تابستان 1389 (شماره نهم) (6)

آشنايي با عهدَين (تورات و انجيل)/ اسماعيل مهاجر[1]

مقدمه: ضرورت معرّفی و شناخت عهدَین "عهد قديم(=تورات) و عهد جديد(=انجیل)" از آن جا آشکار می گردد که مراجعه ای به متون این کتابها شود[2]. برخی (به جهت عدم آگاهی و اطلاع از سر نوشت "عهدین" در طول تاریخ که چه بلای برسرش آمده است)، بر این باور است که تورات و انجیل(عهدین) همانند قرآن کریم، از هرگونه تحریف محفوظ و مصون مانده است. در نوشتار پیش رو هدف بر این گذاشته شده که خواننده ی گرامی این مختصر، با دو کتاب تورات(موسی) و انجیل(عیسی) آشنای اجمالی پیدا کند.

"كتاب مقدس یا عهدین" عنوان مجموعه‏اي از نوشته‏هاي كوچك و بزرگی است كه مسيحيان همه و يهوديان[3] بخشي از آنها را "كتاب آسماني و الهي" خود مي‏دانند. عنوان معروف اين مجموعه در زبان انگليسي و بيشتر زبان‌هاي اروپايي(Bible) ويا كلمه‌ هاي هم‏خانواده آن است كه از كلمه يوناني (Biblia)، به معناي "كتاب‌ها"، گرفته شده است.[4]

در زبان‌هاي فارسي وعربي عنوان "عهدين" نيز براي اين كتاب به كار مي‏رود. اين عنوان"عهدين" به اين اعتقاد مسيحيان اشاره دارد كه خدا دو عهد و پيمان با انسان بسته است: يكي پيمان"عهد قديم‏" كه در آن خدا از انسان پيمان گرفته است كه بر شريعت الهي گردن نهد و آن را انجام دهد. اين عهد و پيمان ـ كه نماد آن ختنه كردن است ـ ابتدا با حضرت ابراهيم(ع) بسته شده و سپس در زمان حضرت موسي(ع) تجديد و تحكيم شده است. با ظهور حضرت عيسي(ع) دوران اين عهد و پيمان پايان يافته و خدا عهد ديگري با انسان بسته است. اين پيمان"عهد جديد" بر سر محبت‏ خدا و عيسي مسيح است. در این پیمان نو، نجات از طریق مجبت حاصل می شود. بنابراين مسيحيان به دو دوره و عصر قائلند:

 1ـ دوره "عهد قديم‏"

 2ـ دوره "عهد جديد".

آنان"مسیحیان" متناظر با اين تقسيم، كتاب‌هاي مربوط به دوره اول را عهد قديم و كتاب‌هاي مربوط به دوره دوم را عهد جديد مي‏خوانند و هر دو قسمت (عهد قديم‏ و عهد جديد) را مقدس و الهی مي‏شمارند. بنابراين نامگذاري به عهد قديم و جديد مربوط به مسيحيت است.

اما يهوديان یا کلیمیان"پیروان حضرت موسی(ع)" معتقدند كه خدا تنها يك پيمان با انسان بسته و آن همان پيمان "شريعت‏" است. بر اين اساس آنان" يهوديان" تنها بخش قديم را، كه "عهد" مي‏نامند، قبول دارند. عهد قديم یعنی تورات[5] كه تنها بخش مورد اعتقاد يهوديان و قسمتي از كتاب مسيحيان است، حدود سه چهارم كتاب مقدس را در بر مي‏گيرد؛ اين مجموعه، كه گفته مي‏شود طي قرن‌ها وبه دست نويسندگان مختلف نگاشته شده، در برگيرنده مطالب متنوعي (از قبيل تاريخ، شريعت، حكمت، مناجات، شعر و اخبار غيبي) است. بيشتر كتاب‌هاي اين بخش به زبان عبري و اندكي از آن به زبان كلداني نوشته شده است.[6]

 اين مجموعه"عهدقدیم" مشتمل بر 39 يا 46 كتاب است، اين اختلاف از تفاوت دو نسخة قديمي عهد قديم نشأت مي‌گيرد.

توضيح: پس از اشغال سرزمين فلسطين در قرن چهارم قبل از ميلاد، به دست اسكندر، يهوديان در سراسر امپراتوري پراكنده شدند و به تدريج زبان مادري خود (عبري) را فراموش كردند و به زبان يوناني روي آوردند. در قرن سوم قبل از ميلاد و در زمان حكومت بطلميوس فيلادلفوس بر مصر، به امر او، يهوديان اسكندريه كتاب عهد قديم را به زبان يوناني ترجمه كردند. اين ترجمه به "سبعينيه" معروف است؛ چون گفته مي‏شود كه اين كتاب را حدود هفتاد نفر ترجمه كرده‏اند.

نسخه سبعينيه با متن عبري تفاوت‌هايي دارد. مهم‌ترين تفاوت آنها، اين است كه هفت كتاب در اين نسخه موجود است كه متن عبري آن در دست نيست. (اين كتاب‌ها عبارتند از: طوبيت، يهوديت، حكمت سليمان، حكمت يشوع بن سيراخ، باروك، كتاب اول مكابيان و كتاب دوم مكابيان). همچنين برخي از كتاب‌هاي موجود در متن عبري در نسخة سبعينيه بخش‌هايي اضافه دارند.

در دو قرن قبل از مسيحيت و يك قرن پس از آن بسياري از يهوديان و نيز بعداً مسيحيان، از اين نسخه استفاده مي‏كردند، تا اينكه در حدود سال 100 م. سران يهود شورايي تشكيل دادند و بر رسميت 39 كتاب ـ كه در متن عبري بود، ـ رأي دادند و اسفار هفتگانه موجود در ترجمه سبعينيه را غير قانوني اعلام كردند. اما مسيحيان اين نسخه را معتبر دانسته، به استفاده از آن ادامه دادند تا اينكه پروتستان‌ها در قرن شانزدهم میلادی به متن عبري بازگشتند و اين هفت كتاب را غيررسمي اعلام كردند.[7]

بنابراين، يهوديان و پروتستان‌هاي مسيحي متن عبري را قانوني مي‏دانند و كتاب‌هاي عهد قديم را 39 عدد مي‏شمرند و دو فرقه مسيحي كاتوليك و ارتدكس نسخه سبعينيه را معتبر دانسته، تعداد كتاب‌هاي عهد قديم را 46 عدد مي‏دانند.

چنانکه اشاره شد بخش دوم كتاب مقدس عهد جديد است كه تنها مسيحيان آن را قبول دارند و يهوديان آن را معتبر نمي‌دانند. اين بخش از کتاب مقدس نيز مشتمل بر كتاب‌ها و رسالات متنوع و نيز مطالب گوناگوني است که به زبان يوناني نوشته شده است و اين در حالي است كه حضرت عيسي(ع) و حواريون به زبان آرامي ـ كه لهجه‌اي از زبان عبري استـ سخن مي‌گفته‌اند. علت اين امر، آن است كه با كشورگشايي اسكندر و ايجاد يك امپراتوري بزرگ، زبان و فرهنگ يوناني در بسياري از مناطق آن تبليغ شد و زبان يوناني به عنوان زبان علمي و زبان دوم مورد توجه قرار گرفت، به گونه‌اي كه بسياري از مردم، به خصوص در حوزه درياي مديترانه، با اين زبان آشنايي يافتند. هنگامي كه رسولان"مبلغان" مسيحي با مردم اين مناطق سخن مي‌گفتند و براي آنها مي‌نوشتند، طبيعي بود كه از زبان مشترك، يعني يوناني، استفاده كنند.

تقسيم بندي عهد جديد

عهد جديد (همان طوركه اشاره شد تنها نزد مسيحيان اعتبار دارند و مورد قبول يهويان نيستند) به طور كلي به چهار بخش تقسيم مي‌شود:

الف) زندگي نامه و سخنان حضرت عيسي(ع)

 اين بخش مشتمل بر چهار انجيل[8] است كه گفته مي‌شود متي، مرقس، لوقا و يوحنا آنها را نگاشته‌اند. در واقع اين چهار كتاب، سيره عملي و گفتاري حضرت عيسي هستند كه افرادي آن را روايت مي‌كنند. سه انجيل نخست سبكي يكسان دارند و مطالب مندرج در آنها هماهنگ است و با فرهنگ يهودي اختلاف چنداني ندارد اين سه انجيل، اناجيل همنوا يا همديد (Synoptic) ناميده مي‏شوند. در اين سه انجيل از الوهيت حضرت عيسي (ع) سخني نيست. انجيل چهارم از نظر مطالب با سه انجيل ديگر متفاوت است و با فرهنگ يهودي سازگاري ندارد و در آن، الوهيت حضرت عيسي (ع) مطرح شده است.

ب) تبليغات و مسافرتهاي تبليغي مبلغان مسيحي

 در اين بخش تنها يك كتاب به نام اعمال رسولان وجود دارد كه اقدامات حواريون و ديگر مسيحيان، به خصوص پَولس رسول[9] را بيان مي‏كند.

ج) نامه‏ها(LETTERS)

حواريون و رسولان مسيحي صدر اول، نامه ‏هايي به شهرها و افراد مختلف نگاشته‏اند كه 21 عدد از آنها در مجموعه عهد جديد وجود دارد. سيزده يا چهارده عدد از اين نامه‏ها از پولس و از هفت‌ نامه باقيمانده، سه نامه به يوحنا، دو نامه به پطرس و دو نامه ديگر به يعقوب و يهودا منسوب است.

د) رؤيا و مكاشفه

 در اين بخش تنها يك كتاب وجود دارد كه به يوحنا منسوب است و در پايان عهد جديد قرار داده شده است.

اشاره ي به محتواي كتاب‌هاي عهد جديد

عهد جديد مشتمل بر 27 كتاب است كه عبارتند از:

1. انجيل متي؛ "متي" فردي يهودي بود كه براي روميان باج و خراج مي‏گرفت. وقتي عيسي او را دعوت كرد او پذيرفت و از حواريون او شد. انجيل اول كه غالب محققان برآنند كه بين سال‌هاي 65 ـ70 م. يعني بيش از سي سال پس از حيات زميني حضرت عيسي(ع)، نوشته شده به اين حواري منسوب است. در اين انجيل كه با سنت‏ يهودي مطابقت دارد و سخني از الوهيت ‏حضرت عيسي در آن نيست، نسب، تولد، كودكي، شروع به تبليغ، موعظه‏ها، معجزات، دستگيري، مصلوب شدن حضرت عيسي(ع) و سرانجام برخاستن او از ميان مردگان، مطالبي آمده است.

2. انجيل مرقس؛ اين انجيل، كه كوتاه ‌ترين و قديمي‏ترين اناجيل است و غالباً تاريخ آن را نيز به سال‌هاي 65 ـ70 م. برمي‏گردانند، به مرقس منسوب است. مرقس از حواريون نبوده، بلكه شاگرد خاص پطرس حواري بوده است. گفته مي‏شود كه او مطالب اين انجيل را از پطرس نقل مي‏كند. اين انجيل از نظر محتوا و سبك، مانند انجيل متي است، با اين تفاوت كه مختصرتر است و قسمت‌هايي از زندگي عيسي، مانند تولد و كودكي او را در بر ندارد.

3. انجيل لوقا؛ لوقا پزشكي غير يهودي بود كه پس از حضرت عيسي به دست پولس ايمان آورد و شاگرد و همراه او شد. انجيل سوم و نيز كتاب اعمال رسولان را وي براي فردي به نام تئوفيلوس نوشته است. با اينكه پولس مبدع خداي حضرت مسيح است، ولي در دو كتاب منسوب به لوقا، ـ كه شاگرد خاص او بود ـ هيچ سخني از الوهيت مسيح نيست و انجيل لوقا از نظر مطالب و سبك، شبيه دو انجيل قبل است. گفته مي‏شود اين انجيل همزمان با انجيل متي يا اندكي پس از آن نوشته شده است.

4. انجيل يوحنا؛ اين انجيل به يوحنا پسر زبدي منسوب است. يوحنا يكي از حواريون بوده. وي در زمان حيات زميني حضرت عيسي(ع) طفل خردسالي بود. در اين انجيل هم زندگي‌نامه و هم سخنان حضرت عيسي آمده، ولي ويژگي بارز آن مسيح‌ شناسي خاص آن است. در انجيل يوحنا، مسيح جنبه الوهي يافته و خداي متجسد گرديده است. غالب محققان امروزي تاريخ نگارش اين انجيل را به پايان قرن اول، يعني نزديك به هفتاد سال پس از حضرت عيسي، برمي‏گردانند.

5.كتاب اعمال رسولان؛ نويسنده اين كتاب همان نويسنده انجيل سوم است و اين امر از ابتداي كتاب مشخص است. پس اين كتاب هم به شاگرد خاص پولس، (لوقا) منسوب است. در هشت‏ باب اول اين كتاب، فعاليت‌ها و تبليغات حواريون حضرت عيسي، و در رأس همه پطرس، مطرح شده است. در باب نهم سخن از ايمان آوردن ناگهاني پولس به ميان مي‏آيد كه تا قبل از آن يهودي‏اي سختگير و شكنجه‏گر مسيحيان بود. اين كتاب از باب نهم به بعد، بيشتر به مسافرت‌ها و تبليغات پولس مي‏پردازد و از حواريون كمتر سخن مي‏گويد. اين كتاب قطعاً پس از انجيل سوم نوشته شده است.

ساير كتاب‌ها:

 6. نامه پولس به روميان؛  7. نامه اول پولس به قرنتيان؛  8. نامه دوم پولس به قرنتيان؛ 9 . نامه پولس به غلاطيان؛  10. نامه پولس به افسسيان؛‌  11. نامه پولس به فيلپيان؛  12. نامه پولس به كولسيان؛  13. نامه اول پولس به تسالونيكيان؛ 14. نامه دوم پولس به تسالونيكيان؛ 15. نامه اول پولس به تيموتائوس؛ 16. نامه دوم پولس به تيموتائوس؛ 17. نامه پولس به تيطس؛ 18. نامه پولس به فليمون؛ 19. نامه به عبرانيان؛ 20. نامه يعقوب؛ 21. نامه اول پطرس؛ 22. نامه دوم پطرس؛ 23. نامه اول يوحنا؛ 24. نامه دوم يوحنا؛ 25. نامه سوم يوحنا؛ 26. نامه يهودا؛ 27. مكاشفه يوحنا.

منابع و مآخذ:

1)                  کتاب مقدس(عهدعتیق و عهد جدید= تورات وانجیل) مترجمان: فاضل خان همدانی، ویلیام گلُن و هنری مرتن، ناشر: انتشارات اساطیر-ایران، چ1-1380ش.

2)                  کتاب مقدس(عهدعتیق و عهد جدید= تورات وانجیل) مترجمان: فاضل خان همدانی، ویلیام گلُن و هنری مرتن، ناشر: انتشارات اساطیر-ایران، چ1-1380ش.

3)                  تحقيقي در دين يهود، آشتياني، جلال‌الدين، ناشر: نشرنگارش، چاپ دوم 1368ش.

4)                  آشنايي با اديان بزرگ، توفيقي، حسين، ناشران: انتشارات سمت، مؤسسه فرهنگی طه و مرکزجهانی علوم اسلامی، چاپ سوم 1379 ش.

5)                  تاريخ جامع اديان، ناس، جان باري، ، مترجم: علي اصغر حكمت، ناشر: شركت انتشارات علمي و فرهنگي، چاپ14- 1383ش.

6)                  اديان زنده جهان، هيوم، رابرت، مترجم: عبدالرحيم گواهي، ناشر: دفتر نشر فرهنگ اسلامي، چاپ5- 1376 ش.

7)                  اندیشه اسلامی، غفارزاده، علی- عزیزی،حسین، ناشر: دفتر نشر معارف چاپ18-تهران، بيتا.

8)                  درسنامه الهیات مسیحی، آلیترمک گراث، مترجم: بهروز حدادی، ناشر: مرکز مطالعات و تحقیقات ادیان و مذاهب- قم، چ1پاییز1384ش.

9)                  تاریخ ادیان و مذاهب جهان، مبلغی آبادانی، عبدالله، ناشر: انتشارات حُر، چ2-1376ش.

10)              ماهنامه آموزشي اطلاع رساني معارف، شماره 58، مرداد و شهريور1387ش.

11)              کلام مسیحی، میشل، توماس، مترجم: حسین توفیقی، ناشر: مرکزمطالعات و تحقیقات ادیان و مذاهب، چ1-1377ش.

 

خبرهاي قرآني:

1. قرآن‌سوزی 180 آمریکایی را جذب اسلام کرد

ایسنا: حدود 180 آمریکایی همزمان با اقدام موهن آتش زدن نسخه‌هایی از قرآن کریم و اعتراض به ساخت مسجدی در نیویورک، اسلام آوردند.

محمد ناصر، مدیر مرکز اسلامی وابسته به منطقه واشنگتن بزرگ که پنج منطقه از مریلند، ویرجینیا و واشنگتن را در بر می‌گیرد اظهار داشت: 180 زن و مرد آمریکایی در سنین مختلف همزمان با سوزاندن نسخه‌هایی از قرآن و افزایش اعتراضات به ساخت مسجد بیت قرطبه در محل حادثه 11سپتامبر در نیویورک اسلام آوردند.

پایگاه اینترنتی فلسطین الیوم نوشت: وی علت افزایش گرایش به اسلام در این منطقه مهم در آمریکا را افزایش فرهنگ مطالعه و تحقیق درباره اسلام و سیره پیامبر(ص) و پایگاههای مخالف و موافق اسلام عنوان کرد. آمارهای جدید نشان می‌دهد، شمار کسانی که به اسلام روی آوردند پس از حملات به واشنگتن و نیویورک به شکل بی سابقه ی افزایش یافته است؛ زیرا آنان میان افراط گرایی و میانه‌روی در دین اسلام تفاوت قائل شده و دریافته‌اند که مسلمانان آمریکا مخالف افراط گرایان هستند.

جمال الغموس مدیر مرکز دارالهدی در ایالت ویرجینیا اظهار داشت: کسانی که برای گفت‌وگو به این مرکز می‌آیند با دیدگاه‌هایی تغییر یافته بازمی‌گردند. شهروندان آمریکایی به دلیل اطلاعات فراوان نیاز به دعوت‌ زیاد ندارند زیرا آنان علاوه بر مطالعه کتب ادبی و علمی درباره ادیان، اعتقادات و افکار نیز مطالعه می‌کنند. وی اضافه کرد: ما با آنان گفت‌وگو می‌کنیم و آنان به صورت روزانه و با شمار فراوان به مساجد رفت و آمد می‌کنند. منبع: خبرگزاری دانشجویا ایران isna

2. پيام رئیس جامعه المصطفي العالميه اعرافي درواكنش به اهانت به قرآن کریم

بسم الله الرحمن الرحيم

انا لله و انا الیه راجعون

حادثه غم انگیز و فاجعه جانکاه قرآن سوزی در ایام مقارن عید فطر، نشان دهنده عمق استراتژی «اسلام ستیزی» ستم پیشگان مستکبر و صهیونیستهای مسیحی نما است، مغزهای پوسیده و اندیشه های بی مایه، در ادامه سلسله برنامه های ناسنجیده خود، در صددند تا بار دیگر به جنگهای صلیبی دامن زنند و چهره پلید و نیتهای تیره و تباه خویش را در پس نقاب جنگ مذهبی، پنهان نمایند و صحنه جنگ عدالت و عداوت و تقابل ستمدیدگان و ستم پیشگان و رویارویی مستضعفان و مستکبران را به جنگ مذهبی و دینی، مبدل سازند، و این بار، فریب خوردگان و فرومایگان را به چنگال زدن به سیمای تابناک وحی آسمانی و سوزاندن صحیفه الهی و تعرض به قرآن مجید، وا داشته اند تا عمق کینه و دشمنی خویش را نشان دهند و شکستهای مفتضحانه و رسوائی های ذلیلانه خود را در صحنه‌های فکری و سیاسی و نظامی و فرهنگی، جبران نمایند، امت بزرگ اسلام در سراسر جهان، ضمن ابراز خشم مقدس خود و اعلام نفرت از این اقدام وقیحانه، هوشمندی خود را در بازشناسی دشمنان اصلی و محرکان واقعی و زمینه سازان و تشویق کنندگان آشکار و نهان آن، که سردمداران حکومت آمریکا و لابی صهیونیستی می‌باشند، به تماشا خواهد گذارد.

... از همه طلاب و فضلا و علما و استادان و مدیران و نمایندگان جامعةالمصطفی (ص) در ایران و جهان، میخواهم در پرتو رهنمودهای مقام معظم رهبری با شیوه ها و روشهای مناسب در انعکاس بیانیه و مواضع ایشان و مقابله هوشمندانه با این اقدام نفرت انگیز اقدام نمایند و در تجمعات و نشستها و منشورات و بیانات خود آن را محکوم و جهانیان را آگاه سازند.

3. کتابت بزرگترین قرآن درلبنان

یک فرد لبنانی اهل روستای طیردیبا در جنوب این کشور مشغول نگارش و تهیه بزرگ‌ترین قرآن جهان است و خود را آماده می‌کند تا این قرآن را در کتاب رکوردهای جهان (گینس) ثبت کند. به گزارش پرس.تی.وی ـ بیروت، حسن الزیات جوان 33 ساله لبنانی اهل روستای طیردیبا از دو سال و نیم قبل مشغول تهیه و نگارش بزرگترین قرآن جهان است تا بدین ترتیب نام خود را وارد کتاب رکوردهای جهان (گینس) کند.

منبع: سایت خبری تحلیل تابناکtabnak.ir

4. عرضه CD های قرآنی مختلط با موزیک

به گزارش شیعه آنلاین، روزنامه «الرایه» چاپ قطر در خبری نوشت: اخیرا مقادیر زیادی از CD های قرآنی که مختلط با انواع موزیک های غیراخلاقی است، وارد بازارهای دوحه پایتخت این کشور شده است.

گفته می شود این CD های قرآنی مربوط به قاری سرشناس، شیخ (عبدالباسط عبدالصمد) است که بر روی زمینه‌ی قرائت وی، موزیک های شرقی غیراخلاقی پخش می شود.

در همین راستا شیخ سلام هلال امام جماعت مسجد "موزه بنت سرور" در منطقه «نجمه» دوحه، ضمن انتقاد شدید از توزیع این CD  های قرآنی در بازارها، اعلام کردند : بدون شک هدف توزیع کنندگان این CD های قرآنی، توهین به این کتاب آسمانی و ایجاد تحریف در آن است اما این توزیع کنندگان نادان غافل از آن هستند که خداوند حافظ این کتاب مقدس است و فرموده اند:«إنا نحن نزلنا الذکر وإنا له لحافظون». سایت تبیان .tebyan.net



[1]. دانشجوی کارشناسی ارشد رشته تفسیر و علوم قرآن.

[2]. به عنوان مثال و آشنای به چند نمونه از مطالب تورات و انجیل(فعلی) عیناً گزارش می شود تا خواننده خود قضاوت کنند که آیا این مطالب با روح آسمانی بودن تورات و انجیل چگونه تطابق دارد؟.

الف: یکی از یاوه های که در تورات نقل شده این است: « و لوط از صوغر[صوغر اسم شهرى است كه پس از ويرانى شهر، لوط و دخترانش به آن جا پناهنده شدند-قاموس كتاب مقدس، ص570-] بالا آمد و با دخترانش در كوه ساكن شد، زيرا ترسيد كه در صوغر بماند، پس با دو دخترش در غارى سكنى گزيد، دختر بزرگ به كوچك گفت: پدر ما پير شده و مردى بر روى زمين نيست كه به عادت اهل جهان، با ما در آميزد، بيا تا پدر خود را شراب بنوشانيم و با او همبسر شويم تا نسلى از پدر خود نگاه داريم، پس در همان شب پدر خود را شراب نوشانيدند و دختر بزرگ آمده با پدر خويش همبسر شد و او از خوابيدن و برخاستن دختر آگاه نشد. و روز ديگر دختربزرگ به كوچك گفت: من ديشب با پدرم هم‏خواب شدم، امشب نيز او را شراب بنوشانيم و تو با وى هم‏ خواب شو تا نسلى از پدر خود نگاه داريم، آن شب نيز پدر خود را شراب نوشاندند و دختر كوچك با وى هم‏خواب شد و او از خوابيدن و برخاستن آگاه نشد پس هردو دختر لوط از پدر خويش آبستن شدند و آن دختر بزرگ پسر زائيده او را (موآب) نام گذارد و  او تا به امروز، پدر موآبيان است. دختر كوچك نيز پسرى زائيد و او را (بنى عَمِّى) نام نهاد و او تا به حال پدر بنى عمّون است- تورات، سفرپیدایش، باب19، ص31، آیات30-38».

ب: در انجیل یوحنّا عیسی مسیح نه تنها خدا بلکه خدای دروغ پرداز و کلاه گزار معرفی شده است اینک عین عبارات: « وعيد خيمه بندان يهود نزديك بود، آن گاه برادرانش به او گفتند: از اين جا منتقل شو و به يهوديه برو تا شاگردانت نيز كارهائى كه می كنى ببينند...، سپس مسيح به آنها گفت: هنوز وقت من نرسيده، ولى وقت شما هميشه حاضر است جهان نمى ‏تواند با شما كينه بورزد، امّا با من كينه مى ‏ورزد زيرا من درباره ايشان شهادت مى‏دهم كه رفتارشان زشت است، شما براى اين عيد برويد، من حالا به اين عيد نمى ‏روم زیرا كه وقتم هنوز تمام نشده است، اين سخنان را به آنها گفت و در جليل ماند و چون برادرانش رفته بودند آن گاه خودش نه آشكارا بلكه گويا پنهانى براى عيد رفت...؛-انجیل یو حنا، باب7، ص205، آیات2-12».  

[3]. یهودیان کتاب آسمانی دیگری نیز دارد به نام تلمود. تلمود (به معناي تعلیم و آموزش دادن- قاموس کتاب مقدس، ص263) كتاب بسيار بزرگي است كه احاديث و احكام يهود و فتاواي فقيهان اين قوم را دربر دارد. تلمود اثري ديرپاست كه ريشه در تاريخ و متن حوادث واقعه در زندگي پرمشقت يهوديان بويژه عالمان فقيهان و حكيمان اين قوم دارد. تلمود آميزه اي است از زبان آرامي و عبري و مجموعه اي است در دو عنوان جداگانه(تلمود بابلي و تلمود فلسطيني) كه خود گواهي است بر آوارگي قوم يهود و حكايتي است از عصر پراكندگي حاكميت روميان و ظلم لشكريان روم. تلمود در دو بخش کلی تقسیم شده است:

الف) ميشنا=تکرار

ميشنا از ريشه عبري شينون به معناي يادگرفتن ياددادن يا تكرار كردن درس است و به تعليمات شفاهي يعني آنچه بوسيله تكرار كردن ميتوان فرا گرفت اشاره ميكند. اين اسم در مقابل ميقرا كه به معناي قرائت متن كتاب مقدس است آورده ميشود و از اين رو ميشنا بر تمامي احكام شرعي - تورات منقول از حضرت موسي يا تورات شفاهي- كه توسط فقهاي يهود استخراج شده اند اطلاق ميگردد. 

