباس، تصحيح مدرّس رضوي، ناشر: مؤسسه انتشارات وچاپ دانشگاه تهران، چ2_ 2535شاهنشاهي.
12. خوانساري، محمد، منطق صوري، ناشر: مؤسسه انتشارات و چاپ دانشگاه تهران، چ1- 1352ش.
13. شكري، دكتر يدالله و ديگران، زبان ونگارش فارسي،ناشر: انتشارات سمت، چ24-1384.
14. ملك شاهي، دكترحسن، ترجمه و شرح اشارات و تنبيهات، ناشر: انتشارات صدا و سيماي جمهوري اسلامي ايران(سروش)، چ1_1367.
15. ابوالفتوح رازى، حسين بن على، روض الجنان و روح الجنان فى تفسيرالقرآن، ناشر: بنياد پژوهشهاى اسلامى آستان قدس رضوى، تحقيق و تصحيح: دكتر محمد جعفر ياحقى- دكتر محمد مهدى ناصح، چ3-1381ش.
16. كاشانى، فتح الله، تفسير منهج الصادقين فى الزام المخالفين، ناشر: كتابفروشى محمد حسن علمى، چ2-1336ش.
17. طبرسى، فضل بن حسن، مجمع البيان فى تفسير القرآن، ناشر: انتشارات ناصر خسرو، چ3-1372ش.
18. قرشى، سيد على اكبر، قاموس قرآن، ناشر: دار الكتب الإسلامية، چ6_1371ش.
19. راغب اصفهانی،حسین ، مفردات قرآن، ناشر: دارالعلم الدار الشامية- دمشق، تحقيق: صفوان عدنان داودى، چ1-1412 ق.
20. كاشاني، محتشم، ديوان محتشم، تصحيح مهر علي گرگاني، ناشر: انتشارات كاب فروشي محمودي، بي تا.
21. فردوسي،ابوالقاسم، شاهنامه، به كوشش: پرويزاتابكي، ناشر: شركت انتشارات علمي فرهنگي، چ1، 1375ش.
22. رافيعي، مصطفي صادق، تاريخ آداب العرب، ناشر: دارالكتاب العربي_بيروت، چ4، 1394ق، 1974م.
23. فيض الاسلام، سيد علي نقي، نهج البلاغه، ناشر: سازمان چاپ و انتشارات فقيه، چ6-1376ش.
24. فيض كاشانى، ملا محسن، تفسير الصافى، تحقيق: حسين اعلمى، ناشر: انتشارات الصدر-تهران، چ2-1415ق.
[1]. سورة آل عمران، آية 103.
[2]. سورة شوري، آية 10.
[3]. ديوان بلخي، ص 160.
[4]. «روي عن أبي ذر أنه قال قلت يا رسول الله كم الأنبياء فقال مائة ألف نبي و أربعة و عشرون ألفا قلت يا رسول الله كم المرسلون منهم قال ثلاثمائة و ثلاثة عشر و بقيتهم أنبياء...» (مجمع البيان، ج10، ص 723).
[5]. كلمه شعر و مشتقات آن در قرآن شش بار ذكر شده است.
[6]. 1) (طور/29) 2) (حاقه/ 42).
[7]. 1) (طور/ 15) 2) (اسراء/47) 3) (فرقان/ 8) 4) (حجر/ 16).
[8]. 1) (ص/ 59) 2) ( سبأ/8و 43) 3) (انبيا/5) 4) (فرقان/4) 5) (احقاف/8) 6) (صف/7) 7) (هود/ 13و 35) 8) (يونس/38)
[9]. این برچسب را که پیامبر اسلام مجنون ودیوانه است خداوند در چندین آیه ی از قرآن متذکر شده است ازجمله: 1) (حجر/6) 2) (صافات/36) 3) (دخان/14) 4) (قلم/ 2 و51) 5) (ذاریات/52) 6) (اعراف/ 184) 7) ( مؤمنون /70) 8) ( سبأ /8) 9) (طور/29).
