خزان 1387 (شماره سوم) (4)
دفاع قرآن از عيسي(ع) / اسماعيل ابراهيمي
چکیده:
در این مقاله نویسنده سعی نموده است یکی از نسبتهای ناروای که از سوی پیروان عیسی(ع) به آن حضرت بستهاند را پاسخ دهد و آن نسبت خدای (الوهیت) به عیسی(ع) است. ابتدا از سیر تاریخی و اختلافاتی که در تعیین و مراحل خدای عیسی(ع) که چگونه حضرت عیسی(ع) به مقام خدای رسید و سپس با استناد به آیات قرآنی و شواهد تاریخی (مانند مناظره امام رضا علیهالسلام) این نسبت را رد نموده و اثبات میکند که حضرت عیسی(ع) خدانیست بلکه بندهای از بندگان خدا است.
مقدمه
عیسی(ع) حدود دو هزار سال قبل ، در فلسطین (بیت المقدس) از مریم بنت عمران به طریق اعجاز و خرق عادت متولدشد، وی طبق بیان قرآن از بَدوِ تولد مبعوث به رسالت گردید و به مقام اولوالعزمی نائل شد وی کتابی به نام انجیل از جانب حق تعالی در جامعه بنی اسرائیل برای تتمیم تورات و هدایت آنها آورد، اما بعد از مدتی این پیامبر اولوالعزم مانند سائر پیامبران پیشین مورد اتهام پیروان خویش قرارگرفت، با این تفاوت که امتهای پیامبران پیشین از روی جهل یا غرض دست به اتهام و بهتان میزدند ولی پیروان حضرت عیسی(ع) از روی قداست و احترام و به خیال اینکه او را تقدیس و شأن او را بالا ببرند به این عمل دست میزدند، علت آن هم روشن است. پیروان حضرت عیسی(ع) میدیدند که حضرت عیسی(ع) مرده را زنده میکند و مریضان را با یک دست کشیدن معالجه میکند و...
ما در این نوشتار سعی داریم این اتهام را که حضرت مسیح(ع) خداو یکی از اقانیم سهگانه است مورد بررسی قرار خواهیم داد.
نسبت الوهیت به حضرت مسیح(ع)
یکی از نسبتهای که به عیسی مسیح(ع) زدند نسبت خدای (الوهیت) به عیسی مسیح(ع) است. طبق گزارشهای که از منابع دست اول مسیحیت به دست ما رسیده به خصوص از انجیل (یوحنّا) جالب و خواندنی است در این کتاب عیسی مسیح نه تنها خدا بلکه خدای دروغ پرداز و کلاهگزار معرفی شده است اینک توجه کنید:
«و عيد خيمهبندان يهود نزديك بود، آن گاه برادرانش به او گفتند: از اين جا منتقل شو و به يهوديه برو تا شاگردانت نيز كارهائى كه مىكنى ببينند... ، سپس مسيح به آنها گفت: هنوز وقت من نرسيده، ولى وقت شما هميشه حاضر است جهان نمىتواند با شما كينه بورزد، امّا با من كينه ميورزد؛ زيرا من درباره ايشان شهادت مىدهم كه رفتارشان زشت است، شما براى اين عيد برويد، من حالا به اين عيد نمىروم زیرا كه وقتم هنوز تمام نشده است، اين سخنان را به آنها گفت و در جليل ماند و چون برادرانش رفته بودند آن گاه خودش نه آشكارا بلكه گويا پنهانى براى عيد رفت»[1]
قرآن کریم هم این نکته را حکایت کرده و میفرماید: «لَقَدْ كَفَرَ الَّذينَ قالُوا إِنَّ اللَّهَ هُوَ الْمَسيحُ ابْنُ مَرْيَمَ... مائده/17» (كسانى كه گفتند: «خدا همان مسيح پسر مريم است» مسلّماً كافر شدهاند.) در حالی که او خود را در کودکی از این تهمت بزرگ تبرئه میکند: «ناگهان عيسى زبان به سخن گشود و گفت: «من بنده خدايم او كتاب (آسمانى) به من داده و مرا پيامبر قرار داده است!»[2]
قرآن کریم بارها متعرض این حقیقت شده است که حضرت مسیح(ع) بندهای از بندگان خدا است و همین بنده بودن او در فخر و مباهات کفایت میکند، «مسيح از اينكه بنده خدا باشد هرگز ابا نمىورزد، و فرشتگان مقرّب [نيز ابا ندارند] ؛ و هركس از پرستش او امتناع ورزد و بزرگى فروشد، به زودى همه آنان را به سوى خود گرد مىآورد.»[3] از طرفی آنان را که به او نسبت خدای میدهند، کافر میداند، از آن گذشته بارها بر این حقیقت نأکید گذارده که عیسی بن مریم(ع) بشر و رسول خدا است و دلیل آن نیز روشن است؛ زیرا غالباً عیسی با پسوند مریم در قرآن ذکر شده است.
همچنین بیان میدارد که وی انسانها را به پرستش خداوند یگانه و یکتا دعوت میکرده است، این مطلب در لابلای همین نوشتار روشن خواهد شد.
پیشینة بحث و چگونگی تعیین عیسی به عنوان خدا
سؤال اساسی این است که چگونه حضرت مسیح(ع) خدا شد؟ برای اینکه پاسخ این سؤال روشن شود کمی بر میگردیم به تاریخ مسیحیت، تا معلوم شود چرا این ایده به وجود آمد و از کجا شروع شد؟!
پیروان عیسی(ع) در ابتدا همه بر این اعتقاد بودند که او فرستاده خدا و یکی از سفیران الهی است.[4] ولی به مرور زمان به خاطر اعتقادی که به حضرت مسیح(ع) داشتند بین آنها اختلاف درگرفت، گروهی گفتند: عیسی(ع) مانند دیگر رسولان الهی، پیامبر خدا است اینها همان مؤمنین راستین بودند، فرقهای دیگر گفتند: پیامبر بودنش هیچجای شک وشبهه نیست اما خداوند با او ارتباط ویژه دارد. برخی دیگر گفتند که از آن روی که بدون پدر آفریده شده، پس پسر خدا است اما با این وجود آفریده است نه آفریدگار. در نهایت کسانی هم گفتند: اوپسر خداست وآفریده نیست، بلکه همانند پدر قدیم است.
برای پایان دادن به این اختلافات در سال 325م کنفرانسی تشکیل شد که در آن 48 هزار از کشیشان و اسقفان گرد آمدند، این کنفرانس به نام (مجمع نیقیه)[5] نام گرفت، در این مجمع بعد از بحث و گفتگوهای طولانی سرانجام نظر کسانی مورد پذیرش واقع شد که قائل به خدا (الوهیت) حضرت مسیح(ع) بودند یعنی نظر و دیدگاه پَولُسِ رسول[6] و 318 اسقف دیگر[7] بعد از این تصمیم مجمع، مخالفان یعنی کسانی که قائل به خدای پدر و ناسوتی بودن مسیح بودند همه را تبعید و آواره کردند.
با تعیین حضرت مسیح(ع) از طرف (مجمع نیقیه) به به عنوان خدا، اختلاف دیگری درباره «روح القدس» در گرفت و برخی گفتند: او خدا است و برخی دیگر بر این باور بودند که او خدا نیست، برای فرونشاندن این نزاع نیز مجمع نخست قسطنطنیه در سال 381م تشکیل شد و در آنجا الوهیت (خدابودن) روح القدس نیز همچون حضرت عیسی(ع) که در مجمع نیقیه و در سال325م به تصویب رسیده بود، مقرر شد و سه اقنوم[8] متشکل از پدر، پسر و روح القدس تکمیل گردید.[9]
آنگاه اختلافی دیگر دربارۀ طبیعت خدائی و سرشت انسانی حضرت مسیح، یا چنانکه خود میگویند دربارۀ لاهوت و ناسوت درگرفت، نسطور، رئیس اسقفان قسطنطنیه براین باور بود که او [عیسی] را اقنومی و سرشتی هست، اقنوم الوهیت از خدا و منسوب به او است، اما سرشت انسانی از مریم زاده شده و مریم مادرِ انسانِ نهفته در مسیح ـ نه مادرِ خدای او ـ است.
نسطور بر این باور است که خدای ما مسیح به خودی خود خدا نبود، بلکه انسانی سر شار از برکت و نعمت بود یا به عبارت دیگر او از خداوند الهام گرفته بود. اما اسقف روم و اسکندریه و اسقفان انطاکیه با او به مخالفت برخاستند، و بعد از کار شناسی لازم به این نتیجه رسیدند که چهارمین مجمع تشکیل شود آنگاه بود که به سال 431م مجمع (افِسسُ) تشکیل شد و تعیین نمود که: «حضرت مریم[10] مادر خداست و مسیح خدای راستین و انسان است و شناخته شده به دو سرشت که در اقنوم یکی شده است».
تثلیث از دیدگاه قرآن
این روند ادامه داشت تا اینکه خداوند منان خاتم پیامبران و سرور رسولان، حضرت محمد(ص) را با رسالت فراگیر فرستاد و قرآن را به عنوان وحی نازل کرد تا از این حقیقت پرده بر دارد و به جهانیان اعلام کند که نصارا درباره عیسی(ع) به چند گروه تقسیم میشدهاند: گروهی میپندارند که او خداست، گروهی دیگر به تثلیث (سه خدا) باور دارند و گروه سوم معتقدند که وی پسر خداست.
1- گروهی که میگویند عیسی(ع) خداست، براین باورند که خداوند متعال در هیئت حضرت مسیح تجسّم و تجسّد پیدا کرده و او به زمین فرود آمده تا مردم را از گناهانشان برهاند، قرآن این گروه را به عنوان کفار یاد میکند و میفرماید: «لَقَدْ كَفَرَ الَّذينَ قالُوا إِنَّ اللَّهَ هُوَ الْمَسيحُ ابْنُ مَرْيَمَ وَ قالَ الْمَسيحُ يا بَني إِسْرائيلَ اعْبُدُوا اللَّهَ رَبِّي وَ رَبَّكُمْ إِنَّهُ مَنْ يُشْرِكْ بِاللَّهِ فَقَدْ حَرَّمَ اللَّهُ عَلَيْهِ الْجَنَّةَ وَ مَأْواهُ النَّارُ وَ ما لِلظَّالِمينَ مِنْ أَنْصارٍ» (مائده/ 72) كسانى كه گفتند: «خدا همان مسيح پسر مريم است» قطعاً كافر شدهاند، و حال آنكه مسيح، مىگفت: «اى فرزندان اسرائيل، پروردگار من و پروردگار خودتان را بپرستيد؛ كه هركس به خدا شرك آوَرَد، قطعاً خدا بهشت را بر او حرام ساخته و جايگاهش آتش است، و براى ستمكاران ياورانى نيست. و باز میفرماید: «لَقَدْ كَفَرَ الَّذينَ قالُوا إِنَّ اللَّهَ هُوَ الْمَسيحُ ابْنُ مَرْيَمَ قُلْ فَمَنْ يَمْلِكُ مِنَ اللَّهِ شَيْئاً إِنْ أَرادَ أَنْ يُهْلِكَ الْمَسيحَ ابْنَ مَرْيَمَ وَ أُمَّهُ وَ مَنْ فِي الْأَرْضِ جَميعاًٌ...» (مائده / 17) كسانى كه گفتند: «خدا همان مسيح پسر مريم است» مسلّماً كافر شدهاند. بگو: اگر [خدا] اراده كند كه مسيح پسر مريم و مادرش و هركه را كه در زمين است، جملگى به هلاكت رساند، چه كسى در مقابل خدا اختيارى دارد؟ همچنین میفرماید: «مَا الْمَسيحُ ابْنُ مَرْيَمَ إِلاَّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ وَ أُمُّهُ صِدِّيقَةٌ كانا يَأْكُلانِ الطَّعامَ انْظُرْ كَيْفَ نُبَيِّنُ لَهُمُ الْآياتِ ثُمَّ انْظُرْ أَنَّى يُؤْفَكُونَ» (مائده/ 75) مسيح، پسر مريم جز پيامبرى نبود كه پيش از او [نيز] پيامبرانى آمده بودند؛ و مادرش زنى بسيار راستگو بود. هر دو غذا مىخوردند. بنگر چگونه آيات [خود] را براى آنان توضيح مىدهيم؛ سپس ببين چگونه [از حقيقت] دور مىافتند.
بدینسان، قرآن کریم میان ذات، طبیعت، خواست و قدرت الهی و ذات عیسی(ع) و مادر او و هر ذات دیگری تفاوت میگذارد، آن هم بدون هیچگونه شائبه و قاطع و برنده، چراکه ذات خدا، یگانه و خواستنش مطلق و قدرتش منحصر به فرد است و هرگز کسی نمیتواند از اراده و قدرت الهی جلوگیری کند، حتی اگر بخواهد مسیح و مادرش و هر آن کس را که در زمین هست، جملگی بکشد. خداوند متعال مالک و آفریدگارِ همه چیز است، مسلم است که میان آفریدگار و آفریده تفاوت وجود دارد.
2- گروه دوم میپندارند که خدا یکی از سه کس است، اینان کسانی هستند که به «تثلیث»[11] باور دارند، باوری که آمیخته به پندارها و گمراهیها و اباطیل است.
قران کریم این پندار غلط را که نشأت گرفته از جهل و نادانی است رد کرده و میفرماید: «لَقَدْ كَفَرَ الَّذينَ قالُوا إِنَّ اللَّهَ ثالِثُ ثَلاثَةٍ وَ ما مِنْ إِلهٍ إِلاَّ إِلهٌ واحِدٌ وَ إِنْ لَمْ يَنْتَهُوا عَمَّا يَقُولُونَ لَيَمَسَّنَّ الَّذينَ كَفَرُوا مِنْهُمْ عَذابٌ أَليمٌ» (مائده/ 73) كسانى كه [به تثليث قائل شده و] گفتند: «خدا سومين [شخص از] سه [شخص يا سه اقنوم] است»، قطعاً كافر شدهاند، و حال آنكه هيچ معبودى جز خداى يكتا نيست. و اگر از آنچه مىگويند باز نايستند، به كافران ايشان عذابى دردناك خواهد رسيد. درجای دیگر میفرماید: «يا أَهْلَ الْكِتابِ لا تَغْلُوا في دينِكُمْ وَ لا تَقُولُوا عَلَى اللَّهِ إِلاَّ الْحَقَّ إِنَّمَا الْمَسيحُ عيسَى ابْنُ مَرْيَمَ رَسُولُ اللَّهِ وَ كَلِمَتُهُ أَلْقاها إِلى مَرْيَمَ وَ رُوحٌ مِنْهُ فَآمِنُوا بِاللَّهِ وَ رُسُلِهِ وَ لا تَقُولُوا ثَلاثَةٌ انْتَهُوا خَيْراً لَكُمْ إِنَّمَا اللَّهُ إِلهٌ واحِدٌ سُبْحانَهُ أَنْ يَكُونَ لَهُ وَلَدٌ لَهُ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ وَ كَفى بِاللَّهِ وَكيلاً» (نساء / 171) اى اهل كتاب، در دين خود غلوّ مكنيد، و درباره خدا جز [سخنِ] درست مگوييد. مسيح، عيسى بن مريم، فقط پيامبر خدا و كلمه اوست كه آن را به سوى مريم افكنده و روحى از جانب اوست. پس به خدا و پيامبرانش ايمان بياوريد و نگوييد [خدا] سهگانه است. باز ايستيد كه براى شما بهتر است. خدا فقط معبودى يگانه است. منزّه از آن است كه براى او فرزندى باشد. آنچه در آسمانها و آنچه در زمين است از آنِ اوست، و خداوند بس كارساز است.
چند نکته
در این آیه چند نکته و جود دارد که باید روی آن تأکید شود:
أ) خداوند میفرماید:«انْتَهُوا خَيْراً لَكُمْ» [از سه خدا گفتن دست بردارید كه براى شما بهتر است].
ب) آنگاه با عبارت «إِنَّمَا اللَّهُ إِلهٌ واحِدٌ» [فقط خدا یکی است] بر یکتای خویش و عقیدۀ توحید تأکید میگذارد.
ج) سپس خویشتن را بسی بالاتر و والاتر از آن میداند که فرزندی داشته باشد: «سُبْحانَهُ أَنْ يَكُونَ لَهُ وَلَد».
د) خداوند همواره لفظ عیسی یا مسیح را قرین «ابن مریم» ذکر میکند تا به مسیحیان گوش زد کند که، حضرت عیسی(ع) پسر مریم است، نه پسر خدا! چنانکه آنان را نیز از این حقیقت آگاه میکند که وی و مادرش بشر است و خوراک میخورند، میفرماید: «مَا الْمَسيحُ ابْنُ مَرْيَمَ إِلاَّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ وَ أُمُّهُ صِدِّيقَةٌ كانا يَأْكُلانِ الطَّعام...» (مائده/ 75)[12]
همچنین قرآن کریم به روشنی معلوم میدارد که حضرت مسیح(ع)، رسول خدا است و مردم [پیروان خود = نصارا] را به خداپرستی کامل دعوت میکرده چنانکه میفرماید: «لَقَدْ كَفَرَ الَّذينَ قالُوا إِنَّ اللَّهَ هُوَ الْمَسيحُ ابْنُ مَرْيَمَ وَ قالَ الْمَسيحُ يا بَني إِسْرائيلَ اعْبُدُوا اللَّهَ رَبِّي وَ رَبَّكُمْ إِنَّهُ مَنْ يُشْرِكْ بِاللَّهِ فَقَدْ حَرَّمَ اللَّهُ عَلَيْهِ الْجَنَّةَ وَ مَأْواهُ النَّارُ وَ ما لِلظَّالِمينَ مِنْ أَنْصارٍ» (مائده/ 72) كسانى كه گفتند: «خدا همان مسيح پسر مريم است»، قطعاً كافر شدهاند، و حال آنكه مسيح، مىگفت: «اى فرزندان اسرائيل، پروردگار من و پروردگار خودتان را بپرستيد؛ كه هركس به خدا شرك آوَرَد، قطعاً خدا بهشت را بر او حرام ساخته و جايگاهش آتش است، و براى ستمكاران ياورانى نيست. در جای دیگر قرآن از زبان حضرت عیسی(ع) میفرماید: «قالَ إِنِّي عَبْدُ اللَّهِ آتانِيَ الْكِتابَ وَ جَعَلَني نَبِيًّا» (مریم/30) كودك "عیسی" گفت: «منم بنده خدا، به من كتاب داده و مرا پيامبر قرار داده است.
شگفتا که در اناجیل مسیحیان نیز نصوصی وارد شده که با پندارهای آنان در تعارض است، و سخناني از حضرت مسيح(ع) بازگو شده كه نميتوان آن سخنان را با عقيده تثليث جمع كرد، چنانکه در انجیل «یوحنا» به این حقیقت اشاره میکند که عیسی(ع) بنده و رسول خداست میفرماید: «و حيات جاوداني اين است كه تو را خداي واحد حقيقي و عيسي مسيح را كه فرستادي بشناسند»[13] طبق اين بيان، حضرت مسيح(ع) حيات جاويد را عبارت از شناخت خداوند واحد حقيقي و شناخت مسيح را به عنوان رسول خدا ميداند كه اعتقاد به تثليث با اين بيان در تضاد و تناقض است.
3- سومین گروه از نصارا، حضرت مسیح را پسر خدا میدانند ـ خدای از آنچه آنان میگوید بسی بالاتر و برتر است و او نه كس را زاده، نه زاييده از كسی ـ قرآن در این باره از قول آنان چنین میفرماید: «وَ قالَتِ الْيَهُودُ عُزَيْرٌ ابْنُ اللَّهِ وَ قالَتِ النَّصارى الْمَسيحُ ابْنُ اللَّهِ ذلِكَ قَوْلُهُمْ بِأَفْواهِهِمْ يُضاهِؤُنَ قَوْلَ الَّذينَ كَفَرُوا مِنْ قَبْلُ قاتَلَهُمُ اللَّهُ أَنَّى يُؤْفَكُونَ» (توبه/ 30) و يهود گفتند: «عُزَير، پسر خداست» و نصارى گفتند: «مسيح، پسر خداست.» اين سخنى است [باطل] كه به زبان مىآورند، و به گفتار كسانى كه پيش از اين كافر شدهاند شباهت دارد. خدا آنان را بكشد؛ چگونه [از حق] بازگردانده مىشوند؟!