فهرست مطالب ميشنا

ميشنا در شش بخش تدوين شده است:

1- زراعيم: -بذرها- در11رساله. در اين بخش از مسايل مربوط به كشاورزي، سرزمين فلسطين و مسائل متفرقه ديگر سخن به ميان آمده است.

2- موعد: - عيدها - در12 رساله. درباره روز شبات - شنبه- مناسبت ها و اعياد سال بحث شده است.

3- ناشيم: - زنان - در7 رساله. درباره مسائل و احكام مربوط به ازدواج، طلاق، نذر و قسم و... .

4- نزيقين: - خسارتها - در10 رساله. درباره حقوق مدني و كيفري، ساختار قضايي، دادگاه هاي حقوقي و كيفري و آئين دادرسي سخن به ميان آمده است.

5- قداشيم: - مقدسات- در11رساله. درباره معبد و مراسم عبادي تقديم قرباني مطالبی گرد آمده است.

6- طهاروت: -طهارت- در 12 رساله. درباره احكام طهارت و نجاست شرعي سخن به ميان آمده است.

ب) گمارا يا تفسير ميشنا

ميشنا بسيار گسترده و در عين حال از ايجاز و اختصاري شديد در عبارات و جملات برخوردار بود. از اين رو ميشنا براي كسي كه به تاريخ و سوابق زندگي يهود معرفتي نداشته باشد به نحو عاجز كننده اي مختصر و مبهم بود. اين ايجاز و ابهام عده اي از فقهای یهود را بر آن داشت كه به شرح و تفسير آن روي آورند. اينان كه به اموراييسم- شارحان- لقب گرفتند به توضيح و تنيين ميشنا و اجتهاد در تعاليم آن همت گماردند.

اخیرا گزيده و خلاصه ‏اي از اصل كتاب-تلمود- تألیف دكتر ابراهام كهن، به نام «گنجينه‏اي از تلمود» در سال1350 براي بار اول به فارسي توسط امير فريدون گرگاني ترجمه و از سوي انتشارات اساطير منتشر شده است. «گنجينه‏اي از تلمود» داراي 12 فصل است كه هر فصل به يك موضوع ديني اختصاص يافته است. سایت انجمن كليميان تهران: http://www.iranjewish

[4]. توماس ميشل، كلام مسيحي، ترجمه حسين توفيقي، ص 23.

[5]. تورات واژه ای عبری  و به معنای قانون است؛ چون در تورات احکام و قوانین زیادی وجود دارد.

[6]. دو زبان عبري و كلداني از زبان‌هاي سامي و هم‌خانواده با عربي‌اند.

[7] . توماس ميشل، كلام مسيحي، ترجمه حسين توفيقي، ص 25.

[8]. كلمه انجيل يوناني و به معناي مژده است، (مژده به فرارسیدن ملکوت آسمان یا پیمان تازه).

[9]. پَولس يكى از يهوديان بود و از دسته فريسيان  بود كه از مخالفين سر سخت مسيحيان آن عصر بود و در شكنجه و قتل آنان از هيچ عملى فروگزار نمى كرد. در آن زمان او به دين عيسى گرويد نام او به پولس تغيير يافت . پولس بعد از گرویدن به آئین مسیح از مروجان پرقدرت و زبردست مسيحيت شد. او در پيام خود حقانيت آئين عيسى را طورى بيان مى كرد كه مورد قبول عامه بود. او با ذكر شواهدى از تورات ، علت انصراف خود از دين يهود را براى مردم توضيح داد. او مسافرتهائى به آسياى صغير، يونان ، فلسطين و... كرد. يك بار در شهر بيت المقدس دستگير و به جرم اشاعه عقايد گمراه كننده و ضاله زندانى و به روم اعزام شد. در آنجا قيصر از گناهش گذشت. سفرى به اسپانيا، مقدونيه و جزيره كرت داشت در آنجا براى بار دوم دستگير و زندانى و به روم فرستاده شد. در زمان حكومت نرون در سال 67 ميلادى كشته شد/ تاریخ ادیان و مذاهب جهان، ص731.

تابستان 1389 (شماره نهم) (5)

عوامل انحطاط و سقوط جوامع در آئينه قرآن/ مرتضي محمدي

مقدمه:

تمدنها وگذشته های بشر مانند: عوامل موفقیت ها و شکست ها، تجارب تلخ و شیرین و... آثار وراه های خوبی برای محک زدن آیندگان می باشد؛ چون انسان های فعلی می خواهد برای موفقیت خود تجربه ها و علل پیروزی و ناکامی های سلاف استفاده کنند، عوامل پویایی تمدن گذشتگان را سرمشق زندگی خود و علل شکست، انقراض و تجربه تلخ اسلاف را مایۀ عبرت، زنگ خطر و خط قرمز حیات و زندگی خود قرار دهند تا بتوانند خود را به آن کمال مطلوب برسانند.

بهترین منبع و مرجع در این راستا قرآن حکیم می باشد؛ زیرا به منبع علم یعنی ذات اقدس الهی متصل است. البته قرآن کتاب تاریخ نیست بلکه هدف اصلی آن هدایت بشر، رهایی انسان از ظلمت به روشنایی، رساندن آدمی به کمال مطلوب است؛ اما کتابی است که به نقل گوشه های از تمدنها و جوامع گذشته، عوامل پویای و شکست  آنها می پردازد که برا ی هدایت انسان ها مهم و سرنوشت ساز باشد. در این مقاله سعی شده که عوامل انحطاط تمدنها وجوامع بشری، از منظر قرآن کریم  به طور کلی و مختصر مورد بحث و پژوهش قرارگیرد.

قبل از ورود به اصل بحث، لازم به نظر می رسد تعریف واژه های تمدن وانحطاط روشن شود. برای این واژه ها تعاریفی بیان شده که ما تنها به دو مورد اکتفا می کنیم:

تمدن: عبارت از نظم اجتماعی است که در نتیجه وجود آن خلاقیت فرهنگی امکان پذیر می شود و جریان پیدا می کند، ظهور تمدن هنگامی امکان پذیر است که هرج و مرج و نا امنی نباشد.[1]

انحطاط: فرود آمدن، فروافتادن، پست شدن، به پستی گراییدن، بزیر آمدن، پستی اندیشه نزول و انهباط، ره به کجی نهادن چیزی، فرود آمدن نرخ چیزی.[2]

با توجه به این معانی  می توان گفت قدر جامع ومشترک این واژه، سقوط و تنزل کردن از مکانی به مکانی ـ در امور مادی و معنوی ـ می باشد. سقوط اخلاقی و بحران معنویت، مقدمه سقوط اجتماعی، فرهنگی، سیاسی و نظامی و عامل نابودی نظام جامعه است و این یکی از سنتهای حاکم بر جامعه و تاریخ است چرا که یک جامعه و تمدن هنگامی می تواند به حیات سعادتمندانه خود ادامه دهد و به پویایی و رشد و تکامل خود امیدوار باشد که در زندگی فردی واجتماعی آن جامعه ارزش های اخلاقی، نظیروفا و صفا ، راستی و رعایت عهد و پیمان، امانت داری و... حاکم باشد.

با بررسی و تفکر در آیات قرآنی در می یابیم آنچه در زوال و انحطاط تمدنها نقش اساسی و اصلی ایفا می کند و جنبه زیر بنایی دارد همانا انحراف در عقیده و اخلاق است و سایر انحرافات اجتماعی، اقتصادی، سیاسی و غیره نیز ریشه در همین انحراف اعتقادی و بازگشت از راه مستقیم الهی دارد. لذا آنچه که موجب می شود تا مشیت[3] خداوند بر سقوط ملتی و ظهور ملتی دیگر تعلق گیرد، به طور کلی انحراف از راه مستقیم الهی به سوی جاده های شیطانی است.[4]

با توجه به اصل مهم (انحراف در عقیده و اخلاق) و پیامدهای قطعی آن در ایجاد سایر انحراف های بشری لازم است جهت برداشت و درک دقیق تری از عوامل مؤثر در زوال و نابودی ملل و جوامع یا آسیب شناسی تمدنها سراغ قرآن برویم:

 الف: استکبار (کبر و غرور)

 خود برتربینی و فرا قانونی با آیات حق و قوانین و مقررات عادلانه و انسانی، آفت جامعه ها و تمدن ها و سبب انحطاط و سقوط است. چرا که جامعه و تمدن و حکومت و حاکمانی چنین تاریک اندیش و آفت زده از تفکر صحیح باز می مانند توفیق راهیابی و حق پذیری از آنان سلب می گردد بر قلب و دل آنها مهر حق نا پذیری و اسارت در چنگال غرور و لجاجت و تعصبات سیاه می خورد. درهای آسمان بر روی آنها مسدود می گردد و به سوی گسستن کامل پیوندها با مردم و بحران و فرو پاشی و سقوط و انحطاط گام می سپارند این سنتی از سنتهای خداست در مورد آنهایی که سرکشی و لجاجت و خود برتر بینی را به مرحله ی فرعونی و جنون آمیز می رسانند. به همین جهت دسته ای از آیات قرآن، برخورد متکبرانه و مغرورانه در برابر آیات حق را از عوامل سقوط جامعه ها و استبداد گران گذشته اعلام می کند:

«فَأَمَّا عَادٌ فَاسْتَكْبَرُوا فِي الْأَرْضِ بِغَيْرِ الْحَقِّ وَقَالُوا مَنْ أَشَدُّ مِنَّا قُوَّةً أَوَلَمْ يَرَوْا أَنَّ اللَّهَ الَّذِي خَلَقَهُمْ هُوَ أَشَدُّ مِنْهُمْ قُوَّةً وَكَانُوا بِآيَاتِنَا يَجْحَدُونَ * فَأَرْسَلْنَا عَلَيْهِمْ رِيحًا صَرْصَرًا فِي أَيَّامٍ نَّحِسَاتٍ لِّنُذِيقَهُمْ عَذَابَ الْخِزْيِ فِي الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَلَعَذَابُ الْآخِرَةِ أَخْزَى وَهُمْ لَا يُنصَرُونَ»[5]

همانطور که درآیات فوق می بینید علت از بین رفتن جامعه و تمدن عاد را قرآن، کبر و غرور واستکبار در مقابل حق و خداوند بیان می دارد.

در سوره قصص آیات 36 ـ40 علت انقراض و از بین رفتن جامعه مصر در زمان فرعون را نیز کبر و غرور و استکبار وی در مقابل موسی و خدای موسی بیان می دارد:

«فَلَمَّا جَاءهُم مُّوسَى بِآيَاتِنَا بَيِّنَاتٍ قَالُوا مَا هَذَا إِلَّا سِحْرٌ مُّفْتَرًى وَمَا سَمِعْنَا بِهَذَا فِي آبَائِنَا الْأَوَّلِينَ* وَقَالَ مُوسَى رَبِّي أَعْلَمُ بِمَن جَاء بِالْهُدَى مِنْ عِندِهِ وَمَن تَكُونُ لَهُ عَاقِبَةُ الدَّارِ إِنَّهُ لَا يُفْلِحُ الظَّالِمُونَ * وَقَالَ فِرْعَوْنُ يَا أَيُّهَا الْمَلَأُ مَا عَلِمْتُ لَكُم مِّنْ إِلَهٍ غَيْرِي فَأَوْقِدْ لِي يَا هَامَانُ عَلَى الطِّينِ فَاجْعَل لِّي صَرْحًا لَّعَلِّي أَطَّلِعُ إِلَى إِلَهِ مُوسَى وَإِنِّي لَأَظُنُّهُ مِنَ الْكَاذِبِينَ *وَاسْتَكْبَرَ هُوَ وَجُنُودُهُ فِي الْأَرْضِ بِغَيْرِ الْحَقِّ وَظَنُّوا أَنَّهُمْ إِلَيْنَا لَا يُرْجَعُونَ * فَأَخَذْنَاهُ وَجُنُودَهُ فَنَبَذْنَاهُمْ فِي الْيَمِّ فَانظُرْ كَيْفَ كَانَ عَاقِبَةُ الظَّالِمِينَ»[6] 

قرآن در آیات 35 ـ41 سوره عنکبوت علت انقراض جامعه مَدیَن در زمان شعیب پیامبر را نیز استکبار و کبر و غرور بیان میکند. دوری از تعالیم الهی، به هرگونه که باشد انسان را از سرچشمه کمال و سعادت باز می دارد و به ورطه انقراض و هلاک سوق می دهد. زیرا همه موجودات ناقص اند و کمال مطلق منحصراً برای ذات ربوبی است و معیار کمال فردی و اجتماعی به میزان قرب و بعد کمال مطلق است پس فرد و جامعه به هر اندازه حلقه اتصال خویش را با منشاء کمال(خداوند) محکمتر سازند سعادتمند تر و به میزان دوری از او به انحطاط و هلاکت نزدیک ترند، چنانکه قرآن می فرماید: «وَمَن يَعْصِ اللَّهَ وَرَسُولَهُ فَقَدْ ضَلَّ ضَلَالًا مُّبِينًا-احزاب/36»[7] «وَ مَنْ يَعْصِ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ يَتَعَدَّ حُدُودَهُ يُدْخِلْهُ ناراً خالِداً فيها وَ لَهُ عَذابٌ مُهين-نساء/14»[8]

کمال و سعادت در گرو طاعت و رعایت حدود الهی است و انحطاط و ضلالت، نتیجه معصیت و تجاوز از حدود الهی و خروج از عدالت است.

ب: عمل خلاف عفت(زناو لــواط)

1) زنا: یکی ازگناهانی که به انحرافات جنسی، انحطاط خانواده و درنهایت به انحطاط جوامع می انجامد، مسأله زنااست  خداوند در قرآن از این عمل به شدت نهی فرموده و جهت مبالغه در نهی از نزدیک شدن بدان برحذر داشته است: «وَلاَ تَقْرَبُواْ الزِّنَى إِنَّهُ كَانَ فَاحِشَةً وَسَاءَ سَبِيلاً»[9]

تاریخ نشان می دهد هر امتی که بدین عمل زشت آلوده شده بسوی انحطاط و از هم پاشیدن منجرشده اند. قرآن مجرد نزدیک شدن به زنا را خطا می دانسته و از آن برحذر داشته است.

 شرع مقدس اسلام جهت این امر دستوراتی عملی ارائه می دهد مثلاً از اختلاط و همنشینی زن و مرد در غیر ضرورت و یادرمکان خلوت نهی نموده و از تبرج به زینت منع نموده و کسانی که توانائی مالی برای ازدواج را دارند تشویق و ترغیب کرده و کسانی هم که توانائی مالی برای ازدواج را ندارند به روزه گرفتن وعفت ورزیدن تشویق می کند. مهریه سنگین را مکروه دانسته و از ترس داشتن در رزق و روزی زن و فرزند منع نموده است و ... تا این مسئله فطری و غریزیی بهترین و آسانترین راهش را بپیماید و ثمرات نیک آن نصیب خانواده ها گردد.

2) لواط: یکی دیگر از انحرافات اخلاقی لواط است که موجب انحطاط و سقوط بعضی از جوامع سابق گردیده و در تاریخ ثبت گردیده است. قوم لوط نمونه بارز این انحرافات می باشد که قرآن گناه اصلی این قوم را انحراف جنسی لواط می داند.

«وَلُوطًا إِذْ قَالَ لِقَوْمِهِ أَتَأْتُونَ الْفَاحِشَةَ مَا سَبَقَكُم بِهَا مِنْ أَحَدٍ مِّن الْعَالَمِينَ* إِنَّكُمْ لَتَأْتُونَ الرِّجَالَ شَهْوَةً مِّن دُونِ النِّسَاء بَلْ أَنتُمْ قَوْمٌ مُّسْرِفُونَ* وَمَا كَانَ جَوَابَ قَوْمِهِ إِلاَّ أَن قَالُواْ أَخْرِجُوهُم مِّن قَرْيَتِكُمْ إِنَّهُمْ أُنَاسٌ يَتَطَهَّرُونَ* فَأَنجَيْنَاهُ وَأَهْلَهُ إِلاَّ امْرَأَتَهُ كَانَتْ مِنَ الْغَابِرِينَ* وَأَمْطَرْنَا عَلَيْهِم مَّطَرًا...»[10] و لوط را [فرستاديم‏] هنگامى كه به قوم خود گفت: آيا آن كار زشت [ى‏] را مرتكب مى‏شويد، كه هيچ كس از جهانيان در آن بر شما پيشى نگرفته است؟ شما از روى شهوت، به جاى زنان با مردان درمى‏آميزيد، آرى، شما گروهى تجاوزكاريد. ولى پاسخ قومش جز اين نبود كه گفتند: آنان را از شهرتان بيرون كنيد، زيرا آنان كسانى‏اند كه به پاكى تظاهر مى‏كنند. پس او و خانواده‏اش را- غير از زنش كه از زمره باقيماندگان [در خاكستر مواد گوگردى‏] بود- نجات داديم. و بر سر آنان بارشى [از مواد گوگردى‏] بارانيديم.

قبح و آثارلواط: قبح این فعل(لواط) نیازی به استدلال و برهان ندارد. برای روشن شدن مطلب تنها به چند وجه ازموجبات قبح آن اشاره می شود:

1ـ قطع نسل: زندیقی از امام صادق (ع) در مورد علت حرمت لواط، سئوال کرد حضرت فرمود: «من اجل انه لوکان اتیان الغلام حلالاً لاستغنی الرجال عن النساء و کان فیه قطع النسل و تعطیل الفروج و کان فی اجازة ذلک فساد کبیر»[11] زیرا اگر اعمال شهوت با پسر حلال بود مردان از زنان بی نیاز می شدند و آنگاه انقطاع نسل و تعطیل شدن این کار را از طریق طبیعی آن پیش می آمد و فساد بزرگی از این مسئله ناشی می شد.

2ـ حصول امراض: جوامع بشری همیشه با انواع امراض خطرناک و واگیر، دست و پنجه نرم کرده و می کنند. یکی از راه های انتقال امراض به دیگران از طریق این فعل غیر اخلاقی(لواط) است، در گذشته امراض مثل سل و وبا و طاعون و ... اجتماع بشری را ناخوش و ضعیف می ساخت امروز با پیشرفت علم پزشکی تقریباً اینگونه امراض از جامعه بشری رخت بر بسته ولی پیداشدن مرض ایدز زنگ خطری است برای آنانکه قوانین الهی را زیر پا نهاده و هوای نفس خویش را در شهوترانیها و هم جنس بازیها آزاد گذاشته اند.

ج: حق ناپذیری و انکار آموزه های وحیانی

اگر جامعه و نظام و تمدنی، پدید آورنده ی هستی را نیک شناخت و در بینش، گرایش و عملکرد به او ایمان آورد چنین جامعه و حکومت و تمدنی بی تردید رشد و پیشرفت خواهد کرد و به شکوفای و باروری بال خواهد گشود و دوام و بقاء خواهد یافت اما اگر به جای ایمان به خدا راه کفر و شرک را در پیش گرفت رابطه اش با خدا تیره و تار شد و تابع هواها و هوسها و طاغوتهای رنگارنگ شد سقوط خواهد کرد چنین جامعه ای نیز جز انحطاط و خفت، ذلت و درد و رنج جانکاه چه سرنوشتی می تواند داشته باشد!

قرآن نشانگر این واقعیت است که هر جامعه ای به مقابله با حق، عدالت و انبیاء الهی برخواسته چنین جامعه ای جز انحطاط وسقوط راهی در پی نداشته و این سنتی است از سنن حاکم برجامعه و تاریخ. قرآن پس از بیان سلسله ای از دعوت های توحیدی و اصلاحی و نیز منطق پوشالی و زور مدارانه ای مخالفان انبیاء(ع) و کیفردردناک تاریک اندیشان و تکذیب کنندگان حق این واقعیت را بدین صورت جمع بندی می کند:

«وَلَوْ أَنَّ أَهْلَ الْقُرَى آمَنُواْ وَاتَّقَواْ لَفَتَحْنَا عَلَيْهِم بَرَكَاتٍ مِّنَ السَّمَاء وَالأَرْضِ وَلَكِن كَذَّبُواْ فَأَخَذْنَاهُم بِمَا كَانُواْ  يَكْسِبُونَ»[12] و اگر مردم شهرها و آبادی ها ایمان می آوردند و تقوا پیشه می کردند بی تردید برکاتی از آسمان و زمین بر آنها می گشودیم، اما آنان حق را دروغ انگاشتند (حق را نپذیرفتند) و ماهم به کیفر دستاوردشان گریبان آنان را گرفتیم.

 درترسیم منطق پوشالی و عملکرد ظالمانه ی جامعه روزگار نوح و تلاش آن حضرت برای اصلاح آن در مورد ثمره تلخ اصلاح ناپذیری و حق ستیزی و انکار آموزه های وحی که بوسیله نوح بیان می شود می فرماید:

«كَذَّبَتْ قَبْلَهُمْ قَوْمُ نُوحٍ فَكَذَّبُوا عَبْدَنَا وَقَالُوا مَجْنُونٌ وَازْدُجِرَ...»[13] پیش از اینان ، جامعه«نوح» نیز پیام آوران را دروغ شمرده و بنده ی شایسته ما را دروغ پرداز انگاشتند و گفتند او دیوانه است... .

در مورد ثمره تلخ حق ستیزی وانکار آموزه های وحیانی جامعه«عـاد» قرآن می فرماید:

«كَذَّبَتْ عَادٌ فَكَيْفَ كَانَ عَذَابِي وَنُذُرِ* إِنَّا أَرْسَلْنَا عَلَيْهِمْ رِيحًا صَرْصَرًا فِي يَوْمِ نَحْسٍ مُّسْتَمِرٍّ * تَنزِعُ النَّاسَ كَأَنَّهُمْ أَعْجَازُ نَخْلٍ مُّنقَعِرٍ* فَكَيْفَ كَانَ عَذَابِي وَنُذُرِ»[14]

قوم عاد (نيز پيامبر خود هود) را تكذيب كردند پس (ببينيد) عذاب و انذارهاى من چگونه بود! ما تندباد وحشتناك و سردى را در يك روز شوم ادامه دار بر آنان فرستاديم، كه مردم را همچون تنه‏هاى نخل ريشه‏كن شده از جا برمى‏كند! پس (ببينيد) عذاب و انذارهاى من چگونه بود!

آیات بسیاری از جمله آیه11 آل عمران، آیه های 4 ـ11 از سوره انعام، 74 از سوره یونس، 37 از سوره عنکبوت، 4ـ6 از سوره حاقه، 25ـ51 از نازعات و ... که همه و همه از این واقعیت پرده بر می دارند که انکار و تکذیب وحی و آموزه های آزادی بخش و عدالتخواهانه و تکذیب آیات و حق ستیزی یکی از علل سقوط تمدن ها و انحطاط جامعه ها و زوال قدرت ها و سلسه های انحصار گر و خود کامه است.

د: درک نکردن صحیح دین

درک نکردن صحیح دین مقدمه است برای عمل نکردن به  فرامین الهی و بالطبع به دنبال آن انحطاط و سقوط می آید.

درک نکردن صحیح دین از سوی توده مردم به قصور یا تقصیر و یا هر عوامل دیگر کار به آن نداریم؛ ولی گاهی افکار انحرافی در جوامع پیدا می شود که مانع شناخت صحیح دین میگردد. در این رابطه به دو طایفه که بیش از همه در این مسئله خصوصاً درمورد مسلمانان مسئول اند اشاره می کنیم:

1ـ جاهدان: (جاهد کسی است که اسلام را تنها دین آخرت می داند) در حالی که اسلام مربوط به دنیا و آخرت است و این مزیتی است بر سایر ادیان ـ اسلام همچون دینهای هند و چین تنها به ماورای دنیا نمی نگرد و چون تعالیم انجیل به حال و ملک و مجد دنیا زهد نمی ورزد و از طرفی سعی خویش را در امور زندگی دنیوی آنچنان که جهان غرب بدان مشغول است محصور نمی گرداند.

خداوند می فرماید: «وَلَا تَنسَ نَصِيبَكَ مِنَ الدُّنْيَا...»[15] و بهره ات را از (لذت و نعم حلال) دنیا فراموش مکن. و نیز به ما یاد داد که بدین دعا او را بخوانیم: «رَبَّنَا آتِنَا فِي الدُّنْيَا حَسَنَةً وَفِي الآخِرَةِ حَسَنَةً»[16] پروردگارا ما را از نعمتها ی دنیا و آخرت هردو بهره مند گردان.

2ـ جاحدان: جاحدان افرادی هستند که دستورات دین را خرافه پنداشته و در هر مسئله ای فلسفه و علت ظاهری آن حکم را جویا می شوند و در صورت نرسیدن به علت. اصل حکم یا فرمان را زیر سؤال می برند، معجرات و کرامات انبیاء را با علم روز می سنجند و در صورت عدم تطابق، آن را انکار می کنند. تبرک جستن به قبور نبی اکرم (ص) و ائمه گرامی اسلام(ع) را شرک دانسته و ... و بالاخره می گویند اسلام دین چهارده قرن پیش است امروز باید متوسل به قدرتهای شرق و غرب شد و شیوه آنان را در زندگی بکار گرفت[17].

این دو گروه جاهدان و جاحدان (افراطیون و تفریطیون دین) اختصاص به اسلام ندارند و در هر دینی این دو طرز تفکر در مقابل طریق وسطی که راه حق است ایستاده  و ضربه های خویش را می زنند و بسیاری از فسادها و رکودهای اجتماعی از اینها ناشی می شود.