[10]. شعر بودن قرآن در اين آيات مطرح شده است «إِنَّهُ لَقَوْلُ رَسُولٍ كَريمٍ، وَ ما هُوَ بِقَوْلِ شاعِرٍ قَليلاً ما تُؤْمِنُونَ» (حاقه/ 40-41) و «وَ ما يَنْبَغي لَهُ إِنْ هُوَ إِلاَّ ذِكْرٌ وَ قُرْآنٌ مُبينٌ» (يس / 69).
[11]. منطق صوري، محمد خوانساري، ج2، ص236.
[12]. به عقيده ارسطو پيدايش صناعت شعر دو سبب و انگيزه داشته است و هردو سبب در نهاد آدمي و امري طبيعي و غريزي بوده است: يكي از آن دو سبب تقليد وگرايش انسان به محاكات ولذت بردن از ان ميباشد. و سبب ديگر علاقه آدمي به نظم و آهنگ و وزن است...( ترجمه و شرح اشارات و تنبيهات، حسن ملك شاهي، ج2، ص528).
[13]. همان، ص523.
[14]. راغب: شاعر بعلت فطنت و دقّت معرفت شاعر ناميده شده. شعر در اصل علم دقيق است «و سمّي الشَّاعِرُ شاعرا لفطنته و دقّة معرفته، فَالشِّعْرُ في الأصل اسم للعلم الدّقيق...»( مفردات، ص456).
قرشي: شعر در اصل بمعنى دانستن و توجّه خاصّ است و در اصطلاح بكلام موزون و قافيه دار اطلاق ميشود كه در آن دقت و ذوق مخصوص بكار رفته است. (قاموس قرآن، ج4، 43، ماده شعر.)
[15]. منطق صوري، خوانساري، ج2، ص236.
[16]. به نظر ارسطو ماده اي شعر از مخيلات فراهم ميشود.
[17]. ترجمه وشرح اشارات وتنبيهات، دكترحسن ملك شاهي، ج2، ص526.
[18]. منظور از جمهور عروض دانان هستند.
[19] ترجمه و شرح اشارات و تنبيهات، ج2، ص526.
[20]. زبان و نگارش فارسي، ص125، جمعي ازنويسندگان.
[21]. مؤَلّف: فراهم وگردآوري شده؛ مقفّا: داراي قافيه يعني اواخر اشعاريكي وهم وزن باشد.
[22]. اساس الاقباس، 586.
[23]. منوچهردامغاني قصيده سراي نام دارفارسي در اين زمينه ميگويد:
هركه را شعري بري يامدحتي پيش آوري گويد:اين يكسردروغ است ابتداتا انتها!
گرمديح وآفرين شاعران بودي دروغ شعرحسّان بن ثابت كي شنيدي مصطفي؟!
برلب ودندان آن شاعركه نامش نابغه است كى دعا كردى رسول هاشمى ، خَيرُ الوَرى ؟!
شاعرى،عبّاس كرد وطلحه كرد وحمزه كرد جعفر و سعد و سعيد و سيّد امُّّ القرى
ورعطا دادن به شعر شاعران بودى فسوس احمد مرسل ندادى كعب را هديه، ردا.
(ديوان منوچهرى، ص140و 141)
[24]. ترجمه الغدیر ، ج2، ص7.
[25]. ده گفتار، ص216، استاد مطهری.
[26]. همان.
[27]. شعبى گويد: ابو بكر و عمر و على (ع) شعر ميگفتند ولى على (ع) شاعرترين آنها بود.( مجمع البيان، ج18، ص 74، ذيل آيه227شعراء).
[28]. تفسير منهج الصّادقين ، ج 6، ص 462.
[29]. همان.
[30]. همان؛ مؤ لّف منهج الصّادقين اضافه مىكند: اين هردو حديث را بخاري و مسلم نيز در (صحيحين) آورده اند.