اگر مسیحیان از این امر در شگفتند که عیسی(ع) بدون پدر آفریده شده است، باید بدانند که کار آفرینش حضرت آدم(ع) از او شگرفتر بوده، چرا که او بدون پدر و مادر آفریده شد عیسی تنها پدر ندارد وکسی که آدم را از خاک آفرید وبه او فرمود: پدیدآی و بیدرنگ پدید آمد، همو بود که عیسی مسیح را بدون پدر آفرید. بدون پدر آفریده شدن هرگز نمی تواند دلیل بر الوهیت او باشد، قرآن كريم مسئله خلقت حضرت عيسي(ع) را با خلقت آدم(ع) مقايسه ميكند و اين دو را نزد باريتعالي يكي ميداند، میفرماید: «إِنَّ مَثَلَ عيسى عِنْدَ اللَّهِ كَمَثَلِ آدَمَ خَلَقَهُ مِنْ تُرابٍ ثُمَّ قالَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ الْحَقُّ مِنْ رَبِّكَ فَلا تَكُنْ مِنَ الْمُمْتَرينَ» (آل عمران / 59 ـ 60) در واقع، مَثَلِ عيسى نزد خدا همچون مَثَلِ [خلقت] آدم است [كه] او را از خاك آفريد؛ سپس بدو گفت: «باش»؛ پس وجود يافت. [آنچه درباره عيسى گفته شد] حق [و] از جانب پروردگار تو است. پس، از ترديد كنندگان مباش.
اين قبيل آيات و آيات ديگري كه درباره معرفي چهره درخشان حضرت مسيح(ع) و نفي الوهيت اين بزرگوار در قرآن آمده است، همه در راستاي رد عقيده باطل تثليث است. ذكر جنبه بشري حضرت و اينكه ايشان رسول خداست و از اين بهتان به دور مي باشد، در تمام اين آيات به چشم ميخورد.
و اگر از کارهای فوق العاده حضرت مسیح مانند شفاء مریضها مانند کور مادر زاد و مبتلاى به جذام و نیز زنده کردن مردهها در شگفتند، اینکه اختصاص به عیسی ندارد بلکه پیامبران دیگر هم این اعجاز را داشتند، بطور مثال در كتاب بحار از كتاب احتجاج و كتاب توحيد و كتاب عيون روايتى طولانى از حسن بن محمد نوفلى از حضرت رضا(ع) نقل میکند كه در آن حضرت رضا(ع) در خلال احتجاجاتى كه عليه جاثليق مسيحى كرده، فرموده است: يسع نيز مانند عيسى بر روى آب راه مىرفت، مرده زنده مىكرد، كور مادرزاد و مبتلاى به جذام را شفا مىداد، و با اين حال امتش او را رب و پروردگار خود اتخاذ نكردند»[14]
مسیحیها میگویند: خدا سه تا است «خدای پدر و پسر و روح القدس» در عین اینکه سه چیز است یکی است. مسیحیان برای اثبات این فرضیه این طور استدلال میکنند که شما یک شکل مثلث(r) را در نظر بگیرید، این شکل مثلث با اینکه دارای سه ضلع است در عین حال یکی است.
و در عصرهای بعد هم هر زمان علمای مسیحی آمدند با علمای مسلمان مباحثه کردند، از خدایی مسیح و از پسر خدا بودن مسیح یک قدم پایینتر نیامدند. مناظره حضرت رضا(ع) در مجلس مأمون با جاثلیق معروف است. جاسلیق معرب همین کاتولیک است، به آن عالم میگفتند جاثلیق. حضرت رضا(ع) با یک مهارتی از او یک اقراری گرفتند. چون او مدعی الوهیت مسیح بود، حضرت فرمود که حضرت مسیح بسیار پیغمبر خوبی بود، بسیار صفات خوبی داشت، بسیار چنین و چنان بود، ولی یک عیب در کارش بود. جاثلیق با خود گفت چطور یک پیشوای مسلمان میگوید یک عیب در مسیح بود؟ مسیح که در قرآن خیلی تنزیه شده است! گفت: چه عیبی؟ امام فرمود: عیبش این بود که کم عبادت میکرد. جاثلیق به امام گفت چه اشتباه بزرگى ميكنى؟ اتفاقاً او از عابدترين مردم بود، امام فوراً فرمود: او چه كسى را عبادت ميكرد؟ آيا كسى جز خدا را ميپرستيد؟ بنابراين به اعتراف خودت مسيح بنده و مخلوق و عبادت كننده خدا بود، نه معبود و خدا، مرد مسيحى خاموش شد و پاسخى نداشت.[15]
مسلم است كسى كه خود عبادت كننده است معنى ندارد كه معبود باشد مگر ممكن است كسى خود را عبادت كند؟ يا اينكه عابد و معبود و بنده و خدا يكى باشد؟!
نتیجه
از این نوشتار میتوان این نتیجه را گرفت که عیسی(ع) طبق بیان قرآن کریم، نه تنها خدا یا پسر خدا نیست بلکه یکی از بندگان برگزیده الهی و از پیامبران اولوالعزم میباشد و هیچ مسلمانی باور ندارد که حضرت مسیح خدا یا یکی از خدایان سهگانه باشد و این تهمت بس بزرگی است که از طرف پیروان آن پیامبر الهی به او بستهاند.
منابع و مآخذ:
قران کریم
1. شیرازی، ناصرمکارم، تفسیرنمونه، ناشر: دار الكتب الإسلامية -تهران، چ24 - 1383ش؛
2. طباطبای، سید محمد حسین، تفسير الميزان، مترجم: موسوى همدانى سيد محمد باقر؛ ناشر: دفتر انتشارات اسلامى جامعة مدرسين حوزه علميه قم، چ5 -1374ش؛
3. معرفت، محمد هادی، نقد شبهات پیرامون قرآن، ، مترجمان: حسن حکیم باشی، علی اکبررستمی، میرزا علیزاده و حسن خرقانی، دفتر تبلیغات، چاپ اول- 1385ش؛
4. رازی، فخرالدین، تفسیر کبیر، ناشر: داراحیاءالتراث العربی-بیروت، چ4_1422ق؛
5. بیومی مهران، محمد، بررسی تاریخی قصص قرآن، ج3، مترجم: مسعود انصاری، ناشر: شرکت انتشارات علمی فرهنگی، چ1-1383؛
6. کتاب مقدس (عهدعتیق و عهد جدید= تورات وانجیل) مترجمان: فاضل خان همدانی، ویلیام گلُن و هنری مرتن، ناشر: انتشارات اساطیر-ایران، چ1-1380ش؛
7. فصلنامه (علمی، فرهنگی، اجتماعی) شفاء، صاحب امتیاز: مؤسسۀ فرهنگی خدماتی ثقلین، ش2، سال دوم1387، مدیرمسؤل: سید حسین موحد بلخی؛
8. آلیترمک گراث، درسنامه الهیات مسیحی، ج1، مترجم: بهروز حدادی، ناشر: مرکز مطالعات و تحقیقات ادیان و مذاهب- قم، چ1پاییز1384ش؛
9. قاموس کتاب مقدس، مترجم و مؤلف: مسترهاکس، ناشر: انتشارات اساطیر- ایران، چاپ دوم-1383ش؛
10. لاریجانی، محمد حمید یزدان پرست، داستان پیامبران در تورات، تلمود، انجیل، قرآن و بازتاب آن در ادبیات پارسی، ناشر: مؤسسه اطلاعات، چ1_1380ش؛
11. مبلغی، عبدالله، تاریخ ادیان و مذاهب جهان، ج2، ناشر: انتشارات حُر، چ2_1376.
الـهـي
كار آن دارد ، كه با تو كاري دارد. يار آن دارد ، كه چون تو ياري دارد. او كه در دو جهان تو را دارد ، هركز كي تو را بگذارد!
عجب آن است كه ، او كه تو را دارد ، از همه زارتر ميگدازد!
او كه نيافت ، به سبب نايافت ميزارد. او كه يافت ، باري چرا ميگدازد؟!
(مناجات خواجه عبدالله انصاري، ص13)
خـداونـدا
هركه شغل وي تويي شغلش كي به سر شود!
هركه به تو زنده است ، هرگز نميرد!
جان در تن گر از تو محروم ماند ، چون مرده زنداني است.
زنده اوست به حقيقت كش با تو زندگاني است.
آفرينِ خداي بر آن كشتگان باد كه مَلَك گويد: زندگانند ايشان.
(مناجات خواجه عبدالله انصاري، ص17)
[1]. انجیل یو حنا، باب7، ص205، آیات2-12.
[2]. «قالَ إِنِّي عَبْدُ اللَّهِ آتانِيَ الْكِتابَ وَ جَعَلَني نَبِيًّا» (مریم/30).
[3]. «لَنْ يَسْتَنْكِفَ الْمَسيحُ أَنْ يَكُونَ عَبْداً لِلَّهِ وَ لاَ الْمَلائِكَةُ الْمُقَرَّبُونَ وَ مَنْ يَسْتَنْكِفْ عَنْ عِبادَتِهِ وَ يَسْتَكْبِرْ فَسَيَحْشُرُهُمْ إِلَيْهِ جَميعاً» (نساء /172)
[4]. فصلنامه شفاء، ش2، سال دوم 1387، مقاله دکترحمید الله رفیعی.
[5]. نیقیه اسم شهری است نزدیک قسطنطنیه. در پایان مجمع نیقیه اعتقاد نامه ای ((creed صادرشد که در بخشی از آن چنین آمده است: «ما به خدای یگانه ایمان داریم، به خدای قادر مطلق، آفرنندۀ همه چیز های دیدنی ونادیدنی، وبه یک خداوند گار، عیسی مسیح، پسر خدا، به وجود آمده از ذات پدر، تنها اوست که از ذات پدر به وجود آمده، خدا از خدا، نور از نور، خدای حقیقی از خدای حقیقی ...» ( در سنامه الهیات مسیحی، ج1، ص57).
[6]. پَولس يكى از يهوديان بود و از دسته فريسيان بود كه از مخالفين سر سخت مسيحيان آن عصر بود و در شكنجه و قتل آنان از هيچ عملى فروگزار نمىكرد. در آن زمان او به دين عيسى گرويد نام او به پولس تغيير يافت . پولس بعد از گرویدن به آئین مسیح از مروجان پرقدرت و زبردست مسيحيت شد. او در پيام خود حقانيت آئين عيسى را طورى بيان مى كرد كه مورد قبول عامه بود. او با ذكر شواهدى از تورات ، علت انصراف خود از دين يهود را براى مردم توضيح داد. او مسافرتهائى به آسياى صغير، يونان ، فلسطين و... كرد. يك بار در شهر بيت المقدس دستگير و به جرم اشاعه عقايد گمراه كننده و ضاله زندانى و به روم اعزام شد. در آنجا قيصر از گناهش گذشت . سفرى به اسپانيا، مقدونيه و جزيره كرت داشت در آنجا براى بار دوم دستگير و زندانى و به روم فرستاده شد. در زمان حكومت نرون در سال 67 ميلادى كشته شد/ تاریخ ادیان و مذاهب جهان، ص731.
[7]. بررسی تاریخی قصص قرآن، محمد بیومی مهران، ج3، ص296، ونقد شبهات پیرامون قرآن، آیة الله معرفت، ص118.
[8]. اقنوم يك كلمه سرياني به معناي شخص يا اصل است و جمع آن اقانيم مي باشد.
[9]. بررسی تاریخی قصص قرآن، محمد بیومی مهران، ج3، ص296.
[10]. کسانی که به خدای عیسی و مادر او مریم (ع) معتقد بودند «بربرانیه» یا «ریمتیان = مریمیها» میگفتند، این اندیشه و تفکر امروز هیچ پیرو و طرف دار ندارد.
[11]. تثليث عبارت است از: پدر، پسر و روح القدس. پدر، پسر و روح القدس سه شخصيت در يك وجود مجرد مي باشد كه در ازليت متساوي و برابر است و تثليث را در دين مسيح تشكيل مي دهد.
[12]. تفسیر فخر رازی، ج11، ص115.
[13]. انجيل يوحنا، باب 17، آيه 3-4.
[14]. بحارالأنوار طبع بيروت، ج10، ص299، ح1؛ نقل از ترجمه المیزان، ج7، ص364.
[15]. مناقب ابنشهرآشوب، ج4، ص352 ؛ نقل از تفسيرنمونه، ج4، ص232.
خزان 1387 (شماره سوم) (3)
چگونه بايد نماز خواند؟(2) / عبدالاحمد ميرزايي
(بررسی دیدگاههای مذاهب اسلامی در مسألة نماز)
درآمد: در شمارة قبل پيرامون اين موضوع، مقدمه و بخش اول در بيان «اوقات نماز» گذشت و اينك:
بخش دوم واجبات نماز:
اولین بحثی که در این بخش میشود پرداخت و مورد توجه قرار داد «نیّت» میباشد.
نیت یعنی اراده جازمه و قطعی برای داخل شدن در نماز و ادامه داشتن آن تا وقتی که از نماز بوسیله سلام خارج شود.
در نیّت اختلاف است که جزء واجبات نماز است و یا اینکه جزء شرائط آن.
امامیه، مالکی و شافعی: نیت جزء واجبات و ارکان نماز است.
حنفی وحنبلی: نیّت از شرائط نماز است نه واجبات آن.
نیت باید همزمان با تکبیرة الاحرام و یا قبل از آن بدون فاصله انجام شود در اینکه در نیت باید چه چیزهای باید در نظر گرفته شود بین علماء اختلاف میباشد بعضی در آن قصد وجه (ظهر، عصر، مغرب، عشاء و صبح) و قصد تعیین (واجب، ندب، اداء و قضا) و قصد تقرب به خداوند را شرط میداند و بعضی دیگر بخشی از این سه را شرط میداند نکته مهم در اینجا است که مهمترین چیزی که در نظر امامیه در نیت باید مشخص شود قصد قربت و قربة الی الله بودن آن است که اگر آن دو وجه در نیت منظور شود اما قصد قربت منظور نشود نماز باطل است و مذاهب اربعه به آن بهائی قائل نشده است تنها مالکیها آن را سنت میدانند(=)
در بعضي موارد میتوان نیت را از نمازی به نمازی دیگر انتقال داد.
بحث دوم تکبیره الاحرام:
تکبیرة الاحرام یعنی گفتن الله اکبر یا الفاظ هم معنای آن در نماز برای کسی که میتواند عربی آن را تلفظ کند و کسی که قادر به اداء عربی آن نمیباشد ترجمه آن را بگوید انسانهای لال باید در قلبشان آن کلمه را مرور کند و حتی المقدور باید تکبیرة الاحرام را باید در حالت ایستاده بگوید.
تکبیرة الاحرام جزء واجبات وارگان نماز است تنها حنفی آن را شرط میداند نه واجب.
مذاهب در کیفیت گفتن تکبیرة الاحرام با هم اختلاف نظر دارند.
امامیه و مالکی: تکبیرة الاحرام فقط با لفظ الله اکبر صحیح میباشد.
شافعی: تکبیرة الاحرام با الفاظ الله اکبر و والله اکبر صحیح است.
حنفی: تکبیرة الاحرام با کلمه الله اکبر و یا هر لفظی دیگری که معنای آن را داشته باشد مثل الله اعظم الله اجل صحیح و مجزی میباشد.
بحث سوم قیام:
قیام یعنی نماز ایستاده خواندن، همه مذاهب قیام را واجب رکن میدانند البته برای کسی که قادر به ایستادن باشد و اگر تنها مقداری از نماز را میتواند استاده بخواند باید همان مقدار ایستاده بخواند.
بحث چهارم قرائت حمد و سوره:
امامیه: خواندن حمد و سورۀ در دو رکعت اول واجب و در رکعت دوم وسوم مصلی بین خواندن حمد و تسبیحات اربعه مخیر است هرچند خواندن حمد افضل است.
مالکی، شافعی و حنبلی: قرائت فاتحه در تمام رکعات نماز فرض و واجب است اما حنفی این حکم را قبول ندارند.
حمد و سوره را باید در نماز صبح، مغرب و عشاء (در دو رکعت اول) بلند خواند در باقی نمازها باید آهسته خواند قرائت از لحاظ تجویدی باید صحیح و درست باشد در غیر این صورت نماز باطل است اگر مصلی حمد را بلد نباشد:
امامیه، شافعی و حنبلی: هفت آیه از آیات دیگر قرآن بخواند و اگر آن را هم بلد نیسیت هرمقدار که بلد است همان را به اندازه حمد بخواند و اگر هیجی از قرآن بلد نباشد به اندازه آن ذکر بگوید.
حنفی: اگر حمد را خوانده نمیتواند باید آن را به لغات دیگر بخواند.
مالکی: اگر امکان تعلم دارد باید یاد بگیرد و اگر ممکن نیست به جماعت بخواند و اگر شرکت در جماعت امکان نداشت مستحب است که بین تکبیرة الاحرام و رکوع فاصله بیندازد و بهتر است ذکر بگوید.
سورۀ بعد از حمد
امامیه: خواندن یک سورۀ کامل بعد از حمد واجب است.
حنبلی: حداقل خواندن یک آیه که از حیث معنائی مستقل و غیر مرتبط با قبل و بعد سنت است.
حنفی: قرائت یک سورۀ کوتا و یا یک آیه طولانی بعد از حمد واجب است (مستحب مؤکد)
شافعی و مالکی: قرائت یک سورۀ کوتاه یا یک آیه و یا بعضی آیه سنت است.
بحث پنجم رکوع:
رکوع یعنی خم شدن به اندازهای که کف دستها به زانو برسد و امامیه این شرط را هم اضافه کرده است که به اندازه ذکر واجب در همان حال بماند ذکر واجب گفتن یک بار «سبحان ربّی الأعلی و بحمده» و یا گفتن سه بار «سبحان الله» میباشد.
رکوع را همه بالاتفاق جزء ارکان نماز میشمارند.
بحث ششم سجود:
سجده یعنی گذاشتن پیشانی، کف دستها، زانوها و سر انگشتان پا بر زمین و یا هرچیز که سجده بر آن صحیح است، در نماز و گذاشتن دماغ را برزمین در سجده همه مستحب میداند.
در مورد چیزهای بر آن صحیح است اختلاف عمده در ملبوسات (پوشیدنیها) و مأکولات (خوردنیها وآشامیدنیها) میباشد.
امامیه:سجده بر جنس ملبوس و مأکول صحیح نمیباشد.
شافعی: اگر لباس در بدن باشد که با حرکت انسان حرکت کند سجده بر آن مبطل نماز است ولی اگر آن قدر نگهدارد که لباس دیگر حرکتی نداشته باشد سجده بر آن صحیح است.
حنفی، مالکی و حنبلی: سجده بر آن اشکالی ندارد.
در سجده همه میگویند که موضع پیشانی نباید بالاتر از موضع زانوها باشد ولی در میزان این بلندی و ارتفاع اختلاف نظر دارند.
امامیه: از اندازه چهار انگشت بسته بیشتر نباشد.
حنفی: از نصف ذراع بیشتر نباشد.
حنبلی: بلندی به حدی باشد که مصلی را از هیئت و صورت نماز خارج سازد.
شافعی: تا جای که اعضا پائین بدن بالاتر از اعضاء بالائی بدن (سر و شانه) باشد ارتفاع جبهه از زانو اشکال ندارد ولی بیشتر از آن مبطل است.
مالکی: ارتفاع زیاد نباشد.
در مقدار واجب سجده نیز اختلاف است.
مامیه: مقدار واجب سجده گذاشتن مواضع هفتگانه برچیزی که سجده بر آن صحیح است به اندازهای که ذکر واجب (یک بار سبحان ربی الاعلی و بحمده و یا سه بار سبحان الله) گفته شود.
حنفی: گذاشتن مقداری از پیشانی و حداقل یک دست و یک پا.
مالکی: گذاشتن جزئی از پیشانی در سجده واجب است و گذاشن باقی اعضاء مستحب است.
شافعی و حنبلی: گذاشتن بعضی از هفت عضوی سجده (شافعی گذاشتن بینی را نیز جزء اعضاء سجود میدانند)
بحث هفتم تشهد:
تشهد یعنی گفتن کلمات خاصی در رکعت دوم و چهارم یا سوم بعد از سجده دوم.
امامیه و شافعی: تشهد واجب است.
حنفی: مستحب مؤکد است.
مالکی: سنت و مستحب است.
در الفاظ تشهد مذاهب اختلاف دارند.
امامیه: تشهد عبارت «اشهد ان لا اله الاّ الله وحده لا شریک له و اشهد ان محمداً عبده و رسوله اللهم صلّ علی محمد وآل محمد» ميباشد.
حنفی: عبارت «التحیّات لله و الصلوات و الطیبات السلام علیک ایها النبیّ و رحمه و برکاته السلام علینا و علی عباد الله الصالحین اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمداً عبده و رسوله» را تشهد میدانند.
مالکی: کلمات «التحیات لله و الزاکیات لله الطیبات و الصلوات لله السلام علیک ایّا النبیّ و رحمة الله و برکاته السلام علینا و علی عباد الله الصالحین اشهد ان لا اله الا الله وحده لا شریک له و اشهد انّ محمداً عبده و رسوله» تشهد میشمارند.