هـ: ترس وجُبن

جبن و ترس مرض اخلاقی دیگر هستند که موجبات انحطاط و سقوط فرد و جامعه را فراهم می سازد این رذیله اخلاقی از طرفی معلول عدم ایمان به خداوند و از جانب دیگر علتی برای ایمان نیاوردن ونبود فضایل  انسانی می باشد، قرآن کریم حب موت را نشانه ایمان قرارداده می فرماید:

«قُلْ يَا أَيُّهَا الَّذِينَ هَادُواإِن زَعَمْتُمْ أَنَّكُمْ أَوْلِيَاءُ لِلَّهِ مِن دُونِ النَّاسِ فَتَمَنَّوُاالْمَوْتَ إِن كُنتُمْ صَادِقِينَ»[18] بگو: اى يهوديان! اگر گمان مى‏كنيد كه (فقط) شما دوستان خدائيد نه ساير مردم، پس آرزوى مرگ كنيد اگر راست مى‏گوييد (تا به لقاى محبوبتان برسيد)!.

ریشه بسیاری از ذلتها از قبیل: حقارت، ترک امر به معروف و نهی از منکر، نرفتن به جهاد در راه خدا و دفاع از مقدسات، و... از خاک ترس سر برمی آورد. قرآن  موارد زیادی را نشان می دهد که مردم به خاطر ترس از مرگ یا از دست رفتن آسایش و رفاه خویش در مقابل ظلم قیام نکرده و خداوند همان سختی و ذلت یا مرگ را بر آنان مقرر فرموده است.

«أَلَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ خَرَجُواْ مِن دِيَارِهِمْ وَهُمْ أُلُوفٌ حَذَرَ الْمَوْتِ فَقَالَ لَهُمُ اللّهُ مُوتُواْ ثُمَّ أَحْيَاهُمْ»[19] آيا نديدى جمعيتى را كه از ترس مرگ، از خانه‏هاى خود فرار كردند؟ و آنان، هزارها نفر بودند (كه به بهانه بيمارى طاعون، از شركت در ميدان جهاد خوددارى نمودند). خداوند به آنها گفت: بميريد! (و به همان بيمارى، كه آن را بهانه قرار داده بودند، مردند.) سپس خدا آنها را زنده كرد (و ماجراى زندگى آنها را درس عبرتى براى آيندگان قرار داد.)  

بعضی از مفسرین «موت» در آیه را به معنای ذلت و خواری که در اثر عدم قیام در مقابل دشمن حاصل شده دانسته اند. خارج شدن آنها به خاطر فرار از مرگ بود که منشأ آن «بزدلی و ترس» می باشد، انسان های ترسو فکر می کنند با فرار می تواند از مرگ نجات پیدا کنند.

و: یأس و نا امیدی

یأس و ناامیدی، که گاه در سایه ترس حاصل می گردد. از دیگر عوامل شکست و انحطاط جامعه هاست. یأس و ناامیدی خود ریشه در بی ایمانی و دور افتادن از دین دارد یکی از مشخصات دین اسلام و ادیان دیگراین است که پیروان خویش را به امید واری و بلند نظری سفارش کرده و رحمت و کمک الهی را در دنیا وآخرت معین آنها می دانند. حضرت یعقوب(ع) به فرزندان خویش فرمان می دهد برای یافتن یوسف و برادرش بنیامین سعی و تلاش خویش را بکار برند و از رحمت و عنایت خدا نا امید نگردند:

«يَا بَنِيَّ اذْهَبُواْ فَتَحَسَّسُواْ مِن يُوسُفَ وَأَخِيهِ وَلاَ تَيْأَسُواْ مِن رَّوْحِ اللّهِ إِنَّهُ لاَ يَيْأَسُ مِن رَّوْحِ اللّهِ إِلاَّ الْقَوْمُ الْكَافِرُونَ»[20] ای فرزندانم بروید از حال یوسف و برادرش تحقیق کرده جویا شوید و از رحمت بی منتهای خدا نومید مباشید که هرگز جز کافر هیچ کس از رحمت خداوند نومید نمی شود.

با این بیان روشن می شود که یأس ریشه در دور شدن از دین و خود علتی برانحطاط به شمار می رود انسان مؤمن و جامعه مؤمن نهایت تلاش خود را بکار می بندد و امیدوار است اگر به پیروزی ظاهری هم نرسید، تلاش او به هدر نرفته؛ زیرا وظیفه خویش را انجام داده است.

منابع و مآخذ:

1.                   قران کریم 

2.                   طباطبای، سید محمد حسین، تفسير الميزان، مترجم: موسوی همدانى؛ ناشر: دفتر انتشارات اسلامى جامعه‏ى مدرسين حوزه علميه قم، چ‏5 -1374ش‏.

3.                   راغب اصفهانی،حسین، مفردات قرآن، ناشر: دارالعلم الدار الشامية- دمشق، چ1-1412 ق، تحقيق: صفوان عدنان داودى.‏

4.                   شیرازی، ناصرمکارم، تفسیرنمونه، ناشر: دار الكتب الإسلامية-تهران، چ24- 1383ش.

5.                   طوسى، محمد بن حسن، التبيان فى تفسير القرآن،‏ ناشر: دار احياء التراث العربى‏-بيروت-، بي تا.

6.                   عاملي، محمدحر، وسائل الشيعة، ناشر: مؤسسه آل البيت‏قم‏، چاپ اول1409 ق.‏

7.                   كلينى، محمد، ‏الكافي، ناشر: انتشارات اسلاميه تهران، چاپ دوم‏1362ش.  

8.                   قرشی، سید علی اکبر، قاموس قرآن، ناشر: دار الكتب الإسلامية- تهران، چ6-1371ش.‏‏

9.                   شيخ صدوق‏، من لا يحضره الفقيه‏، ناشر: انتشارات جامعه مدرسين‏ حوزه علميه قم، چاپ دوم 1404ق.

10.               مجليسي، محمدباقر، البحارالانوار‏، ناشر: اسلاميه تهران‏، چاپ اول 1351 ش.

11.               سید رضی، نهج البلاغه، ترجمه فيض الاسلام، ناشر: سازمان چاپ و انتشارات فقيه، چ6-1376ش.

12.               راوندی، قطب الدین، فقه القرآن، تحقیق سید احمد حسینی، مطبعه العلمیه قم، چاپ اول-1393ق.

13.               کلینی، محمد، الکافی، تحقیق علی اکبر غفاری، المکتبه الاسلامیه- تهران، چ1-1381ق.

14.               پایدار، حبیب الله، حیات ومرگ تمدنها، انتشارات قلم تهران ـ دفتر نشر فرهنگ اسلامی1357ش.

15.               جوادی آملی، عبدالله، جامعه در قرآن، ناشر: نشر اسراء، چ2-1388ش.

16.               دهخدا، علی اکبر، لغت نامه، تهران چاپخانه دانشگاه تهران، زیر نظر دکتر معین1334ش.

17.               دورانت، ویل، تاریخ تمدن، ترجمه احمد بطحائی، چاپ اول، سازمان انتشارات و آموزش انقلاب اسلامی تهران،1365ش.

18.               رشید رضا، سید محمد، تفسیر المنار، ناشر: دارالفکر، چ4-1424هـق (2002م)

19.               شکیب، ارسلان، لماذا تأخرالمسلمون ولماذا تقدمهم غیرهم، دارالمکتبه الحیاه بیروت،چ1-1965م.

20.               شهیدصدر، سید محمدباقر، سنتهای اجتماعی و فلسفه تاریخ در مکتب قرآن، ترجمه سید جمال موسوی اصفهانی، دفتر انتشارات اسلامی وابسته به جامعه مدرسین قم، بی تا.

21.               شهیدمطهری، مرتضی، جامعه و تاریخ، ناشر: انتشارات صدرا تهران، چ1، بی تا.

22.               موسوی خمینی، روح الله، صحیفه انقلاب، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، چ3-1368ش.

23.               ویلیام جیمز، درآمدی بر تاریخ تمدن ـ دورانت،james   و  WillIam Durant، مترجم بطحائی و احمد، ناشر: سازمان انتشارات و آموزش انقلاب اسلامی- تهران، 1365ش.

24.               مجله بینات، ش27، آسیب شناسی تمدنها براساس شواهد قرآنی، مریم معینی نیا.



[1] ویل دورانت ، تاریخ تمدن

[2] فرهنگ دکتر معین و دکتر دهخدا.

[3]. البته مشیت خداوندی به معنای جبر نیست بلکه همانطور که قرآن می فرماید :

تا مادامی که ملتی صالح باشد خداوند آن ملت را به ستم به هلاکت نمی رساند [ هود 116 ]و تا ملتی نفسیات خود را تغییر ندهد خداوند سرنوشت آنها را تغییر نخواهد داد[ رعد ـ 11].

[4] طلوع و غروب تمدنها، ص71.

[5]. اما جامعه عاد ، به ناحق در زمین تکبر ورزیده و به حق ستیزی پای فشردند و گفتند چه کسی از ما توانمند تر است ؟ آیا به راستی آنان دستخوش نادانی شدند؟ و آیا ندانستند خدایی که آنان را آفریده از آنان توانمند تر است؟  و آنان با این غرور و سرکشی خود ، هماره آیات ما را انکار می کردند . پس بر آنان در روزهایی شوم ، تند بادی سرد و توفنده فرستادیم تا در زندگی این جهان طعم مرگبار عذاب خوار کننده را به آنان بچشانیم ، و بی گمان عذاب سرای آخرت بر ایشان رسوا کننده تر است و آنان از هیچ جا یاری نخواهند شد(فصلت ـ آیات15 و 16).

[6]. آنگاه که موسی(ع) معجزات روشن ما را برای آنها آورد گفتند: این جز سحر ساختگی نیست و ما چنین چیزی را از نیاکان خود شنیده ایم. موسی(ع) گفت: پروردگار من از حال کسی که هدایت را از جانب او آورده و کسی که سرانجام سرای دیگر از اوست آگاه تر است ولی ستمکاران رستگار نخواهند شد ، فرعون گفت: ای بزرگان جز خودم برای شما معبودی نمی شناسم ، ای هامان آتش برگل بیفروز (آجرپز ) و برج بلندی برایم بساز تا بلکه از خدای موسی باخبر شوم هرچند گمان می کنم که او دروغگو است. او و لشکریانش به ناحق در زمین سرکشی کردند و پنداشتند نزد ما باز نمی گردند، و ما او و لشکریانش را گرفتیم و به دریا انداختیم بنگر عاقبت ستمکاران چگونه بود.

[7]. هرکس از (امر) خداوند و پیامبر او سرپیچی کند در گمراهی آشکاری افتاده است؛ چون مسیرش را از جاده هدایت منحرف ساخته و در طریق ضلالت قرار گرفته است.

[8]. وآن كس كه نافرمانى خدا و پيامبرش را كند و از مرزهاى او تجاوز نمايد، او را در آتشى وارد مى‏كند كه جاودانه در آن خواهد ماند و براى او مجازات خواركننده‏اى است‏.

[9] اسراء / 32

[10]. اعراف/84 ـ80 .

[11]. بحار الانوار، ج100، ص181.

[12]. اعراف/96.

[13]. قمر/9.

[14]. قمر/ 18 ـ 21 .

[15]. قصص/77.

[16]. بقره/201.

[17]. لماذا تأخرالمسلمون و لماذا تقدهم غیرهم   نوشته: ارسلان شکیب، ص88.

[18]. جمعه/6

[19]. بقره/243

[20]. یوسف/87.

تابستان 1389 (شماره نهم) (4)

نحس و سعد ايّام ذاتي يا عارضي؟ / اسماعيل ابراهيمي

چكيده:

نويسنده در اين نوشتار با رويكرد اجتماعي"نحس و سعد ایام" را مورد بررسي ونقد قرار داده و با استفاده از آيات قرآني و روايات اهلبيت(ع) است.

کلیدواژه ها: قرآن/ روايات/ نحس/ سعد/  ایام

مقدمه: يكى از پديده هاي اجتماعي كه در ميان تمام ملل و اقوام گوناگون جهان مورد توجّه بوده و هست و با زندگي روز مرّه ي مردم سخت در ارتباط است، مسأله "نحس و سعد ایام"است. به عبارت ديگر،  افرادي هستند كه بعضى از روزهاى سال، ماه و هفته يا برخى از ساعات روز را «سعيد و مبارك» و برخى ديگر را «نحس و شوم» مى شمرند؛ (يعني بر اين باورند كه ايام ذاتاً داراي نحس و سعد است) و طبق همین عقیده  واِیده برنامه های زندگی خود را تنظیم می کنند، مثلا چه زمانی مسافرت کنند و چه روزی پیوند مشترک زندگی ببندند و كيديد و بازديد انجام دهند و متقابلا در ايّامي كه به نظرش شوم است، از انجام دادن بعضى از كارها اجتناب مي ورزند. نویسنده با توجه به آيات قرآنی و روايات در این مسأله، به جستجوی حقیقت برآمده تا ميزان اعتبار يا بى پايه بودن اين باور و تفسير درست و يا نادرست آن را روشن سازد. اما قبل از هرچيز بايد معناي نحس و سعد روشن شود.

نحس چیست؟

ارباب لغت نحس را چنين معنا كرده اند:«النَّحْسُ ضدّ السَّعْد»[1]

 راغب اصفهاني ميگويد:‏‏«...وأصل النَّحْس أن يحمرَّ الأفق فيصير كالنُّحاس. أي: لَهَبٍ بلا دُخان، فصار ذلك مثلا للشُّؤْم‏[2]»؛ واصل نحس آنست كه افق مثل شعله ي بى‏دود سرخ شود از اين لحاظ نحس مثل شده براى نشان دادن شومى.

نحس در اصطلاح

در اصطلاح: اتفاق بدي كه در طول روزهاي هفته يا در طول ماه براي انسان مي افتد از آن تعبير به نحس و شوم بودن مي كنند. به عبارت ديگر: نحوست روز و يا زمان به اين معنا است كه در آن روز يازمان بغير از شر و بدى حادثه‏اى رخ ندهد، و اعمال آدمى و يا حد اقل نوع مخصوصى از اعمال براى صاحب عمل بركت و نتيجه خوبى نداشته باشد، و سعادت روز درست بر خلاف اين است.[3]

نكته قابل ياد آوري اينكه بعضى در مساله نحس و سعد ايام به اندازه‏اى راه افراط را پوييده‏اند كه به هر كارى مى‏خواهند دست بزنند قبل از هرچيز به سراغ نحس و سعد ايام مى‏روند، و عملا از بسيارى فعاليتها باز مى‏مانند، و فرصتهاى طلايى را از دست مى‏دهند، يا اين كه بجاى بررسى عوامل شكست و پيروزى خود و ديگران، گناه همه شكست‏ها را به گردن شومى ايام مى‏اندازند، همانگونه كه رمز پيروزى‏ها را در نيكى ايام جستجو مى‏كنند! اين يك نوع فرار از حقيقت و افراط در مسأله است كه بايد از آن به شدت پرهيز كرد و با توكل بر خدا و استعانت از او بر اين خرافات خط بطلان كشيد[4]

قابل ذكراست که از نظرعقل نمی توانیم برسعادت و شوم بودن روزی از روزها و یا زماني از زمانها اقامه برهان کنیم، چون طبیعت زمان "بما هو زمان" همه اجزايش مثل هم، ویک چیز هست، پس از نظرخود زمان فرقی میان این روز وآنروز نیست تایکی را سعد و دیگری را نحس بدانیم؛ چون از نظر عقل همه زمانها یکی است، اگر اتفاق بدي درطول زماني افتاده است آن ديگر در هفته ها يا سال هاي آينده قابل تكرار نيست تا در همه عمر آن روز را به فال بد گرفته و آن را شوم بپنداريم.[5]

نحس و سعد ایام در چشم انداز قرآن

اما در قرآن تنها در دو مورد اشاره به" نحوست ايام" شده است كه هردو مورد در باره ماجراى قوم عاد سخن مى‏گويد، يكى در سوره قمر آيه 19 « إِنَّا أَرْسَلْنا عَلَيْهِمْ ريحاً صَرْصَراً في‏ يَوْمِ نَحْسٍ مُسْتَمِرٍّ»، ما بر [سرِ] آنان در روز شومى، به طور مداوم، تندبادى توفنده فرستاديم. و ديگرى در آيه 16 سوره فصلت « فَأَرْسَلْنا عَلَيْهِمْ ريحاً صَرْصَراً[6] في‏ أَيَّامٍ نَحِساتٍ[7] لِنُذيقَهُمْ عَذابَ الْخِزْيِ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا وَ لَعَذابُ الْآخِرَةِ أَخْزى‏ وَ هُمْ لا يُنْصَرُونَ»؛ سرانجام تندبادى شديد و هول ‏انگيز و سرد در روزهايى شوم و پرغبار بر آنها فرستاديم تا عذاب خواركننده را در زندگى دنيا به آنها بچشانيم و عذاب آخرت از آن هم خواركننده‏ تر است، و (از هيچ طرف) يارى نمى‏شوند!

در اينكه"مستمر" در آيه چيست و چه نقشي دارد، بين مفسران اختلاف است، برخي صفت براى" يوم" گرفته اند و برخي ديگر صفت براي" نحس" ولي آنچه كه در آيه هفت سوره حاقه آمده:«سَخَّرَها عَلَيْهِمْ سَبْعَ لَيالٍ وَ ثَمانِيَةَ أَيَّام‏...» ([خداوند] اين تندباد بنيان‏كن را هفت شب و هشت روز پى در پى بر آنها مسلّط ساخت‏). ديدگاه اول را تأييد مي كند. پس مفهوم آيه اين مي شود كه حوادث آن روز استمرار يافت، تا همگى را در هم كوبيد و كسى را زنده نگذاشت.

واضح است که در اینجا قرآن نمی خواهد بگوید که مثلا آن روز چون روز یکشنبه یا دوشنبه بود نحس بود و عذاب آمد. یکشنبه و دوشنبه هر هفته تکرار می شود؛ بعلاوه در آيات قبل در هردو سوره (قمروفصلت) به علت آن تصریح می کند:«فَأَمَّا عادٌ فَاسْتَكْبَرُوا فِي الْأَرْضِ بِغَيْرِ الْحَقِّ وَ قالُوا مَنْ أَشَدُّ مِنَّا قُوَّةً اَوَ لَمْ يَرَوْا أَنَّ اللَّهَ الَّذي خَلَقَهُمْ هُوَ أَشَدُّ مِنْهُمْ قُوَّةً وَ كانُوا بِآياتِنا يَجْحَدُونَ* كَذَّبَتْ عادٌ فَكَيْفَ كانَ عَذابي‏ وَ نُذُر» یعنی عذاب به علت تکذیب و انكار و به علت حق ناشناسی و کفران یک نعمت بزرگ"رسالت حضرت هود(ع)" بود است.

ديدگاه مفسران

لازم است قبل از هرچيز نظر مفسران روشن شود؛ مفسرين روي كلمه "يوم نحس" اختلاف كرده اند، همه اين اختلافات به دو ديدگاه كلي برمي گردد، تعداد اندكي نحس و سعد ايام را ذاتي آن مي دانند وگروه ديگر براين باورند كه شئومت و نحوست ايام عارضي است البته اين گروه اكثريت را تشكيل مي دهند.

براي روشن شدن اين دو ديدگاه لازم است مثالي ارائه كنيم تا صحت وسقم هريك از اين دو ديدگاه روشن شود. مثلا روز عید غدیر از اول خلقت روز مبارک آفريده شد، نه به اعتبار اینکه هجدهم ذی الحجه است و چون ماه، ماه ذی الحجه است و این روز هجدهمین روز ماه ذی الحجه است مبارک است، اعم از اینکه در این روز حادثه ای واقع شده باشد یا نشده باشد و اعم از اینکه در این روز پیامبر اکرم(ص)، علی(ع) را به خلافت نصب کرده باشد یا نکرده باشد، این روز، روز مبارک است. و چون این روز مبارک بود، پیامبراکرم(ص)، علی (ع) را در این روز به خلافت نصب کرد، یعنی بخت حادثه یوم الغدیر بلند بوده که در این روز واقع شده است، این روز از قدیم الایام و قبل از این هم روز مبارکی بوده، از اول که این آسمان و زمین خلق شده روز هجدهم ذی الحجه روز مبارکی بوده و حادثه غدیر در روزی که خودش مبارک بود واقع شد.

یا دهم محرم(روزعاشورا) از روز اول که عالم ساخته شد اصلا این روز، بد و شوم ساخته شد. و حادثه کربلا در روزی واقع شد که بالذات شوم بود و قهرا قبل از اینکه امام حسین(ع) هم شهید بشود هر سال که روز دهم محرم می آمد روز شومی می آمد، از زمان حضرت آدم(ع) و قبل از حضرت آدم این روز شوم بود و الآن هم روز دهم محرم شوم است، تا قیامت هم این روز از آن جهت که این روز است شوم است. حادثه کربلا هم در یک روز شوم واقع شد. این طور فکر کردن، هيچ اساسی نمی تواند داشته باشد؛ چون نه عقل می تواند آن را قبول کند چنانكه اشاره شد و نه از نظر نقل ما می توانیم تأییدی برای آن بیاوریم. با توجه به مثال هاي بالا سراغ ديدگاه ها ي مطرح شده مي رويم؛

ديدگاه اول:

چنانكه اشاره شد ما برخی روزهای سال را مبارک می شماریم و برخی را نحس و شوم. برخي بر اين عقيده اند كه پاره اي از ساعات، روز ها و ماه ها تكوينا و در ابتداي خلقتش شوم و نحس آفريده شده يا سعيد و جوب خلق شده است، پس شئامت و سعادت برخي ايام نه به اعتبار حادثه ای که در آن روز واقع شده، مانند حادثه عيد مبعث و پانزدهم شعبان و  عيد غدير و يا اتفاق عاشورا در ماه محرم و...، بلكه اين حوادث سال ها بعد به وقوع پيوسته و هيچ ربطي به نحوست و ميمنت ايام ندارد.[8]  

ديدگاه دوم:

اين ديدگاه نسبت به ديدگاه اول معقولانه تر است؛ چون در روز 18 ذی الحجه، حادثه مبارکی رخ داده است ما این روز را مبارک می شماریم. 18 ذی الحجه مبارکی خودش را از حادثه غدیر دارد نه حادثه غدیر از 18 ذی الحجه. دهم محرم شومی خودش را (نه اینکه بالذات شوم است) از شهادت امام حسین دارد نه کشته شدن و قتل امام حسین شومی خودش را از دهم محرم دارد... . بنابراین راجع به قوم عاد که قرآن «اَیّامٍ نَحِسات» یا «فی یَومِ نَحسٍ» فرموده برای آنست که قوم عاد در آنروزها هلاک شدند و نحوست در اثر عذاب بود نه در زمان من حیث زمان.

شهيد مطهري تشبيه زيباي در اين مورد دارد وي مي گويد: نحس و سعد ايام نظیر لفظ و معنا می ماند، الفاظ از نظر اینکه الفاظند یعنی حروف الفبا هستند ترکیب می شوند از الف، ب و پ... هیچ لفظی با هیچ لفظ دیگری فرق نمی کند. ولی الفاظ برای معانی مختلفی وضع می شوند، بعضی الفاظ برای معانی بسیار عالی و لطیف وضع می شوند، مثل اینکه ما از "الف- ل- ل- هـ" لفظ "الله" را ساخته ایم که نام خداوند است. چون معنا مبارک است لفظ هم برای ما لفظی است مبارک ، حتی احترام دارد و وقتی که به صورت کتبی در می آید بی وضو هم به آن دست نمی زنیم. همین طور اسماء پیغمبران و ائمه(ع)، یا اسمهایی که بر یک معانی خیلی عالی مثلا از مقدسات بشر دلالت می کند مثل لفظ علم که گویی خود این لفظ هم برای ما جلالتی دارد.

در مقابل، ما الفاظی را وضع می کنیم برای معانی ای که ذکرش قبيح است یعنی بشر قبیح می شمارد که نام آنها را ببرد"مَا یَسْتَقْبِحُ ذِکْرُهْ". بعد چون آن معنا چیزی است که بشر نمی خواهد آن را بازگو کند گویی قبح معنا در لفظ اثر می گذارد و الا بدیهی است که لفظ، بالذات قبحی ندارد، قبح از معناست. حال اگر کسی در مجلسی شروع کند الفاظ زشت به زبان آوردن، مردم به او می گویند این کلمات چیست که به زبان می آوری؟ ممکن است جواب بدهد مگر کلمه هم با کلمه فرق می کند؟! راست هم می گوید، هیچ کلمه ای با هیچ کلمه دیگری فرق نمی کند، اما کلمه به اعتبار معنایش با کلمه دیگر فرق می کند. وقتی می گویند این کلمات را به زبان نیاور، چون این کلمه را که شما می گویید، آن معنا به ذهن می آید و بنا نیست که انسان در مجامع آن معانی را در ذهن خودش مجسم کند.

البته به این معنا درست است که برخی روزها روزهای نحس و بعضي روزها روزهای مبارکی است. حتی می تواند یک سلسله دستورهای شرعی بر اساس همین روزها مترتّب بشود برای اینکه این روز یادآور آن حادثه نيك يا شوم است. مثلاً 27 رجب با 24 رجب، خودش بالذات هیچ فرقی نداشته ولی 27رجب به اعتبار بعثت پیغمبر اکرم(ص) شرافتی پیدا کرده است كه 24 رجب آن را ندارد. پس 27 رجب به اعتبار بعثت پیغمبر، 17 ربیع به اعتبار ولادت پیغمبر، سوم شعبان به اعتبار ولادت امام حسین و نیمه شعبان به اعتبار ولادت حضرت حجت(ع) شرافتی پیدا می کند یعنی حتی یک سلسله احکام و دستورها بر این اساس برقرار می شود، و هیچ مانعی هم ندارد.[9]

در مقابل نحس ايام، نامى هم از مبارک بودن ايام در قرآن آمده و فرموده: «وَ الْكِتابِ الْمُبِينِ* إِنَّا أَنْزَلْناهُ فِي لَيْلَةٍ مُبارَكَةٍ» (دخان/ 2 و 3)، سوگند به كتاب مبين كه ما آن را در شبى مبارك نازل كرديم. "بركت" به معناى"خير كثير" است، و قرآن خير كثيرى است كه در آن شب نازل شد، و رحمت واسعه‏اى است كه دامنه‏اش همه خلق را در برگرفت، و مراد از آن شب، شب قدر است، كه در وصف آن خداوند فرموده: « لَيْلَةُ الْقَدْرِ خَيْرٌ مِنْ أَلْفِ شَهْرٍ» (قدر/ 3)، و اين پر واضح است كه مبارك بودن آن شب و سعادتش از اين جهت بوده كه آن شب به نوعى مقارن بوده با امورى بزرگ و مهم از سنخ افاضات الهى(نزول قرآن)، و حتمى كردن قضاء و نزول ملائكه و روح و سلامت بودن آن شب. پس برگشت معناى مبارك بودن آن شب و سعادتش در اين است كه عبادت در آن شب داراى فضيلت است، و ثواب عبادت در آن شب قابل قياس با عبادت در ساير شبها نيست، و در آن شب عنايت الهى به بندگانى كه متوجه ساحت عزت و كبريايى او شده‏اند حتمي است.[10]

نحس و سعد ایام از نظرروايات

وقتی امام علی(ع) می خواستند به جنگ نهروان[11] بروند، اشعث بن قیس کندی آمد در حالی که یکی از خویشاوندانش همراهش بود و گفت: یا امیرالمؤمنین! توقف بفرمایید و حرکت نکنید برای اینکه این مرد سخنی می گوید. فرمود چه می گوید؟ او آمد و گفت من منجم هستم، اوضاع کواکب دلالت می کند که اگر شما در این ساعت حرکت کنید و به جنگ بروید شکست می خورید و همه شما کشته می شوید!.