[31]. الغدير، ج 2، ص 7.
[32]. ترجمه الغدیر، ج3، ص12. ونيز روض الجنان و روح الجنان في تفسيرالقرآن، ج15، ص: 153.
[33]. ترجمه الغدیر، ج3، ص13.
[34]. مجمع البيان، ج3، ص326.
[35]. براي آگاهي بيشتر به الغدير، ج2، ازصفحه 13به بعد مراجعه كنيد.
[36]. تفسير الصافي، ج4، ص 57؛ و تفسير نمونه، ج15، ص 385.
[37]. خاطرات، اثر آقاي قرائتي، ص51.
[38]. پژوهشهاي قرآني، ش33، ص193.
[39]. ديوان محتشم، ص280(بند دوم).
[40]. در برخي نسخ " زگرد سواران در آن پهن دشت" آمده است.
[41]. شاهنامه فردوسي، ج1، ص236.
[42]. نهج البلاغه، فيض الاسلام،ص1272، حكمت384.
[43]. روض الجنان ... ج14، ص366.
[44]. «و الله ان لقوله لحلاوة،و ان اصله لعذق و ان فرعه لجناة،و ما انتم بقائلین من هذا شیئا الا عرف انه باطل،و ان اقرب القول فیه لئن تقولوا ساحر جاء بقول هو سحر، یفرق بین المرء و ابیه و بین المرء و اخیه و بین المرء و زوجته،و بین المرء و عشیرته».
[45]. فروغ ابديت، سبحاني، ج1، ص292.
[46]. روض الجنان و روح الجنان في تفسيرالقرآن، ج14، ص366.
[47]. «... قالوا ان لافظ بن لافظ هو صاحب امريء القيس، و هبيد صاحب عبيد بن الابرص وبشيربن ابي حازم، و هاذربن ماهرصاحب زيادالذبياني، ... و مسحل بن اثاثه صاحب الاعشي، و جهنام صاحب عمروبن قطن، و عمروصاحب المخبل السعدي، وصاحب حسان بن ثابت من بني الشيصبان، و مدرك بن واغم صاحب الكميت...»( تاريخ آداب العرب، ج3، ص60).
[48]. «إِنَّهُ لَقَوْلُ رَسُولٍ كَريمٍ، وَ ما هُوَ بِقَوْلِ شاعِرٍ قَليلاً ما تُؤْمِنُونَ» (حاقه/ 40-41) و «وَ ما يَنْبَغي لَهُ إِنْ هُوَ إِلاَّ ذِكْرٌ وَ قُرْآنٌ مُبينٌ» (يس / 69).
[49]. ازامام صادق - عليه السّلام - روايت شده كه گفت:« مراد شاعران كفّارند چون: عبد اللّه بن الزّبعرى، و هبيرة بن ابي وهب، و مسافع بن عبد مناف، وعمرو بن عبد اللّه الجمحي، و اميّة بن ابى الصّلت كه ايشان رسول را- عليه السّلام- هجو كردند و مردم در دنبال ايشان راه افتادند» (روض الجنان و... ، ج14، ص: 366).
[50]. اينكه در روايت ميخوانيم، رسول خدا- عليه السّلام- فرمود:«لان يمتلى جوف احدكم قيحا احبّ الىّ من ان يمتلى شعرا» اگر شكم يكى از شما پر از ريم باشد دوستتر دارم از آن كه پر از شعر باشد. يا عايشه گفت:«كان الشّعر ابغض الحديث الى رسول اللّه»، گفت: رسول- عليه السّلام- در جهان هيچ دشمنتر نداشتى از شعر. منظور شعري است كه بي هدف و از چنين شاعراني ايراد شده باشد؛(روض الجنان ، ج16، ص 168).
[51]. ترجمه الغدیر، ج3، ص21؛ وتفسير نمونه، ج15، ص 383.