شافعی: تشهد عبارت است از «التحیات المبارکات الصلوات الطیبات لله السلام علیک ایها النبی و رحمة الله و برکاته السلام علینا و علی عباد الله الصالحین اشهد ان لا اله الا الله و اشهد انّ محمداً رسول الله»
حنبلی: جملات ذیل را تشهد میدانند «التحیات لله الصلوات و الطیبات السلام علیک ایها النبی و رحمة الله و برکاته السلام علینا و علی عباد الله الصالحین اشهد ان لا اله الا الله و اشهد انّ محمداً عبده و رسوله اللهم صلّ علی محمد».
بحث هشتم سلام:
امامیه: سلام واجب و برای آن دو صیغه است، اول «السلام علینا و علی عباد الله الصالحین» دوم «السلام علیکم» (و عبارت و رحمة الله و برکاته بعد از آن مستحب است) یکی از این دو صیغه واجب است و اگر صیغه اول را گفت دومی مستحب میشود و اگر اول صیغه دوم را گفت باید به همان جا توقف کند امّا عبارت «السلام علیک ایها النبی و رحمة الله و برکاته» جزء سلام نیست فقط بعد از تشهد گفتن آن مستحب است.
حنفی و بعضی از امامیه (مثل مفید و طوسی) : سلام مستحب است و اگر بدون سلام از نماز فارغ شود نماز صحیح است (حنفی کلمه سلام را هم کافی میدانند و نیازی به کلمه علیکم نیست)
حنبلی: سلام واجب و فرض است که باید با لفظ «السلام علیکم و رحمة الله و برکاته» دو بار گفته شود.
مالکی: سلام و نیز رعایت ترتیب در آن واجب است و عبارت «السلام علیکم» را یک بار بگوید کفایت میکند.
شافعی: سلام واجب اما ترتیب در آن شرط نیست و اگر بگوید «علیکم السلام» نماز صحیح است هرچند بدون ترتیب کراهت دارد.
بخش سوم مبطلات نماز:
در مبطلات نماز بین فقها اختلافاتی است که (ما تمامی موارد اعم از موارد اتفاقی و اختلافی) آنها را در ذیل خواهم آورد:
1- همه مذاهب: نواقض وضو یعنی وضویش باطل شود هرچند در نواقض وضو بین فقهاء مذاهب اختلافاتی است که در جای خودش مطرح شده است عمدی باشد یا سهوی.
2- همه مذاهب: خنده با قهقهه فقط حنفی تفصیل قائل شده است که اگر خنده بعد جلوس اخیر برای تشهد باشد مبطل نیست اما قبل از آن مبطل است.
3- همه مذاهب: تکلم عمدی بغیر از نماز.
4- همه مذاهب: روی برگرداندن عمدی از قبله هرچند در مقدار آن اختلاف است.
5- همه مذاهب: خوردن و آشامیدن ولی در اندازۀ آن نظری واحدی وجود ندارد.
6- همه مذاهب: گریه برای امور دنیا که مسموع و مشتمل بر صوت باشد.
7- همه مذاهب: سلام دادن عمدی قبل از اتمام نماز.
8- همه مذاهب: کم و زیاد کردن ارکان نماز عمدی باشد یا سهوی.
9- همه مذاهب: کم و زیاد کردن عمدی واجبات (اجزاء غیر رکنی) نماز.
10- همه مذاهب: دعا کردن در نماز به کلامی غیر از قرآن و سنت که در نماز مرسوم نباشد و طلب حرام هم در معیار و حد مرز این دعا اختلاف دیدگاه وجود دارد.
11- مذاهب اربعه: جواب دادن سلام کسی را با زبان اما اشاره اشکال ندارد امامیه جواب دادن به سلام را در نماز واجب میدانند اما بهتر است با همان لفظی که سلام داده شده با همان لفط جواب سلام را داده شود.
12- مالکی و شافعی: کشف عورت در صورت که بر پوشاندن آن باشد مگر اینکه کاشف باد باشد که زود پوشیده شود.
13- شافعی: نیت خروج از نماز در غیرمحل و یا عزم بر ترک و یا ترد دبر قطع نماز.
14- مالکی و شافعی: تماس نجاست با بدن لباس و یا مکان نمازگذار مگر اینکه فوراً دور کند.
15- حنفی و حنبلی: تکلم سهوی.
16- شافعی: اقتدا به کسی که صلاحیت امام جماعت شدن را ندارد.
بخش چهارم بعضی از مستحبات مورد اختلاف:
1- تکفف (گذاشتن دست راست بر دست چب در نماز در حال قیام)
امامیه: بدعت و مبطل است.
مالکی: در نمازهای یومیه مکروه ولی در نوافل جایز است.
حنفی، حنبلی و شافعی: تکفف سنت و مستحب است این مذاهب با اینکه در اصل تکفف اتفاق دارند اما در کیفیت آن با هم اختلاف دارند که دستها را کجا بگذارند و چگونه بگذارند.
ابن رشد: سبب اختلاف این است که روایاتی که نماز پیامبر را توصیف نمودهاند متعرض این صفت نشدهاند و آن را بیان نفرموده است.
2- تأمین (گفتن آمین بعد از اتمام حمد)
امامیه: بدعت و مبطل است.
حنفی: سنت است و دائماً باید آهسته خوانده شود.
شافعی و حنبلی: سنت است در نمازهای جهریه جهر بخواند و در نمازهای سریه آهسته بخواند.
مالکی: مندوب است.
3- بسمله
امامیه: بسمله واجب است در نمازهای جهریه بلند خوانده شود و در نمازهای سریه آهسته.
حنفی: مستحب بسمله را امام و منفرد آهسته بخواند و مأموم نباید بخواند امّا بعد از حمد گفتن آن مکروه نیست.
شافعی: گفتن بسمله در فاتحه فرض است و از جهت آهسته خواندن و بلند خواندن حکمش حکم خود فاتحه است و اگر خوانده نشود نماز باطل است.
مالکی: گفتن بسمله در نمازهای واجب مکروه است اما در نوافل جایز است.
حنبلی: سنت است و در هر رکعت باید آهسته خوانده شود.
4- ستر (گذاشتن و فاصله شدن چیزی جلو روی مصلی تا بین او و دیگران فاصله بیندازد و از عبور مرور جلو مصلیگیری کند)
همه مذاهب آن را مستحب است اما در اینکه اگر کسی مرور کند آیا کار حرامی انجام داده است بین مذاهب اختلاف است.
امامیه و شافعی: اشکالی ندارد.
حنفی و مالکی: مصلی و مرور کننده هر دو گناه کار است.
حنبلی: مرور کننده گناه کار و مصلی گناهی ندارد.
5- قنوت (خواندن دعا قبل از رکوع رکعت دوم)
امامیه و مالکی: مستحب است.
شافعی در نماز صبح و نماز وتر جایز و در باقی نمازها جایز نیست.
6- تشهد اول (تشهد که در رکعت دوم بعد از سجده دوم خوانده میشود)
امامیه و حنابله: واجب است.
حنفی، شافعی و مالکی: مستحب است.
7- تشهد آخر (تشهد که بعد از آن سلام باید بگوید)
امامیه، شافعی و حنبلی: واجب است.
حنفی و مالکی: مستحب است.
8- صلوات بر پیامبر(ص)
امامیه: صلوات بر پیامبر و آل او جزء تشهد و واجب است.
حنفی و مالکی: صلوات بر پیامبر بعد از نشهد مستحب است.
حنبلی و شافعی: صلوات بر پیامبر بعد از تشهد اخیر فرض است.
نکته: صلوات در نزد اهل سنت حداقل گفتن «اللهم صلّ علی محمد او النبی» میباشد ولی صلوات بهتر گفتن عبارت «اللهم صلّ علی محمد آل محمد کما صلّیت علی ابراهیم و آل ابراهیم و بارک علی محمد و آل محمد کما بارکت علی ابراهیم و آل ابراهیم فی العالمین انّک حمیدٌ مجید»است.
منابع و مآخذ:
1- الجزیری، عبدالرحمن، الفقه علی المذاهب الاربعة داراحیاء التراث العربی چاپ سوم؛ 2- حلی ابن فهد، المهذب البارع، ناشر النشر الاسلامی، تحقیق مجتبی، چاپ سوم، 1414 قمری؛ 3- اندلسی ابن رشد، بدایة المجتهد و نهایة المقتصد، دارالجبل، بیروت، تحقیق طه عبدالرؤف سعد، چاپ اول، 1409 قمری؛ 4- شهید ثانی، روضة البهیه فی شرح اللمعة الدمشقیه؛ 5- مفید محمد بن نعمان، المقنعة مؤسسة النشر الاسلامی چاپ چهارم، 1417 قمری؛ 6- جمعی از نویسندگان، موسوعة فقه الشیعة، مؤ سسة الاعلمی للمطبوعات، چاپ سوم، 1413 قمری؛ 7- سید سابق، فقه السنة، دار الکتب العربی، بیروت، چاپ هشتم، 1407 قمری؛ 8- محقق حلی، ابوالقاسم نجم الدین جعفر بن حسن، دارالتفسیر، قم، تحقیق عبدالحسین محمد علی بقال، چاپ دوم، 1424 قمری؛ 9- حمزة بن زهره، غنیة النزوع، تحقیق ابراهیم بهادری، اعتماد، قم، چاپ اول، 1417 قمری؛ 10- یزدی، سیدمحمد کاظم، عروة الوثقی، دار التفسیر، قم، چاپ چهارم، 1417 قمری؛ 11- فاضل آبی، زین الدین بن علی بن الحسن بن ابی طالب بن ابی المجد یوسفی، کشف الرموز، محقق علی پناه اجتهاردی و حسین یزدی، مؤ سسة النشرالاسلامی، چاپ سوم، 1417 قمری؛ 12– خوئی سید ابوالقاسم، منهاج الصالحین، مدینة العلم، قم، چاپ 28، 1410 قمری؛ 13- علامۀ حلی، ابومنصور حسن بن یوسف بن مطهر حلی اسدی، قواعد الاحکام، تحقیق مؤسسة النشر الاسلامی، ناشر مؤسسة النشر الاسلامی، چاپ اول، 1413 قمری؛ 14- العک، عبدالرحمن، موسوعة الفقه المالکی، دار الحکمة، دمشق، چاپ اول 1413 قمری؛ 15– شیخ الاسلام، سید محمد، راهنمای مذهب شافعی، دانشگاه تهران، چاپ دوم 1358 شمسی؛ 16– ابن حزم، المحلی، محقق احمد محمد شاکر، دارالجبل، بیروت؛ 17– کلکل، محمد ادیب، الفقه البسیط فی المذهب الشافعی، المطبعة العلمیة، دمشق، چاپ 5 1412 قمری؛ 18– محمود طهماز، عبدالحمید، الفقه الحنفی فی ثوبه الجدید، دارالقم، دمشق، چاپ اول، 1419 قمری؛ 19– ابو بکر بن محمد، اعانة الطالبین، محقق محمد ابوفضل عاشور، داراحیاء التراث العربی، بیروت، محرم 1420؛ 20- مغنیه، محمد جواد، الفقه علی المذاهب الخمسه؛ 21– سیستانی، سید علی، توضیح المسائل، دفتر مشهد، چاپ 24 ، 1425 قمری؛ 22– توضیح المسائل ده مرجع.
اصنـاف شخصيّت از نگاه قرآن كريم / سيد حسين حسيني (سجاد)
چکیده:
نگارنده در آغاز به دو نکته در باب چگونگی مواجهه ی با قرآن کریم اشاره می کند و بعد بیان می کند که با اخذ واژه ی "شخصیت" از روانشناسی و عرضه آن به قرآن، از رویکرد اعتقادی به مقوله ی شخصیت در قرآن کریم می پردازد؛ و برای انجام این امر نخست به پیشینه و تعریف شخصیت از نگاه روانشناسی و سپس از نگاه قرآن کریم اشاره می کند و در ادامه با بیان اصناف شخصیت از نگاه قرآن که شامل مومنان، منافقان و کافران می نماید به ویژگی هر طیف از نگاه قرآن کریم مواردی را یادآور می شود.
در آمد اول:
قرآن کریم که برای ابنای بشر به خاطر "هدایت" و راهنمایی انسان ها به سوی خیر و سعادت نازل شده است, می بایست جامع برنامه های رسیدن به سعادت باشد و الاّ آن رسالت اصلی خویش را نه تنها انجام نداده بلکه ادعایش بی دلیل می باشد.
در آمد دوم:
همانگونه که قرآن کریم، کتاب علمی مدوّن نیست، و اگر مباحث علمیی در آن آمده باشد برای مقصود و مرادِ دیگری است. کتابی نیست که همه با مراجعه ی به آن "مراد"ش را در یابند(آل عمران، آیه ی 7)؛ چرا که زبان و بیان قرآن کریم
همانطور که مایه شفا و رحمت برای "مومنان" است برای "ظالمان" مایه خسران و تباهی است(الاسراء، آیه ی 82).
با توجه به در آمدهای فوق به این نتیجه می رسیم قرآن کریم که برای بشر و بخاطر هدایت او نازل شده است، زبان و ادبیات خاص خودش را دارد که برای دریافت و فهم مراد قرآن می بایست با ادبیات و زبان قرآن آشنا شویم تا به مراد قرآن که همان رساندن انسان به سعادت است، نائل شویم. نگارنده، در این مقاله قصد دارد با وام گرفتن از واژه ی روانشناسی شخصیت، و سپس ارائه آن به قرآن کریم، به تبیین اجمالی اصناف شخصیت از نگاه قرآن کریم بپردازد .
پیش از آن که به اصل موضوع پرداخته شود، نخست لازم است که به تعریف جامعی از شخصیت ، از دیدگاه روانشناسی و قرآن کریم پرداخته شود.
تعریف شخصیت از نگاه روانشناسی:
"روان شناسان از نظر معنی شخصیت با یکدیگر تفاوت دارند. اغلب آنها قبول دارند که واژه "شخصیت Personality" از کلمه ی لاتین "پرسوناPersona" مشتق شده است که به ماسک نمایشی اشاره دارد که هنرپیشه های رومی در تئاترهای یونانی بر چهره می زدند. این هنر پیشه های روم باستان، برای نمایش دادن نقش یا ظاهری دروغین، ماسک (پرسونا) بر چهره می زدند. البته این برداشت سطحی از شخصیت، معقول نیست. وقتی روان شناسان اصطلاح "شخصیت" را بکار می برند، منظورشان چیزی بیش از نقشی است که افراد بازی می کنند."(فیست، ص12)
تاریخ پیدایش روانشناسی نوین به قرن نوزدهم برمی گردد. با آزمایشگاهی که توسط ویلهلم وونت راه اندازی می شود، این شاخه ی علمی مستقلا در دانشگاهها جا برای خود باز می کند(شولتز، ویراست ششم(1996)) از این به بعد است که مکتب های متعدد در روان شناسی پا به میدان روانشناسی می گذارد و هر کدام از عینک خاص خودشان به "انسان" نگاه می کند.
هر روانشناس صاحب مکتبی، همان گونه که تعریف خاص از اختلال دارد، بالطبعِ آن راهکارهای متفاوتی برای درمان مطرح می کند برای "شخصیت" هم تعریفی خاص ارائه می دهد. لذا با توجه به رویکردِ روان شناسان، تعریف شخصیت متفاوت می شود که در این جا من باب نمونه از سه رویکرد، تعریف شخصیت را می آوریم؛ زیگموند فروید با رویکرد روانکاوی _یا روان پریشی_ شخصیت را متشکل از دو بخش: الف) سطوح شخصیت (هشیار و ناهشیار). ب) ساختار شخصیت که شامل: نهاد Id (جنبه بدنی شخصیت)، خود ego (بخش منطقی-عقلانی و روانی شخصیت) و من برتر super ego (جنبه اخلاقی شخصیت) می داند(رجوع شود به قسمت نظریه ی فروید در کتبِ نظریه های شخصیتِ کارور؛ فیست؛ شولتس و سیاسی).در حالی که ریموند کتل با رویکرد صفت معتقد است :"شخصیت چیزی است که امکان پیش بینی آنچه را که در یک موقعیت معین انجام خواهد داد، می دهد."(شولتز؛ و فیست) اما گوردون آلپورت با رویکرد روانشناسی فردی "بعد از ردیابی تاریخچه ی این اصطلاح [شخصیت] 49 تعریف از شخصیت را به صورتی که در الهیات، فلسفه، حقوق، جامع شناسی و روان شناسی بکار می رفتند، بدست آورد. او بعدا پنجاهمین تعریف را ارائه داد که عبارت بود از«سازمانی پویا در درون فرد متشکل از سیستم های روانی-جسمانی که رفتار و افکار مشخصه ی او را تعیین می کنند.»"(فیست494-495) بیان می کند. لذا به نسبت رویکردها، تعاریف متعدد و برداشت های متنوع از مفهوم شخصیت در روانشناسی است. از آنجایی که نگارنده، در این مقاله به دنبال تبیین تیپ های شخصیت از نگاه قرآن کریم است نه روانشناسی، همین قدر از باب شاهد مثال و جایگاه آن در علم روانشناسی و فتح بابی برای تعریف شخصیت از دیدگاه قرآن کریم ذکر نموده است.
تعریف شخصیت از نگاه قرآن کریم:
با توجه به این که قرآن کریم، کتابی است که "جامع" همه ی فرامین برای زیستن سعادتمندانه و "جهانی" برای همه ابنای بشر و در عین حال "جاودانه" برای همه ی زمانهاست(ایازی) لذا تعریف دقیق و عمیقی از شخصیت انسان ارائه می نماید که این تعریف برای همه اقوام، نژادها، فرهنگ ها و مناطق در همه ی زمانه بکار می رود.
اگر بخواهیم تعریف قرآن را از شخصیت بدانیم شاید بهترین و موجزترین توصیف از شخصیت آیه ی 84 سوره ی مبارکه ی اسراء باشد که خدای متعال می فرماید: "قل کلٌّ یعملُ علی شاکلته". "قرآن کریم رفتار و عمل انسان را مبتنی بر چیزی می داند که از آن به «شاکله» یاد کرده است. با توجه به معانی لغوی و اصطلاحی برخی مفسران و مضمون برخی روایات، [شاید] نزدیک ترین مفهوم به شخصیت در روانشناسی را بتوان همین تعبیر دانست" (نیک صفت به نقل از احمدی).
"شاکله در اصل، از ماده ی «شکل» به معنی مهار کردن حیوان است و «شِکال» به خود مهار می گویند، و از آنجا که روحیات، سجایا و عادات هر انسانی او را مقید به رویه ای می کند، به آن «شاکِلَه» می گویند و کلمه ی «اَشکَلَه» به سوال ها [یعنی: خواهش ها]، نیازها و کلیه ی مسایلی گفته می شود که، به نوعی انسان را مقید می سازد" (مکارم شیرازی به نقل از مفردات راغب اصفهانی). پس می توان گفت گه "«شاکله»، به معنای ساختار و بافت روحی انسان است که در اثر وراثت و تربیت و فرهنگ اجتماعی برای انسان پیدا می شود. بعضی «شاکله» را به معنای فطرت گرفته اند، در حالی که فطرت ها یکدست و ثابت است و آنچه در انسان ها متفاوت است، انگیزه ها، خلق و خوی، عادات و بافت فکری و خانوادگی افراد است و عمل هر کس هم در گرو آنهاست" (قرائتی به نقل از تفسیر فرقان). با توجه به نکات فوق می توان نتیجه گرفت"شاکله در عین این که شکل است و تشکیل دهنده ی ظاهر و اعمال و رفتار بیرونی فرد است، به افکار، عواطف و نیت های باطنی فرد نیز اشاره دارد که به صورت مستمر و پیوسته در اعماق درون و لایه های زیرین باطن انسان نشست کرده و رفتار، ادراک و احساس آدمی را شکل می دهد و آنها را به سبک و سیاق خود می آفریند. "قل کلٌّ یعملُ علی شاکلته" به ویژگی های بارز پایداری اشاره دارد که بر فکر، احساس، نیت و رفتار او احاطه دارد" (نیک صفت به نقل از باقری).