امیرالمؤمنین(ع) به شدت نا راحت شد و رو به او کرده فرمود: «أَتَزْعُمُ أَنَّكَ تَهْدِي إِلَى السَّاعَةِ الَّتِي مَنْ سَارَ فِيهَا صُرِفَ عَنْهُ السُّوءُ وَ تُخَوِّفُ مِنَ السَّاعَةِ الَّتِي مَنْ سَارَ فِيهَا حَاقَ بِهِ الضُّرُّ...» آيا توگمان مى‏كنى از آن ساعتى آگاهى كه اگر كسى حركت كند زيان خواهد ديد و مى‏ترسانى از ساعتى كه اگر كسى حركت كند ضررى دامنگير او خواهد شد؟! بعد امام(ع) مي فرمايد:« فَمَنْ صَدَّقَكَ بِهَذَا فَقَدْ كَذَّبَ الْقُرْآنَ وَ اسْتَغْنَى عَنِ الِاسْتِعَانَةِ بِاللَّهِ فِي نَيْلِ الْمَحْبُوبِ وَ دَفْعِ الْمَكْرُوهِ وَ تَبْتَغِي فِي قَوْلِكَ لِلْعَامِلِ بِأَمْرِكَ أَنْ يُولِيَكَ الْحَمْدَ دُونَ رَبِّهِ لِأَنَّكَ بِزَعْمِكَ أَنْتَ هَدَيْتَهُ إِلَى السَّاعَةِ الَّتِي نَالَ فِيهَا النَّفْعَ وَ أَمِنَ الضُّرَّ...» كسى كه گفتار تو را تصديق كند، قرآن را تكذيب كرده است، و از يارى طلبيدن خدا در رسيدن به هدف‏هاى دوست داشتنى، و محفوظ ماندن از ناگواريها، بى‏نياز شده است! گويا مى‏خواهى به جاى خداوند، تو را ستايش كنند! چون تو به گمان خود مردم را به ساعتى آشنا كردى كه منافعشان را به دست مى‏آورند و از ضرر و زيان در امان مى‏مانند.

در ادامه امام(ع) رو به مردم كرده مي فرمايد:«أَيُّهَا النَّاسُ إِيَّاكُمْ وَ تَعَلُّمَ النُّجُومِ إِلَّا مَا يُهْتَدَى بِهِ فِي بَرٍّ أَوْ بَحْرٍ فَإِنَّهَا تَدْعُو إِلَى الْكَهَانَةِ وَ الْمُنَجِّمُ كَالْكَاهِنِ وَ الْكَاهِنُ كَالسَّاحِرِ وَ السَّاحِرُ كَالْكَافِرِ وَ الْكَافِرُ فِي النَّارِ...» اى مردم، از فرا گرفتن علم ستاره شناسى براى پيشگويى‏هاى دروغين، بپرهيزيد، جز آن مقدار از علم نجوم كه در دريا نوردى و صحرا نوردى به آن نياز داريد، چه اينكه ستاره شناسى شما را به غيب گويى و غيب گويى به جادوگرى مى‏كشاند، و ستاره شناس چون غيب گو، و غيب گو چون جادوگر و جادوگر چون كافر و كافر در آتش جهنم است.[12]

و در نهايت امیرالمؤمنین(ع) يك دستور بسيار زيبا و آموزنده به مردم مي دهد و آن نهي از فال بد زدن و امر به توكل برخداوند متعال است:«سِيرُوا عَلَى اسْمِ اللَّه[13]» يعني به نام خدا حرکت کنید و هیچ به حرفهای اینها ترتیب اثر ندهید. آن حضرت روانه شده بر مرادش نائل گشت‏ و اتّفاقا در اين جنگ پيروزى چشمگيرى نصيب سپاه على(ع) گرديد. می دانیم که در هیچ جنگی لشکریان امیرالمؤمنین(ع) به این گونه پیروزي نايل نشدند که غیر از هشت يا نُه نفر از خوارج بقیه همه تار و مار شدند و عملا نيز پيشگويى آن شخص ابطال شد.[14]

تذكر: قابل ياد آوري است كه آنچه در كلام امام(ع) "أَيُّهَا النَّاسُ إِيَّاكُمْ وَ تَعَلُّمَ النُّجُومِ..." و نيز در روايات ديگر مورد نهي قرار گرفته و محكوم شده علم به احكام نجوم است نه مطلق علم نجوم؛ چون علم نجوم را به دوبخش كلي تقسيم كرده اند: (احوال النجوم) و (احكام النجوم.) احكام النجوم يعني مجموعه اي پندارها و خيالاتي كه زندگي و سرنوشت انسانها را در اين كره ي خاكي با اوضاع ستارگان پيوند مي دهند، كه بيشتر با حدس و گمان همراه است و دربسياري ازموارد خلاف آن ثابت مي شود از جمله در همين داستان. آن قسمت كه در فرمايش امام(ع) استثنا شده و مورد نهي قرار نگرفته منظور احوال النجوم است كه خود از نشانه هاي قدرت الهي است و مورد تأييد قرآن است كه مي فرمايد: «وَ بِالنَّجْمِ هُمْ يَهْتَدُونَ» (نحل/16) و (شب هنگام) به وسيله ستارگان هدايت مى‏شوند. ونيز مي فرمايد: «وَهُوَ الَّذي جَعَلَ لَكُمُ النُّجُومَ لِتَهْتَدُوا بِها في‏ ظُلُماتِ الْبَرِّ وَ الْبَحْر...» (انعام/97) او كسى است كه ستارگان را براى شما قرار داد، تا در تاريكيهاى خشكى و دريا، به وسيله آنها راه يابيد!.

از قسمت اخير فرمايش امام علي(ع) - فَإِنَّهَا تَدْعُو إِلَى الْكَهَانَةِ... وَ الْكَافِرُ فِي النَّارِ- علت نهي امام نيز به دست مي آيد. به هر حال، آنچه در باب نجوم، مردم را از آن باز داشته اند، اعتقاد به تأثير استقلالى آن در حوادث زمينى است؛ چرا كه با اصل توحيد ناسازگار است.[15]

در بحث مكاسب محرّمه، فقهاى عظام درباره «تنجيم»، يعنى احكام نجومى، به تفصيل بحث كرده و اقسام حرام آن را برشمرده اند. شيخ انصارى، پس از بحث مفصّلى در اين باره و اشاره به اقوال و روايات، در پايان نتيجه گرفته و چنين مي گويد: بهتر اين است كه انسان، از «حكم به نجوم» اجتناب نمايد، چون نه تنها از فعل و انفعالات اجرام آسمانى علم به احكام پيدا نمى شود، بلكه ظنّ نيز حاصل نمى گردد.[16]

از برخي روايات استفاده مى‏شود كه ملاك در نحوست ايام‏، صرفا تَفَأُّل زدن خود مردم است؛ چون تَفَأُّل و تَطَيُّراثرى نفسانى و وضعي دارد از آن نهي شده است. تجربه نيز نشان داده كه انسان نسبت به چيزي اگر حساس شود و قوت قلب را از دست بدهد همان خواهد شد.

روايت صحيح السندی در وسايل الشيعه است كه روزی عبدالملک بن اعین برادر زرارة بن اعین آمد خدمت امام صادق)ع) و عرض کرد: یا بن رسول الله! من گرفتار احكام النجوم شده ام و این نجوم در من وسواسی ایجاد کرده و تمام کارهايم را بر اساس راهنمای های نجومی انجام بدهم و این سبب شده که اصلا زندگی ام فلج بشود...، حضرت با کمال تعجب فرمود: تو به این چیزها عمل و اعتماد می کنی! گفت: بله یابن رسول الله، چطور؟ امام فرمود: الآن حرکت می کنی می روی به خانه ات و تمام این کتابها را یکجا آتش می زنی. او به دستورامام اين كار را كرد، رفت تمام کتابها را یکجا آتش زد.[17]

جالب است كه بدانيم در برخي روايات علت شوم بودن ايام از زبان معصوم بيان شده است. در كافي امام صادق(ع) روز دوشنبه را شوم فرموده و علت آن را چنين بيان مي كند:«...فَقَدْنافیهِ نَبِینَّا وَ ارْتَفَعَ الْوَحْیُ عَنَّا»[18] شوم بودن در اثر رحلت آن حضرت و برداشته شدن وحی است، نه اینکه ذات روز شوم باشد. با تدبر در روایات خواهیم دید كه نحوست و برکت ايام به ملاحظه و اتفاقاتي است که در آن روزها رخ داده است، آن هم ناگوار از نظر مذاق دينى، از قبيل رحلت‏ پيامبراسلام(ص) و شهادت سيد الشهداء(ع)و انداختن ابراهيم(ع) در آتش و امثال اينها. بنا بر اين، ‏نحوست اين ايام به جهاتى از شقاوتهاى معنوى آن برمي گردد، كه از علل و اسباب اعتبارى منشأ مى‏گيرد.

و اما رواياتى كه برسعادت ايامى از هفته و يا ماه دلالت دارد، توجيه آنها نظير توجيهي است كه در مورد نحوست ايام به آن اشاره كرديم؛ براى اينكه ‏در اين گونه روايات نيز سعادت آن ايام و مبارك بودنش را چنين تعليل كرده كه چون در فلان‏روز حوادثى متبرك رخ داده، حوادثى كه از نظر دين بسيار مهم و عظيم است، مانند ولادت‏رسول خدا(ص)، بعثتش و... .

پس از آنچه گذشت اين معنا روشن گرديد، اخبارى كه در باره ‏نحوست و سعادت ايام وارد شده بيش از اين دلالت ندارد كه اين سعادت و نحوست به خاطرحوادثى دينى است، كه با حسب ذوق دينى و يا با حسب تأثير نفوس ايجادحسن كرده، و يا باعث قبح و زشتى آن شده، و اما اينكه خود آن روز و يا آن قطعه ي از زمان ‏متصف به ميمنت و يا شئومت‏ شود و تكوينا[ذاتاً] چنين خواصي را داشته باشد كه ساير زمانها آن ‏خواص را نداشته باشند از آيات و روايات استفاده نمي شود.[19]

توكل برخدا و دادن صدقه راه برون رفت از فال بد زدن

در اينكه در هر اجتماعي و در هر كشوري خرافه هاي وجود دارد و دامن گير عده اي از مردم است هيچ شكي نيست. حال سؤال اين است كه آيا راه برون رفت و نجات از چنگال اين گونه خرافات وجود دارد ياخير؟ به عبارت ديگر وظيفه مردمي كه با اين نا بهنجاري ها دست به گريبان هستند چيست؟

در پاسخ بايد بگوييم كه خوشبختانه راه نجات و برون رفت نه تنها وجود دارد بلكه تأكيد هم شده است. آيات فراواني در اين زمينه هست كه توكل بر خدا را تنها راه نجات و آرامش از همه گرفتاري ها مي داند. (مثلاً[20]«...فَإِذا عَزَمْتَ فَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ»[21] «وَ مَنْ يَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ إِنَّ اللَّهَ بالِغُ أَمْرِهِ»[22] «وَ تَوَكَّلْ عَلَى الْعَزيزِ الرَّحيمِ»[23]  «فَقُلْ حَسْبِيَ اللَّهُ لا إِلهَ إِلاَّ هُوَ عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ وَ هُوَ رَبُّ الْعَرْشِ الْعَظيمِ»[24]) علاوه برآيات قرآني رواياتي هم داريم كه توكل برخدا و صدقه دادن را بهترين راه خلاصي از خرافات معرفي مي كند. از باب نمونه به روايات زيركه از جهت رجالي هم بررسي شده است دقت كنيد:

1- «رَوَى الْحَسَنُ بْنُ مَحْبُوبٍ عَنْ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ الْحَجَّاجِ قَالَ قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ(ع) تَصَدَّقْ وَ اخْرُجْ أَيَّ يَوْمٍ شِئْتَ‏»[25] حسن بن محبوب از عبد الرّحمن بن حجّاج روايت كرده است كه گفت: امام صادق(ع) فرمود: و هر روز كه بخواهى بسفر روى صدقه بده.

2- «وَرُوِيَ عَنْ حَمَّادِ بْنِ عُثْمَانَ قَالَ قُلْتُ لِأَبِي عَبْدِ اللَّهِ(ع) أَ يُكْرَهُ السَّفَرُ فِي شَيْ‏ءٍ مِنَ الْأَيَّامِ الْمَكْرُوهَةِ مِثْلِ الْأَرْبِعَاءِ وَ غَيْرِهِ فَقَالَ(ع) افْتَتِحْ سَفَرَكَ بِالصَّدَقَةِ وَ اخْرُجْ إِذَا بَدَا لَكَ وَ اقْرَأْ آيَةَ الْكُرْسِيِّ‏»[26] و از حمّاد بن عثمان روايت كرده است كه گفت: از امام صادق(ع) پرسيدم كه: آيا سفر در روزهاى مكروه، مانند چهارشنبه و غيرآن، كراهت دارد؟ امام فرمود: سفرت را با صدقه آغاز كن، و هر وقت خواستي سفر كني آية الكرسى را بخوان.‏

3-«وَ رُوِيَ عَنْ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ أَنَّهُ قَالَ كُنْتُ أَنْظُرُ فِي النُّجُومِ وَ أَعْرِفُهَا وَ أَعْرِفُ الطَّالِعَ فَيَدْخُلُنِي مِنْ ذَلِكَ شَيْ‏ءٌ فَشَكَوْتُ ذَلِكَ إِلَى أَبِي الْحَسَنِ مُوسَى بْنِ جَعْفَرٍ(ع) فَقَالَ إِذَا وَقَعَ فِي نَفْسِكَ شَيْ‏ءٌ فَتَصَدَّقْ عَلَى أَوَّلِ مِسْكِينٍ ثُمَّ امْضِ فَإِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ يَدْفَعُ عَنْكَ»[27] و از ابن ابى عمير روايت شده كه [ابن اذينه از سفيان بن عمر نقل كرده‏] گفت: من در ستارگان مينگريستم، و آنها را ميشناختم، و نسبت بطالع عارف بودم، و از اين رهگذر نگرانيي بخاطرم خطور كرد، پس به امام‏ابوالحسن موسى بن جعفر(عليهما السّلام) شكايت كردم، امام فرمود: هر زمان كه چيزى بخاطرت راه يافت، به نخستين مسكين صدقه‏اى بده، و از پى كار خود روان شو، زيرا خداى عزّ و جلّ آن حالت را از تو دفع ميكند.    

نتيجه وجمع بندی

ازمجموع اين نوشتار به این نتیجه می رسیم که "نحس ايام" از نظر عقل، قرآن و روايات ذاتي خودش نيست چنانكه "سعادت وميمنت ايام" نيز ذاتي خودش نيست بلكه عارضي و قرادادي است. پس ايام هيچ تأثیری تكويني در زندگی انسان ندارد، گاهي اگرتأثيري ديده مي شود طبق روايات صرفا از تَفَأُّل زدن و حساسيت نشان دادن خود مردم است. و اين را مي دانيم كه فال بد زدن و حساس شدن اثرى نفسانى و وضعيي خودش را مي گذارد. و باز روايات صحيح السندي وجود دارد كه از چنين كاري به شدت نهي نموده و راه حل آن را توکل به خداوند، متوسل شدن به اولیاء خدا و صدقه دادن معرفی كرده است. وهمچنين علت نهي از فراگيري علم نجوم در روايات بيان شده و آن علم به "احكام النجوم" است نه مطلق  علم نجوم.

منابع و مآخذ:

1.                   قران کریم

2.                   فراهيدى، خليل بن احمد، کتاب العين‏، ناشر: انتشارات هجرت- قم، چ2-‏141ق.

3.                   راغب اصفهانی،حسین، مفردات قرآن، ناشر: دارالعلم الدار الشامية- دمشق، چ1-1412 ق، تحقيق: صفوان عدنان داودى.‏

4.                   طباطبای، سید محمد حسین، تفسير الميزان، مترجم: موسوی همدانى؛ ناشر: دفتر انتشارات اسلامى جامعه‏ى مدرسين حوزه علميه قم، چ‏5 -1374ش‏.

5.                   نجفی خمینی، محمد جواد، تفسیرآسان، ناشر: انتشارات اسلامیه- تهران، چ1- 1398ق.

6.                   شیرازی، ناصرمکارم، تفسیرنمونه، ناشر: دار الكتب الإسلامية-تهران، چ24- 1383ش.

7.                   عاملي، محمدحر، وسائل الشيعة، ناشر: مؤسسه آل البيت‏قم‏، چاپ اول1409 ق.‏

8.                   كلينى، محمد، ‏الكافي، ناشر: انتشارات اسلاميه تهران، چاپ دوم‏1362ش.  

9.                   قرشی، سید علی اکبر، قاموس قرآن، ناشر: دار الكتب الإسلامية- تهران، چ6-1371ش.‏

10.               زمخشری، محمود، تفسیر کشاف، ناشر: دار الكتاب العربي- بیروت، چ3-1407ق.

11.               طوسى، محمد بن حسن، التبيان فى تفسير القرآن،‏ ناشر: دار احياء التراث العربى‏-بيروت-، بي تا.‏

12.               مطهري، مرتضي، آشناي با قرآن، ناشر: انتشارات صدرا، چاپ5-1380تهران.

13.               شيخ صدوق‏، من لا يحضره الفقيه‏، ناشر: انتشارات جامعه مدرسين‏ حوزه علميه قم، چاپ دوم 1404ق.

14.               طبرسي، احمد، الاحتجاج علي اهل اللجاج، مترجم: نظام الدين احمد غفارى مازندرانى، ‏ناشر: مرتضوى‏، چاپ تهران1، بي تا.

15.               مجليسي، محمدباقر، البحارالانوار- كتاب السماء و العالم- مترجم: محمد باقر كمره‏اى‏، ناشر: اسلاميه تهران‏، چاپ اول 1351 ش.

16.               حراني، ابن شعبه، تحف العقول عن آل الرسول،‏ ناشر: انتشارات جامعه مدرسين‏ حوزه علميه قم، چاپ دوم1404 ق.‏

17.               سيد ابن طاوس، الأمان من أخطار الأسفار و الأزمان، مترجم: عبد العلى محمدى شاهرودي، ناشر: مؤسسه آل البيت قم، چاپ اول1409ق.‏

18.               شيخ انصاري، مرتضي، المكاسب المحرمه، ناشر: مؤسسة الاعلمي للمطبوعات بيروت، چاپ اول1415ق.

19.               سید رضی، نهج البلاغه، ترجمه فيض الاسلام ، ناشر: سازمان چاپ و انتشارات فقيه، چ6-1376ش.

20.               فضل الله، سيد محمد حسين‏، تفسير من وحى القرآن، ناشر: دار الملاك للطباعة و النشر-بيروت، چاپ دوم 1419 ق.‏

21.               رازى، فخرالدين، مفاتيح الغيب‏، ناشر: دار احياء التراث العربى(بيروت)، ‏چاپ سوم1420ق.‏‏

22.               شیرازی، ناصرمکارم، پيام امام اميرالمؤمنين، ناشر: دار الكتب الإسلامية-تهران، چاپ دوم1384ش.



[1]. قاموس قرآن، ج‏7، ص31؛ التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج‏12، ص55؛ لسان العرب، ج‏6، ص227؛ كتاب العين، ج‏3، ص144.

[2] . المفردات في غريب القرآن، ص794.

[3]. با روشن شدن مفهوم نحس، معناي سعد هم از باب "تعرف الاشياء باضدادها" روشن مي شود.

[4]. روايات در اين زمينه را درادامه خواهيد خواند.

[5]. ترجمه الميزان، ج‏19، ص117.

[6]. واژه (صرصر) به باد: شديد السموم، شديد البروده، شديد الصوت و شديد الحركة تفسير شده است. تفسير آسان، ج‏17، ص324.

[7]. مجمع البيان ذيل آيه 16 فصلت به نقل از ابى مسلم گفته است نحسات يعنى روزهاى سرد و عرب سردى را نحس ميدانند.

[8]. من مفسري را پيدا نكردم كه عقيده به ذاتي بودن نحس و  سعد ايام داشته باشد، و تنها در برخي كتاب ها به آن اشاره شده است.

[9] . آشناي با قرآن، ج5، ص239.

[10]. ترجمه الميزان، ج‏19، ص117.

[11] . امام علي(ع) در ماه صفر سال 38 هجرى به جنگ خوارج عازم شد.

[12]. آيت الله مكارم شيرازي در شرح این خطبه مي فرمايد: بعد از اينكه امام مردم را از پيروي اين گونه افكار برحذر داشت، رو به شخص منجم كرده فرمود: اگر به من خبر رسد كه تو بعد از اين، به اين گونه مسايلِ نجومي، عمل مي كني تورا به زندان ابد خواعم فرستاد و ما دامِ كه قدرت در دست من است، از بيت المال محروم خواهم كرد؛ (پيام امام اميرالمومنين، ج2، ص269).

[13] . نهج البلاغه، خطبه79.

[14]. اين جريان در جاهاي ديگر با كمي تفاوت نقل شده است ازجمله در مجالس(امالي) صدوق بسندش از عبد اللَّه بن عوف بن احمر گويد: چون امير المؤمنين(ع) خواست بسوى نهروان برود منجمى[عفيف بن قيس برادر اشعث] آمد و گفت: يا امير المؤمنين در اين ساعت به طرف دشمن مرو، سه ساعت از روز گذشته بهتر است عازم شوي، امير المؤمنين(ع) فرمود: چرا؟ گفت: اگر در اين ساعت بروى بتو و يارانت آزار و زيان سختى ميرسد، و اگر در آن ساعت كه گفتم بروى پيروز ميشوى و بهر چه خواهى مي رسى! امير المؤمنين(ع) فرمود: ميدانى در شكم اين چهارپا [اسپ من] چيست؟ (نر است يا ماده؟) گفت: اگر بررسى كنم مي دانم، فرمود: هر كه اين گفته تو را باور كند قرآن را دروغ شمرده كه خدا فرموده: «إِنَّ اللَّهَ عِنْدَهُ عِلْمُ السَّاعَةِ وَ يُنَزِّلُ الْغَيْثَ وَ يَعْلَمُ ما فِي الْأَرْحامِ وَ ما تَدْري نَفْسٌ ما ذا تَكْسِبُ غَداً وَ ما تَدْري نَفْسٌ بِأَيِّ أَرْضٍ تَمُوتُ إِنَّ اللَّهَ عَليمٌ خَبيرٌ(لقمان/34)» در حقيقت، خداست كه علم [به‏] قيامت نزد اوست، و باران را فرو مى‏فرستد، و آنچه را كه در رحِم هاست مى‏داند و كسى نمى‏داند فردا چه به دست مى‏آورد، و كسى نمى‏داند در كدامين سرزمين مى‏ميرد. در حقيقت، خداست [كه‏] داناى آگاه است. (در اين مورد آياتي ديگري نيز وجود دارد كه علم همه چيز را از آن خدا مي داند، از جمله اين آيه: «يَسْئَلُونَكَ عَنِ السَّاعَةِ أَيَّانَ مُرْساها قُلْ إِنَّما عِلْمُها عِنْدَ رَبِّي لا يُجَلِّيها لِوَقْتِها إِلاَّ هُوَ... يَسْئَلُونَكَ كَأَنَّكَ حَفِيٌّ عَنْها قُلْ إِنَّما عِلْمُها عِنْدَ اللَّهِ وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يَعْلَمُونَ(اعراف/187)»). علي(ع) فرمود: آنچه تو ادعا مي كنى پيامبر هم ادعا نمي كرد. هر كه گفته تورا باور كند از يارى جستن بخدا عزّ و جلّ در اين باره بى‏نياز شود، و به تو نيازمندتر گردد و شايد كه تو را بجاى خدا سپاس گويد و هر كه تو را باور دارد تو را در برابر خدا همتا و ضدّ او گرفته. سپس حضرت فرمود: بار خدايا فالى نيست جز فال تو، و زيانى نيست جز زيان تو، و خيرى نيست جز خير تو، و معبودى‏نيست جز تو. سپس امام رو كرد به منجم و فرمود: بلكه تو را دروغگو مي دانيم و در ساعتى كه نهي كردى برويم. ( وسايل الشيعه، ج11، ص371، ح15044. آسمان و جهان- ترجمه كتاب السماء و العالم بحار- ج‏2، ص192.)

[15]. پيام امام، ج3، ص79.

[16] . المكاسب، ج1، ص232.

[17]. متن روايت:«مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ بِإِسْنَادِهِ عَنْ عَبْدِ الْمَلِكِ بْنِ أَعْيَنَ قَالَ قُلْتُ لِأَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع إِنِّي قَدِ ابْتُلِيتُ بِهَذَا الْعِلْمِ فَأُرِيدُ الْحَاجَةَ فَإِذَا نَظَرْتُ إِلَى الطَّالِعِ وَ رَأَيْتُ الطَّالِعَ الشَّرَّ جَلَسْتُ وَ لَمْ أَذْهَبْ فِيهَا وَ إِذَا رَأَيْتُ طَالِعَ الْخَيْرِ ذَهَبْتُ فِي الْحَاجَةِ فَقَالَ لِي تَقْضِي قُلْتُ نَعَمْ قَالَ أَحْرِقْ كُتُبَكَ».(وسائل الشيعة، ج11، ص370، ح15041.) اين روايت طبق تحقيق انجام شده  از نظر علماي علم رجال صحيح و سلسله سند آن نيز متصل است.

[18] . متن كامل روايت چنين است: «عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ خَالِدٍ عَنْ عُثْمَانَ بْنِ عِيسَى عَنْ أَبِي أَيُّوبَ الْخَزَّازِ قَالَ أَرَدْنَا أَنْ نَخْرُجَ فَجِئْنَا نُسَلِّمُ عَلَى أَبِي عَبْدِ اللَّهِ(ع) فَقَالَ كَأَنَّكُمْ طَلَبْتُمْ بَرَكَةَ الْإِثْنَيْنِ فَقُلْنَا نَعَمْ فَقَالَ وَ أَيُّ يَوْمٍ أَعْظَمُ شُؤْماً مِنْ يَوْمِ الْإِثْنَيْنِ يَوْمٍ فَقَدْنَا فِيهِ نَبِيَّنَا وَ ارْتَفَعَ الْوَحْيُ عَنَّا لَا تَخْرُجُوا وَ اخْرُجُوا يَوْمَ الثَّلَاثَاءِ»( الكافي ج : 8 ص.314، حديث492.) طبق تحقيق انجام شده، اين روايت موثق(موثّق: حديثي كه همه اي راويان آن مورد وثوق  وراستگو باشند، حال چه امامي باشد يا غير امامي) و مسند(مسند: حديثي است كه طريق و راويان آن، تا به معصوم در همه ي طبقات، ذكرشده و متصل باشد) [يعني سلسله سند آن متصل] است.

[19] . ترجمه الميزان، ج19، ص106 و ص74 و75 و نيز تفسير من وحي القرآن، علامه سيد محمدحسين فضل الله، ج‏20، ص105.

[20]. دراين زمينه قبلا هم اشاره شده است.

[21]. آل‏عمران/159.

[22]. طلاق/3.

[23]. الشعراء/ 217.

[24]. التوبة/129.

[25] . من لا يحضره الفقيه، ج‏2، ص269، ح2404.

[26] . همان، ح2405.

[27] . همان، ح2406. قابل ياد آوري است كه اين سه روايت مذكوره در فقيه همه سندش صحيح است.

تابستان 1389 (شماره نهم) (3)

معنای ضلالت در آیه7 سوره ضحی

چنان که مشاهده شد برای واژه ضال معانی مختلف در لغت بیان شده   ودر قرآن نیز  به چند معنا استعمال شده حال توجه  نکته سنجان قرآنی  به این نکته  جلب شده است که کلمه «ضال» در این آیه ودر مقابل آن واژه «هدی»به چه معنا می باشد.

توجیهات زیادی برای کلمه ضال در این آیه  بیان شده است تا آنجا که فخر رازی 20 توجیه بیان نموده است.[1]

به تعبیر آقائی طالقانی: بسيارى از مفسرين كوشيده‏اند تا هر چه ميتوانند معنا و احتمال از اين آيه بيرون آرند و گويا بيش از تفسير، خواسته‏اند وسعت ذهن و قدرت تخيل خود را بنمايانند[2]

در این مقاله  چند وجه که مشهور تر است و در تفاسیر مهم فریقین آمده  ونیز میزان ارزشمندی آنها بررسی شده است، که از این وجوه وضعیت باقی احتمالات ذکر شده نیز معلوم می گردد:

1- از کعب الاحبار روایت شده که حلیمه سعدیه وقتی پیامبر را بعد از اتمام دوره شیر خوارگی می خواست به نزد خوانواده اش برگررداند دربین راه مکه وطائف او را گم کرد  بعد از جستجو گفت  اگر محمد را نیابم خودم را از سرگوه پائین پرتاب خواهیم نمود  وبا فریاد وا محمد وارد مکه شد پیر مردی را دید که به عصای تکیه داده وجویای احوال حلیمه شد وقتی فهمید که فرزند رضاعی او گم شده است، گفت نگران وناراحت نباش من تورا به نزد کسی می برم که که  از جای فرزندت مطلع است  وارد خانه شد ، به اطراف هبل طواف کرد، سر اورا بوسید وگفت ای مولای من همیشه منّت تو فراوان بوده  محمد را به به زن سعدیه باز گردان ، چون نام محمد را بر زبان جاری کرد  بتها فرو ریخت وصدای شنید که هلاکت ما به دست او است  بیرون آمد در حالی که از خشم وغضب دندان هایش بهم می خورد، حلیمه به نزد عبد المطلب آمد وجریان را به او گفت ،عبد المطلب به کعبه  رفت وطواف نمود واز خدا وند متعال خواست که تا محمد را به او باز گرداند  هاتفی از غیب اورا از مکانی که محمد در  آن جا بود با خبر کرد عبد المطلب رفت در راه ورقه نیز با او همراه شد پیامبر را دیدند که در زیر درختی ایستاده وبا شاخه های آن بازی می کند،  عبد المطلب گفت جانم به فدایت ، او را به مکه باز گرداند[3].

2- سعيد بن مسيب گويد: روايت شده كه آن حضرت(ص) با عمويش ابو طالب در كاروان ميسره غلام حضرت خديجه بسوى شام مسافرت نمود و در ميان راه كه پیامبر سوار بر شتری بود  در تاریکی شب شیطان مهار شتر حضرت را گرفت و به بیراهه برد وحضرت گم شد، جبرئیل آمد شیطان را به حبشه پرتاب کرد و او را به کاروان باز گرداند، به همین جهت خداوند به منت نهاده است.[4]

3-  ابن عبّاس گويد: يافت تو را گم شده در درّه‏هاى مكّه پس تو را هدايت و راهنمايى كرد بجدّت عبد المطّلب، و روايت شده كه آن حضرت صلّى اللَّه عليه و آله در كودك در درّه‏هاى مكّه گم شده بود، ابو جهل او را ديد و به جدّش عبد المطّلب برگرداند، پس خداوند سبحان بسبب اين منّت گذارد بر آن حضرت آنگه كه او را بجدّش بدست دشمنش بر گردانيد.[5]

نکات:

اول: در این سه قول کلمه ضال به معنائی گم شده معنا شده است.

دوم: با توجه به محتوای این اقوال(شأن نزول ها) ظاهرا قابل پذیرش نمی باشد. این داستان ها نیز به صورت مرسل می باشد که چندان  سند واعتبار ندارد.

سوم: اگر آن حضرت چند ساعتی در دوران کودکی راه خانه را گم کرده باشد  ودو باره پیدا شده باشد ارزش این را دارد که در قرآن این چنین با ارزش ذکر شود.

چهارم: بنا بر بعض اين داستانها نعمت هدايت «فهدى» بايد راجع بكسانى باشد كه آن حضرت را يافته‏اند![6].

پنچم: این شبه از لحاظ تاریخی به اوائل تاریخ اسلام میرسد چنان که دیدید این توجیهات از صحابه وتابعان نقل شده است.

ششم: در تاریخ فقط دوتا سفر برای پیامبر به سر زمین شام بیان شده است  اولی در دوران کودکی به همراه عمویش ابوطالب  ودیگری در روز گار جوانی  در زمان که سر پرستی کاروان تجاری خدیجه را عهده دار شد، کسی نگفته که ابو طالب نیز برای خدیجه کار می کرد.

هفتم: دخیل کردن  ورقه بن نوفل در این داستان نیز بدون مقصود نمی باشد.

4- پیامبر نگران ضلالت قوم خود بود تا بوسیله وحی از راه هدایت آنان باخبر شد.

نکته: تمام  پیامبران نگران  حال امت خویش می باشند واختصاصی به  پیامبر اسلام ندارد  تا به عنوان یک نعمت بیان شود، به علاوه بر اینکه مخالف ظاهر آیه است.

5-  گفته شده که مقصود از ضال این است که تو در بین قومت ناشناخته بودی وقدر تورا نمی دانستند  وخداوند قدر ترا به آنها نشان داد  ومقصود از یتیم در آیه  به معنای یکدانه وگران بها است  چنان که این واژه در عربی وفارسی در این معنا نیز استعمال میشود که به دُرّ گران بها  {دُرّ یتیمة} می گویند.

بس كه غواص كرم در تک درياى قديم

غوطه زد تا بكف آرد چنين درّ يتيم‏

این معنا هرچند با ظاهر الفاظ این آیه مخالف است اما از آنجا که توسط روایات اهل بیت تأیید شده است می تواند به عنوان یکی از بطون این آیه معرفی شود.

والعيّاشي عن الرضا(ع) «يَتِيماً فرداً لا مثل لك في المخلوقين فَآوى‏ النّاس اليك و ضَالًّا في قوم لا يعرفون فضلك فهداهم اليك و عائِلًا تعول اقواماً بالعلم فأغناهم اللَّه بک. و القمّي عن أحدهما عليهما السلام ما في معناه و القمّي قال اليتيم الذي لا مثل له و لذلك سمّيت الدّرة اليتيمة لأنّه لا مثل لها ، قال وجدك ضالًّا في قوم لا يعرفون فضل نبوّتك فهداهم اللَّه بك. و في العيون عن الرضا عليه السلام في حديث عصمة الأنبياء عليهم السلام أَلَمْ يَجِدْكَ يَتِيماً فَآوى‏ يقول الم يجدك وحيداً فاوى اليك الناس وَ وَجَدَكَ ضَالًّا يعني عند  قومك فَهَدى‏ اي هداهم اللَّه الى معرفتك»[7]

6-  قبل از اینکه به پیامبری مبعوث شوی  از اسلام ونبوت ضال وگمراه بودی  یعنی از آنها خبر نداشتی « وَ إِنَّكَ لَتُلَقَّى الْقُرْآنَ مِنْ لَدُنْ حَكيمٍ عَليمٍ»[8] و حقّاً تو قرآن را از سوى حكيمى دانا دريافت مى‏دارى.

7- مقصود از ضال علم نداشتن به پیامبری میباشد، که خداوند بوسیله وحی ترا بسوی علم هدایت نمود « وَ عَلَّمَكَ ما لَمْ تَكُنْ تَعْلَمُ»[9] آنچه را نمى‏دانستى به تو آموخت.

8– مقصود از «ضال» فقدان ونبود هدایت عامه است ودر مقابل مقصود از هدایت نیز هدایت عامه می باشد. یعنی موجود نبودی به تو وجود بخشیدیم، انسان در هر مقامی باشد نیازمند این هدایت الهی می باشد کلمه ضال در اینجا با آیات دیگری تفسیرمی شود مانند: «يا أَيُّهَا النَّاسُ أَنْتُمُ الْفُقَراءُ إِلَى اللَّهِ وَ اللَّهُ هُوَ الْغَنِيُّ الْحَميد»[10] اى مردم شما (در هستى، و روزى و رهايى و جز آنها در دنيا و آخرت) بسوى خدا فقير و نيازمنديد، و خدا او است كه (از عبادت و بندگى شما) بى‏نياز و ستوده شده (سزاوار ستايش) ميباشد.

«قالَ رَبُّنَا الَّذي أَعْطى‏ كُلَّ شَيْ‏ءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدى»[11]‏ موسى گفت: پروردگار ما كسى است كه (بقدرت و توانايى خود) هر چيزى را صورت و شكلش را (كه شايسته آنست) عطاء نموده و بخشيده، پس از آن (آن را بسود بردن از آنچه بآن عطاء كرده) راه نمای کرده است.

«وَ الَّذي قَدَّرَ فَهَدى‏»[12] آن پروردگارى كه (هر چيز را براى آنچه صلاح و شايسته بود) اندازه‏گيرى كرد، پس (آن را بسوى خير و نيكى و شرّ و بدى) راهنمايى نمود.

بزرگان همانند علامه طباطبائی این نظریه(اخیر) را پذیرفته اند آنچه با مقام شامخ  حضرت تناسب دارد  سه معنای اخیر است.

آیات دیگری نیز که ظاهر شان با مقام حضرت سازگار نیست  هرچند با همین سه توجیه اخیر قابل حل وتوجیه است  اما  واقعیت این است که هرکدام بررسی جداگانه می طلبد. مانند: « وَ إِنْ كُنْتَ مِنْ قَبْلِهِ لَمِنَ الْغافِلينَ»[13] و تو قطعاً پيش از آن از بى‏خبران بودى.

«ما كُنْتَ تَدْري مَا الْكِتابُ وَ لاَ الْإيمانُ وَ لكِنْ جَعَلْناهُ نُوراً نَهْدي بِهِ مَنْ نَشاءُ مِنْ عِبادِنا »[14] در حالى كه (آنچه گويى  و رفتار كنى از راه وحى است، زيرا) تو از پيش نميدانستى كتاب (قرآن كريم) و ايمان (كيفيت و چگونگى اعمال) چيست، و ليكن آن قرآن را نور و روشنايى گردانيديم كه بآن هر كه را از بندگانمان بخواهيم (شايسته باشد) هدايت و راهنمايى ميكنيم.

«وَ ما كُنْتَ تَتْلُوا مِنْ قَبْلِهِ مِنْ كِتابٍ وَ لا تَخُطُّهُ بِيَمينِكَ إِذاً لاَرْتابَ الْمُبْطِلُونَ»[15] و تو پيش از فرستادن آن (قرآن) نبودى كه كتابى را بخوانى و آن را بدست راست خود بنويسى (چنان كه عادت و روش مردم آنست كه بدست راست مينويسند) و اگر ميخواندى و مينویشتى در اين هنگام هر آينه اهل بطلان و نادرستى (كفّار و مشرکان) در شكّ و دودلى ميافتادند (كه چون) خواننده و نويسنده است، پس قرآن كريم را از كتابها برميگزيده و بر ما ميخواند، در حالى كه اين سخن باطل و نادرست است).

«ما كُنْتَ تَعْلَمُها أَنْتَ وَ لا قَوْمُكَ مِنْ قَبْلِ هذا»[16] تو پيش از (فرستادن) اين (قرآن) آن را نميدانستى، و نه قوم تو (مردم قريش كه با آنها معاشرت  داشتى) آن را ميدانستند، پس (هويدا است آنچه تو «يك مرد امّى و درس نخوانده» مى‏گويى از جانب خداى تعالى بتو وحى و فرستاده ميشود، بنا بر اين اگر مردم بتو ايمان نياوردند آزرده مشو)

« وَ عَلَّمَكَ ما لَمْ تَكُنْ تَعْلَمُ »[17] آنچه را نمى‏دانستى به تو آموخت.

منابع:

1.                   قرآن کریم

2.                   ابن منظور، محمد، لسان العرب‏، دار صادر، بيروت ،چاپ: سوم‏‏،1414 ق

3.                   ‏ بلخى، مقاتل بن سليمان،  تفسير مقاتل بن سليمان‏ ، تحقيق: عبد الله محمود شحاته‏،دار إحياء التراث‏، بيروت، چاپ: اول‏،1423 ق‏

4.                   راغب اصفهانى، حسين، المفردات في غريب القرآن‏، تحقيق: صفوان عدنان داودى‏،دارالعلم الدار الشامية، دمشق، بيروت، چاپ: اول،‏1412 ق

5.                   شيبانى، محمد بن حسن، نهج البيان عن كشف معانى القرآن‏، تحقيق: حسين درگاهى، ‏بنياد دايرة المعارف اسلامى، تهران‏، چاپ: اول‏،1413 ق

6.                   طالقانى، سيد محمود، پرتوى از قرآن، شركت سهامى انتشار، تهران‏، چاپ: چهارم‏،1362 ش‏.

7.                   طباطبايى، سيد محمد حسين، الميزان فى تفسير القرآن‏، دفتر انتشارات اسلامى جامعه‏ى مدرسين حوزه علميه قم، چاپ: پنجم‏، ‏1417 ق‏

8.                   طبرسى، فضل بن حسن ، مجمع البيان فى تفسير القرآن‏ ،انتشارات ناصر خسرو، تهران،‏ چاپ: سوم، ‏1372 ش‏

9.                   طبرسى، فضل بن حسن،  ترجمه مجمع البيان فى تفسير القرآن‏ ، مترجمان‏ ، تحقيق: رضا ستوده‏،انتشارات فراهانى، ‏ تهران، چاپ: اول،1360 ش

10.               طريحى، فخر الدين، مجمع البحرين‏، تحقيق: سيد احمد حسينى، كتابفروشى مرتضوى، تهران‏، چاپ: سوم‏،1375 ش‏

11.               فخرالدين رازى، ابوعبدالله محمد بن عمر، مفاتيح الغيب،‏ دار احياء التراث العربى،‏ بيروت، چاپ: سوم‏،1420 ق‏

12.               فيض‏الاسلام، سيدعلى‏نقى، ترجمه‏ وشرح‏ نهج‏البلاغه، موسسه ‏چاپ‏ ونشر تاليفات‏ فيض‏الاسلام-انتشارات‏فقيه، تهران‏، چاپ: پنجم،‏1379.

13.               فيض كاشانى، ملا محسن، تفسير الصافى،‏ تحقيق: حسين اعلمى‏،انتشارات الصدر؛ تهران‏، چاپ: دوم‏،1415 ق.

14.               مصطفوى، حسن، ‏التحقيق في كلمات القرآن الكريم،‏ بنگاه ترجمه و نشر كتاب، تهران،‏1360 ش

15.               مهيار، رضا، فرهنگ ابجدى عربى- فارسى‏، بی نا، بی تا.

 

احترام به پدر و مادر در پرتو قرآن/ علي شفاهي

مقدمه:

پدر و مادر به عنوان دو انسان فداكار و زحمتكش و اصلی ترین و مستحکم ترین بنیان اجتماع كه تمام بار مسئوليت هاي مربوط به تربيت فرزند را بر دوش دارند، در نزد خداوند از جايگاه منحصر به فردي برخوردار می باشند به طوري كه در چندين آيه قرآن كريم، بر لزوم اطاعت و تكريم آنها فرمان داده شده است و ذات باري تعالي نام آنان را در رديف نام خود قرار داده و بر رعايت مقام و منزلت آنها تأكيد نموده است. اهمیت این موضوع تا آن پايه است كه هم قرآن و هم روايات، صريحاً توصيه مى‏كنند كه حتى اگرپدر و مادر کافر باشند احترام آنها لازم است.

 نيكى به پدر و مادر، وظيفه‏اى شرعی و اخلاقى هرانسان است كه در واجب بودن شكر منعم ريشه دارد. انسان فطرتًا شاكر و سپاسگزار كسى است كه به او نيكى كرده است. سپاسگزارى از پدر و مادر، نشانه و گواه سلامت فطرت است و كسى كه به پدر و مادر خود نيكى مى‏كند، از فطرت خود پاسدارى كرده است.

اهميت سپاسگزارى از پدر و مادر، چنان است كه خداوند پس از امر به شكرگزارى از خود، شكر پدر و مادر را آورده است:

«وَوَصَّيْنَا الْإِنسَانَ بِوَالِدَيْهِ حَمَلَتْهُ أُمُّهُ وَهْناً عَلَى‏ وَهْنٍ وَفِصَالُهُ فِي عَامَيْنِ أَنِ اشْكُرْ لِي وَلِوَالِدَيْكَ إِلَيَّ الْمَصِيرُ.»[18] و انسان را درباره پدر و مادرش سفارش كرديم. مادرش به هنگام باردارى او را با زحمت روی زحمت حمل كرد ( و به هنگام بارداری هر روز رنج و ناراحتی تازه ای را متحمل می شد) و دوران شيرخوارگى او در دو سال پايان مى‏يابد آرى او را سفارش كرديم كه شكرگزار من و پدر و مادرت باش كه بازگشت همه به سوى من است.

 همان طور كه كسى نمى‏تواند شكر پروردگار به جاى آورد، شكرگزارى از پدر و مادر نيز بسيار دشوار و در حد محال است.

نویسنده در این نوشتار بر آن  است آیاتی که در آنها احترام به پدر و مادر را گوشزد کرده است مورد بررسی قرار دهد و جایگاه رفیع پدر و مادر (این دو گل آفرینش) را از منظر کلام آفرینندۀ زیبائیها بیان کند.

تكريم به پدر و مادر=(یگانه پرستی)

در چهار سوره قرآن مجيد، نيكى به والدين بلافاصله بعد از مسئله توحيد قرار گرفته است. اين همرديف بودن، بيانگر اين است كه اسلام تا چه حد براى پدر و مادر احترام قائل است.

1- «وَإِذْ أَخَذْنَا مِيثَاقَ بَنِي إِسْرَائِيلَ لاَتَعْبُدُونَ إِلَّا اللّهَ وَبِالْوَالِدَيْنِ إِحْسَاناً...»[19] و هنگامي كه از بني اسرائيل پيمان و عهد گرفتيم كه جز خدا را نپرستند و به پدر و مادر احترام گذارند و احسان و نيكي كنند.

2- «وَاعْبُدُوا اللّهَ وَلاَ تُشْرِكُوا بِهِ شَيْئاً وَبِالْوَالِدَيْنِ إِحْسَاناً ...»[20] و خدا را بپرستيد و چيزى را با او شريك نكنيد و به پدر و مادر نيكى كنيد.

3- «وَقَضَى‏ رَبُّكَ أَلَّا تَعْبُدُوا إِلَّا إِيَّاهُ وَبِالْوَالِدَيْنِ إِحْسَاناً ...»[21] و پروردگارت حكم كرد كه جز او را نپرستيد و به پدر و مادر نيكى كنيد.

4- «أَلاَّ تُشْرِكُوا بِهِ شَيْئاً وَبِالْوَالِدَيْنِ إِحْسَانا...»[22]  چيزى را با او شريك نكنيد و به پدر و مادر نيكى كنيد.

چنانچه از این چند آیه به روشنی مشخص می باشد هنگامي كه خداوند به انسانها فرمان مي دهد كه تنها او را بپرستند، بي درنگ حكم و فرمان احسان و نيكي به پدر و مادر را مطرح مي سازد كه بيانگر ميزان اهميت و جايگاه احسان به پدر و مادر در پيشگاه خداوند است. به اين معنا كه پرستش خداي يگانه و احسان به پدر و مادر در كنار هم آمده تا مردمان از جايگاه پدر و مادر آگاه شوند. اگر خداوند به عنوان آفريدگار و پروردگار مي بايست پرستش شود، پدر و مادر نيز به عنوان واسطه فيض وجود و نعمت هاي خداوندي بر انسان، بايد مورد احترام و احسان قرار گيرند. از اين رو خداوند امور چندي را كه مي تواند نسبت به خدا و پدر و مادر به جا آورده شود در كنار هم مي آورد.

به ديگر سخن، شاید از این تقارن بشود چنین براشت نمود که اگر عبوديت و پرستش كسي غير از خداوند یکتا  جايز بود آن کس همان والدين هستند و از آن جايي كه چنين امري كفر و شرك است خداوند فرمان مي دهد كه به جاي پرستش ايشان در حق آنان احسان شود. احسان، برترين حالتي است كه پس از پرستش مي توان تصور كرد. به اين معنا كه احسان مرتبه دوم پرستش است و اگر پرستشي به غير خدا جايز بود حكم به آن مي شد و چون امكان پذير نيست مرتبه دوم آن مورد تأكيد قرار گرفته است.

 از اين رو در آيه 14 سوره لقمان فرمان مي دهد: أَنِ اشْكُرْ لِي وَلِوَالِدَيْكَ ؛ از من و پدر و مادرتان تشكر كنيد. برخي از مفسران باتوجه به نكره بودن کلمه"احسان" در آيه 23 سوره اسراء بر اين باورند كه نكره آوردن به معناي آن است كه فرزندان مي بايست در همه امور در حق آنان مراعات احسان را بكنند و چيزي را فروگذار نكنند. اين حكم قرآني اختصاصي به مؤمنان نداشته و همه انسان ها را دربرمي گيرد. قرآن به اين شيوه ديگراني را كه ايمان به قرآن و خدا ندارند تشويق مي كند كه حداقل در حق پدر و مادر خويش به حكم وظيفه انساني، احسان و احترام کنند.

روشهاي احسان و تكريم والدين

 احسان و احترام به پدر و مادر از لحاظ مصداق باتوجه به سنت ها و فرهنگ ها متفاوت است ولي همه فرهنگها و ملتها نفس احترام به پدر و مادر را  اصولي انساني می دانند كه مي توان در همه جا آن را يافت و بدان پاي بند بود. برخورد پسنديده براساس عرف هر جامعه و به كارگيري واژگان زيبا و شيوا، تواضع و فروتني در برابر آنان، مهرباني و محبت، دعاي خير كردن براي ايشان، دوري از درشت گويي و يا حتي به كار نبردن واژه اف و آخ ، خسته شدم و ديگر اصوات نابهنجاري كه ايشان را ناخوش آيد از جمله روش هاي احسان و اكرام و احترام به پدر و مادر است.

مصداقهای احترام به والدین

1- پرهيز از آزار پدر و مادر

خداوند در قرآن كريم نيكى به پدر و مادر را وظيفه‏اى واجب معرفى فرموده است؛ وظيفه‏اى كه پس از توحيد در پرستش ذكر شده است:

«وَقَضَى‏ رَبُّكَ أَلَّا تَعْبُدُوا إِلَّا إِيَّاهُ وَبِالْوَالِدَيْنِ إِحْسَاناً إِمَّا يَبْلُغَنَّ عِندَكَ الْكِبَرَ أَحَدُهُمَا أَوْ كِلاَهُمَا فَلَا تَقُل لَهُمَا أُفٍّ وَلاَ تَنْهَرْهُمَا وَقُل لَهُمَا قَوْلاً كَرِيماً.»[23]پروردگار تو مقرر كرد كه جز او را مپرستيد و به پدر و مادر خود احسان كنيد؛ اگر يكى از آن دو يا هر دو در كنار تو به سالخوردگى رسيدند به آنها حتى اف مگو و به آنان پرخاش مكن و با آنها سخنى شايسته بگوى.

مطابق اين آيه احترام به پدر و مادر امرى واجب وكوچك‏ترين بى‏احترامى(رفتاری يا گفتارى) به آنان حتی اگر یک اُف گفتن به والدین باشد ممنوع است. اين وجوب و ممنوعيت چنان كه گفتيم پس از بيان وجوب يگانه پرستى ذكر شده است و اين گواه اهميت حقوق والدين است.

امام صادق (ع) فرمودند:

«عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ (ع) قَالَ: أَدْنَى الْعُقُوقِ أُفٍّ وَ لَوْ عَلِمَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ شَيْئاً أَهْوَنَ مِنْهُ لَنَهَى عَنْه‏»[24] كمترين آزار (به پدر و مادر) گفتن اف (بآنها) است، و اگر خداى عز و جل چيزى را آسان‏تر و خوارتر از آن ميدانست از آن نهى ميفرمود. در روايت ديگرى آمده است:

«لَوْ عَلِمَ اللَّهُ شَيْئاً أَدْنَى مِنْ أُفٍّ لَنَهَى عَنْهُ وَ هُوَ مِنْ أَدْنَى الْعُقُوقِ وَ مِنَ الْعُقُوقِ أَنْ يَنْظُرَ الرَّجُلُ إِلَى وَالِدَيْهِ فَيُحِدَّ النَّظَرَ إِلَيْهِمَا»[25] امام صادق(ع)فرمود: اگر خداوند چيزى را (در آزردن پدر و مادر) كمتر از أف ميدانست از آن نهى ميكرد، و آن كمترين مراتب آزردن است، و از جمله آزردن است كه كسى به پدر و مادر خود خيره نگاه كند.