با توجه به این که در قرآن کریم توصیف شخصیت انسان و خصوصیات عمومی آن که باعث تمایز انسان از دیگر مخلوقات خداوند است، آمده است، چنان که برخی از مدلها و
نمونه های عمومی شخصیت انسان که با برخی از ویژگیهای اساسی مشخص هستند، نیز وصف شده است (محمد عثمان نجاتی، ص288). و حال در این جا نمونه های عمومی یا انواع شخصیت را از منظر قرآن کریم بررسی اجمالی می کنیم
|
صوصیات |
مؤمنان |
منافقان |
کافران |
|
عقیدتی |
ایمان به خدا، پیامبران، کتب آسمانی، فرشتگان، روز قیامت، بهشت و دوزخ، غیب و قضا و قدر |
عدم اتخاذ موضعی مشخص در برابر توحید، اظهار ایمان در میان مسلمانان و اظهار شرک در میان مشرکان |
عدم ایمان به یگانگی خدا، پیامبران، روز قیامت و حساب و کتاب، اعراض از حق |
|
عبادی |
عبادت خدا و انجام فرایض از قبیل: نماز، روزه، زکات، حج، جهاد در راه خدا با مال و جان، تقوای خدا، ذکر دائم خدا، طلب بخشش از خدا، توکل بر خدا و قرائت قرآن |
عبادات از روی ریا و بدون اعتقاد انجام میدهند و با تنبلی و بیحالی به نماز میایستند. |
به جز خدا چیزهایی را میپرستند که نه سود برای آنان دارد و نه زیانی |
|
اخلاقی |
صبر، بردباری، صداقت، عدالت، امانتداری، وفای به عهد خدا و مردم، پاکدامنی، فروتنی، اِعمال شدت در گرفتن حق و در راه خدا، عزت نفس، قدرت اراده، حاکمیت بر هوا و شهوت |
عدم اعتماد به نفس، پیمان شکنی، ریا، بخل، سودجویی، استهزاء و عیب جویی مومنان، لجاجت و کینه توزی، پیروی از هوای نفس و تکبر |
پیمان شکنی، فسق و فجور(فساد) و پیروی از هوای نفس و شهوات، غرور، تکبر و بخل |
|
عاطفی |
خدا دوستی، ترس از عذاب، امید به رحمت الهی، مردم دوستی و خیر خواهی نسبت به آنان |
ترس: منافقان هم از مؤمنان و هم از مشرکان و همچنین از مرگ هراس دارند. از مسلمانان نفرت دارند و به آنان کینه میورزند |
نفرت و کینه نسبت به مؤمنان، حسادت شان به مؤمنان نسبت به نعمتهای الهی |
|
عقلانی ـ شناختی |
تفکر در هستی و آفرینش خدا، طلب شناخت و دانش، عدم پیروی از گمان، جستجوی حقیقت، آزادی فکر و عقیده |
شک و تردید و عدم توانایی در قضاوت، تصمیمگیری و تفکر درست؛ همچنین آنان میکوشند با توجیه کارهای خود، از خود دفاع کنند |
جمود فکری و ناتوانی در ادراک و تعقل، پیروی از باطل، اعتراض بر خداوند، تقلیدکورکورانه از عقاید و سنتهای پدران و فریب دادن خود |
|
مرتبط با روابط اجتماعی |
رفتار خوب با مردم، جود و احسان، تعاون و همکاری، اتحاد و همبستگی، امر به معروف و نهی از منکر، عفو، ایثار، اجتناب از کارهای بیهوده و وفای به عهد |
امر به منکر و نهی از معروف، ایجاد فتنه با روش شایعه افکنی، فریب کاری، برای باوراندن سخنان خود بسیار سوگند میخورند، ارتباط و دوستی با بیگانگان، تضعیف باورهای دینی و ولایت خدا و پیامبر را قبول ندارند |
قطع روابط با خویشاوندان، در رفتارشان با مومنان متجاوز اند، آنها را مورد تمسخر قرار میدهند و به حقوقشان تجاوز میکنند. |
|
مرتبط با روابط خانوادگی |
نیکی به والدین و خویشاوندان، حُسن معاشرت همسران نسبت به یکریگر، سرپرستی خانواده و پرداخت نفقه به آنها |
*** |
*** |
|
مرتبط با زندگی عملی و حرفهای |
اخلاص در عمل و خوب کار کردن، تلاش فعالانه و مجدانه برای کسب روزی و اجتناب از ربا |
اصولا انسانهای سودجو و فرصت طلبی هستند. |
اسراف، خیانت، ظلم |
اگر به مجوعه ی این خصوصیات که قرآن کریم مؤمنان را به آن توصیف کرده است تأمل کنیم، آنگاه تصویر روشن و کاملی از نیمرخ عقیدتی، فکری، رفتاری و روانی مؤمنین بدست خواهیم آورد. تصویری که قرآن از مؤمن ارائه می دهد تصویر انسان کامل با توجه به امکانات بشری اوست و آنچه که خدای متعال از بنده اش می خواهد رسیدن به همین کمال است.
"خصوصیات مزبور در شخصیت مؤمن مستقل از هم نیستند، بلکه در همدیگر تأثیر و تأثر دارند و نیز مشترکاً رفتار مؤمن را در کلّیه زمینه های زندگی جهت می دهند. به همین دلیل رفتار مؤمن چه در ارتباط با پروردگار، یا ارتباط با مردم و یا با خود، هماهنگ است"(محمد عثمان نجاتی، ص 307).
نکته ای که قابل تأمل است اینکه از نگاه قرآن، همه ی مؤمنان نسبت به ایمان در یک سطح و درجه نیستند بلکه عده ای از مؤمنان به خود ستم می کنند و عده ی دیگر میانه رو هستند و عده ی دیگر در نیکی ها سبقت می گیرند(فاطر آیه ی 32).
"تصویری که قرآن از شخصیت منافق ترسیم می کند تصویر دقیق و زنده ای است که دقیقاً بر نوع خاصی از مردم، که در کلیه جوامع بشری وجود دارند، منطبق می باشد و ما از طریق همین خصوصیات ویژه، می توانیم به وضوح و بدون ابهام منافقان را شناسایی کنیم"(همان، ص 313).
"فقدان نیروی ایمان، "توازن را از شخصیت کافران سلب، و به مسیر ارضای شهوات و لذات جسمانی و دنیوی منحرف می کند ... همین عدم تعادل در شخصیت کفار، باعث جمود فکری و عدم آمادگی آنان برای پذیرش دعوت الهی، یعنی توحید و درک و جذب آن بود"(همان، ص 311).
نتیجه گیری:
همان گونه که در بالا ذکر شد، قرآن کتاب عقیده و هدایت است، لذا تقسیم بندی ای که از شخصیت ارائه می کند متناسب با اهداف خودش است و روانشناسان مسلمان با توجه به تقسیم بندی قرآن، نظریه ی شخصیتی را مطرح نماید که بر اساس آموزه های قرآن است و معیارهای قرآن را می سنجد نه نظریه هایی که فقط مبتنی بر مطالعاتِ علمی(scientific studies ) است؛ چرا که هر یک از آموزه های دینی با گزاره های علمی پیش فرض، مسیر پیمایش و غایت خاصی را می طلبند(برای آگاهی بیشتر از این مسئله به مقاله ی "بهداشت روان از نگاه قرآن" در مجله تخصصی سفیر مراجعه شود).
منابع مورد استفاده در این مقاله :
کتابنامه:
قرآن کریم.
ایازی، سید محمد علی: جامعیّت قرآن: پژوهشی استنادی و تحلیلی از مسأله ی جامعیّت و قلمرو آن، چاپ اول، رشت، انتشارات کتاب مبین، 1375 ه.ش.
سیاسی، علی اکبر: نظریه های شخصیت یا مکاتب روانشناسی، چاپ هفتم، تهران، مؤسسه انتشارات و چاپ دانشگاه تهران، 1377 ه.ش.
شولتز، داون پی و شولتز سیدنی الن، تاریخ روانشناسی نوین (ویراست ششم)، مترجمان: علی اکبر سیف، شریفی، علی آبادی و نجفی زند، چاپ اول، تهران، نشر دوران، 1378 ه.ش.
شولتز، داون پی و شولتز سیدنی الن، نظریه های شخصیت، ترجمه ی یحیی سید محمدی،چاپ ششم، تهران، مؤسسه ویرایش، 1383، ه.ش.
عانی، نزار: کتاب شناسی توصیفی_تحلیلی اسلام و روانشناسی، ترجمه،نقد و اضافات از بهروز رفیعی، چاپ اول، قم، پژوهشگاه حوزه و دانشگاه، 1385 ه.ش.
عبدالباقی، فؤاد: المعجم المفهرس، چاپ هفتم، بی جا، انتشارات اسماعیلیان، 1367 ه.ش.
فراستخواه، مقصود: زبانِ قرآن، چاپ اول، تهران، شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، 1376 ه.ش.
فیست، جس و فیست، گریگوری جی: نظریه های شخصیت(ویراست هفتم)، ترجمه ی یحیی سید محمدی،چاپ دوم، تهران، نشر روان، 1386 ه.ش.
کارور، چارلز و شی یر، مایکل اف: نظریه های شخصیت، ترجمه ی احمد رضوانی، چاپ اول، مشهد، معاونت فرهنگی آستان قدس رضوی، 1375 ه.ش.
مکارم شیرازی، ناصر و همکاران: تفسیر نمونه، چاپ سی و چهارم، تهران، ناشر:دارالکتب الاسلامیه، 1385 ه.ش.
نجاتی، محمدعثمان: قرآن و روانشناسی، ترجمه ی عباس عرب، مشهد، بنیاد پژوهشهای اسلامی آستان قدس رضوی، 1367 ه.ش
.نوروزی، محمد: آسیب شناسی رفتاری از دیدگاه قرآن، چاپ دوم، قم، مؤسسه بوستان کتاب، 1386 ه.ش.
مجلات:
حسینی، سید حسین(سجاد): مقاله ی بهداشت روان از نگاه قرآن، سفیر فصلنامه تخصصی علوم اسلامی ، شماره پنجم، مشهد، جامعه المصطفی(ص) العالمیه_واحد مشهد مقدس، بهار 1387 ه.ش.
نیک صفت، ابراهیم: مقاله ی روش های سنجش شخصیت از منظر دین و روانشناسی، مطالعات اسلام و روانشناسی (دو فصلنامه علمی تخصصی)، شماره ی اول، قم، پژوهشگاه حوزه و دانشگاه، پاییز و زمستان 1386 ه.ش.
خزان 1387 (شماره سوم) (2)
ولايت علي(ع) در آية ولايت / سيد كريم حسيني
چكيده:
در اين نوشتار نويسنده سعي نموده به يكي از آياتي كه اثبات كنندة ولايت حضرت علي(ع) ميباشد، بپردازد. ابتدا شأن نزول اين آيه و سپس معناي «ولي» بيان گرديده و در پايان به چند ايرادي كه اهل سنت بر تفسير اين آيه گرفتهاند جواب داده شده است.
مقدمه: يكي از بزرگترين اختلافات بين شيعه و اهل سنت بحث ولايت بلافصل علي بن ابيطالب(ع) بعد از پيامبر اكرم(ص) ميباشد كه اين مطلب در آيات قرآن با اشاره و در احاديث پيامبر با صراحت بيان شده است. برخي از اين احاديث را بزرگان اهل سنت نيز نقل كردهاند. ما در اين نوشتار ميخواهيم به بررسي يكي از آيات قرآن بپردازيم كه به ولايت حضرت علي بن ابيطالب اشاره دارد و بسيار مورد توجه و دقت مفسران قرار گرفته است. و آن آية «إِنَّمَا وَلِيُّكُمُ اللّهُ و رسُولُهُ و الَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاَةَ و يُؤْتُونَ الزَّكَاةَ و هُمْ رَاكِعُونَ(55) و مَن يَتَوَلَّ اللّهَ و رَسُولَهُ و الَّذِينَ آمَنُوا فَإِنَّ حِزْبَ اللّهِ هُمُ الْغَالِبُونَ(56)»[1] ؛ ولي و صاحب اختيار شما، تنها خدا و رسول و كساني كه ايمان آورده و در حال ركوع زكات ميدهند ميباشد. و آنان كه در برابر خدا و رسول و مردم مؤمن، سر تسليم فرود آوردند، بدانند كه حزب خدا غالب است.
شان نزول:
بزرگان ما از ابن عباس روايت كرده اند كه وقتي وي بر كنار زمزم نشسته بود و براي مردم از پيامبر حديث نقل ميكرد. در اين وقت مردي كه صورت خود را پوشيده بودوارد شد. ابن عباس رشته سخن را قطع كرد و گفت: ترا به خدا سوگند ميدهم كه خود را آشكار كني. او كه ابوذر غفاري بود. صورت خود را آشكار كرد و گفت:
ـ اي مردم، هر كه مرا ميشناسد، بشناسد و هر كه مرا نميشناسد من ابوذر غفاري هستم. با اين دو گوش خودم از پيامبر خدا سخني شنيدم كه اگر نشنيده باشم كر شوم و با اين دو چشم خود پيامبر را ديدم كه اگر نديده باشم كور گردم. ميفرمود: علي رهبر انسانها و قاتل كافران است.
هر كه علي را ياري كند، ياري ميشود و هر كه علي را ترك كند، خوار ميگردد. آگاه باشيد. روزي با پيامبر مشغول خواندن نماز ظهر بودم. سائلي در مسجد سوال كرد و كسي چيزي به او نداد. وي دستش را به آسمان بلند كرد و گفت: «خدايا گواه باش. در مسجد پيامبر، سوال كردم و احدي مرا دستگيري نكرد.» در اين وقت علي كه مشغول ركوع بود با انگشت دست راستش كه در آن انگشتري بود به سائل اشاره كرد. و او انگشتري را از انگشت علي(ع) بيرون آورد. اينها در برابر چشم پيامبر گرامي انجام گرفت. همين كه از نماز فارغ شد، سر به آسمان بلند كرد و گفت: «خدايا برادرم موسي به درگاهت سوال كرد: پروردگارا، سينه ام را بگشاي، كارم را آسان و زبانم را باز كن تا سخنم را بفهمند، برادرم هارون را كه از خويشان من است، وزير من گردان، پشتم را به او قوي كن و او را در كارها شريكم بگردان (آياتي از سوره طه 25 تا 32) توبه او وحي كردي كه : بزودي بازويت را به برادرت محكم ميكنيم و براي شما قدرتي قرار ميدهيم كه آنها به شما دسترسي پيدا نكنند. (قصص 35)
پروردگارا منم محمد پيامبر و برگزيده تو. خدايا، سينهام را بگشاي و كارم را آسان و علي(ع) را وزير من گردان و پشت مرا به او محكم كن.
ابوذر گفت: به خدا سوگند هنوز سخن پيامبر تمام نشده بود كه جبرئيل از جانب خدا نازل شد و گفت:
ـ اي محمد بخوان.
ـ چه بخوانم.
ـ انما وليكم الله و رسوله والذين آمنوا الذين يقيمون الصلاة ...
عين اين خبر را ابواسحاق ثعلبي در تفسير خود نقل كرده است.[2]
ابوبكر رازي در كتاب «احكام القرآن» بنابر نقل مغربي و رماني و طبري روايت كرده است. كه اين آيه هنگامي نازل شد كه علي(ع) در حال ركوع انگشتري خود را صدقه داد. مجاهد و سدي نيز همينطور گفته اند: از امام باقر(ع) و امام صادق(ع) و همه علماي اهل بيت نيز چنين روايت شده است:
«اين آيه درباره عبدالله بن سلام كلبي و اصحابش نازل شده است در آن وقتي كه آنها اسلام آوردند و يهود روابط دوستي خود را با آنها قطع كردند.»
در روايت عطاست كه عبدالله بن سلام، عرض كرد: «يا رسول الله، علي را ديدم كه در حال ركوع، انگشتري خود را صدقه داد، از اين رو دوستش داريم.»
سيد ابو الحمد ـ به اسناد متصل مرفوع ـ از ابن عباس روايت كرده است كه: عبدالله بن سلام و با جمعي از مردم خويش خدمت پيامبر رسيد و عرض كرد: يا رسول الله، خانههاي ما دور است و ما مجلسي و جاي گفتگويي، جز اينجا نداريم. قوم ما بعد از آنكه ايمان آورديم ما را ترك كردند و بر خود حتم كرده اند كه با ما ننشينند و زناشويي نكنند و سخن نگويند. اينها بر ما دشوار است.
فرمود: انما وليكم الله و رسوله و ...
پس از اين مراسم، پيامبر به مسجد رفت، مردم در حال قيام و ركوع بودند، پيامبر سائلي را ديد. فرمود: آيا كسي به تو چيزي داد؟
عرض كرد: آري انگشتري از نقره.
پرسيد: كي داد؟
در حالي كه با دستش به علي اشاره ميكرد گفت: اين كه ايستاده است.
پيامبر پرسيد: در چه حالي انگشتر را به تو بخشيد؟
پاسخ داد: در حال ركوع.
در اين وقت، پيامبر تكبير گفت و اين آيه را قرائت كرد:
و من يتول الله ... مائده 56
در اين وقت حسان بن ثابت شاعر زبردست اسلامي، شعري سرود كه مضمون اين شعر به اين صورت است.
ـ اي ابوالحسن، جان من و جان هركس كه به كندي يا شتاب، در راه هدايت است فداي تو باد.
ـ آيا اين مدح دلنشين من درباره تو تباه ميشود؟ نه هرگز! مدحي كه در كنار مدح خداست، تباه شدني نيست.
ـ تويي كه در حال ركوع انگشتري خود را بخشيدي. جان به قربانتاي بهترين ركوع كنندگان.
ـ خداوند بهترين آيات ولايت را درباره تو نازل و كتاب آسماني خدا آن را ثبت كرد.
در حديث ابراهيم بن حكم بن ظهير است كه:
عبدالله بن سلام و قومش نزد پيامبر به شكايت آمده بودند و از دست يهوديان شكايت مي كردند كه اين آيه نازل شد، بلال آن موذن پاك دل پيامبر، صدا را به اذان بلند كرد، پيامبر خدا به مسجد آمد به يك مسكين برخورد كرد كه از مردم سوال ميكرد.
پرسيد: چه به تو دادند؟
گفت: انگشتري نقره.
پرسيد: كه داد؟
گفت: آن كه ايستاده است. ـ او علي بود ـ
فرمود: در چه حالي داد؟
پاسخ داد: در حال ركوع.
پيامبر خدا تكبير گفت و آيه «و من يتول الله ...» را تلاوت كرد.[3]
تفسير الميزان جلد 6
در كتاب تفسير برهان و كتاب غايه المرام از صدوق روايت ميكند كه او در ذيل آيه «انما وليكم الله و ...» از ابي الجارود از حضرت ابي جعفر(ع) روايت ميكند كه فرمود: طايفهاي از يهود مسلمان شدند از آن جمله عبدالله بن سلام، اسد ثعلبه، ابن بامين و ابن صوريا بودند كه همگي خدمت رسول خدا(ص) عرض كردند: يا نبي الله حضرت موسي وصيت كرد به يوشع بن نون و او را جانشين خود قرار داد وصي شما كيست يا رسول الله؟ و بعد از تو ولي و سرپرست ما كيست؟ در پاسخ اين سوال اين آيه نازل شد: «انما وليكم الله و رسوله و ...» آنگاه رسول خدا فرمود برخيزيد، همه برخاسته و به مسجد آمدند، مردي فقير و سائل داشت از مسجد به طرف آن جناب ميآمد، حضرت فرمود: اي مرد آيا كسي به تو چيزي داده؟ عرض كرد: آري اين انگشتر را يك نفر همين اكنون به من داد، حضرت پرسيد چه كسي؟ عرض كرد: آن مردي كه مشغول نماز است، پرسيد در چه حالي به تو داد؟ عرض كرد در حال ركوع، حضرت تكبير گفت: اهل مسجد همه تكبير گفتند، حضرت رو به آن مرد كرد و فرمود: پس از من علي(ع) ولي شماست، آنان نيز گفتند ما به خداوندي خداي تعالي و به نبوت محمد(ص) و ولايت علي (ع) راضي و خشنوديم، آنگاه اين آيه نازل شد «و من يتول الله ورسوله والذين آمنوا فان حزب الله و هم الغالبون»
مرحوم كليني راجع به آيه «انما وليكم الله و رسوله و الذين آمنوا ...» كه مفسيرن و متكلمين شيعه بر امامت اميرالمومنين(ع) استدلال كرده اند و آن موضوع حاتم بخشي آن حضرت در حال ركوع است كه اين آيه در شان حضرت نازل گشته است چنانچه اين مطلب را مفسرين از عامه و اهل سنت هم اعتراف دارند، فخر رازي و زمخشري و بيضاوي و سيوطي كه از بزرگان علماء سنت هستند در تفاسير خود نزول آيه شريفه را در شان اميرالمومنين و موضوع حاتم بخشي آن حضرت دانسته اند و خلاصة اخبار در اين باره متواتر است فقط بعضي از مفسرين اهل سنت را شدت تعصب واداشته است. كه بگويند: جمله «و هم راكعون» در آخر آيه حاليه نيست و استيناف است ولي بنابراين آن لازم آيد كه ركوع تكرار شده باشد؛ زيرا از يقيمون الصلوه ركوع فهميده ميشود و يا بگويد «ركوع» در اينجا حقيقت شرعيه ندارد و به معني خضوع است كه آن را هم طبع سليم و ذوق صحيح نميپذيرد. يا آنكه در كلمهاي ولي تصرفي كنند و آن را از ظهورش كه نسخ ولايت خدا و رسول است برگردانند.[4]
«ولي» در استعمالات قرآن:
اكنون به قرآن باز ميگرديم و موارد استعمال اين كلمه را در اين كتاب عزيز بررسي مينمايم.