امام باقر(ع) از پيامبر اكرم(ص) نقل فرموده‏اند:

«إِيَّاكُمْ وَ عُقُوقَ الْوَالِدَيْنِ فَإِنَّ رِيحَ الْجَنَّةِ تُوجَدُ مِنْ مَسِيرَةِ أَلْفِ عَامٍ وَ لَا يَجِدُهَا عَاقٌّ...»[26] از آزار پدر و مادر بپرهيزيد، زيرا بوى بهشت از هزار سال فاصله بوييده مى‏شود، ولى آزار دهنده پدر و مادر آن را نمى‏يابد.

آزار والدين حتى اگر آنان ظالم باشند جايز نيست. امام صادق(ع) فرمود:

«مَنْ نَظَرَ إِلَى أَبَوَيْهِ نَظَرَ مَاقِتٍ وَ هُمَا ظَالِمَانِ لَهُ لَمْ يَقْبَلِ اللَّهُ لَهُ صلوة...»[27]

هركس به پدر و مادر خود نظر دشمنی کند در صورتی که آن دو به او ستم کرده باشند خداوند نمازش را نمی پذیرد.

2- فروتنى در برابر والدين

فروتنى در برابر پدر و مادر از سر مهربانى، سفارش خدا و مصداقى از نيكى به پدر و مادر است و نشانه‏اى از روح شكرگزارى به شمار مى‏رود:

«وَاخْفِضْ لَهُمَا جَنَاحَ الذُّلِّ مِنَ الرَّحْمَةِ وَقُل رَّبِّ ارْحَمْهُمَا كَمَا رَبَّيَانِي صَغِيراً.»[28]

دو بال فروتنى خويش را از سر مهربانى در برابر آنان فرود آر، و بگو: پروردگارا! آن دو را رحمت كن چنان كه مرا در خردسالی بزرگ نمودنند.

از اين بخش از آيه كه فرمود: "وَقُل رَّبِّ ارْحَمْهُمَا كَمَا رَبَّيَانِي صَغِيراً" مى‏توان دريافت كه طلب رحمت و بخشايش براى والدين نيز ريشه در احساس شكرگزارى انسان دارد.

امام صادق(ع) فرمودند:

«لَا تَمْلَأْ عَيْنَيْكَ مِنَ النَّظَرِ إِلَيْهِمَا إِلَّا بِرَحْمَةٍ وَ رِقَّةٍ وَ لَا تَرْفَعْ صَوْتَكَ فَوْقَ أَصْوَاتِهِمَا وَ لَا يَدَكَ فَوْقَ أَيْدِيهِمَا وَ لَا تَقَدَّمْ قُدَّامَهُمَا»[29] چشمانت را جز به مهربانى و نرمى به آنان مدوز و صدايت را از صداى آنان بلندتر مكن و دستت را بالاتر از دست آنان مبر و بر آنان پيشى مگیر. در روایت دیگر از امام صادق از پیامبرنقل شده اندکه آن حضرت فرمودند:

«...عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ أَتَى رَجُلٌ رَسُولَ اللَّهِ فَقَالَ يَا رَسُولَ اللَّهِ إِنِّي رَاغِبٌ فِي الْجِهَادِ نَشِيطٌ قَالَ فَقَالَ لَهُ النَّبِيُّ ص فَجَاهِدْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ فَإِنَّكَ إِنْ تُقْتَلْ تَكُنْ حَيّاً عِنْدَ اللَّهِ تُرْزَقْ وَ إِنْ تَمُتْ فَقَدْ وَقَعَ أَجْرُكَ عَلَى اللَّهِ وَ إِنْ رَجَعْتَ رَجَعْتَ مِنَ الذُّنُوبِ كَمَا وُلِدْتَ قَالَ يَا رَسُولَ اللَّهِ إِنَّ لِي وَالِدَيْنِ كَبِيرَيْنِ يَزْعُمَانِ أَنَّهُمَا يَأْنَسَانِ بِي وَ يَكْرَهَانِ خُرُوجِي فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص فَقِرَّ مَعَ وَالِدَيْكَ فَوَ الَّذِي نَفْسِي بِيَدِهِ لَأُنْسُهُمَا بِكَ يَوْماً وَ لَيْلَةً خَيْرٌ مِنْ جِهَادِ سَنَة»[30]

مردى خدمت رسول خدا(ص)آمد و عرض كرد: يا رسول اللَّه! من به جهاد علاقه دارم و نسبت به آن با نشاطم، پيغمبر(ص) فرمود: پس در راه خدا جهاد كن كه اگر كشته شوى نزد خدا زنده خواهى بود و روزى داده شوى و اگر بميرى پاداشت بعهده خدا باشد، و اگر (از ميدان جنگ) باز گردى، از گناهان پاك شوى مانند روزى كه متولدشده‏اى.[مرد]عرض كرد: يا رسول اللَّه! من پدر و مادرى پيرى دارم كه بگمانم بمن انس گرفته‏اند و از رفتنم به جهاد كراهت دارند. رسول خدا(ص) فرمود: در اين صورت ملازم پدر و مادرت باش. سوگند بآن كه جانم در دست اوست: مأنوس بودن يك شبانه روز آنها با تو از جهاد يك سال بهتر است.

3- وظیفه فرزند پس از درگذشت والدين

فرزند حتى پس از آن كه پدر و مادرش از دنيا مى‏روند. همچنان وظيفه‏اى اخلاقى دارد. او بايد براى آنان نماز بگذارد و از خداوند برايشان درخواست رحمت و مغفرت كند. از امام باقر(ع) روايت شده است:

«إِنَّ الْعَبْدَ لَيَكُونُ بَارّاً بِوَالِدَيْهِ فِي حَيَاتِهِمَا ثُمَّ يَمُوتَانِ فَلَا يَقْضِي عَنْهُمَا دُيُونَهُمَا وَ لَا يَسْتَغْفِرُ لَهُمَا فَيَكْتُبُهُ اللَّهُ عَاقّاً وَ إِنَّهُ لَيَكُونُ عَاقّاً لَهُمَا فِي حَيَاتِهِمَا غَيْرَ بَارٍّ بِهِمَا فَإِذَا مَاتَا قَضَى دَيْنَهُمَا وَ اسْتَغْفَرَ لَهُمَا فَيَكْتُبُهُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ بَارّا»[31]

هر آينه كسى كه نسبت به پدر و مادر خود نيكوكار بوده پس از مرگ آنها دين آنان را ادا نمى‏كند و براى آنان استغفار نمى‏نمايد پس خداوند او را در شمار آزار دهندگان قرار مى‏دهد. و بسا كه كسى آزار دهنده پدر و مادرش بوده و در حياتشان به آنان نيكى نمى‏كرده است ولى پس از مرگ آنها دين آنها را ادا كرده و برايشان استغفار نموده است پس خداوند او را در شمار نيكى كنندگان به والدين قرار مى‏دهد.

از اين روايت فهميده مى‏شود كه اولا: وظيفه سپاسگزارى از پدر و مادر با مرگ آنها خاتمه نمى‏يابد و ديگر اين كه خداوند راه را براى جبران كوتاهى‏هاى فرزند خطا كار باز گذارده است.

4- احترام به والدین مشرك و كافر

ممكن است براى افرادى این توّهم‏حاصل شود كه چون پدر و مادر آنها فاسق و یا فاجر و كافر هستند، مى‏توانند نسبت به آنها رفتار ناشایست و نادرستى داشته باشند. براى رفع این توّهم آیاتی از قرآن را مورد بحث و بررسى قرار مى دهیم.

«وَإِن جَاهَدَاكَ عَلَى‏ أَن تُشْرِكَ بِي مَا لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ فَلاَ تُطِعْهُمَا وَصَاحِبْهُمَا فِي الدُّنْيَا مَعْرُوفاً وَاتَّبِعْ سَبِيلَ مَنْ أَنَابَ إِلَيَّ ثُمَّ إِلَيَّ مَرْجِعُكُمْ فَأُنَبِّئُكُم بِمَا كُنتُمْ تَعْمَلُونَ»[32]

«وَوَصَّيْنَا الْإِنسَانَ بِوَالِدَيْهِ حُسْناً وَإِن جَاهَدَاكَ لِتُشْرِكَ بِي مَا لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ فَلاَ تُطِعْهُمَا إِلَيَّ مَرْجِعُكُمْ فَأُنَبِّئُكُم بِمَا كُنتُمْ تَعْمَلُ.»[33]

واگر تو را وا دارند تا درباره چیزى كه تو را بدان دانشى نیست به من شرك ورزى، از آنان فرمان مگیر؛ خداوند بلا فاصله بعد از اینكه امر به نپذیرفتن دعوت والدین به شرك مى‏كند بخاطر اینكه این نپذیرفتن دعوت به شرك، مبادا دلیلى بر بى حرمتى و بى احترامى والدین شود. دستور مى دهد در عین حالى كه دعوت آنها را به شرك نباید پذیرفت باید در دنیا و امورات دنیا نهایت احترام و ادب را نسبت به آنها داشته باشى و در معاشرت با آنها به نیكى رفتار كنى. به عبارت دیگر از نظر دنیا و زندگى مادى با آنها مهر و محبت و ملاطفت كنى، و از نظر اعتقاد و برنامه‏هاى مذهبى تسلیم افكار و پیشنهادهاى آنان نباشى.

 در تفسیر المیزان ذیل آیه پانزدهم لقمان چنین آمده است: در جمله (وَاتَّبِعْ سَبِيلَ مَنْ أَنَابَ إِلَيَّ) اختصاری لطیف بکار رفته ؛ چون در عین کوتاهی اش می فهمانداگر پدر و مادر با خدا بودنند باید راهشان را پیروی کنی و گر نه اطاعتشان بر تو واجب نیست، و باید راه غیر آن دو را یعنی راه کسانی که با خدا هستند پیروی نمایی.[34]

پس امر و نهى والدین در واجبات عینیه و محرمات الهیه هیچ تأثیرى ندارد. و لغو است مثل اینكه اولاد را امر به شراب خوری كنند، یا او را از نماز یا روزه واجب نهى كنند، فایده ندارد. چنانچه در این آیه تصریح مى فرماید. یا در حدیث شریفى از پیامبركه مى‏فرماید: «لَا طَاعَةَ لِمَخْلُوقٍ فِي مَعْصِيَةِ الْخَالِقِ...»[35]‏ پس هرگز نباید رابطه انسان و پدر و مادرش، مقدم بر رابطه او با خدا باشد و هرگز نباید عواطف خویشاوندى حاكم بر اعتقاد مكتبى او گردد.

و در ذیل، همین مطلب حدیثى از حضرت على(ع)است كه ایشان مى فرمایند:

«فَحَقُّ الوالِدِ عَلَى الوَلَدِ أن یُطیعَهُ فى كُلِّ شىء الا فى مَعصیتةِ اللَّه سُبحانَهُ»[36] حق پدر بر فرزند این است كه فرزند در همه چیز جز نافرمانى خدا، از پدر اطاعت كند. 

از مطالب یاد شده در مى یابیم كه احترام و نیكى به والدین اگر مشرك، كافر و فاسق باشند، نباید ترك شود. ولكن در این آیه نكته دیگرى كه به ذهن ما مى‏رسد، این است كه مرز اطاعت والدین تا آنجاست كه با حق خدای تعالى تعارض نداشته باشد. حق خدا اطاعت كردن از وى است و حق پدر و مادر هم اطاعت كردن از آنها ولى؛ این اطاعت كردن مشروط به این است كه مستلزم زیر پا گذاشتن فرمان خداوند نباشد، اما حسن خلق و نیكى مصاحبت با آنها مشروط به هیچ شرطى نیست. به هر حال، فرزند وظیفه دارد كه به آنها نیكى كند و در برابر آنها متواضع و مهربان باشد. و در چهره و رفتار و گفتار چیزى كه موجب آزردگى خاطر آنها و افسردگى روح آنان شود ظاهر نسازند.

 به همین خاطر خداوند كسانى را كه بر سر دو راهیها، پیوند با پدر و مادر و خویشاوندان را بر اجراى احكام قوانین و احكام الهى مقدم داشته‏اند. مورد نكوهش قرار داده است و مى فرماید: 

«یاأَیُّهَا الَّذِینَ ءَامَنُواْ لَاتَتَّخِذُواْ ءَابَآئكُمْ وَ إِخْوَانَكُمْ أَوْلِیَآءَ إِنِ اسْتَحَبُّواْ الْكُفْرَ عَلَى الإِْیمَانِ وَ مَن یَتَوَلَّهُم مِّنكُمْ فَأُوْلَئكَ هُمُ الظَّالِمُونَ»[37] اى كسانى كه ایمان آورده‏اید، اگر پدرانتان و برادرانتان كفر را بر ایمان ترجیح دهند-آنان را- به دوستى مگیرید، و هر كس از میان شما آنان را به دوستى گیرد، آنان همان ستمكارانند.

5- دعا و طلب مغفرت

یکى دیگر از حقوق والدین دعا است;  چه در حال زنده بودن آنها و چه بعد از مرگ برای آنها دعا کند چنانکه مستحب است در حق ایشان این دعاى قرآنى خوانده شود: «رب اغفر لى و لوالدىّ و ارحمهما کما ربیانى صغیراًو اجزهما بالاحسان احساناً و بالسیئات غفراناً» .

 قرآن کریم در چند مورد دعا وطلب آمرزش برای پدر و مادر را مورد تأکید قرار داده است.

«رَبَّنَا اغْفِرْ لِي وَلِوَالِدَيَّ وَلِلْمُؤْمِنِينَ يَوْمَ يَقُومُ الْحِسَابُ.»[38]

«رَبِّ اغْفِرْ لِي وَلِوَالِدَيَّ وَلِمنَ دَخَلَ بَيْتِيَ مُؤْمِناً وَلِلْمُؤْمِنِينَ وَالْمُؤْمِنَاتِ وَلاَ تَزِدِ الظَّالِمِينَ إِلَّا تَبَارَا.»[39] پروردگارا! مرا و پدر و مادرم و تمام کسانی را که با ایمان وارد خانه من شدند و جمیع مردان و زنان با ایمان را بیامرزو ظالمان را جز هلاکت میفزا!

دعا کردن برای پدر و مادر یکی از راههای  قدر دانی از زحمات آنها میباشد در تفسیر نمونه ذیل آیه آمده است: نوح در حقيقت براى چند نفر طلب آمرزش مى‏كند: اول براى خودش، مبادا قصور و ترك اولايى از او سر زده باشد؛ دوم براى پدر و مادرش، به عنوان قدردانى و حق‏شناسى از زحمات آنان. خدایا ما را هم قدردان پدران  و مادرانمان بدان.

چندنکته:

1)                  به پدر و مادر احترام بگذاریم هر چند مسلمان نباشند.

2)                  کوچکترین کلمه‌ای که سبب آزار و اذیت آنها شود نگوییم.

3)                  نیازهای پدر و مادر اعم از مادی و غیر مادی را برآورده سازیم.

4)                  با مهربانی و دلسوزی آنها را نگاه کنیم.

5)                  صدای خود را از صدای آنها بلندتر نکنیم.

6)                  جلوتر از آنها حرکت نکنیم.

7)                  اگر پس از مرگ دینی برگردن آنها بوده که نتوانسته‌اند آن را ادا کنند دین را ادا کنیم و برای آنها طلب استغفار کنیم.

منابع: 

1.                   قرآن کریم

2.                   كلينى، محمد، ‏الكافي، ناشر: انتشارات اسلاميه تهران، چاپ دوم‏1362ش.  

3.                   طباطبائی، محمد حسین،المیزان ،ترجمه ، محمد باقررموسوی همدانی،دفتر انتشارات اسلامی چاپ بیستم 1384 ش

4.                   شیرازی ،مکارم ، تفسیر نمونه، دارالکب الاسلامیه،چاپ بیست وپنجم 1385ش

5.                   سید رضی، نهج البلاغه ، ترجمه محمد دشتی ،انتشارات الهادی،چاپ بیست و سوم 1382ش

6.                   عاملی، محمدحر، وسائل الشيعة، ناشر: آل البيت-قم، چاپ اول-1409ق.‏

7.                   علامه مجلسى‏، محمد باقر، بحارالأنوار، ناشر: اسلاميه-تهران، چاپ 5-1358ش.

منابع اینترنتی(سایت ها)

1)                  http://www.qoran.mihanblog.com

2)                  http://www.sibtayn.com

3)                  http://www.porsojoo.com

4)                  http://www.askquran.ir

5)                  http://www.hawzah.net

6)                  http://www.imamjawad.net

7)                  http://www.amirkabir.net



[1]  - مفاتيح الغيب، ج‏31، ص:  197-199

[2] - پرتوى از قرآن، ج‏4، ص: 144

[3]  - ترجمه مجمع البيان في تفسير القرآن، ج‏27، ص: 144

[4]  - همان

[5]   - همان

[6]  - پرتوى از قرآن، ج‏4، ص: 144

[7]  -  تفسير الصافي، ج‏5، ص: 341 ــ342

[8]  - نمل -  6

[9]  - نساء آیه 113

[10]  - فاطر -  15

[11]  - طه -  50  ‏

[12]   - اعلی -  3  و

[13]  -  یوسف - 3

[14]  -  شوری - 52  ‏

[15]  - عنکبوت - 48

[16]  - هود آیه  49

[17]  - نساء آیه 113

[18]  لقمان / 14

[19]  البقره/83

[20] النساء / 36

[21]  الاسراء/ 23

[22] الانعام / 151

[23] الاسراء / 23

[24] . الکافی  ج2 ص348(باب الغقوق)

[25] . همان.

[26] . همان، ص349.

[27]  - همان.

[28] . الاسراء/ 24

[29]. الكافي، ج‏2، ص158(بَابُ الْبِرِّ بِالْوَالِدَيْن)

[30]. همان، ص160.

[31] -  الكافي، ج‏2، ص163.

[32]  لقمان / 15

[33]  عنکبوت / 8

[34]  المیزان، 16، ص324

[35]. بحار الأنوار، ج‏10، ص227و ج43، ص297. وسائل الشيعة، ج‏15، ص174 و ج‏16، ص154.

[36]  نهج البلاغه /حکمت 399

[37]. توبه/23.

[38]  ابراهیم / 41

[39]  نوح / 28

تابستان 1389 (شماره نهم) (2)

صفات عبادالرحمن در سوره فرقان/ سيدكريم حسيني

مقدمه:

خداوند پیامبرانی را فرستاد تا بشر را هدایت کنند. و همراه آنها کتابی فرستاد، از میان کتابهای مقدس و آسمانی تنها کتابی که بدون هیچ تحریف و کاملترین کتاب آسمانی قرآن کریم است که بوسیله ی پیامبر اسلام (ص) به مردم رسید. طبق این ادعا که کاملترین کتاب آسمانی قرآن است پس باید تمام جوانب هدایت بشر در آن جمع باشد. یکی از جاهایی که خداوند در آنجا مسئله هدایت و هدایت یافتگان را مطرح نموده است سوره مبارکه ی فرقان است که در آن 13 خصلت برای نیکان و صالحان بیان نموده است که آشنایی و دانستن آنها آموزنده است.

در این نوشتار به شرح کوتاه هر کدام از آن ویژگی ها می پردازیم به امید آنکه با اتصاف به این ارزشهای والا، مدارج کمال را پیموده و در صف عبادالرحمن و بندگان ویژه و خاص خداوند سبحان قرار گیریم.

صفات عبادالرحمن

در آیات 63 تا 75 سوره فرقان بحث جامع و جالبی پیرامون صفات ویژه ی بندگان خاص پروردگار که تحت عنوان "عبادالرحمن" آمده مطرح می شود که این صفات بعضی به جنبه های اعتقادی ارتباط دارد برخی اخلاقی و پاره ای اجتمایی قسمتی هم جنبه ای فردی دارد و روی هم رفته مجموعه ای است از والاترین ارزشهای انسانی.

« وَ عِبادُ الرَّحْمنِ الَّذينَ يَمْشُونَ عَلَى الْأَرْضِ هَوْناً وَ إِذا خاطَبَهُمُ الْجاهِلُونَ قالُوا سَلاماً * وَ الَّذينَ يَبيتُونَ لِرَبِّهِمْ سُجَّداً وَ قِياماً * وَ الَّذينَ يَقُولُونَ رَبَّنَا اصْرِفْ عَنَّا عَذابَ جَهَنَّمَ إِنَّ عَذابَها كانَ غَراماً * إِنَّها ساءَتْ مُسْتَقَرًّا وَ مُقاماً * وَ الَّذينَ إِذا أَنْفَقُوا لَمْ يُسْرِفُوا وَ لَمْ يَقْتُرُوا وَ كانَ بَيْنَ ذلِكَ قَواماً * وَ الَّذينَ لا يَدْعُونَ مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ وَ لا يَقْتُلُونَ النَّفْسَ الَّتي‏ حَرَّمَ اللَّهُ إِلاَّ بِالْحَقِّ وَ لا يَزْنُونَ وَ مَنْ يَفْعَلْ ذلِكَ يَلْقَ أَثاماً * يُضاعَفْ لَهُ الْعَذابُ يَوْمَ الْقِيامَةِ وَ يَخْلُدْ فيهِ مُهاناً * إِلاَّ مَنْ تابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ عَمَلاً صالِحاً فَأُوْلئِكَ يُبَدِّلُ اللَّهُ سَيِّئاتِهِمْ حَسَناتٍ وَ كانَ اللَّهُ غَفُوراً رَحيماً * وَ مَنْ تابَ وَ عَمِلَ صالِحاً فَإِنَّهُ يَتُوبُ إِلَى اللَّهِ مَتاباً * وَ الَّذينَ لا يَشْهَدُونَ الزُّورَ وَ إِذا مَرُّوا بِاللَّغْوِ مَرُّوا كِراماً * وَ الَّذينَ إِذا ذُكِّرُوا بِآياتِ رَبِّهِمْ لَمْ يَخِرُّوا عَلَيْها صُمًّا وَ عُمْياناً *وَ الَّذينَ يَقُولُونَ رَبَّنا هَبْ لَنا مِنْ أَزْواجِنا وَ ذُرِّيَّاتِنا قُرَّةَ أَعْيُنٍ وَ اجْعَلْنا لِلْمُتَّقينَ إِماماً * أُوْلئِكَ يُجْزَوْنَ الْغُرْفَةَ بِما صَبَرُوا وَ يُلَقَّوْنَ فيها تَحِيَّةً وَ سَلاماً»[1]

توضیح و شرح:

1. تواضع و فروتنی

« وَ عِبادُ الرَّحْمنِ الَّذينَ يَمْشُونَ عَلَى الْأَرْضِ هَوْناً...» بندگان خاص خداوند کسانی هستند که با آرامش و بی تکبّر بر زمین راه می روند.

"هون" به طوری که راغب گفته به معنای تذلل و تواضع است.[2] بنابراین به نظر می رسد که مقصود از راه رفتن در زمین نیز کنایه اززندگی کرد نشان در بین مردم و معاشرتشان با آنان باشد. در واقع نخستین توصیفی که از عبادالرحمن شده است نفی کبر و غرور و خود خواهی است که در تمام اعمال انسان و حتی در کیفیت راه رفتن او  آشکار می شود؛ زیرا ملکات اخلاقی همیشه خود را در لابلای اعمال و رفتار و گفتار انسان نشان می دهد تا آنجا که از چگونگی راه رفتن یک انسان می توان با دقت و موشکافی به سمت قابل توجهی از اخلاق او پی برد.[3]

فروتنی و نرم خویی باعث پیشرفت انسان در زمینه های مختلفی می شود یعنی وی هم از نظر معنویات و مادیات رشد می کند. مؤید این حرف کلام حضرت علی (علیه السلام) می باشد که فرموده: « من لان عوده کثفت اغصانه»[4] کسی که درخت شخصیت او نرم و بی عیب باشد شاخ و برگش فراوان است.

2. حلم و خویشتن داری

«وَ إِذا خاطَبَهُمُ الْجاهِلُونَ قالُوا سَلاماً...» آنان کسانی هستند که هنگامی که جاهلان آنان را ( با گفتار نابخردانة خویش) مخاطب می سازند در جواب به آنان سلام می گویند ( با سلام و بی اعتنایی و بزرگواری از کنارشان گذشته و از درگیری با آنان پرهیز می کنند.)

صفت دومی که برای عبادالرحمن ذکرشده این است که، چون از جاهلان حرکات زشتی مشاهده می کنند و یا سخنانی زشت و ناشی از جهل می شنوند، پاسخی سالم می دهند. و به سخنی سالم و خالی از لغو و گناه جواب می گویند.

شاهد اینکه کلمة سلام به این معنا است، آیه « لا يَسْمَعُونَ فيها لَغْواً وَ لا تَأْثيماً* إِلاَّ قيلاً سَلاماً سَلاماً»[5] (بهشتیان در بهشت هیچ سخنی لغو و گناه نمی شنوند، هر چه می شنوند سلام است و سلام) می باشد پس حاصل و برگشت معنای این کلمه به این است که: بندگان رحمان، جهل جاهلان را با جهل مقابله نمی کنند.[6]

در قرآن علاوه بر آیه مورد بحث، در آیات دیگری نیز به حلم و خویشتن داری سفارش شده است.[7]

3. شب زنده داری خالصانه و عارفانه

سومین ویژگی بندگان خالص خداوند که اشاره می کند شب زنده داری است. «وَ الَّذينَ يَبيتُونَ لِرَبِّهِمْ سُجَّداً وَ قِياماً». بندگان خاص خدای رحمان کسانی هستند که شبانگاه برای پروردگارشان سجده و قیام (عبادت) می کنند.