كلمه «ولي» و «اوليا» نزديك به هفتاد بار در قرآن مجيد استعمال شده و در معاني مختلفي بكار رفته است:
1. در بعضي از آيات به معناي «يار» و «ياور» و «ناصر» استعمال شده است. مثل آيه شريفه 107 سوره بقره كه خداوند ميفرمايد: «ومالكم من دون الله من ولي ولانصير» و جز خدا، ولي و ياوري براي شما نيست. ولي در اين آيه بمعناي ناصر و ياور آمده است.
2. «ولي» در برخي از آيات بمعناي «معبود» است، آيه 257 سوره بقره از جمله اين آيات است: «الله ولي الاذين آمنوا ... والذين كفروا اوليائهم الطاغوت» خداوند معبود كساني است كه ايمان آورده اند... اما كساني كه كافر شدند، معبود آنها طاغوتها هستند. ولي در اين آيه بمعناي معبود است. معبود مومنين خدا و معبود كفار طاغوتها، شياطين و هواي نفس آنهاست.
3. اين كلمه در قرآن مجيد بمعناي «هادي» و «راهنما» نيز آمده است. در آيه17 سوره كهف ميخوانيم: «و من يضلل فلن تجدله ولياً مرشداً» و هر كس را (خدا) گمراه نمايد، هرگز ولي و راهنمايي براي او نخواهي يافت. در اين آيه شريفه، همانطور كه مشاهده ميكنيد، كلمهاي «ولي» بمعناي هادي و راهنما آمده است.
4. در بسياري از آياتي كه مشتمل بر اين كلمه است، «ولي» بمعناي سرپرست و صاحب اختيار است، به نمونههايي از اين آيات توجه كنيد:
الف) در آيه شريفه 28 سوره شوري ميخوانيم:
و هو الذي ينزل الغيث من بعد ما قنطوا و ينشر رحمته و هو الولي الحميد. او كسي است كه باران سودمند را پس از آن كه مايوس شدند نازل ميكند و رحمت خويش را ميگستراند، و او ولي (و سرپرست) و ستوده است. ولي در اين آيه بمعناي سرپرست و صاحب اختيار است. البته ولايت در اين آيه شريفه ولايت تكوينيه است.
ب) در آيه شريفه 33 سوره اسراء كه مورد ولايت تشريحي بحث ميكند، آمده است «و من قتل مظلوماً فقد جعلنا لوليه سلطاناً» و آن كس كه مظلوم كشته شده، براي ولي و سرپرست او سلطه و حق قصاص قرار داديم. ولي در اين آيه به معناي سرپرست و صاحب اختيار بكار رفته است، زيرا حق قصاص براي دوست مقتول ثابت نيست بلكه براي وارث و ولي او ثابت است.
ج) در طولاني ترين آيه قرآن مجيد، آيه 282 سوره بقره كه در مورد نوشتن سند به هنگام پرداخت قرض الحسنه ميباشد، ميخوانيم: «فليملل وليه بالعدل» (اگر كسي كه حق بر ذمه اوست توانايي بر املاء كردن ندارد) بايد ولي و سرپرست او (به جاي او) با رعايت عدالت املا كند. در اين آيه شريفه نيز ولي به معناي سرپرست و صاحب اختيار آمده است.
د) در آية شريفة 34 سوره انفال ميخوانيم «وهم يصدون عن المسجد الحرام و ما كانوا اوليائه ان اولياه الا المتقون» ... و حال آنكه از (عبادت موحدان در كنار) مسجدالحرام جلوگيري ميكنند در حالي كه سرپرست و ولي آن نيستند؟ سرپرست آن، فقط پرهيزگارانند، ولي در اين آيه بمعناي سرپرست است و الا روشن است كه كفار و مشتركين هيچ گونه دوستي با چنين مكان مقدسي ندارند.
هـ) در آيه پنجم سوره مريم ميخوانيم «فهب لي من لدنك ولياً يرتني و يرث من آل يعقوب» (خدايا) تو از نزد خود جانشيني به من ببخش (و فرزندي به من عنايت كن) كه وارث من و دودمان يعقوب باشد روشن است كه ورثه پس از مرگ ولي و سرپرست، وارث اموال او هستند. نه اينكه تنها دوست و يار و ياور او باشند.[5]
معناي ولايت در آية شريفه:
«ولي» كه بر وزن فلس و ضرب و نصر است، در لغت به معناي نزديك بودن است، به نحوي كه ميان آن و چيزي كه به آن نزديك است، هيچ حائل و فاصله وجود نداشته باشد. اگر چيزي به چيز ديگر اين اندازه نزديك باشد، آنرا «ولي» گويند. در هر دو چيزي كه به نحوي از آنجا اين چنين به هم نزديك باشند واژة ولي و مشتقاتش به طور استعاره دربارة آن استعمال ميگردد. وقتي دو چيز از نظر مكان يا محبت و دوستي يا اخلاق و اعتقاد، يا تسلط و مديريت و امثال آن به هم نزديك باشند، اطلاق واژة ولي و تمام مشتقاتش بر آن صحيح است مثلاً:
ـ دربارة انساني كه پس از نزديك شدن به انسان ديگر از او دور شده باشد، گويند «تباعد بعد ولي» يعني بعد از آن كه نزديك بود، دور گرديد.
ـ انساني كه سرپرستي يتيم صغيري را بعهده بگيرد، ولي او خوانده ميشود.
ـ براي «معتق» به صيغة فاعل و به «عتيق» بر وزن فعيل، ولي ميگويند.
ـ به كسي كه اداره شهري را بعهده گرفته است، والي ميگويند.[6]
چنانكه ملاحظه شد، در تمام اين موارد معناي اصل كه عبارت باشد از نزديك شدن يك چيز به چيز ديگر لحاظ شده است.
مناسب ترين و بلكه صحيح ترين معنايي كه از كلمة «ولي» در آية مورد بحث اراده شده ولاي زعامت و سرپرستي است يعني اوست كه حق دارد رهبري اجتماعي و سياسي مردم را به عهده گرفته، در تمام شئونات و مقدرات آنها دخالت نمايد. ارادة معاني ديگر چون يار و ياور و دوست و امثال آن نه تنها مناسب نيست كه غير صحيح هم خواهد بود، چون وزان آية مورد بحث همان وزاني هست كه در آية شريفة «النبي اولي بالمؤمنين من انفسهم»[7] آمده است زيرا:
اولاً آية كريمه با كلمه حصر «انما» شروع شده و ولايت را به خدا و رسول خدا(ص) و حضرت امير(ع) منحصر كرده است. از اين حصر فهميده ميشود كه مراد از ولايت، نصرت يا محبت يا دوستي و امثال اينها نيست، زيرا ولايت به اين معاني براي غير آن سه نيز صحيح است.
ثانياً به شهادت مدارك و روايات معتبر، ائمه اطهار(ع) كه طبق حديث ثقلين عدل قرآن اند با اين آيه بر امامت و حقانيت خود استدلال كرده اند اگر «ولي» در آية كريمه به معناي دوست يا ناصر باشد، استدلال آنها با آية ولايت درست نخواهد بود و اين بهترين گواه است بر اينكه مراد از «ولي» ، زعيم علي الاطلاق و اولي بالتصرف است.
ايرادها و اشكالاتي كه بر تفسير اين آيه:
ايراد اول: فخر رازي و بعضي ديگرا ز متعصبان ايراد كرده اند كه علي (ع) با آن توجه خاصي كه در حال نماز داشت و غرق در مناجات پروردگار بود. چگونه ممكن است صداي سائلي شنيده و به او توجه پيدا كند؟ (تا آنجا كه معروف است پيكان تير از پايش بيرون آوردند و توجه پيدا نكرد)
جواب: آنها كه اين ايراد را ميكنند از اين نكته غفلت دارند كه شنيدن صداي سائل و به كمك او پرداختن توجه به خويشتن نيست، بلكه عين توجه به خدا است، علي(ع) در حال نماز از خود بيگانه بود نه از خدا، و ميدانيم بيگانگي از خلق خدا بيگانگي از خداست و به تعبير روشنتر: پرداختن زكات در نماز انجام عبادت در ضمن عبادت است. نه انجام يك عمل مباح در ضمن عبادت و باز به تعبير ديگر آنچه با روح عبادت سازگار نيست، توجه به مسائل مربوط به زندگي مادي و شخصي است و اما توجه به آنچه كه در مسير رضاي خدا است، كاملاً با روح عبادت سازگار است و آن را تاكيد ميكند.
جالب اينكه فخر رازي كار تعصب را به جائي رساند. كه اشاره علي(ع) را به سائل براي اينكه بيايد و خودش انگشتر را از انگشت حضرت بيرون كند، مصداق فعل كثير كه منافات با نماز دارد، دانسته است در حالي كه در نماز كارهائي جايز است انسان انجام بدهد كه به مراتب از اين اشاره بيشتر است و در عين حال ضرري براي نماز ندارد تا آنجا كه كشتن حشراتي مانند عقرب و مار و يا برداشتن و گذاشتن كودك و حتي شيردادن بچه شيرخوار را جزء، فعل كثير ندانسته اند، چگونه يك اشاره جزء فعل كثير شد، ولي هنگامي كه دانشمندي گرفتار طوفان تعصب ميشود اينگونه اشتباهات براي او جاي تعجب نيست. و ديگر اينكه خود آيه اين كار را خوب دانسته و ستوده و يك علامت دانسته.[8]
ايراد دوم: اگر كلمه «ولي» را بخواهيم به معناي سرپرست در نظر بگيريم با آيات قبل و بعد سازگار نيست، زيرا در آنها ولايت به معني «دوستي» آمده است.
جواب: آيات قرآن چون تدريجاً، و در وقايع مختلف نازل گرديده هميشه پيوند با حوادثي دارد. كه در زمينه آن نازل شده است، و چنان نيست كه آيات يك سوره يا آياتي كه پشت سر هم قرار دارند همواره پيوند نزديك از نظر مفهوم و مفاد داشته باشد لذا بسيار ميشود كه دو آيه پشت سر هم نازل شد، اما در دو حادثه مختلف بوده و مسير آنها به خاطر پيوند با آن حوادث از يكديگر جدا ميشود.
با توجه به اين كه آيه «انما وليكم الله و ...» بگواهي شان نزولش در زمينه زكات دادن علي(ع) در حال ركوع نازل شده و آيات گذشته و آينده همانطور كه خوانديم و خواهيم خواند در حوادث ديگري نازل شده است نميتوانيم روي پيوند آنها زياد تكيه كنيم.
به علاوه آيه مورد بحث اتفاقاً تناسب با آيات گذشته و آينده نيز دارد زيرا در آنها سخن از ولايت به معني ياري و نصرت و در آيه مورد بحث سخن از ولايت به معني رهبري و تصرف ميباشد و شك نيست كه شخص ولي و سرپرست و متصرف، يار و ياور پيروان خويش نيز خواهد بود. به عبارت ديگر يار و ياور بودن يكي از شئون ولايت مطلقه است.
ايراد سوم: چرا علي(ع) با اين دليل روشن شخصاً استدلال نكرد؟
جواب: اگر نظري به رواياتي در پيرامون اين بحث بررسي كنيم ميبينيم كه در كتب متعددي اعم از اهل سنت و شيعه وارد شده كه اين حديث از خود علي(ع) نيز نقل شده است از جمله در مسند «اين مردوديه» و «ابي الشيخ» و «كنزالعمال» و اين در حقيقت استدلال حضرت است به اين آيه شريفه. و در كتاب غايه المرام از ابوذر چنين نقل شده كه علي (ع) روز شوري نيز به همين آيه استدلال كرد.[9]
ايراد چهارم: زكات دادن در حال ركوع مگر چه خصوصيتي و ويژگي دارد.
جواب: اين آيه را خداوند براي فضيلت نزول نكرده بلكه براي رفع توهم و علامت براي كار خلافت و امامت بود.
ايراد پنجم: در زمان حيات پيامبر اكرم(ص) ديگر نيازي به ولي نداشته كه ولي را بخواهيم از اين آيه برداشت كنيم؟
جواب: اولاً اين كار درست نيز وجود داشته و خود پيامبر در زمان حيات
خود ولي و سرپرستي مردم تعيين كرد كه ميتوان به نمونههايي مثال زد اينكه حديث منزلت، كه پيامبر به مكرر فرمودند: علي مني بمنزله هارون من موسي، ثانياً ظاهر آيه اثبات مينمايد دوام اين مقام و منصب را براي آن حضرت به دلالت جمله اسميه و ثالثاً«ولي» صفت مشبهه است.
ايراد ششم: اگر شيعه بخواهد كه علي ولي باشد ما هم قبول داريم ولي بعد از سه خليفه يعني علي(ع) خليفة چهارم باشد، زيرا كه همة مردم با آن سه نفر بيعت كردند و همچنين اين سه نفر از اجماع به خلافت رسيدند.
جواب: طبق آية قرآني «و ما كان لمؤمن و لامؤمنه اذا قضي الله و رسوله» كه ميفرمايد هيچ مرد و زن مومن را در كاري كه خدا و رسول حكم كند اراده و اختياري نيست» پس اجماع دليليت ندارد و باطل است و ديگر اينكه خيلي از افراد با آنها بيعت نكردند.
ايراد هفتم: در آيه لفظ جمع «الذين» آمده چطور ميتواند بر مفرد دلالت كند.
جواب: عرب در بسياري از الفاظ خود لفظ جمع را براي مفرد ميآورد و در خود قرآن نيز همين نمونهها وجود دارد كه ميتواند به نمونهاي از آنها به موارد زير اشاره كرد:
1. سوره آل عمران آيه 172 ـ كه در داستان جنگ احد ميخوانيم: الذين قال لهم الناس ... كه شان نزول اين آيه را بعضي از مفسيرين درباره نعيم بن مسعود كه يك نفر بود نسبت داده اند.
2. سوره نساء آيه مباهله كه در آن لفظ نساء كه جمع بوده اما فقط بر حضرت زهرا(س) دلالت ميكند.
3. سوره مائده، آيه 52 «... يقولون نخشي ان تصيبنا دايره ...» كه در مورد «عبدالله ابي» وارد شده است.
4. سوره آل عمران آيه 181 «... قول الذين قالوا ...» كه الذين در واقع فنحاص دانشمند بزرگ يهودي ميباشد در شان نزول چنين آمده كه ابن عباس ميگويد: پيامبر نامهاي به يهود بين قينقاع نوشت و در طي آن يهود را به انجام نماز و پرداخت زكات دعوت نمود فرستادة پيامبر نامه را به دست فنحاص داد و وي با لحن استهزا آميزي گفت: اگر سخن شما درست باشد پس خدا فقير است و ... در اين موقع بود كه اين آيات بر پيامبر نازل شد.[10]
منابع و ماخذ:
1. قرآن كريم؛ 2. مجمع البيان، طبرسي، مترجم: احمد، بهشتي. موسسه انتشارات فراهاني؛ 3. اصول كافي، محمد بن يعقوب كليني، مترجم: سيد جواد مصطفوي، دفتر نشر فرهنگ اهل بيت(ع)، تهران؛ 4. الغدير، عبد الحسين اميني، بيروت، 1397ق؛ 5. قاموس قرآن، سيد علي اكبر قرشي، دارالكتب الاسلاميه؛ 6. آيات ولايت در قرآن، مكارم شيرازي، انتشارات نسل جوان، چاپ دوم 1386 قم.
صحابه و امامت در قرآن(2) / احمد رضوي
يادآوري:
در شمارة اول «بشارت» تعريف لغوي و اصطلاحي اصحاب و همچنين بحث اصحاب و بيان صفاتشان در قرآن مورد بررسي قرار گرفت و در اين شماره ميخوانيد:
رابطة اصحاب و جانشيني:
آنچه از آيات و روايات به دست ميآيد اين است كه بعضي از پيامبران چانشين پيامبري ديگر شدهاند و بينشان ارتباط فاميلي نيز وجود داشته است، اما در قرآن و روايات براي جانشيني اين ارتباط اهميّت نداشته، بلكه صفات، ويژگيها و ظرفيّتي كه در فرد جانشين بوده است مورد توجّه قرار گرفته. به عنوان نمونه چند مورد را ذكر ميكنيم كه ارتباط فاميلي با مبحث جانشيني يكجا جمع شده است:
1. قرآن دربارة حضرت سليمان نبي چنين ميفرمايد: «و وَرِثَ سُلَيْمَانُ دَاوُدَ»[11] ارث بردن حضرت سليمان از حضرت داود كه پدر ايشان بودند همان رسيدن به مقام نبوّتي است كه حضرت داود داشتند. اما قرآن نميگويد: سليمان از داود ارث ميبرد چون فرزند اوست. اين مطلب بسيار واضح است كه فرزند از پدرش ارث ميبرد، لذا خداوند در همني سوره و چند سورة ديگر صفاتي را براي حضرت سليمان ميشمارد كه لياقت نبوّت او را ثابت ميكند. در آية 15 همين سوره خداوند ميفرمايد: «ما به داود و سليمان علم داديم» آن دو در قبال اين نعمت الهي، حمد و ستايش او را به زبان جاري نمودند و فضيلت خود را بر زيادي از مؤمنان دوران خود بيان كردند. براي مقام نبوّت حضرت سليمان آية 30 سورة «ص» كفايت ميكند كه ويژگيها، صفات و ظرفيّتهاي او را بيان كرده است «و وَهَبْنَا لِدَاوُدَ سُلَيْمَانَ نِعْمَ الْعَبْدُ إِنَّهُ أوَّابٌ؛ ما سليمان را به داود بخشيديم؛ چه بندة خوبي! زيرا همواره به سوي خدا بازگشت ميكرد (و به ياد او بود)».
2. دربارة حضرت هارون برادر حضرت موسي اين گونه بيان ميدارد: «و قَالَ مُوسَي لأخِيهِ هارُونَ اخْلُفْنِي فِي قَوْمِي و أصْلِحْ و لاتَتَّبِعْ سَبِيلَ الْمُفْسِدِينَ»[12] خداوند در آية 48 سورة انبياء اين صفاتي را براي حضرت موسي و هارون بيان ميدارد «ما به موسي و هارون «فرقان» [= وسيلة جدا كردن حق از باطل] و نور و آنچه ماية يادآوري براي پرهيزگاران است، داديم». و در آية 34 سورة قصص يكي از صفات هارون را حضرت موسي چنين ياد ميكند «... زبانش از من فصيحتر است ...» و خداوند در آيات 120 ـ 122 سورة صافات نسبت به حضرت موسي و هارون چنين ميفرمايد: «سلام بر موسي و هارون! ما اين گونه نيكوكاران را پاداش ميدهيم، آن دو از بندگان مؤمن ما بودند».
3. هنگامي كه حضرت ابراهيم به مقام امامت ميرسد از خداوند سؤال ميكند آيا از فرزندان من هم به اين مقام ميرسند؟ خداوند چنين پاسخ ميدهد: «عهد من (امامت و خلافت) به ظالمين نميرسد».[13]
4. حضرت اسحاق فرزند حضرت ابراهيم، و حضرت يعقوب فرزند حضرت اسحاق، و حضرت يوسف فرزند حضرت يعقوب، و چند پيامبر نيز فرزند حضرت نوع بودند: «و وَهَبْنَا لَهُ إِسْحَاقَ و يَعْقُوبَ كُلاًّ هَدَيْنَا و نُوحاً هَدَيْنَا مِن قَبْلُ و مِن ذُرِّيَّتِهِ دَاوُدَ و سُلَيْمَانَ و أيُّوبَ و يُوسُفَ و مُوسَي و هَارُونَ و كَذلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ»[14] از اين آيه به دست ميآيد كه هدايت خدا شامل حال اين پيامبران شده و اينان از احسانگراناند.
5. حضرت يحيي فرزند حضرت زكريا «و زَكَرِيَّا إِذْ نَادَي رَبَّهُ رَبِّ لاتَذَرْنِي فَرْداً و أنتَ خَيْرُ الْوَارِثِينَ، فَاسْتَجَبْنا لَهُ و وَهَبْنَا لَهُ يَحْيَى».[15] خداوند در سورة آل عمران، آية 39 دربارة حضرت يحيي ميفرمايد: «أنَّ اللّهَ يُبَشِّرُكَ بِيَحْيَي مُصَدِّقاً بِكَلِمَةٍ مِنَ اللّهِ و سَيِّداً و حَصُوراً و نَبِيّاً مِنَ الصَّالِحِينَ؛ خدا تو را به يحيى بشارت ميدهد؛ [کسى] که کلمه خدا [= مسيح] را تصديق ميکند؛ و رهبر خواهد بود؛ و از هوسهاى سرکش برکنار، و پيامبرى از صالحان است.»
دربارة انتخاب امام، رهبر و جانشين پيامبر ديدگاهها مختلف بيان شده؛ جهت اختلاف هم اين است كه هر فرقهاي چه اندازه به منصب امامت اهميت داده است، اگر امامت را امتداد نبوّت و وظائف امام را همان وظائف پيامبر بدانيم ـ كه چنين بايد باشد ـ در نحوة انتخاب امام همان را بايد بگوئيم كه در نحوة انتخاب پيامبر ميگوئيم، و آن، انتخابِ امام فقط از طريق خداوند متعال؛ و اما اگر امامت يك منصب عادي و رياست معمولي دانسته شود، معلوم است كه انتخاب امام در اختيار مردم است و نيازي نيست خداوند امام را تعيين كند.
قرآن كريم به صورت اشاره و صراحت انتخاب نبوّت و امامت و رهبريِ جامعه را فقط از طريق خداوند بيان ميكند و هيچ راهي ديگر را معتبر نميداند. ابتدا نظر قرآن كريم را بيان كرده سپس به تبيين ساير نظريات ميپردازيم.
واژة «اصطفي» در قرآن زياد به كار رفته است، از مادة «صفو» به معناي اختيار و خالص كردن است و در اصطلاح قرآني اصطفاء همان انتخاب برخي از افراد از جانب خداوند به اين است كه او را تصفيه و خالص از هرگونه ناخالصي كرده است و در واقع آن فرد را معصوم قرار داده و از بين افراد جامعه انتخاب نموده است. «و لَقَدِ اصْطَفَيْنَاهُ فِي الدُّنْيَا و إِنَّهُ فِي الآخِرَةِ لَمِنَ الصَّالِحِينَ».[16]
واژة «يجتبي» در قرآن براي انتخاب به كار رفته است. «و لكِنَّ اللّهَ يَجْتَبِي مِن رُسُلِهِ مَن يَشَاءُ».[17]
واژة «جعل» در قرآن زياد به كار رفته است كه به معناي انتخاب خدا است. «قالَ إِنِّي جاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِمَاماً»[18].
واژة «هبه» هدية الهي در جانشيني پيامبران. «فَهَبْ لِي مِن لَّدُنكَ وَلِيّاً».[19] و آياتي ديگر كه اين منصب را الهي معرفي ميكند و ميرساند كه حتّي پيامبران خدا نيز به انتخاب خودشان، جانشين خود را تعيين نميكردند و از خداوند متعال ميخواستند تا فردي را معرفي كند.
اما آنچه اهل سنّت در نحوة انتخاب امام و جانشين ميگويند از اين قرار است:
الف: اجماع مسلمين
1. تفتازاني: «امام به حقّ بعد از رسول خدا(ص) نزد ما و معتزله و اكثر فرقهها ابوبكر است، ولي نزد شيعه علي است. دليل ما وجوهي است؛ وجه اول ـ كه عمده دليل است ـ اجماع اهل حلّ و عقد بر خلافت اوست».[20]
2. ابن تيميه: «اگر فقط عمر بن خطاب و گروهي كه با او بودند با ابوبكر بر سر خلافت بيعت كرده بودند ولي بقية صحابه از بيعت با ابوبكر سرباز ميزدند، او خليفه نميشد، او وقتي امام مسلمانان شد كه جمهور صحابه با او بيعت كردند».[21]
ب: رأي اكثريت
يكي از اعتراضهاي كه اهل سنّت بر شيعة اماميه دارند اين است كه شيعة اماميه در اقليّت است و اكثر مسلمانان اهل سنّتاند، اگر تشيّع بر حقّ بود هيچگاه در اقليّت قرار نميگرفت. لذا نميتوانيم ادّعا كنيم همة مسلمانان برخلاف رفتهاند، مگر گروهي به نام شيعه.
ج: نظرية شورا
اهل سنّت براي شورا اعتبار خاصّي قائل بوده و ميگويند: حكومت كسي كه از راه شورا و مشورتِ تعدادي از اهل حلّ و عقد به دست آمده، مشروعيّت پيدا ميكند و او خليفه و جانشين رسول خدا(ص) و حاكم اسلامي خواهد بود. ايشان شورا را به دو بخش تقسيم كردهاند:
1) نظام شوراي ابتدايي: همان گونه كه در بيعت ابوبكر اتّفاق افتاد.
2) نظام شوراي بين چند نفر كه خليفة پيشين آن را تعيين مينمايد: همان كاري كه عمر بن خطاب انجام داد.
تفتازاني ميگويد: «امامت چند روش دارد: يكي بيعت اهل حلّ و عقد از علما و سرشناسان؛ ديگري استخلاف و عهد امام قبلي و امر را شورايي كردن؛ البته خليفه در نظام شورايي معيّن نيست، بلكه اصحاب شورا دور هم جمع ميشوند و با مشاوره بر يك نفر توافق ميكنند».[22]
د: نظرية بيعت
اهل سنّت بيعت مردم با شخصي به عنوان حاكم اسلامي، يا بيعت اهل حلّ و عقد و يا حتّي بيعت دو يا يك نفر را در مشروعيت حكومت و جانشيني او صحيح دانسته و يكي از راههاي انتخاب امام بيان كردهاند.
ابوالحسن علي بن محمد ماوردي (متوفاي 450ق) ميگويد: «اگر اهل حلّ و عقد براي تعيين امام تفحّص [= جستجو] كنند تا كسي را بيابند كه شروط امامت در او بهطور أكمل جمع است؛ آنگاه با وي بيعت كنند، امامت براي او ثابت ميشود، از همين رو بر تمام مردم است كه با وي بيعت كرده و التزام به اطاعت او دهند».[23]
ابن تيميه ميگويد: «مقصود از امامت تنها به قدرت و سلطنت حاصل ميگردد و اگر با كسي بيعتي صورت گرفت، اين قدرت و سلطنت براي او حاصل شده و او امام مردم است».[24]
دكتر طه حسين ميگويد: «امر خلافت بهطور كلّي قائم بر بيعت (رضايت مردم) است. پس در حقيقت خلافت عقدي است بين حاكمان و مردم».[25]
هيچ يك از اين راههاي چهارگانه انتخاب امام در نزد اهل سنّت، دليل قانع كنندهاي ندارد گذشته از اينكه اين مبناها با آيات قرآن نيز مخالف است. در مبناي قرآن انتخاب رهبر و امام جامعه فقط از طريق خداوند متعال است. در اين نوشتار مجالي براي توضيح ادله و نقد آن و بيان ديدگاه قرآن به صورت مفصل نيست گرچه مختصراً ديدگاه قرآن را بيان كرديم؛ در نقل كلّي اين چهار طريق انتخاب، همين بس كه هيچ يك از اين چهار روش حتّي مورد اشارة قرآن قرار نگرفته و در امتهاي قبلي اصلاً اتفاق نيفتاده است تا قرآن نقل كند و ردّ كرده باشد يا تأييد و به عبارت واضحتر اين چهار مبنا ريشة قرآن ندارد.
حالا سؤال اساسي اينجاست كه چرا اين منصب را يك منصب الهي بدانيم؟ و چه لزومي دارد كه امام و جانشين پيامبر را خداوند متعال بايد تعيين كند؟
جواب: تمام مباحث مقدماتي پيرامون امامت و شرح وظايفش براي پاسخ به همين سؤال بيان شد. به عبارتي واضحتر اينكه در تعريف امام گفتيم «امام كسي است كه عهدهدار امور دين و دنياي مردم است» و وظايفش را بيان كرديم از اين تعريف و شرح وظايف نتيجه ميگيريم كه شناخت چنين فردي در توان بشر نيست، خدايي كه از ظاهر و باطن افراد آگاه است و از خطورات قلب و نگاههاي پنهان چشم بيخبر نيست، او بايد چنين فردي را معرفي و انتخاب كند تا هم دين و دنياي مردم از انحراف حفظ شود و هم با عدالت در جامعه حكومت كند.
منابع و مآخذ:
قرآن كريم
1. تفسير نمونه، زير نظر آيت الله ناصر مكارم شيرازي، دار الكتب الإسلاميه، چاپ بيست و دوم، 1380ش.
2. الكافي، أبي جعفر محمد بن يعقوب بن اسحاق الكليني، دار الكتب الإسلاميه، چاپ ششم، 1375ش.
3. مفردات الفاظ القرآن، الحسين، الراغب الاصفهاني، تحقيق: صفوان عدنان داوودي، دار القلم - دار الشاميه، چاپ اول، 1412ق.
4. نهج البلاغه، ترجمة محمد دشتي، لاهيجي، چاپ دوم، 1380.
5. آشناي با متون حديث و نهج البلاغه، مهدي مهريزي، ناشر: مركز جهاني علوم اسلامي، اول، 1377ش.
6. تاريخ حديث، كاظم مدير شانهچي، ناشر: انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي، سوم، 1384ش.
7. امامشناسي در قرآن و پاسخ به شبهات، علي اصغر رضواني، ناشر: انتشارات مسجد مقدس جمكران، سوم، 1386ش.
اخباري مربوط به اسلام و قرآن / زهرا حسن زاده
1. سرپرست گروه فرهنگنامههاي قرآني مرکز فرهنگ و معارف قرآن، گفت: جلد 26 و 27 جامعترين فرهنگنامه قرآني پيامبر اعظم(ص) از مجموعه بزرگترين طرح قرآني "فرهنگ قرآن" بزودي منتشر ميشود.
به گزارش ايرنا از پايگاه فرهنگ و معارف قرآن، حجت الاسلام "عيسي عيسيزاده" افزود: اين طرح مشتمل بر بيش از هزاران عنوان ويژه پيامبر اعظم(ص) است که جامعترين اطلاعات مربوط به آن حضرت را در اختيار مخاطبان و شيفتگانش قرار ميدهد.
وي اظهار اميداواري کرد که با توجه به بينظير بودن اين فرهنگنامه در مورد پيامبر اعظم(ص)، مسئولان مربوطه به صورت فوقالعاده نسبت به انتشار آن اقدام کنند تا هرچه زودتر در اختيار شيفتگان معارف نوراني قرآن قرار گيرد.
براساس اين گزارش، "فرهنگ قرآن"، اثر ارزشمندي است که توسط گروه فرهنگ نامههاي قرآني مرکز فرهنگ و معارف قرآن دفتر تبليغات اسلامي حوزه علميه قم و در 30 جلد به چاپ خواهد رسيد.
2. مسابقات حفظ قرآن ويژه نوجوانان و جوانان در سطح استان بلخ افغانستان از 13 آذرماه در دبيرستان «مهر» شهر مزارشريف برگزارمیشود.
به گزارش خبرگزاری قرآنی ايران(ايكنا) شعبه افغانستان، «حسينی رشيد» مدير دبيرستان غير دولتی مهر با اعلام اين خبر گفت: مسابقات در گروههای سنی مختلف و برای خواهران و برادران تدارك ديده شدهاست و تا عيد قربان ادامهدارد. حسينی هدف از برگزاری اين رشته مسابقات را رشد فرهنگ قرآنی و تشويقكردن نوجوانان برای انس بيشتر با قرآن كريم از سنين كودكی و نوجوانی دانست.
3. نمايندگان پارلمان افغانستان تصميمگيری در باره تصويب قانون «وضعيت و احوال شخصی شيعيان» را به بررسی دقيق آن توسط علمای اهل تسنن و شيعه مجلس موكولكردند.
به گزارش خبرگزاری قرآنی ايران(ايكنا) ، «سيدحسين عالمی بلخی» نماينده كابل در پارلمان افغانستان با اشاره به اين كه بحث روی قانون وضعيت و احوال شخصی شيعيان به سرنوشت گروهی از مردم بستگی دارد، اظهارداشت: خانه ملت بايد زمينههای تفاهم، وحدت و اخوت اسلامی را در سراسر كشور به وجود بياورد. وی گفت: ماده 131 قانون اساسی حكم میكند كه امور قضايی اهل تشيع مطابق مذهب خود در دادگاهها رسيدگی شود. براساس گفتههای نماينده كابل، قانون احوال شخصی اهل تشيع تنها قانونی است كه از طرف رئيس جمهور طی حكمی به وزارت عدليه سفارش شده تا طرح و تدوينشود.
وی ادامه داد: رئيس جمهور، شيعه نيست كه بگويم برای دفاع از حقوق خود دست به چنين اقدامی زده، وی حتماً مسايل، مشكلات، گرفتاریها و مصالح مردم را درك كردهاست.
نماينده مردم كابل تصريحكرد: رأی دادن به قانون مذكور، صِرفاً اجازه دادن به پيروان مذهب تشيع است كه امور قضايی، طلاق و ازدواج مطابق مذهب خودشان باشد و اين مسئله هيچ مداخله و تعارضی با ساير مذاهب ندارد.
گفتنی است در حال حاضر شيعيان افغانستان برای حل و فصل دعاوی نكاح، طلاق، ارث، وصيت و... به ريش سفيدان و علمای مذهب خويش مراجعه میكنند و طبق مادههای 130 و 131 قانون اساسی، با تصويب قانون وضعيت و احوال شخصی شيعيان، میتوان بسياری از مشكلات آنها را در محاكم حل و فصل كرد.
* * * * * * * *
اسماعيل ابراهيمي
4. توزیع قرآن تحریف شده بین حجاج ایرانی!
به گزارش شيعه آنلاين، يكي از زائران بيتالله الحرام در اين زمينه گفت: انتشارات ملك فهد (وابسته به دولت عربستان سعودي) از سالها پيش در ايام حج قرآنهاي بسيار نفيسي به حجاج هديه ميكرد كه حجاج ايراني نيز از اين هديه بهرهمند ميشوند اما اين انتشارات، امسال اقدام به توزيع قرآني با ترجمه فارسي تحريف شده كرده است كه اقدامي تأمل برانگيز به شمار ميرود.
اين زائر خانه خدا در ادامه افزود: در ترجمه قرآن مذكور علاوه بر ترجمه تحت اللفظي كلامالله مجيد، با كپي برداري وارونه از قرآن با ترجمه عبدالحميد آيتي كه انتشارات سروش به زيور طبع آراسته، ذيل عبارات در لفافه تأكيد كرده آيات منتسب به چه كساني است و بيشتر اوصاف را به خلفاي راشدين منتسب كرده است.
وي همچنين گفت: مترجم قرآن مجيد چاپ انتشارات ملك فهد ذيل آياتي كه بر اساس تفاسير به صورتي روشن و آشكار در وصف امام علي(ع) است، نه تنها به نام مبارك آن حضرت اشاره نكرده است بلكه ترجمه آيات مذكور را با استفاده از كلمات نامرتبط وارونه كرده تا هيچ كس متوجه نشود آيه در وصف چه كسي نازل شده است.
اين زائر بيتالله الحرام با ابراز تأسف از انتشار قرآن مجيد با ترجمه تفسيري تحريف شده توسط انتشارات ملك فهد وابسته به حكومت عربستان سعودي كه برخي حجاج به دليل عدم اطلاع از محتواي پاورقيهاي آن صِرفاً به دليل زيور طبع آن را وقف مساجد كردند، از سازمان حج و زيارت خواست كه تمهیداتي در نظر گيرد كه در آينده، چنين قرآني بين حجاج ايراني توزيع نشود.
5. چاپ قرآن 115 سوره در هلند!
دولت هلند براي جلوگيري از پيبردن جوانان هلندي به ماهيت واقعي اسلام، با همكاري شخصي بنام «حسين سجادي قائم مقامي» كه يكي از تروريستهاي فراري گروه ماركسيستي فدائيان خلق است به تحريف قرآن و انتشار گسترده آن دست زده است. به گزارش شیعه آنلاین به نقل از البرز، پليس هلند براي پيشگيري از جذب مردم به ويژه جوانان اين كشور به اسلام، قرآن تحريف شدهاي را تهيه و منتشر كرده است.
به دنبال پخش فيلم ضد قرآني «گريت ويلدرز» نماينده مجلس هلند كه برخلاف انتظار دولت هلند گرايش مردم اين كشور و اشتياق آنان براي آشنايي با اسلام را در پيداشت.
سجادي قائم مقامي كه با نام مستعار «قادر عبدالله» دست به اين تحريف زده است، دربارة نوشتهاش ميگويد: در قرآن تكرار زياد است، اين از ويژگيهاي اين كتاب است. بخشي از تكرارها را حذف كردم، ولي از پارهاي تكرارها گريزي نيست! افزون بر اين، براي بيشتر سورهها مقدمهاي نوشتهام تا راه را براي رسيدن به جان كلام هموارتر سازم! براي جاودانسازي نثر خود، سوره 115 را نيز به قرآن اضافه كردهام!
وي گفته است «آيات خشن را از قرآن حذف كرده و آيات لطيف را باقي گذاشته است» پليس هلند طي اطلاعيهاي براي تشويق كادر خود به خواندن اين كتاب جعلي اعلام كرده كه هر مأموري بخواهد اين كتاب را بخواند، پليس نصف قيمت آن را تأمين ميكند.
6. انتشار قرآن تحریف شده در قطر
روزنامه کثیرالانتشار قطری «الشرق» شماره 7419 گزارشی درباره وجود اشتباهات فاحش در یک جلد قرآن کریم که با نظارت وزارت اوقاف و امور اسلامی قطر چاپ شده منتشر کرد.
به گزارش فارس به نقل از روابط عمومی سازمان اوقاف و امور خیریه، در این قرآن از آیه 44 تا 111 سوره مبارکه نور حذف و سوره فرقان به صورت ناقص و سورههای کوتاه قرآن که در جزء 30 قرار دارند بعد از جزء 18 قرار گرفته و تعدادی از صفحات قرآن نیز جابجا شده است. روابط عمومی و امور بینالملل سازمان اوقاف و امور خیریه در این باره گزارش داد، این جلد قرآن مورد ویرایش کمیته نظارت وزارت اوقاف قرار گرفته و در صفحه اول آن مهر تأیید این کمیته زده شده و با مجوز شماره 551/2006 م چاپ و منتشر شده است.
7. قرآن در قالب 10 هزار شعر
یک شاعر، ادیب و نویسنده سوری پس از آنکه آیات قرآن مجید را در 10 هزار بیت شعر با قافیهای یکسان در کتابی با عنوان "کوثرالسعاده" چاپ کرد، تصمیم گرفت، نهج البلاغه را هم در کتابی با نام "غدیرالاصفیاء" به صورت شعر در آورد. "فریزحسن سمونی" 45 ساله، بیش از بیست سال است که علاوه بر سرودههایی در زمینههای مختلف، تألیفاتی با موضوعات فرهنگی و اخلاقی به چاپ رسانده است، از جمله آنها کتابهای زیر است: پرسشهای برگزیده از قرآن؛ راز زندگی؛ تعریف شیطان از دیدگاه قرآن؛ لزوم تسلیم در برابر اراده الهی از دیدگاه قرآن و نقش عقل در دین از آثار غیر شعری این شاعر و نویسنده شیعه سوری است.
وی میگوید: ابتدا قرآن کریم را حفظ کرده و سپس به مطالعه و بررسی کتاب نهج البلاغه علاقهمند شده است، گفت: جدای از ارزش مذهبی کلام مقدس الهی در قرآن و سخنان حکیمانه حضرت امیرمومنان(ع) در نهج البلاغه، دریافتم که این دو کتاب اوج علم ادبیات هستند.
این شاعر سوری میگوید: قصیده مربوط به قرآن مجید را در مدت یک ماه و نیم سرودم، یعنی روزانه پانزده ساعت به سرودن اشعار آن مشغول بودم و با توجه به یکسان بودن قافیههای آن، به عنوان بلندترین قصیده در ادبیات عرب شناخته شد.
[1]. سورة مائده، آية 55 ـ 56.
[2]. مجمع البيان، طبرسي.