کلمه ای بیتوته به معنای ادراک شب است مراد در اینجا در حال سجده حال ایستاده است که شب را به عبادت خدا به آخر می رسانند، که یکی از مصادیق عبادتشان همان نماز است که هم افتادن به خاک جزء آن است و هم به پا ایستادن.[8]

انسان هم اگر بخواهد مدارج عالیه عبودیت را طی کند بایدمراحلی را طی کند و چقدر زیبا استاد شهید علامه مرتضی مطهری این سیر و مقام را بیان کرده، مراحل و منازل کلی عبودیت از نظر وصول به نوعی ربوبیت:

1. مرحله ربوبیت و تسلط خیال و اندیشه های پراکنده

2. مرحله تسلط بر نیروی خیال و اندیشه های پراکنده

3. مرحله بی نیازی از بدن

4. مرحله به فرمان گرفتن کشور بدن

5. مرحله به فرمان قرار گرفتن طبیعت[9]

4. خوف و خشیت از خدا

چهارمین ویژگی بندگان خاص و ممتاز خداوند را چنین بیان می فرماید: «وَ الَّذينَ يَقُولُونَ رَبَّنَا اصْرِفْ عَنَّا عَذابَ جَهَنَّمَ إِنَّ عَذابَها كانَ غَراماً * إِنَّها ساءَتْ مُسْتَقَرًّا وَ مُقاماً» بندگان ممتاز خداوند رحمان کسانی هستند که می گویند پروردگار را عذاب دوزخ را از ما برطرف گردان که عذابش سخت و پردوام است قطعاً دوزخ جایگاه و محلی بد برای اقامت است.

حضرت علی(ع) در مورد سیمای پرهیزکاران خطبه ای طولانی به نام همام دارد که وقتی به مقولة خوف از خدا می رسد آنها را این گونه وصف می کند: ترس الهی آنان را چونان تیری تراشیده لاغر کرده است. کسی که به آنها می نگرد، می پندارد که بیمارند اما آنان بیمار نیستند و می گویند: مردم در اشتباهند، در صورتی که آشفتگی ظاهرشان نشان از امری بزرگ است...[10]

5. اعتدال در انفاق ومصرف

 « وَ الَّذينَ إِذا أَنْفَقُوا لَمْ يُسْرِفُوا وَ لَمْ يَقْتُرُوا وَ كانَ بَيْنَ ذلِكَ قَواماً» آنان کسانی هستند که هرگاه انفاق کنند نه اسراف کنند و نه سخت گیری، بلکه در میان این دو اعتدال می ورزند.

یکی از مهمترین مسائل زندگی اعتدال در انفاق و مصرف است. اعتدال یعنی میانه روی و حد فاصل بین افراط و تفریط که از نظر اسلام در همه چیز، محبوب و مطلوب است. قرآن مسلمانان را به عنوان«امت وسط» یعنی امت معتدل خوانده و می فرماید: وَ كَذلِكَ جَعَلْناكُمْ أُمَّةً وَسَطاً...»[11] این گونه شما را امت میانه-با عدالت و دادگرى‏- قرار دادیم. و حضرت علی(ع) کسانی را که از این راه خارج شده آنها را جاهل و نادان خوانده می فرماید: «لاتری الجاهل الا مفرطاً او مفرطا»[12] نادان را یا تندرو و یا کندرو می بینی.

6. دوری از انواع شرک

«وَ الَّذينَ لا يَدْعُونَ مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ...» کسانی هستند که معبود دیگری را با خدا نمی خوانند.

دربار مفهوم «اله» و «الوهیت» بحثهای زیادی میان صاحب نظران، انجام گرفته که در کتاب های تفسیر، مفصل بحث شده است. معنایی که به نظر می رسد از همه رجحان دارد این است که اله به معنای «پرستیدنی» یا شایسته عبادت و اطاعت» است مانند کتاب به معنای نوشتنی و چیزی که شانیت نوشتن را دارد. طبق این معنی، الوهیت صفتی است که برای انتزاع آن باید اضافه عبادت و اطاعت بندگان را نیز در نظر گرفت. و هرچند گمراهان، معبودهای باطلی را برای خودشان برگزیده اند. اما کسی که شایستگی عبادت و اطاعت را دارد همان کسی است که خالق و رب ایشان می باشد. این حد نصاب اعتقادی است که می بایست هر کسی درباره ای خدای متعال داشته باشد. یعنی علاوه بر اینکه خدا را بعنوان واجب الوجود و آفریدگار و کردگار و صاحب اختیار جهان می شناسد باید او را شایسته عبادت و اطاعت نیز بداند وبه همین جهت، این مفهوم در شعار اسلام لا اله اله الله اخذ شده است.[13]

7. پرهیز از آدم کشی

« وَ لا يَقْتُلُونَ النَّفْسَ الَّتي‏ حَرَّمَ اللَّهُ إِلاَّ بِالْحَقِّ...» (آنان) كسى را كه خدا [خونش را] حرام كرده است جز به حق نمى‏كُشند.

گناه آدم کشی(مؤمن) بسیار بزرگ بوده و مجازاتهای سختی برای آن قرار داده شده است. خدای متعال می فرماید: « وَ مَنْ يَقْتُلْ مُؤْمِناً مُتَعَمِّداً فَجَزاؤُهُ جَهَنَّمُ خالِداً فيها وَ غَضِبَ اللَّهُ عَلَيْهِ وَ لَعَنَهُ وَ أَعَدَّ لَهُ عَذاباً عَظيماً»[14] و هر كس عمداً مؤمنى را بكشد، كيفرش دوزخ است كه در آن ماندگار خواهد بود و خدا بر او خشم مى‏گيرد و لعنتش مى‏كند و عذابى بزرگ برايش آماده ساخته است. در این آیه، چهار مجازات شدید برای قاتل ذکر شده است که عبارتنداز:

1. خلود و جاودانگی در دوزخ   2. غضب الهی  3. لعنت خدا   4. عذاب بزرگ.

8 . عدم انجام کار نامشروع

« وَ لا يَزْنُونَ وَ مَنْ يَفْعَلْ ذلِكَ يَلْقَ أَثاماً» زنا نمی کنند و هر کس چنین کند مجازات بسیار سختی خواهد دید.

توضیح: چون مسئله زنا در میان عرب جاهلیت امری متداول و شایع بود و اسلام از ابتدای ظهور دعوتش معروف بود به تحریم کارهای خلاف و نامشروع.

و اینکه فرمود « و من یفعل ذلک یلق اثاماً» با کلمه ذلک به مسائل قبل یعنی شرک و قتل نفس محترمه به غیر حق و نیز زنا اشاره نموده و کلمة "اثام" به معنای اثم یعنی وِزر و گناه است، که همان کیفر و عذابی است که به زودی در روز قیامت با آن برمی خورد.[15]

قابل ذکراینکه در آیه شریفه(آیه68 فرقان)، نخست از مساله ای شرک، سپس قتل نفس و بعد از آن زنا سخن به میان آمده، از بعضی از روایات استفاده می شود که این سه گناه از نظر ترتیب اهمیت به همین صورت که در آیه آمده اند می باشد. ابن مسعود از پیامبر گرامی اسلام (ص) چنین نقل می کند، عرض کردم: کدام گناه از همه ی گناهان بزرگتر است. فرمود این که برای خدا شبیهی قرار دهی در حالی که او تو را آفرید، عرض کردم بعد از آن کدام گناه؟ فرمود اینکه فرزند خود را از ترس اینکه مبادا با توهم غذا شود به قتل برسانی باز عرض کردم بعد از آن کدام گناه؟ فرمود: اینکه به همسر همسایه ات خیانت کنی در این هنگام خداوند تصدیق سخن پیامبر (ص) را در این آیه نازل کرد.[16]

9. پرهیز از گواهی دروغ

«وَ الَّذينَ لا يَشْهَدُونَ الزُّورَ...» و(عبادالرحمان) كسانى‏اند كه گواهى دروغ نمى‏دهند. نهمین صفت برجسته آنان احترام و حفظ حقوق دیگران است. مفسران بزرگ این آیه را دو گونه تفسیر کرده اند:

1. بعضی همانگونه که در بالا گفتیم، شهادت زور را به معنی شعادت به باطل دانسته اند، زیرا زور در لغت بمعنی تمایل و انحراف است و از آنجا که دروغ و باطل و ظلم از امور انحرافی است، به آن زور گفته می شود. این تعبیر در کتاب شهادات در فقه ما به همین عنوان مطرح است و در روایات متعددی نیز از آن نهی شده است.

2. تفسیر دیگر اینکه منظور از شهود همان حضور است، یعنی بندگان خاص خداوند در مجالس باطل، حضور پیدا نمی کنند. و در بعضی روایات که از طریق ائمه اهلبیت (ع) رسیده است به مجلس «غناء» تفسیر شد. همان مجالسی که در آنها خوانندگی لهوی توام با نواختن آلات موسیقی یا بدون آن انجام می گیرد. این احتمال نیز دور به نظر نمی رسد که هر دو تفسیر در معنی آیه جمع باشد و به این ترتیب عبادالرحمن و بندگان خاص خدا نه شهادت به دروغ می دهند و نه در مجالس لهو و باطل و گناه حضور می یابند، چرا که حضور در این مجالس علاوه بر امضای گناه مقدمه آلودگی قلب و روح است.[17]

10. کرامت و بزرگواری

«وَ إِذا مَرُّوا بِاللَّغْوِ مَرُّوا كِراماً» (عبادالرحمان كسانى‏اندکه) هر گاه با امور لغو و بیهوده روبرو شوند با بی اعتنایی و بزرگوارانه از کنار آن می گذرند.

این ویژگی، بیان گر آن است که بندگان ممتاز خدا، نه تنها با هرگونه باطل و بیهودگی مبارزه می کنند و برای از بین بردن آن تلاش می نمایند بلکه با مبارزه سلبی با باطل و بیهودگی بی اعتنایی و خشنودی خود را ابراز می دارند و به هیچ وجه تحت هیچ عنوان حاضر نیستند در برابر باطل سر خویش را خم کنند و آن را تایید نمایند. آنها(عبادالرحمان)دارای هدف معقولی هستند، همه حرکتها و فعالیتها و گفتارشان، منطقی و حساب شده است و هرگونه بیهودگی در فضای فکر و عمل آنها نفوذ ندارد و بطور کلی، این یکی از مراحل نهی از منکر است.[18]

در آیات دیگرقرآن نیز به این ویژگی(پرهیزاز امور لغو و بیهوده) اشاره شده است: «وَ الَّذينَ هُمْ عَنِ اللَّغْوِ مُعْرِضُونَ»[19] و آنان كه از بيهوده روي گردانند. و «وَ إِذا سَمِعُوا اللَّغْوَ أَعْرَضُوا عَنْهُ...»[20] و چون لغوى بشنوند از آن روى برمى‏تابند... .

11. بهره برداری صحیح از قرآن

« وَ الَّذينَ إِذا ذُكِّرُوا بِآياتِ رَبِّهِمْ لَمْ يَخِرُّوا عَلَيْها صُمًّا وَ عُمْياناً» و آنان[عبادالرحمان] کسانی اند که هرگاه آیات پروردگارشان به آنان گوشزد شود کر و کور روی آن نمی افتند.

این ویژگی از مهمترین ویژگی ها و عمیق ترین شاخصه های بندگان ممتاز خدا است که رابطة نظری و عملی خود را با قرآن بطور عمیق و استوار برقرار می سازند، آن گونه که روح پرطراوت قرآن در زندگی شان آشکار گردد. ما وقتی به متون اسلامی دربارة قرآن مراجعه می کنیم، در مجموع نتیجه می گیریم دو مسئولیت بزرگ در قبال آن داریم: شناخت محتوای قرآن- عمل به مفاهیم قرآن.

ابوبصیر یکی از شاگردان امام صادق(ع) از آن حضرت درباره ی این آیه(73 فرقان) توضیح خواست امام صادق(ع) فرمود: «مستبصرین لیسوا بشکاک» از روی بصیرت و شناخت به قرآن روی کنند و در آن هیچ گونه شک و تردید نداشته باشند.[21]

در آیات دیگر نیز به این مسئله اشاره شده که برای روشن شدن بیشتر به دو آیه اشاره می کنیم:

1. « أَ فَلا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ أَمْ عَلى‏ قُلُوبٍ أَقْفالُها»[22] آيا به آيات قرآن نمى‏انديشند؟ يا [مگر] بر دلهايشان قفلهايى نهاده شده است؟.

2. « وَ لَقَدْ يَسَّرْنَا الْقُرْآنَ لِلذِّكْرِ فَهَلْ مِنْ مُدَّكِرٍ»[23] و قطعاً قرآن را براى پندآموزى آسان كرده‏ايم پس آيا پندگيرنده‏اى هست؟.

12. تربیت فرزند و خانواده

«وَالَّذينَ يَقُولُونَ رَبَّنا هَبْ لَنا مِنْ أَزْواجِنا وَ ذُرِّيَّاتِنا قُرَّةَ أَعْيُنٍ...» و كسانى‏اند كه مى‏گويند: پروردگارا، به ما از همسران و فرزندانمان آن ده كه مايه روشنىِ چشمان [ما] باشد. دوازدهمین صفت این مومنان راستین آن است که توجه خاصی به تربیت فرزند و خانواده خویش دارند و برای خود در برابر آنها مسئولیت فوق العاده ی قائلند.

مراد بندگان رحمان، از اینکه در دعای خود درخواست می کنند به اینکه همسران و ذریه هایشان قره عین ایشان باشد، این است که موفق به اطاعت خدا و اجتناب از معصیت او شوند و در نتیجه از عمل صالح آنان، چشم ایشان روشن گردد. و این دعا می رساند که بندگان رحمان غیر از این، دیگر حاجتی ندارند.[24]

13. درخواست پیشوایی برای مومنان

«وَ اجْعَلْنا لِلْمُتَّقينَ إِماماً» و ما را پيشواى پرهيزگاران گردان. و بالاخره سیزدهمین وصف این بندگان خالص خدا که از یک نظر مهمترین این اوصاف است اینکه آنها هرگز به این قانع نیستند که خود راه حق را طی کنند و بس؛ بلکه همتشان چنان والا است که می خواهند امام و پیشوای جمعیت مومنان باشند و دیگران را نیز به این راه دعوت کنند.

سخن آخر

در سوره فرقان سیزده ویژگی بندگان ممتاز خدا یاد شده است که پنج وصف نخست جنبه ای اثباتی دارد و بندگان ممتاز خدا آن را انجام می دهند و چهار صفت دیگر جنبة نفی دارد که بندگان ممتاز خدا از آنها باید دوری کنند. چهار ویژگی دیگر نیزجنبه ای اثباتی دارد که این سیر از اثبات به نفی و از نفی به اثبات، شاید اشاره به دو موضوع تحلیه و تخلیه باشد که علم اخلاق و تهذیب بر محور این دو اصل دور می زند و بندگان ممتاز خدا باید در هر دو جنبه قوی باشند و از نیروهای مثبت، برای بیرون راندن خصال منفی کمک بگیرند و با وارد نمودن فرشته دیو را از درون خارج سازند، زیرا دیوان بدون فشار از نیروهای مثبت از درون انسان خارج نمی گردد.

نکتة بسیار قابل توجه این است که خداوند با صراحت می فرماید این صفات ویژگی ها در پرتو صبر و استقامت به دست می آید، یعنی اگر انسان دارای نیروی صبر نباشد، نمی تواند به تحصیل و ویژگی های برجسته بندگان ممتاز الهی دست یابد چنانکه فرمود: «أُوْلئِكَ يُجْزَوْنَ الْغُرْفَةَ بِما صَبَرُوا وَ يُلَقَّوْنَ فيها تَحِيَّةً وَ سَلاماً» اينانند كه به [پاس‏] آنكه صبر كردند، غرفه [هاى بهشت را] پاداش خواهند يافت و در آنجا با سلام و درود مواجه خواهند شد.[25]

کتابنامه:

1.                   قرآن کریم

2.                   راغب اصفهانی،حسین، مفردات قرآن، ناشر: دارالعلم الدار الشامية- دمشق، چ1-1412 ق، تحقيق: صفوان عدنان داودى.‏

3.                   كلينى، محمد، ‏الكافي، ناشر: انتشارات اسلاميه تهران، چاپ دوم‏1362ش.

4.                   طباطبای، سید محمد حسین، تفسير الميزان، مترجم: موسوی همدانى؛ ناشر: دفتر انتشارات اسلامى جامعه‏ى مدرسين حوزه علميه قم، چ‏5 -1374ش‏.

5.                   شیرازی، ناصرمکارم، تفسیرنمونه، ناشر: دار الكتب الإسلامية-تهران، چ24- 1383ش.

6.                   مطهري، مرتضي، ولاءها و ولایتها، ناشر: دفتر انتشارات اسلامی وابسته به جامعه مدرسین حوزه علمیه قم، بی تا.

7.                   سیدرضی، نهج البلاغه، مترجم: محمد دشتی، ناشر: انتشارات نورالمبین-مشهد، 1387.

8.                   طبرسی، فضل بن حسن‏، مجمع البیان فی التفسیر القرآن، ناشر: مکتب العلمیه الاسلامیه، تهران، بی تا.

9.                   یزدی، مصباح، آموزش عقاید، ناشر: مؤسسه انتشارات امیرکبیر شرکت چاپ و نشر بین الملل1377ش.

10.                اشتهاردی، مجمد، ویژگی های بندگان خدا در قرآن، ناشر: موسسه بوستان کتاب قم، چاپ دوم1386ش.

 

تأمّلي در آيه هفت سوره ضُحي/ عبدالاحمد ميرزايي

چکیده: در این مقاله بعد از مقدمه  به بیان معانی لغوی واصطلاحی ضلالت پرداخته شده ودر ادامه با تأمل به معنای آیه هفت سوره مبارکه ضحی وآیات دیگر  هشت معنا  همراه نقد و بررسی برای واژه ضلالت بیان شده است.

کلید واژه : پیامبر ، هدایت ، ضلالت.

مقدمه: 

هدف از فرستادن انبیا در طول تاریخ بشریت، رساندن بشر به کمال وقرب الهی بیان شده است، به عبارت دیگر: انبیاء آمده اند تا  به انسان ها همانند طفل نوپا راه  رفتن بسوی قرب حق تعالی را آموزش دهند  و یا آنچه را قبلا  آموخته بودند به ایشان یاد آوری کنند. «فَبَعَثَ فِيهِمْ رُسُلَهُ وَ وَاتَرَ إِلَيْهِمْ أَنْبِيَاءَهُ، لِيَسْتَأْدُوهُمْ مِيثَاقَ فِطْرَتِهِ وَ يُذَكِّرُوهُمْ مَنْسِيَّ نِعْمَتِهِ ، وَ يَحْتَجُّوا عَلَيْهِمْ بِالتَّبْلِيغِ ، وَ يُثِيرُوا لَهُمْ دَفَائِنَ الْعُقُولِ ، وَ يُرُوهُمُ الْآيَاتِ الْمُقَدَّرَةَ»[26].

بنابر این انسانی باید راهنما وقافله سالار بشر باشد که  به تعبیر قرآن خودش هدایت یافته باشند نه اینکه بوسیله دیگران  هدایت شده باشد«أَ فَمَنْ يَهْدي إِلَى الْحَقِّ أَحَقُّ أَنْ يُتَّبَعَ أَمَّنْ لا يَهِدِّي إِلاَّ أَنْ يُهْدى»[27]  آيا كسى كه به سوى حقّ رهبرى مى‏كند سزاوارتر است مورد پيروى قرار گيرد يا كسى كه راه نمى‏يابد مگر آنكه هدايت شود.

یعنی باید از مقام عصمت برخوردار باشد تا خودش دچار انحراف نشود در نتیجه  قافله بشریت مسیر خودش را اشتباهی وغلط نپیماید .

اعتقاد به عصمت انبیا یکی از مشترکات  عقائد  مسلمانان می باشد هرچند در تبیین آن با هم اختلاف نظر وجود دارند. از طرفی نیز انبیا  برای راهنمائی بشر کتاب های آسمانی باخود آورده اند که سر لوحه برنامه زندگی امت آن پیامبر به شمار می رود، پیامبران باید به طورطبیعی انسان های وارسته و از هرگونه عیب ونقص مبرّا وپاک  باشند، همان طور که این مطلب یکی از اعتقادات پیروان ادیان  نسبت به دین خودشان می باشد.

اما با این حال ما در کتب مقدس نسبت های را به پیامبران مشاهده می کنیم که حداقل ظاهر شان قابل پذیرش نمی باشد، در تورات وانجیل نسبت های به انبیاء داده شده  که از مؤمنان عادی یک دین نیز بعید است چه رسد به پیامبران. از باب مثال نسبت شراب سازی به حضرت عیسی(ع)، نسبت کشتن انسان بیگناه  به خاطر داشتن همسر زیبا وازدواج با همسر او بر حضرت سلیمان(ع)،  نسبت شرب خمر وزنای با محارم به حضرت لوط(ع)، نسبت کشتی گیری با خداوند  به حضرت یعقوب(ع) و... شاید یک مسلمان به راحتی بگوید که انبیا ازچنین تهمت های ناروا مبرّا هستند واین کتب تحریف شده می باشد و داستان های مذکورو امثال آن چیز های است که به این کتب اضافه شده است.

اما اگر نسبتی را که تناسبی با مقام انبیا ندارد در قر آن بیابیم هرگز چنین حرفی را نمی توانیم بپذیریم، زیرا قرآن کتابی است که به اعتقاد تمامی مسلمانان  از تحریف  بویژه  تحریف به زیادی مصون می باشد، حال سؤال اینجا مطرح می شود که آیا در قرآن چنین  مطالبی داریم؟

البته جواب این سؤال مثبت است[28]؛  مانند نسبت ضلالت به حضرت موسی(ع) «قالَ فَعَلْتُها إِذاً وَ أَنَا مِنَ الضَّالِّينَ»[29]، نسبت عصیان وگناه به حضرت آدم «ِ وَ عَصى‏ آدَمُ رَبَّهُ فَغَوى‏»[30] و نسبت گناه «لِيَغْفِرَ لَكَ اللَّهُ ما تَقَدَّمَ مِنْ ذَنْبِكَ وَ ما تَأَخَّرَ وَ يُتِمَّ نِعْمَتَهُ عَلَيْكَ وَ يَهْدِيَكَ صِراطاً مُسْتَقيماً»[31]، غفلت « وَ إِنْ كُنْتَ مِنْ قَبْلِهِ لَمِنَ الْغافِلينَ»[32]  وضلالت «وَ وَجَدَكَ ضَالاًّ فَهَدى‏}»[33] به حضرت پیامبر(ص).

حال سؤال این است که مقصود از این کلمات ونسبت ها که در مورد حضرت آدم(ع)، حضرت موسی(ع) و پیامبر مکرم اسلام(ص)  چیست آیا ظاهر آن مراد است؟

دانشمندان اسلام به تأمل وتفکر جدی در این  آیات پرداخته اند و نوعا ظاهر آن را نپذیرفته  مقصود از آیات  را هریک در خور فهم خود چیز دیگری بیان نموده اند.

در این مختصر به  بحث پیرامون آیه7 سوره مبارکه ضحی پرداخت شده  که از معلوم شدن معنای این آیه معنای آیات مشابه نیز مشخص ومعلوم می گردد.

دو نکته:

اول: در تمام این اقوال معنای «فهدی»در مقابل ضلالت طبق همان معنای است  که برای ضلالت بیان شده است.

دوم:  ضلالت در لغت و قرآن  به چند معنا به کار رفته است.

برای ضلالت در لغت معانی زیادی بیان شده که به طور خلاصه به مهم ترین  آنها اشاره می شود: گمراهی از دین- گم کردن راه وگم شدن- غائب شدن- هلاک شدن- چیزی که خیری در آن  نباشد- مرگ  و مردن (ضلّ الرجل: مات وصارتراباً) - دفن کردن- پنهان کردن- جهل وندانستن- باطل کردن- عدم وفقدان هدایت به طور مطلق در امور مادی ومعنوی  وترک کردن راه  راست عمدی باشد یا سهوی[34].

بنابر این به صورت کلی می توان گفت نقطه جامع ومشترک همه این معانی فقدان چیزی است، چه قبلا بوده  از بین رفته  یا اینکه اصلا نبوده است.

کاربرد ضلالت در قرآن

الف) گمراهی از دین الهی، کسانی که از صراط مستقیم الهی گمراه ومنحرف شده اند، عاقبت و سر انجام شان جهنم وشقاوت ابدی است مانند « وَ لاَ الضَّالِّينَ »[35]. فرق نمی کند که مقصود مطلق کسانی باشد که با عناد و لجاجت با حق مخالفت می کنند یا مقصود قوم یهود باشد.

ب) فراموش کردن، خداوند متعال دستور جامعی در باب معاملات در سوره بقره فرموده است  یکی از فقرات آن  مربوط به شاهد گرفتن  زنان است  خداوند در این جا شهادت د و زن را برابر یک مرد دانسته است، طبق دلیل مستفاد از آیه، فقها شهادت دو زن برابر شهادت یک  مرد  می باشد را  در تمام ابواب فقهی استفاده نموده اند « أَنْ تَضِلَّ إِحْداهُما فَتُذَكِّرَ إِحْداهُمَا الْأُخْرى»[36] (و اين دو زن، بايد با هم شاهد قرار گيرند) تا اگر يكى انحرافى يافت، ديگرى به او يادآورى كند. شاید از این آیه بتوان استفاده کرد که زنان زود تر از مردان دچار فراموشی میشود ونیز احتمال دارد  معنا این باشد که تا گرفتار عواطف نشوند واگر یکی گرفتار عواطف  شد دیگری یاد آورشود.

ج) مخفی وغائب، مشرکان چون باور به عالم برزخ و قیامت نداشتند و یا نمی خواستند  باور داشته باشند تا در دنیا به هر کاری دل شان خواست دست آویزند به پیامبر می گفتند: عجبا ما بعد از آن که مردیم و خاک شدیم  دو باره مبعوث می شویم !«وَقالُوا أَ إِذا ضَلَلْنا فِي الْأَرْضِ أَ إِنَّا لَفي‏ خَلْقٍ جَديد»[37].

د) دوستی ومحبت مفرط وزیاد، در داستان یعقوب ویوسف که دوستی این پدر وپسر ضرب المثل تاریخ گردیده  آمده است: «إِنَّ أَبانا لَفي‏ ضَلالٍ مُبينٍ»[38] همانا ضلالت پدرمان (در حب يوسف) نيك پديدار است‏. «قالُوا تَاللَّهِ إِنَّكَ لَفي‏ ضَلالِكَ الْقَديمِ»[39] گفتند: به خدا سوگند كه تو هنوز در گمراهى قديم خود (افراط در حبّ يوسف) به سر مى‏برى. نسبت که فرزندان  یعقوب به  پدر  دادند قطعا  گمراهی از دین نمی باشد بلکه مقصود این است او بین فرزندانش  یوسف را بیشتر از همه دوست دارد  ودر محبت او  افراط می کند (والظاهر أن مرادهم بالضلال هاهنا هو مرادهم بالضلال هناك و هو المبالغة في حب يوسف)[40].