[3]. مدارك نزول آية ولايت در شأن علي بن ابيطالب(ع)
برخي از مهمترين آثاري كه در آن روايات مربوط به نزول آية ولايت در شان حضرت علي(ع) آمده به شرح ذيل است:
الف) علامه اميني بعد از آنكه داستان را از تفسير ابواسحاق ثعلبي نقل ميكند، عدة كثيري را از پيشوايان تفسير و حديث اهل سنت و جماعت ياد ميكند كه شان نزول آيه كريمه را آنچنان كه ذكر شد، در آثار خود نقل كرده اند، كه بعنوان نمونه در زير چند نفر از آنها را نام ميبريم:
1. طبري در تفسير خود، ج6، ص165، از طريق ابن عباس؛ 2. واحدي در اسباب النزول، ص 148، از دو طريق عبدالله بن سلام و ابن عباس؛ 3. رازي در تفسير خود، ج3، ص 431، از همان دو طريق؛ 4. خازن در تفسير خود، ج1، ص 496؛ 5. ابوالبركات در تفسير خود، ج1، ص 496؛ 6. نيشابوري در تفسير خود، ج3، ص 461؛ 7. محب الدين طبري در رياض، ج2، ص 227، از عبدالله بن سلام؛ 8. ابن كثير شامي، در تفسير خود، ج2، ص 71، از طريق اميرالمومنين(ع).
ب) مرحوم سيد عبدالحسين شرف الدين موسوي در المراجعات اخبار صحيح وارده در اين زمينه را در حد تواتر دانسته و افزوده است مفسرين اجماع كرده اند كه آية كريمه در حق علي(ع) نازل شده است و بعضي از اعلام اهل سنت چون قوشجي در مبحث امامت شرح تجريد و غير او اين اجماع را نقل كرده اند.
ج) بحراني در غايه المرام 190 حديث از كتب خاصه نقل كرده است كه آية كريمه در شان حضرت اميرالمومنين علي بن ابيطالب(ع) نازل گرديده است. (الغدير، عبدالحسين اميني، ج2، ص52 ؛ قاموس قرآن، سيد علي اكبر قرشي، ج7، ص 25)
د) مرحوم سلطان الواعظين شيرازي در كتاب خود بعد از ذكر 40 منبع در مورد شان نزول اين آيه در ولايت حضرت علي(ع) ميفرمايد:
و بالاخره اكثر رجال علم و دانش تصديق نموده اند نقلاً از اسدي و مجاهد و حسن بصري و اعمش و عتبه بن ابن حكيم و غالب بن عبدالله و قيس بن ربيعه و عبايه بن ربعي و عبدالله بن عباس و ابوذر غفاري و جابر بن عبدالله انصاري و ... كه اين آيه شريفه در شان علي بن ابيطالب (ع) نازل گرديده و هر يك به عبارات و الفاظ مختلفه ذكر نموده اند زماني كه آن حضرت در حال ركوع نماز انگشتر خود را در راه خدا انفاق و به سائل داد اين آيه شريفه نازل گردد.
[4]. اصول كافي، كليني، ج 1، ص 265 ـ 264.
[5]. آيات ولايت در قرآن، مكارم شيرازي.
[6]. المصباح المنير و ديگر معاجم لغت ذيل مادة «ولي» ؛ مفردات، راغب اصفهاني؛ قاموس قرآن، ج7، ص 245.
[7]. سورة احزاب، آية 6.
[8]. كشف الغمه، ج 1، ص 427 ؛ مجمع البيان، ج 2، ص 210 ؛ احتجاج طبرسي، ج 1، ص 147 ؛ امالي شيخ طوسي، ج 1، ص 57.
[9]. مدرك كتب اهل سنت و زائد سمطين، ج1، 312 ، مدرك شيعه: منهاج البراعه، ج2، ص 363.
[10]. براي بررسي ميتوان به اين آيات مراجعه كرد: سورة مائده، آية 41 ؛ سورة بقره، آيه 118 ؛ سورة منافقون، آية 8 ؛ سورة نور، آية 33.
[11]. سورة نمل، آية 16.
[12]. سورة اعراف، آية 142 و در اين باره: سورة طه، آية 30 ؛ سورة فرقان، آية 35 و سورة مريم، آية 53 .
[13]. سورة بقره، آية 124.
[14]. سورة انعام، آية 84 .
[15]. سورة انبياء ، آية 89 ـ 90.
[16]. سورة بقره، آية 130 و در اين باره: سورة بقره، آية 247 ؛ سورة آل عمران، آية 33 ـ 34 ؛ سورة اعراف، آية 144 ؛ سورة نمل، آية 59.
[17]. سورة آل عمران، آية 179 و در اين باره: سورة يوسف، آية 6 .
[18]. سورة بقره، آية 124 و در اين باره: سورة بقره، آية 30 ؛ سورة ص، آية 26 ؛ سورة طه، آية 29.
[19]. سورة مريم، آية 5 و در اين باره: سورة انعام، آية 84 ؛ سورة ابراهيم، آية 39 ؛ سورة مريم، آية 53 ؛ سورة انبياء، آية 90.
[20]. شرح مقاصد، ج5، ص252، به نقل از امامشناسي، ص83 .
[21]. منهاج السنه، ج1، ص142، به نقل از امامشناسي، ص83 .
[22]. شرح المقاصد، ج2، ص272، به نقل از امامشناسي، ص95.
[23]. الأحكام السلطانيه، ص7، به نقل از امامشناسي، ص102.
[24]. منهاج السنه، ج1، ص141، به نقل از امامشناسي، ص102.
[25]. نظام الحكم في الشريعه، ظافر قاسمي، ص271، به نقل از امامشناسي، ص102.
خزان 1387 (شماره سوم) (1)
فصلنامه بشارت
در زمينة فعاليتها و مطالعات قرآني
شماره مسلسل 6 - خزان 87- شماره سوم
فهرست:
درآمد / 2
نظام خانواده(2) / احمدي/ 3
قرآن از زبان گهربار امام صادق(ع) / رضوي / 6
ولايت علي(ع) در آية ولايت / سيد كريم حسيني/ 10
صحابه و امامت در قرآن(2) / رضوي / 17
اخباري مربوط به اسلام و قرآن / زهرا حسنزاده / 21
چگونه بايد نماز خواند؟(2) / ميرزايي/ 23
اصناف شخصيت از نگاه قرآن كريم / حسيني (سجاد)/ 27
دفاع قرآن از عيسي(ع) / ابراهيمي/ 31
حلقة علمي بشارت (فصلنامة بشارت)
مدير مسئول: احمد رضوي
سردبير: سيدحسين حسيني (سجاد)
امور كامپيوتر: خانم اميري - ح.حیدری
(هيئت تحريريه)
سيدمحمد حكيم يوسفي - سيدحسين حسيني (سجاد) - اسماعيل ابراهيمي
عليرضا احمدي- غلام محمد سلطاني- عبدالاحمد ميرزايي- احمد رضوي
دفتر نشریه: مشهد، گلشهر، خ سينما، حسينيه و كتابخانة حضرت زينب
شمارة تماس: 09151226250
www.HEBQ.blogfa.com
پست الکترونیک: Besharat1386@Yahoo.com
تـــو جّــــه
بشارت از همة قرآنپژوهان صاحب قلم، دعوت به همكاري مينمايد.
بشارت در ويرايش و كوتاه كردن مطالب آزاد است.
مطالب مندرج الزاماً نشاندهندة ديدگاه بشارت نميباشد.
درآمـد
حج يكي از شاخصترين برنامههاي جهاني اسلام است كه شكوه و جلوهاي خاص دارد و از أعظم شعائر دين و ارزشمندترين وسيلة تقرّب إلي الله و معادل تمام شريعت و مدل و نمونهاي كوچك از كل اسلام بشمار ميرود و در روايات ترك و انكار آن موجب كفر و خروج از آيين اسلام و نزول عذاب الهي قلمداد شده است.
فريضة حج در همة اديان از جايگاه ويژه و والايي برخوردار است و انبيا از حضرت آدم(ع) تا پيامبر خاتم(ص) بدان اهتمام ورزيدهاند و آن را به عنوان يكي از نخستين دستورات رسمي در سرلوحة رسالت خويش قرار دادهاند.
ارزش حج به اندازهاي است كه كمتر عبادتي ميتواند به آن برابري كند در روايات داريم كه عرب باديهنشيني محضر رسول خدا(ص) رسيد عرضه داشت: مرد ثروتمند هستم قصد حج داشتم ولي موفق نشدم، حال امر نمائيد تا مالم را به گونهاي خرج كنم كه ثواب حاجيها نصيبم گردد. حضرت فرمودند: به كوه ابوقبيس نگاه كن اگر به اندازة اين كوه هم طلاي سرخ داشته باشي و آن را در راه خدا انفاق كني، اجري كه به يك حاجي ميرسد به تو نخواهد رسيد.
با وجود اين همه تجليل و سفارش و ثواب در مورد حج، جاي تأمل است كه آيا اين فريضه ميتواند تنها تكليفي فردي و عبادتي ساده و مراسم نمايشي باشد؟ آيا نتايج و منافع آن منحصر در اجر اُخروي است و هيچ دستاوردي براي جامعة اسلامي ندارد؟ و هيچ گرهي از مشكلات مسلمانان را نميگشايد؟ آيا اهداف نهايي مسلمانان از گردآمدن در زمان معيّن و مكان مشخص تنها برپايي يك مراسم و عبادت خشك و بدون محتوا بوده است؟ آيا كعبهاي كه «قياماً للناس» و عَلَم اسلام معرفي شده و قوام دين وابسته به آن است و ابراهيم بتشكن مأمور تجديد بناي آن گشت و پيامبر اكرم(ص) آن را از مظاهر شرك و بتپرستي پاك ساخت هيچ تأثيري در نجات مسلمانان ستمديده از زير سلطة ستمگران ندارد؟ و دهها پرسشي اين چنيني كه ذهن بيننده و خواننده و شنونده را آزار داده و دنبال پاسخ مناسب به آن ميباشد.
پاسخ سؤالاتي از اين قبيل به بُعد اجتماعي حج و طرز تلقّي از اين عبادت مربوط ميشود كه حضرت امام(قدسسره) در اين رابطه ميفرمايند: بزرگترين درد جوامع اسلامي اين است كه هنوز فلسفة واقعي بسياري از احكام الهي را درك نكرده است و حج با آن همه راز و عظمتي كه دارد هنوز به صورت يك عبادت خشك و يك حركت بيحاصل و بيثمر باقي مانده است.
يكي از وظايف بزرگ مسلمانان پيبردن به اين واقعيت است كه حج چيست و چرا براي هميشه بايد بخشي از امكانات مادي و معنوي خود را براي برپايي آن صرف كرد؟
1. كعبه اولين خانهاي است كه براي مردم بنا شده است «إِنَّ أوَّلَ بَيْتٍ وُضِعَ لِلنَّاسِ» ؛ 2. اين خانه مبارك است يعني به آن بركت داده شده است «مُبَارَكاً» ؛ 3. براي جهانيان اين خانه هدايت است «و هُدىً لِلْعَالَمِينَ» ؛ 4. در اين خانه نشانههاي روشن است كه از آن جمله مقام حضرت ابراهيم(ع) در آن قرار دارد «فِيهِ آيَاتٌ بَيِّنَاتٌ مَقَامُ إِبْرَاهِيمَ» ؛ 5. هركس كه وارد اين خانه و حرم شود، در امان است «و مَن دَخَلَهُ كَانَ آمِناً».
چيزي كه تا به حال از ناحية آگاهان و يا تحليلگران مغرض و جيرهخوار به عنوان فلسفة حج ترسيم شده است اين است كه حج يك عبادت دستهجمعي و يك سفر زيارتي سياحتي است.
چگونه بايد زيست، چطور بايد مبارزه كرد و با چه كيفيت در مقابل جهان سرمايهداري ايستاد؟ حج همان سرفي تفريحي براي ديدار از قبله و سرزمين است و بس! و حال آنكه حج براي نزديك شدن و اتّصال انسان به صاحب خانه است.
حج تنها حركات و اعمال و الفاظ نيست و با كلام و لفظ و حركت خشك انسان به خدا نميرسد، حج كانون معارف الهي است كه از آن محتواي سياست اسلام را در تمامي زواياي زندگي بايد جستجو كرد. (سلطاني)
نظام خانواده (2) / عليرضا احمدي
چكيده:
در اين مقاله سعي شده به كارهاي كه نبايد در نظام خانواده انجام داده شود به طور مختصر به آن اشاره شده است مثل خشونت نسبت دادن لقب زشت بيادبي بياحترامي اشاره در مقاله شماره قبل یکسری از عوامل که باعث گرمی و انسجام خانواده میشود در بخش اول تحت عنوان کارهایی که در خانواده باید انجام داده شود یاد آور شدیم حال در بخش دوم کارهایی را که نباید در کانون خانواده انجام شود توضیح داده میشود.
بخش دوم
بیانصافی یکی از کارهای که نباید در نهاد و کانون خانواده باشد بیانصافی است انصاف به معناى دادگرى، عدالت، خدمت به ديگران، و آنچه را براى خود خواستن براى همه خواستن، و هر چه را بر خود نخواستن براى ديگران نخواستن است اين واقعيت بايد بر زن و شوهر و از جانب زن و شوهر بر فرزندان، و از جانب فرزندان بر پدر و مادر حاكم باشد هركس از نظر اسلام موظف و مكلف است نسبت به ديگران منصفانه عمل كند، و جانب مردم را در هر برنامه اى به خوبى رعايت نمايد.
امام صادق(ع) از رسول اكرم(ص) روايت فرموده:
اَعْدَلُ النّاسِ مَنْ رَضِيَ لِلنّاسِ ما يَرْضى لِنَفْسِهِ وَ كَرِهَ لَهُمْ ما يَكْرَهُ لِنَفْسِهِ؛ (1) عادلترين مردم كسى است كه آنچه را براى خود خوب ميخواهد براى ديگران هم بخواهد، و هرچه را براى خود كراهت دارد، براى ديگران هم داشته باشد.
رسول اکرم(ص) در رابطهای مومن واقعی اینگونه میفرماید:
مَنْ واسَى الْفَقيرَ، وَ اَنْصَفَ النّاسَ مِنْ نَفْسِهِ فَذلِكَ الْمُؤْمِنُ حَقّاً؛ (2) كسى كه با فقير هميارى و مساعدت كند، و از جانب خود به همگان انصاف دهد، او مؤمن واقعى است.
رسول اكرم(ص) به اميرالمؤمنين(ع) فرمود: سه چيز از حقايق ايمان است:
الاْنْفاقُ مِنَ الاْقْـتارِ، وَ اِنْصافُ النّاسِ مِنْ نَفْسِكَ، وَ بَذْلُ الْعِلْمِ لِلْمُتَعَلِّمِ؛ (3) انفاق به وقت نادارى، انصاف دادن به تمام مردم از جانب خود، و بخشيدن علم به نيازمند علم.
مردى به رسول اکرم(ص) عرض کرد عملى به من ياد بده كه دسترسى به بهشت را بر من آسان كند، حضرت فرمود:
لاتَغْضَبْ، وَ لاتَسْأَلِ النّاسَ شَيْئاً، وَ ارْضِ لِلنّاسِ ما تَرْضى لِنَفْسِكَ؛ (4) غضب مكن، دست پيش مردم دراز منما، و آنچه براى خود ميخواهى براى مردم هم بخواه.
اميرالمؤمنين(ع) فرمود:
اَلا اِنَّهُ مَنْ يُنْصِفُ النّاسَ مِنْ نَفْسِهِ لَمْ يَزِدْهُ اللّهُ اِلاّ عِزّاً؛ (5) آگاه باشيد، كسى كه از جانب خود به تمام مردم انصاف دهد خداوند جز عزّت و بزرگى به او اضافه نميكند.
چقدر عالى و شيرين است زندگى خانوادهاى كه شوهر نسبت به همسر و زن نسبت به شوهر، و پدر و مادر نسبت به فرزند، و فرزند نسبت به پدر و مادر انصاف را رعايت كنند، و هركدام در هربرنامه اى، آنچه را براى خود ميخواهند براى ديگران بخواهند، و هرچه را براى خود نمىپسندند براى طرف خود هم نپسندند.
طبق این همه روایات نباید بی انصافی در کانون امن خانواده باشد همه نسبت به هم اهل انصاف و دادگرى و عدالت و خدمت بوده؛ زیرا این کار موجب استحکام نهاد خانواده میشود.
دوری ازخشونت
یکی از نکات که باید در خانواده دقت شود دوری ازخشونت است وبكارگيرى رفق و نرمخوئى، و سازش و ساختن با هم، و با اخلاق گرم و نرم با يكديگر زندگى كردن علاوه بر اين كه دستور اكيد اسلام است، نوعى عبادت و داراى ثواب و بهره فوق العاده است.
رسول اكرم(ص) فرمود:
اَلرِّفْقُ يُمْنٌ، وَ الْخُرْقُ شُؤْمٌ؛ (6) مدارا و رفق، بركت و ميمنت، و ناسازگارى و كار بيقاعده و عمل ناشايست شومى و بديُمنى است.
حضرت موسی(ع) به حضرت حق عرض نمود:
اِلهى ما جَزاءُ مَنْ كَفَّ اَذاهُ عَنِ النّاسِ وَ بَذَلَ مَعْرُوفَهُ لَهُمْ؟ قالَ: يا مُوسى تُناديهِ النّارُ يَوْمَ الْقِيامَةِ: لا سَبيلَ لى عَلَيْكَ؛ (7) خداوندا جزاى كسى كه مردم آزارى ندارد، و به همه خوبى ميكند چيست؟ خطاب رسيد موسى، آتش در قيامت به او ميگويد: راهى به جانب من ندارى.
رسول خدا(ص) فرمود:
ما مِنْ عَمَل أَحَبَّ اِلَى اللّهِ تَعالى وَ رَسُولِهِ مِنَ الاْيمانِ بِاللّهِ وَ الرِّفْقِ بِعِبادِهِ، وَ ما مِنْ عَمَل اَبْغَضَ اِلَى اللّهِ تَعالى مِنَ الاِْشْراكِ بِاللّهِ تَعالى وَ الْعُنْفِ عَلى عِبادِهِ؛ (8) عملى نزد خداوند و رسولش محبوبتر از ايمان و نرمخوئى و رفق به بندگان نيست، و عملى در پيشگاه حق و رسولش، مبغوضتر از شرك و خشن رفتار كردن با عباد خدا نيست.
وظيفه الهى مرد نسبت به زن، زن نسبت به شوهر، و زن و شوهر نسبت به فرزندان، و فرزندان نسبت به پدر و مادر و همه نسبت به همگان رفق و مدارا و نرمى و محبت و آسانگيرى است با توجه به این احادیث خشونت باید از کانون خانواده کناربرود.
بیادبی
یکی از کارهای که نباید درنهاد وکانون گرم خانواده باشد بیادبی است و ادب در لغت به معنای زیرکی آمده است هرکه حد واندازه هرچیزی را نگهدارد به اوگوید با ادب است در برخوردها مراعات كردن افراد، اندازه خود را در همه جا و نزد همه كس نگاه داشتن، سخن بجا گفتن، احترام مردم را نگاه داشتن و امثال اين امور از مراتب ادب است.
مرد بايد نسبت به همسرش و زن نسبت به شوهر، و هر دو نسبت به فرزندان، و فرزندان نسبت به پدر و مادر مؤدب باشند.
ادب ارزش انسان را بالا ميبرد، شخصيت و عزت آدمى را حفظ ميكند، محبوبيت را افزايش ميدهد، دوستي را زيادتر ميكند، علاوه بر همه اين امور، ادب موجب جذب رحمت و رعايتش نوعى عبادت است.
اميرالمؤمنين(ع) فرمود:
لاحَسَبَ اَبْلَغُ مِنَ الاَْدَبِ؛(9)
مقام رساتر از ادب نيست.
و در سخن ديگرى فرمود:
حُسْنُ الاَْدَبِ يَنُوبُ عَنِ الْحَسَبِ؛ (10) خوبى ادب به جاى حسب است، آن را كه سرمايه ادب هست عاليترين حسب هست، و آنكه ادب ندارد ريشه حسب ندارد.
بدزبانی یکی از اخلاقهای نا پسند است که در نهاد خانواده نباید باشد که باید انسان زبانش را حفظ نماید؛ زیرا بسیاری از گناهان کبیره از زبان سرچشمه میگرد مثل دروغ و غیبت و تهمت که در دین مقدس اسلام از آنها بسیار مذمت شده است برای مذمت آنها همین بس که اسم آنها را گناهان کبیره گذاشتهاند بدزبانی گاهی موجب هلاکت انسان میشود.
حضرت علی(ع) :
کَم مِن إنسان أهلکه لسان وزلة اللسان أشدهلاک؛(11)
چه بسیار از انسانها که زبانش موجب هلاکتش شده است و لغزش زبان سختترین هلاکت است.
ناسزاگوي دشمن خدا است امام باقر(ع):
إن الله یبغض الفاحش المتفحش؛ (12) خداوند دشمن دارد دشنام گوی دشنام جوی را.
و امام باقر(ع) از رسول خدا نقل مينماید:
إن الله یبغض الفاحش البذی؛ (13) خداوند دشمن دارد دشنام دهنده بدزبان را.
و امام صادق(ع) :
إن أبغض خلق الله عبد اتقی الناس لسانه؛ (14) به درستی که مبغوضترین خلق خدا بندی است که مردم از زبانش پرهیز کند این حدیث نهایت بدزبانی میرساند.
پس بنابراین بدزبانی در لسان روایات بسیار نکوهش شده و نباید در کانون خانواده باشد گرچه این روایات اختصاص به خانواده ندارد اما مصداق آشکار و روشن آن کانون خانواده است.
پرهیز از تمسخر
یأیها الذین آمنو لایسخر قوم من قومن و... و لایتنابزوا بالأقاب؛ (15) ای کسانی که ایمان آوردهاید مورد تمسخر قرار ندهید قومی دیگر را... و هم دیگر را با لقبهای زشت صدا نزنید.
یکی از نکاتی که در جامعه و به ویژه در کانون زیبایی خانواده مراعات گردد و باید جدا از آن پرهیز شود مورد تمسخر قرار دادن یک دیگر است. قرآن کریم صریحاً آن را نهی نمودهاند و سر منشاء بسیاری از قتلها و در کانون خانوادهها که منجر به طلاق و جدایی میان زن و شوهر میشود مورد تمسخر قرار دادن زن فامیل شوهر را و مرد فامیل زن را میباشد و احیاناً گاهی منجر به قتل هم میشود.
داستانی را آیت الله امینی در کتاب خانواده که یکی از آثار ایشان میباشد نقل نمودهاند از زن و مردی روسی که چکیده آن این است که شوهر آن زن چشمش چپ بین بوده و همیشه مورد تمسخر همسرش قرار میگرفته به
طوری که شوهرش را ملقب «خرکور» نامیده بوده و هنگامی که شوهرش به منزل مراجعه میکرده او را با این لقب صدا میزده روزی حوصله مرد به سر میآید به طرف آشپزخانه رفته و کارد آشپزی را برداشته و همسرش را حالت عصبانیت به قتل میرساند»
از این داستان نتیجه میگیریم که منشاء این قتل تمسخر و ملقب کردن به لقب زشت بوده است که قرآن کریم صریحاً از آن نهی نموده است؛ زیرا صفا و صمیمیت خانواده را از بین میبرد پس چنین اخلاقی نباید در کانون خانواده باشد.
پاورقي:
1 بحارالانوار ج72 ص25 . 2 بحارالانوار ج72 ص25 . 3 همان . 4 همان . 5 همان ص33 . 6 همان ص51 . 7 همان . 8 همان . 9 همان ص65 . 10 همان ص67 . 11 همان ص68 . 12 غررالحكم، ج1، ص421، ح6012 . 13 ميزان الحكمه ج8 ص497 . 14 اصول كافي، ج4، ص15 . 15 همان ص17 . 16 سوره حجرات، آيه 11.
منابع:
1. اخلاق خانواده، احمد اردستاني، انتشارات حافظ نوين؛ 2. بحار الانوار، محمدباقر مجلسي، چاپ مؤسسه الوفاء بيروت، سال 1404 ؛ 3. المیزان محمدحسين، طباطبایی، چاپ گلشن، سوم، تابستان 1366 ترجمه سيدمحمد باقر موسوي همداني، نشر بنياد علمي و فكري علامه طباطبايي؛ 4. غررالحكم، عبدالواحد بن تميمي آمدي، چاپ دفتر تبليغات اسلامي حوزه علميه قم، نوبت چاپ اول؛ 5. ميزان الحكمه، محمد محمدي ري شهري، مترجم حميدرضا شيخي، ناشر دارا الحديث چاپ اول؛ 6. اصول كافي، كليني چاپ دار الكتب الاسلاميه تهران، سال انتشار 1365 .
قرآن از زبان گهربار امام صادق(ع) / احمد رضوي
مختصري از زندگي امام صادق(ع):
امت اسلام در 17 ربيعالاول 136 سالگرد ولايت پيامبر اسلام(ص) را جشن گرفته بودند. در همين زمان در خانه رسالت موجي از سرور و شادي جريان داشت. اين خانه چشم به راه آمدن كرامت و افتخاري بود تا او را چون گوهري در برگيرد.
در آن فضاي مبارك، امام صادق(ع) چشم به جهان گشود. او نوري درخشان بود كه آسمان سخاوت، او را به زمينيان بخشيده تا از پرتو آن نور گيرند و در زير درخشش تابناكش راه خود را به سوي خير و نيكي و صفا بازيابند. چون فقيهان و محدثان معاصر ايشان كه پيرو امام هم نبودهاند، حضرت را به درستي حديث و راستگويي در نقل روايت ستودهاند، لقب «صادق» شهرت يافته است.[1]
از آغاز ولادت تا هنگام شهادت اين امام بزرگوار، ده تن از امويان و دو تن از عباسيان بر سرزمينهاي اسلامي حكومت داشتند. آغاز امامت ايشان با حكومت هشام پسر عبدالملك و پايان آن، با دوازدهمين سال از حكومت ابوجعفر منصور مشهور به دوانيقي مصادف بود.
دانشگاه امام صادق(ع)
دانشمندان از هيچ يك از اهل بيت رسول خدا به مقدار آنچه از ايشان روايت دارند، نقل نكردهاند و هيچ يك از ائمه، شاگرداني به اندازه شاگردان اين حضرت نداشتهاند و روايات هيچ يك از ايشان برابر با روايتهاي رسيده از امام صادق نيست. نشانة آشكار امامت ايشان، خِرَدها را حيران ميكند و زبان مخالفان را از طعن و شبهه به لُكنت مياندازد. اصحاب حديث، نام راويان و شاگردان امام را تا چهارهزار تن نوشتهاند و مقصود كساني هستند كه در مدت پراكندن نور علم توسط امام، كم يا زياد از امام علم فراگرفتهاند نه آنكه اين تعداد همه روزه در محضر ايشان حاضر بودهاند.
در ميان اصحاب و پيروان امام، كساني بودند كه پيرو واقعي آن حضرت به حساب آمده و در حفظ آثار علمي و روايي حضرت تلاشهاي مداوم و خستگي ناپذيري از خود نشان ميدادند.
امام صادق(ع) خود در اين رابطه ميفرمايد:
«جز زراره و ابو بصير ليث مرادي و محمد بن مسلم و بريد بن معاويه عجلي كسي ولايت ما و احاديث پدرم را زنده نكرد. اگر اينها نبودند كسي از ما و احاديث ما اطلاع پيدا نميكرد. اينها حافظان دين و اشخاص محل اعتماد پدرم بر حلال و حرام خدا هستند، همان گونه كه در دنيا به طرف ما پيشي گرفتند در آخرت نيز به سوي ما سبقت خواهند جست».[2]
شخصيت اخلاقي و فقهي امام صادق(ع)
دربارة شخصيت علمي امام صادق(ع) شواهد فراواني وجود دارد. حضرت در ميان اهل تسنن، از نظر روايت حديث و فقاهت و افتاء از موقيعت شامخي برخوردار بوده، به طوري كه ايشان را از اساتيد ابوحنيفه و مالك بن انس و شمار فراواني از محدثان بزرگ زمان خود به شمار آوردهاند.
مالك بن انس از جمله كساني است كه مدتي در محضر امام شاگردي كرده و درباره شخصيت آن حضرت چنين ميگويد:
«مدتي خدمت جعفر بن محمد مشرف ميشدم. آن حضرت اهل مزاح بود و همواره تبسّم ملايمي بر لبهايش نقش ميبست. هنگامي كه در محضر او نامي از رسول خدا(ص) برده ميشد رنگش به سبزي و سپس به زردي ميگراييد. در مدتي كه به خانه آن حضرت رفت و آمد داشتم او را خارج از سه حال نديدم. يا نماز ميخواند يا روزه بود و يا به قرائت قرآن مشغول بود. ايشان از آن دسته از علماي زاهدي بود كه ترس از خدا سراسر وجودش را فراگرفته بود. هرگز به خدمت او شرفياب نشدم جز اينكه زيراندازش را از زير پاي خود بر ميداشت و زير پاي من ميگذاشت».[3]
جاحظ از علماي مشهور قرن سوم دربارة آن امام چنين ميگويد: «جعفر بن محمد كسي بود كه علم و فقهش عالم را فرا گرفته و گفته ميشود كه ابوحنيفه از شاگردان ايشان بود».[4]
شهرستاني نويسنده كتاب مشهور «ملل و نحل» دربارة شخصيت علمي و اخلاقي آن حضرت مينويسد: «ايشان در امور و مسائل ديني از دانشي بيپايان و در حكمت از ادبي كامل و نسبت به امور دنيا و زرق و برقهاي آن از زهدي نيرومند برخوردار بود و از شهوتهاي نفساني دوري ميگزيد».[5]
ابوحنيفه دربارة امام ميگفت: «من هرگز فقيهتر از جعفر بن محمد نديدهام، ايشان مسلَّم أعلم امت اسلامي است».[6]
شيخ مفيد دربارة آن حضرت ميگويد: «علماي اسلام از احدي به اندازة آن حضرت حديث نقل نكردهاند».[7]
بيان تعدادي از روايات:
تعدادي روايت كه پيرامون كتاب خدا قرآن عظيمالشأن از زبان ايشان به ما رسيده است با بيان نكاتي آموزنده، جمعآوري شده است. اميد آنكه مورد قبول حضرت و توجّه خوانندگان قرار گيرد.
روايت اول: إنَّ هذا القرآنَ فيه مَنارُ الْهُدي و مَصابيحُ الدُّجي فَلْيَجْلُ جالٍ بَصَرَه و يَفتَح لِلضِّياءِ نَظَرَه، فَإنَّ التَّفَكُّرَ حَياةُ قَلبِ الْبَصيرِ كَما يَمشِي الْمُستَنِيرُ في الظُّلُماتِ بِالنُّورِ؛[8]
همانا اين قرآن [كتابي] است كه در آن جايگاه نور هدايت و چراغهاي شبِ تار قرار دارد، پس بايد شخص تيزبين در آن دقت كند و در برابر پرتوش نظر خويش را بگشايد؛ زيرا كه انديشه كردن زندگاني دل بيناست چنانچه آنكه در تاريكيها جوياي روشني است، به سبب نور راه پيمايد.
نكات: 1) تفكر در قرآن باعث بصيرت و دقّتِ نظر ميشود؛
2) تفكُّر اساسِ زندگي است؛
3) بدون تفكُّر و دقّتِ نظر زندگيِ انسان از دست خواهد رفت؛
4) قرآن راهنماي زندگي است همان گونه كه نور راهنماي انسان در تاريكيهاست.
5) با تعقل و تفكر ميتوان به هدايت قرآن رسيد.
روايت دوم: إنَّ القرآنَ زاجِرٌ و آمِرٌ، يَأمُرُ بِالْجَنَّةِ و يَزجُرُ عَنِ النَّارِ؛[9]
همانا قرآن بازدارنده و فرماندهنده است، فرمان ميدهد به بهشت و باز ميدارد از آتشِ [جهنّم].
نكات: 1) قرآن امر به معروف و نهي از منكر ميكند؛
2) قرآن با انسان سخن ميگويد؛
3) اسم فاعل دلالت بر حدوث ميكند (زاجر و آمر) و فعل مضارع دلالت بر تكرار (يأمر و يزجر) كه حدوث، جديد بودن و كهنه نشدن مطالب قرآني را ميرساند و تكرار نيز غفلت و فراموشي را از انسان دور ميكند.
4) امر و نهي قرآن قطعي و خطا ناپذير است؛ زيرا نتيجة عمل به آن، بهست است و نتيجة مخالف با آن، جهنم.
روايت سوم: إنَّ أهلَ القرآنِ في أعْلَي دَرَجةٍ مِنَ الآدميِّينَ ما خلا النَّبِيِّينَ و المُرسَلِينَ، فَلاتَستَضعِفُوا أهلَ القرآنِ حُقُوقَهُم، فإنَّ لَهُم مِنَ اللهِ الْعَزيزِ الْجَبّارِ لَمَكاناً عَلِيـّاً؛[10]
همانا اهل قرآن از ميان مردم در بالاترين درجه قرار دارند به جز [درجة] انبيا و پيامبران [خدا] ، پس حقوق اهل قرآن را كمارزش نشماريد؛ [زيرا] كه از جانب خداوند با عزّت و مقتدر براي ايشان مكاني والاست.
نكات: 1) همراهي با قرآن، انسان را عزيز ميكند؛
2) همة انسانها حقوقي دارند و حقوق اهل قرآن ويژه، مخصوص و با عظمت است؛
3) حقوق ديگران را بايد رعايت كرد.
4) شايد مراد از مكان، طبقه و مراد از درجه، بالاترين و بهترين موقعيّت در همان طبقه باشد؛
5) لفظ «مكان» با واژة «عَلِيّ» توصيف شده كه صفت مشبهه است و دلالت بر ثبوت آن مكان ميكند و چون اين مكان از جانب خداست (من الله) ارزش ويژهاي دارد؛
6) حتماً اين مكان نصيب اهل قرآن خواهد شد؛ زيرا اين جمله داراي چند تأكيد است:
الف: إنَّ؛ ب: جملة اسميّه؛ ج: لام تأكيد؛ د: مقدَّم شدن خبر بر اسم إنَّ كه فائدة حصر يا اختصاص دارد؛ هـ : مقدَّم شدن (من الله) بر «مكان» كه متعلِّق به آن است.
روايت چهارم: اَلحافِظُ لِلْقرآنِ الْعامِلُ بِه مَعَ السَّفَرةِ الْكِرامِ الْبَرَرةِ؛[11]
حافظ قرآن [و] عمل كنندة به آن با سفيران [خداوند] ـ كه با شرافت و بزرگوارند ـ همراه ميباشند.
نكات:
1) حفظ قرآن بدون عمل به دستوراتش ارزش ندارد؛
2) سفيران الهي ممكن است پيامبران، ائمه و ملائك باشند و اگرچه شامل همة موجودات مكلَّف مؤمن و خوب ميباشد؛
3) همنشيني با خوبان، در دنيا باشد يا آخرت، بسيار با ارزش و با عظمت است.
روايت پنجم: مَن قَرأ القرآنَ و هُو شابٌّ مُؤمِنٌ اخْتَلَطَ القرآنُ بِلَحْمِهِ و دَمِهِ؛[12]
كسي كه قرآن را قرائت كند در حالي كه جواني مؤمن است، قرآن با گوشت و خون او آميخته شود.
نكات: 1) جواني بهترين ايّام عمر انسان است؛ زيرا: روح شادابتر، جسم تواناتر، استعدادها آمادة پذيرش، ارادة انسان قويتر، اميد به زندگي بيشتر و... ؛
2) قرآن همان طور كه بر روح تأثير ميگذارد، بر جسم نيز تأثير دارد؛
3) سراسر وجود و تمام زندگي يك جوان مؤمن كه با قرآن مأنوس باشد، رنگ و بوي قرآني به خود ميگيرد.
4) مناسبترين و مؤثرترين زمان براي انسان جهت آموختن علوم و قرآن، ايام جواني است.
روايت ششم: اَلقرآنُ عَهْدُ اللهِ إلي خَلْقِهِ فَقد يَنْبَغِي لِلْمَرءِ الْمُسلِمِ أن يَنظُرَ في عَهدِهِ و أن يَقْرأ مِنه في كُلِّ يَومٍ خَمسِينَ آيَة؛[13]
قرآن عهد [و دستورالعمل زندگي از جانب] خداوند به سوي مخلوقاتش است پس بر فرد مسلمان سزاوار است كه به عهد [و پيمان نامهاش] نگاه كند و در هر روز پنجاه آيه از آن را قرائت نمايد.
نكات: 1) قرآن حلقة وصل انسان با خداست؛
2) قرآن كتاب هدايت و زندگيساز بشريّت است؛
3) به پيماننامهها اگر مراجعه نشود، فراموش ميشوند و مورد غفلت قرار ميگيرند؛
4) لازم نيست تمام وقت يا زيادي از وقت خود را صرف خواندن قرآن كنيم.
5) انسان بايد هر روز با خدايش قدري سخن بگويد.
6) ارتباط با خدا بايد تا آخر عمر ادامه داشته باشد.
روايت هفتم: إنَّ الْبيتَ إذا كانَ فيه الْمَرءُ الْمُسلِمُ يَتلُو الْقرآنَ يَتَرائاه أهلُ السَّماءِ كَما يَتَرائا أهلُ الدُّنيا الكَوكَبَ الدُّرِّي فِي السَّماءِ؛[14]
همانا خانهاي كه در آن فرد مسلمان قرآن را تلاوت كند، در نگاه اهل آسمان (ملائك، ارواح انبيا و اوليا و...) همانند ستارهاي درخشان در نظر اهل دنياست.
نكات: 1) در آسمان كساني زندگي ميكنند همان گونه كه در زمين كساني زندگي ميكنند؛
2) قرآن در زندگي بسيار تأثير دارد گرچه ما متوجّه نشويم؛
3) «شَرفُ المَكانِ بِالْمَكِينِ» ارزش آن خانه به فردي است كه در آن قرآن ميخواند؛
4) اهل آسمان ناظر بر اَعمال و آثار اَعمال زمينيان هستند.
5) قرآن بايد سرلوحة زندگي قرار گيرد و به مطالب و معارفش جامة عمل پوشاند (يتلو).
روايت هشتم: ما يَمْنَعُ التَّاجِرَ مِنكُم المَشغُولَ في سُوقِهِ إذا رَجَعَ إلي مَنزِلِه أن لايَنامَ حَتّي يَقرأ سُورةً مِنَ الْقرآنِ فَتُكْتَبُ له مَكانَ كُلِّ آيَةٍ يَقرؤُها عَشْرُ حَسَناتٍ و يُمحَي عَنه عَشْرُ سَيِّئاتٍ؛[15]
چه باز ميدارد تاجري را كه در بازار مشغول [به تجارت است] از اينكه چون [شب هنگام] به خانه باز ميگردد نخوابد تا يك سوره از قرآن بخواند و به جاي هر آيه كه ميخواند برايش ده حسنه نوشته شود و ده گناه از او محو گردد.
نكات:
1) اشتغال در روز جلو عبادت شبانة (أن لاينام) مؤمنان را نخواهد گرفت؛
2) گاه عمل اندك است (مثلاً خواندن يك سورة سه آيهاي) ولي اثرش بسيار زياد (نوشته شدن سي حسنه در نامة عمل و محو شدن سي گناه از آن) .
روايت نهم: لِكُلِّ شَيءٍ حِلْيَةٌ و حِلْيَةُ الْقرآنِ الصَّوتُ الْحَسَنُ؛[16]
هرچيزي زينتي دارد و زينت [و زيبايي] قرآن صداي خوش است.
نكات:
1) همة اشيا از زيبائيِ برخوردارند، ممكن است ما متوجه بناشيم؛
2) صداي زيبا نعمتي از جانب خداست؛ زيرا زيباييِ كلام خدا با آن است؛
3) با صداي نامناسب، زيبايي را از قرآن حذف نكنيم.
منابع و مآخذ:
1. الكافي، أبي جعفر محمد بن يعقوب بن اسحاق الكليني، دار الكتب الإسلاميه، چاپ ششم، 1375ش؛ 2. تفصيل وسائل الشيعة إلي تحصيل مسائل الشريعة، محمد بن حسن حرّ عاملي، تحقيق مؤسسة آل البيت(ع) لإحياء التراث؛ 3. زندگاني امام صادق(ع) ، سيد جعفر شهيدي؛ 4. ملل و نحل، شهرستاني.
[1]. زندگاني امام صادق(ع) ، سيد جعفر شهيدي، ص 3.
[2]. وسايل الشيعه، ج 18، ص104 ـ 103.
[3]. المناقب، ص41.
[4]. رسائل الجاحظ، ص106.
[5]. الملل و النحل، ج1، ص17.
[6]. جامع المسانيد، ج1، ص222.
[7]. كشف الغمه، ج2، ص166.
[8]. كافي، ج2، كتاب فضل القرآن، ح5، ص600 .
[9]. همان، ح9، ص601 .
[10]. كافي، ج2، باب فضل حامل القرآن، ح1، ص603 .
[11]. همان، ح2، ص603 .
[12]. همان، ح4، ص603 .
[13]. كافي، ج2، باب في قرائته، ح1، ص609 .
[14]. كافي، ج2، باب البيوت التي يقرأ فيها القرآن، ح2، ص610 .
[15]. كافي، ج2، باب ثواب قرائة القرآن، ح2، ص 611 .
[16]. كافي، ج2، باب ترتيل القرآن بالصوت الحسن، ح9، ص615 .