هـ) عشق جنون آور، به نظر برخی از مفسران[41]  عشق بی آلایش زلیخا به یوسف که نام اورا جاودانه و ماند گار نمود « قَدْ شَغَفَها حُبًّا إِنَّا لَنَراها في‏ ضَلالٍ مُبينٍ»[42] عشق اين جوان، در اعماق قلبش نفوذ كرده، ما او را در گمراهى آشكارى مى‏بينيم!» 

و) گم شدن وبیراهه رفتن،  در زمان های دور مرد صالحی در یمن باغی داشت، هر سال وقت برداشت میوه باغ میرسید  فقرا  را خبر می کرد که بیایند و از میوه های باغ استفاده کنند، تا این که مرد صالح از دنیا رفت  فرزندان  تصمیم گرفتند که دیگر از میوه باغ  به فقرا ندهند با هم مشورت نمودند آخر به این نتیجه رسیدند که شبانه میوه باغ را برداشت کنند تا فقرا خبر نشوند، در شب  تاریک راهیی باغ شدند وقتی به باغ رسیدند دیدند  همه ای درختان باغ  به خاکستر  تبدیل شده است، با هم گفتند ما راه را اشتباهی آمدئیم  وراه را گم کرده ئیم، باغ ما که این طوری نبود، این داستان به عنوان  "جنّة المأوی" در قرآن  آمده است .«فَلَمَّا رَأَوْها قالُوا إِنَّا لَضَالُّونَ»[43] و چون [باغ‏] را ديدند، گفتند: قطعاً ما راه گم كرده‏ايم.

ز) جهل، وقتی فرعون موسی را به قتل جوان قبطی متهم کرد موسی فرمود « قالَ فَعَلْتُها إِذاً وَ أَنَا مِنَ الضَّالِّينَ »[44](موسى) گفت: «من آن كار را انجام دادم در حالى كه از بى‏خبران بودم! 

ح) باطل کردن وازبین بردن، « أَضَلَّ أَعْمالَهُمْ»‏ خدا اعمال آنان را تباه خواهد كرد[45].



[1]. فرقان/ 63-75.

[2] . مفردات راغب اصفهانی، ماده «هان»

[3] . تفسیر نمونه- ج15* صص 148-147.

[4] . نهج البلاغه- حکمت 214.

[5]. واقعه/25 و 26.

[6]. تفسیر المیزان، ج15، ص 331.

[7]. «وَ لا تَسْتَوِي الْحَسَنَةُ وَ لاَ السَّيِّئَةُ ادْفَعْ بِالَّتي‏ هِيَ أَحْسَنُ فَإِذَا الَّذي بَيْنَكَ وَ بَيْنَهُ عَداوَةٌ كَأَنَّهُ وَلِيٌّ حَميمٌ (فصلت/34)»؛ «إِنَّ إِبْراهيمَ لَحَليمٌ أَوَّاهٌ مُنيبٌ (هود/75)»؛ «فَبَشَّرْناهُ بِغُلامٍ حَليمٍ (صافات/101)»

[8]. همان، 332.

[9] . ولاء ها و ولایتها- ص 98-85.

[10]. نهج البلاغه، خطبه 193.

[11]. بقره/143.

[12]. نهج البلاغه، حکمت 70.

[13] . آموزش عقاید، مصباح یزدی، ص 85.

[14]. نساء/93.

[15] . تفسیر المیزان، ج15، صص 334 و 333.

[16] . صحیح بخاری و مسلم طبق نقل مجمع البیان ذیل آیه مورد بحث. «روی البخاری و مسلم فی صحیحهما بالاسناد عن عبدالله بن مسعود قال سالت رسول الله (ص) ای الذنب اعظم قال ان تجعل الله نذاً و هو خلقک قال قلت ثم ای قال ان تقتل ولدک مخافه ان یطعم قال قلت ثم ای قال ان  تزالی حلیله جارک فاترل الله تصدیقها والذین لایدعون مع الله الها تصدیقها و الذین لایدعون مع الله الهاً آخر».

[17] . تفسیر نمونه، ج15، ص 165 و164.

[18] . ویژگی های بندگان خدا در قرآن، محمدمحمدی اشتهاردی، ص 104-103.

[19]. مومنون/3.

[20]. قصص/55.

[21] .  کافی ج4- ص 405.

[22]. محمد/24.

[23]. قمر/17.

[24] . تفسیر المیزان، ج15، ص 339.

[25] . ویژگی های بندگان خاص در قرآن، صص 144- و 143.

[26]  -  نهج البلاغه، خطبه1، فيض الاسلام،  ، صفحه‏ى 33

[27]  - یونس آیه 35  و قد قوبل في الآية بين الهادي إلى الحق و بين غير المهتدي إلا بغيره، أعني المهتدي بغيره، و هذه المقابلة تقتضي أن يكون الهادي إلى الحق مهتديا بنفسه، و أن المهتدي بغيره لا يكون هاديا إلى الحق البتة. و يستنتج من هنا أمران: أحدهما: أن الإمام يجب أن يكون معصوما عن الضلال و المعصية، و إلا كان غير مهتد بنفسه، الثاني: عكس الأمر الأول و هو أن من ليس بمعصوم فلا يكون إماما هاديا إلى الحق البتة برای توضیح بیشتر به   الميزان في تفسير القرآن، ج‏1، ص: 274 مراجعه کنید.

[28]  - {هرچند نسبت های که در قرآن بیان شده است  هرگز به اندازه نسبت های که در عهدین آمده شنیع ومنزجر کننده نیست اما در ظاهر مخالف مقام نبوت می باشد  که همین مسأله  بهانه  به دست مستشرقین داده تا از آن برعلیه اسلام وپیامبر اسلام  استفاده  کنند}

[29]  -  شعراء آیه 20    .

[30]  -  طه آیه 121.

[31]  - فتح آیه 2 .

[32]  -  یوسف آیه 3 .

[33]  -  ضحی آیه 7 .

 [34]- لسان‏العرب، جلد 11، صفحه‏ى 390- 396 مجمع البحرين، ج‏5، ص410، فرهنگ أبجدي ص 59، التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج‏7، ص38، المفردات في غريب القرآن، ص 510 (الضَّلَالُ تركَ الطّريق المستقيم عمدا كان أو سهوا، قليلا كان أو كثيرا، صحّ أن يستعمل لفظ الضَّلَالِ ممّن يكون منه خطأ ما، و لذلك نسب الضَّلَالُ إلى الأنبياء، و إلى الكفّار، و إن كان بين الضَّلَالَيْنِ بون بعيد، و الضَّلَالُ من وجه آخر ضربان: ضَلَالٌ في العلوم النّظريّة، كالضَّلَالِ في معرفة اللّه و وحدانيّته، و معرفة النّبوّة،  و ضَلَالٌ في العلوم العمليّة، كمعرفة الأحكام الشّرعيّة التي هي العبادات)

[35]- فاتحة الکتاب آیه 7

[36]-بقره آیه 282

[37] -سجده آیه 10

[38] -یوسف آیه 8

[39] - یوسف -  95

[40] -  الميزان في تفسير القرآن، ج‏11، ص: 245

[41]   إنّا لَنَراها فِي ضَلالٍ مُبِينٍ‏ أي: في محبّة  بينّة. نهج البيان عن كشف معاني القرآن، ج‏3، ص: 122

 يعنى فى خسران بين يعنى شقاء من حب يوسف- عليه السّلام- حتى فشا عليها تفسير مقاتل بن سليمان، ج‏2، ص: 331

[42]   - یوسف – 30

[43]  - قلم-  26

[44] -  شعراء -  20

[45]  -  محمد – 1 – 8

تابستان 1389 (شماره نهم) (1)

سرمقاله/ ابراهيمي

" تهاجم فرهنگي" خطرناكتر از "هجوم" نظامي!

يكي از شيوه هاي جنگي در عصر کنونی، جنگ نرم یا تهاجم فرهنگی است. در جنگ نرم و تهاجم فرهنگی، به جاي ابزارهاي جنگي متعارف چون توپ و تانك و...، از ابزارهاي فرهنگي تاثيرگذار بر فكر وانديشه و عواطف و احساسات انساني بهره گرفته مي شود. این شیوه در کشور ما(افغانستان) بسیار محسوس است. برای اینکه با این شیوه جنگی دشمن بشتر آشنا شوید، به ویژگی های زیر خوب دقت کنید!.

نه "مرز" تنها أبي و خاكي است، نه حمله، تنها زميني و هوايي! نه هجوم، فقط نظامي است، نه شكست و ضربه فقط مادي. در هجوم نظامي، طمع به زمين است و خاك، در  شبيخون فرهنگى طمع به اخلاق است و دين‏! هجوم، با سرو صدا و سرعت است، تاجم فرهنگي يا جنگ نرم، آهسته و آرام است. آن ترسناك و نفرت آفرين است، اين فريبنده وجذاب. آن افراد را به دفاع و مقاومت وامي دارد، اين به استقبال و پذيرش قانع مي كند. در هجوم نظامي، دشمن اعلام جنگ می کند، و مهاجم فرهنگی، اعلام دوستی! ... کشته ی آن "شهید" است و مرده ی این پلید! شهادت دوست داشتنی است،  اما ابتذال نفرت انگیز. در حمله نظامی، صفیر و صدای اولین گلوله،  همه را متوجه خطر می سازد، اما در تهاجم فرهنگی، آهنگ و ترانه نوازش می دهد، آن آشکار و پیدا است، این پنهان و ناپیدا! در آن جا، زمین از دست می رود، اینجا شرف  ودین. آنجا در گیری با دشمن، در مرز ها است، اینجا آسیب تهاجم دشمن، درون خانه هاست. در میدان حمله نظامی، پادگانها، مقرها وخطوط و خاکریزها بمباران می شود، در تهاجم فرهنگی مدرسه ها، مطبوعات، اندیشه ها و عقیده ها!.

آنجا، بمبهای خوشه ای می ریزند، اینجا شک و دو دلی می انگیزند. آنجا، سلاح موشک و بمب است، اینجا ماهواره و امواج های صوتی و تصویری. در آنجا، کوه و دشت و دریا میدان نبرد است، در اینجا، میدان نبرد عرصه ی مجلات، کتابها، رمانها و فیلم هاست. آنجا، شهادت خانواده ای را سرافراز می کند. اینجا، اعتیاد و ابتذال، دودمانی را شرمگین می سازد؛ پدر و مادر و خانواده ای شهید عزیزاست، بستگان یک آلوده، سراکنده!. در میدان نظامی، مجروح را به عقب بر می گردانند ا مداوا شود، در صحنه فرهنگی، پس از اولین زخم و ترکش، به خطوط جلو تر انتقال می یابند. تیر وترکش، برسرو دست می  نشیند، ولی زهرهوس و ویروس گناه، بر ایمان و اندیشه آسیب می رساند. درهجوم نظامی، از مرزهای زمینی (آبی وخاکی) و هوایی وارد می شود،  در تهاجم فرهنگی، از مرزفرهنگی و روحی. آسیب خورده ای آن، انگیزه ی مبارزه و خصومت پیدا می کنند، و نیش خورده ای این، خلع سلاح و بی انگیزه می شوند. آنجا، فشنگ شلیک می شود، اینجا، آ هنگ پخش می شود. آنجا، در پی "ماه" اند، اینجا، دنبال "ماهواره". آنجا، از خود می گذرند تا به خدا برسند، اینجا، (برعکس) از خدا می گذرند تا به خویشتن برسند. قربانیان آن، شهید راه "معروف" اند، و قربانیان این، کشته ای بیراهه"منکر" اند.

بکوشیم تا از مجروحان این جبهه  و از ترکش خوردگان  این حمله نباشیم، اگر هم آسیب دیده ایم، به درمانگاه "توبه" برویم ... ماه مبارک رمضان بهترین بهانه است تا مجانی مداوا شویم، و همیشه جملات زیر را در  روزهای ماه رمضان با دل و جان زمزمه کنیم:

 اَللّـهُمَّ اَصْلِحْ كُلَّ فاسِد مِنْ اُمُورِ الْمُسْلِمينَ... اَللّـهُمَّ غَيِّرْ سُوءَ حالِنا بِحُسْنِ حالِكَ، خدايا هر نوع فسادى(مشکلی) از كار های مسلمانان را اصلاح كن... خدايا بدى حال ما را بخوبى حال خودت مبدل كن. و نیز در شبهای قدر، با گفتن مفاهیمی همچون: «سُبحَانَکَ یَا لَا اِلَهَ اِلَّا اَنتَ، اَلغَوثَ، خَلِّصنَا مِنَ النَّارِ یَارَب» غبار های آلوده و میکروبی را از قلبهای خود پاک نموده و از آتشی که در انتظار ماست رهایی بخشیم.

 

معرفي تفسير مجمع البيان/ احمد رضوي

امین الاسلام یا امین الدین ابوعلی فضل بن حسن طبرسی به سال 468 یا 469ق در مشهد متولد شد. وی برای ادامه تحصیلات عازم نجف اشرف شد و در اواخر عمر شریف خود به سبزوار آمد که در سال (548ق) در سن حدود هشتاد سالگی دار فانی را وداع گفت. قول معروف و مشهور این است که در سبزوار از دنیا رفت[1] و بعد پیکر پاکش را به زادگاهش مشهد برده، در اطراف حرم مطهّر امام رضا(ع) دفن کردند. اما بعضی نیز معتقدند وی در سبزوار مدفون است.

واژة طبرسی:

اِعراب این واژه را به فتح طاء و سکون باء و کسر راء (طَبْرِسی) گفته‌اند،[2] اما آیت الله محمدهادی معرفت اِعراب این کلمه را به فتح طاء و سکون باء و فتح راء (طَبْرَسی) می‌دانند. بعضی این واژه را معرّب تفرش ـ از اطراف اراک و نواحی قم ـ می‌دانند.

چراکه اگر مرحوم طبرسی از طبرستان باشد باید طبری گفته شود نه طبرسی، مانند محمد بن جریر طبری مورخ و مفسر معروف اهل سنّت در قرن سوم. گروهی نیز طبرسی را از طبرستان می‌دانند و ضبط کلمه را چنین بیان کرده‌اند:

"إن الکلمة الطَّبَرْسی بفتح الطاء والباء و سکون الراء نسبة إلی طبرستان لا إلی طَبْرِسی بإسکان الباء و کسر الراء مُعرَّب تفرش کما تخیله البعض"[3]

و برای این قول چهار دلیل بیان شده است:

1. صاحب ریاض (میرزا عبدالله افند اصفهانی) در جلد چهارم خود؛ و صاحب الروضات (میرزا باقر موسوی خراسانی) تصریح کرده‌اند که طبرستان را در حال معرب طبرسی گویند نه تفرش را.

2. غیر از صاحب مجمع البیان افراد دیگری نیز به طبرسی معروفند که در کتب اَعلام به تفرش نسبت داده نشده‌اند مانند عماد الدین طبرسی صاحب الإحتجاج.

3. تمام علمای اهل تفرش را به صورت تفریشی منسوب می‌کنند نه طبرسی؛ مثل سید مصطفی بن حسین تفریشی صاحب نقد الرجال، و سید فضل الله بن عبدالجبار حسینی تفریشی، و مرادعلی خان تفریشی.

4. در کتاب‌هایی که اسامی شهرها را جمع‌آوری کرده‌اند، اصلاً طبرسی را به تفرش نسبت نداده‌اند. لذا باید اِعراب کلمه به فتح طاء و باء و سکون راء (طَبَرْسی از طبرستان) دقیق‌تر باشد. محمد حسین ذهبی نیز همین قول را پذیرفته است.[4]

شیخ طبرسی از شاگردان ابوعلی حسن بن محمد طوسی صاحب تفسیر "التبیان فی القرآن" می‌باشد چنانچه تفسیر مجمع البیان وی بسیار از آن تفسیر متأثر بوده است؛ و از شاگردان معروف وی می‌توان ابن شهرآشوب صاحب معالم العلماء، و قطب الدین راوندی را نام برد.[5]

تألیفات شیخ طبرسی:

1.جوامع الجامع (در بعضی کتب جامع الجوامع ضبط شده است).

2. الکاف الشاف (در بعضی از منابع الکافی الشافی ذکر شده است).

3. مجمع البیان که به نام‌های "مجمع البیان فی تفسیر القرآن" یا "مجمع البیان لعلوم القرآن" و یا "مجمع البیان فی معانی القرآن" نامیده شده است. (بنابر آنچه در مقدمة جوامع بیان شده باید همان لعلوم القرآن درست باشد).

این کتاب از مهمترین تألیفات شیخ طبرسی است که در ده جزء و پنج مجلد به زبان عربی به چاپ رسیده است. نخستین چاپ سنگی آن شاید به تاریخ 1334ش در دو جلد به کوشش مهدی بن جعفر در تهران صورت گرفته است و بهترین چاپ آن توسط علامه ابوالحسن شعرانی در تهران سال 1382ق در پنج جلد و ده جزء در مکتبه اسلامیه انجام شد.[6]

نام‌گذاری مجمع البیان:

"مجمع البیان" نام تفسیر کبیر شیخ طبرسی است شاید این نام جهت مقابله به تفسیر "جامع البیان" محمد بن جریر طبری باشد که شامل تمام علوم قرآنی بوده است.

سبب تألیف:

در مقدمة کتاب مجمع البیان فی تفسیر القرآن (تصحیح و تعلیق سیدهاشم رسولی محلاتی) به قلم محسن حسینی عاملی داستان سکتة شیخ طبرسی از کتاب مستدرک الوسائل و مستنبط المسائل تألیف حاج میرزا حسین نوری طبرسی متوفی 1320ق آمده است. (حاج میرزا حسین نوری داستان را از کتاب تفسیر کبیر منهج الصادقین فی الزام المخالفین تألیف ملافتح الله کاشانی نقل می‌کند). داستان از این قرار است: شیخ طبرسی دچار عارضة سکته شد، پس از غسل و کفن او را دفن نمودند. ناگهان در میان قبر قلبش به حرکت افتاده متوجه می‌شود که زنده است، همان لحظه نذر می‌کند اگر از قبر نجات یافت تفسیری بر کتاب عزیز بنویسد؛ در همین لحظات فردی کفن‌دزد قبر را باز می‌کند تا کفن شیخ را بدزدد. شیخ دست وی را گرفته، می‌گوید: "برایم جامه‌ای بیاور کفن را به تو می‌دهم" پس از چنین جریانی شیخ به تألیف تفسیر مجمع البیان پرداخت.

استاد محسن حسینی عاملی بعد از نقل این داستان آن را نپذیرفته، چنین می‌نویسد: "و مما یبعد هذه الحکایة مع بُعدها فی نفسها من حیث استبعاد بقاء الحیاة المدفون بعد الإفاقة، أنها لو صحت لذکرها فی مقدمة مجمع البیان لغرابتها و لاشتمالها علی بیان السبب فی تصنیفه مع أنه لم‌یتعرض لها والله أعلم."[7]

دکتر محمد حسین ذهبی نیز در این باره می‌گوید: "عجب است که علت و غایت نوشتن این تفسیر گرانبها را یک داستان ساختگی از سکتة طبرسی و بیرون آمدن او از قبر بدانیم."[8]

جایگاه و اهمیّت آن:

از آنجا که این تفسیر از همان ابتدا مورد توجه خاص و عام و علما و مفسران اهل سنّت و شیعه بوده است به نقل اقوال چند تن از ایشان می‌پردازیم:

الف: اقوال و عبارات علمای شیعه:

1. مرحوم شهید ثانی در اجازة روایت که به "ابن خازن حائری" می‌دهد، می‌گوید: "و همچنین اجازه داده‌ام روایت کتاب مجمع البیان فی تفسیر القرآن تألیف امین الدین ابوعلی فضل بن حسن بن طبرسی را که تفسیری چون آن تألیف نشده است."[9]

2. محدث نوری در وصف مجمع البیان می‌نویسد: "الذی عکف علیه المفسرون" یعنی تفسیری که مفسران جهت استفاده و بهره‌وری در آستان آن به اعتکاف نشسته‌اند.[10]

3. صاحب تأسیس الشیعه مرحوم سیدحسن صدر می‌فرماید: "تفسیر مجمع البیان اسمی هماهنگ با مسمّی است و لفظی است جامع معنی که در ده جلد قرار دارد. مجمع البیان تفسیری است که نظیر آن تاکنون در جهان اسلام نگارش نیافته است. تمام فنون قرآن را با کوتاه‌ترین بیان و نیکوترین وجه عرضه کرده است. این کتاب الحق راهنمای تمام آثار تفسیری است و بدون تردید از بهترین و زیباترین تفاسیری است که تا عصر تألیف آن نظیرش در جامعیت و گستردگی نیامده بود. مجمع البیان تفسیری است مشحون(مملو، پُر) از غرائب ادبی و نکات دینی و اشارات دقیق و نکته‌های بدیع ادبی و از این‌رواست که مورد اقبال و توجه عالمان دین قرار گرفته است."[11]

ب: اقوال و عبارات عالمان اهل سنّت:

1. شیخ عبدالمجید سلیم مفتی اعظم مصر و رئیس اسبق دانشگاه الأزهر در این باره می‌گوید: "مجمع البیان کتابی است گرانسنگ، سرشار از دانش و معرفت، آکنده از فوائد و معانی، با ترتیبی نیکو و شایسته. اگر بگوئیم این تفسیر، سرآمد تمام تفاسیر قرآن و مرجع دانش‌ها و مباحث قرآنی است مبالغه و گزاف نگفته‌ایم و راه خطا نپیموده‌ایم."[12]

2. استاد شیخ محمود شلتوت، پیشوای مردم مصر، منادی وحدت جهان اسلام و مفتی سابق دیار مصر (رئیس اسبق دانشگاه الأزهر) در مقدمه مبسوطی که بر چاپ مصری مجمع البیان نگاشته چنین نوشته است: "مجمع البیان در بین کتاب‌های تفسیری قرآن بی‌همتا است. این تفسیر با گستردگی خاص، ژرفای ویژه، عمق معانی و تنوّع مباحث، در تبویب و تنظیم و ویرایش، از امتیاز و ویژگی خاصی برخوردار است که آن را در میان تفاسیر پیشین بی‌نظیر، و در آثار پس از آن کم‌نظیر ساخته است. سابقة ذهنی که از کتاب‌های گذشتگان دارم، این است که آیات و روایات را در مسائل مختلف گردآوری کرده، و هنگام بحث همه را یکجا می‌آوردند. گاه پیش می‌آمد که به جهت اختلاط و اشتراک فنّی با فنّ دیگر خواننده نمی‌توانست خود را از میان آن مجموعه‌ها نجات دهد. گاهی به یک بُعد از اَبعاد مسأله در حد ملال‌آور و در بُعد دیگر از همان مسأله در حد اخلال می‌پرداختند.

اما مجمع البیان شاید نخستین تفسیری است که توانسته است حق مطلب را ادا کند و همگام با ایراد بحث و عمق دانش، چنین نظم و ترتیب و سبک عالی نیز داشته باشد. این کتاب به خواص و مزایای تفسیری قرآن پرداخته، علاوه بر آن روش‌های علمی و فکری ارزنده‌ای نیز در خود جای داده است.

3. دکتر ذهبی در فضل طبرسی و کتابش مطالبی را از کتاب "مجالس المؤمنین" تألیف علامه قاضی نورالله شوشتری به این عبارت نقل می‌کند:

"وی (شیخ طبرسی) از نحاریر[13] علمای تفسیر است. تفسیر کبیر (مجمع البیان) برای اثبات جامعیت او در فنون فضل و کمال بیانی کافی و دلیلی وافی است."[14]

و بعد از نقل این عبارات نظر خودش را بیان می‌کند و می‌نویسد: "والحق انَّ تفسیر الطبرسی ـ بصرف النظر عمّا فیه من نزعات تشیعیه و آراء اعتزالیه ـ کتاب عظیم فی بابه، یدل علی تبحُّر صاحبه فی فنون مختلفة من العلم والمعرفة."[15]

سبک تفسیری شیخ طبرسی در مجمع البیان:

شیخ طبرسی در مقدمة تفسیر مطالبی را از علوم قرآن در هفت فنّ بیان می‌کند و سپس وارد بحث تفسیریِ هر سوره می‌شود. عناوین فنون هفت‌گانه از این قرار است:

فن اول: تعداد آیات قرآن و فوائد شناخت آن؛

فن دوم: اسامی قرّاء مشهور و راویان آنها در شهرها؛

فن سوم: بیان معانی تفسیر و تأویل؛

فن چهارم: بیان اسامی قرآن و معانی آن؛

فن پنجم: بیان مختصری از علوم قرآن؛

فن ششم: اخباری در فضیلت قرآن و اهل آن؛

فن هفتم: در ذکر آنچه برای خوانندة قرآن مستحب است.

سبک و روش تفسیری شیخ در مجمع البیان "ادبی و لغوی" است.[16] بیهقی از معاصرین طبرسی در تاریخ خود می‌نویسد: "این امام (طبرسی) در نحو، فرید عصر بود.[17] اما حالا این تفسیر را از جملة تفاسیری می‌شمارند که به "روش جامع" نوشته شده است.

ترتیب مطالب کتاب در هر سوره به نحو ذیل است:

الف: بحث دربارة جنبة مکی و مدنی بودن هر سوره؛

ب: شمارة آیات سوره و اختلافات موجود؛

ج: نام‌های سوره و وجه تسمیة آن؛

د: ذکر فضیلت سوره که غالباً از طریق اُبیّ بن کعب از پیامبر اسلام(ص) ذکر کرده است؛

هـ : بیان اختلاف قرائت با ذکر دلیل پذیرش قول مشهور؛

و: بحث لغت و مفردات آیات و وجه اشتقاق و تصریف آن؛

ز: توجیه اِعراب کلمات و جملات و ترکیب آنها؛

ح: بیان علل و اسباب النزول؛

ط: تحریر معانی، احکام و تأویلات آیات.

تمام این مباحث با عناوین القرائه، الحجه، اللغه، الإعراب والمعنی آمده است و گاه برای تفسیر آیه‌ای از آیة دیگر کمک گرفته، مؤید نظر خود را بیان می‌کند. در خصوص آیات الأحکام ـ که در قرآن حدود 500 آیه است ـ[18] شیخ ابتدا اقوال مختلف فِرَق اسلامی را بیان می‌کند، سپس اعتقاد شیعه را شرح داده آن‌گاه نظر خود را به صورت فتوا بیان می‌کند. نظرات ایشان نشان دهندة تبحُّر ویژه‌اش در فقه است.

منابع و رجال مجمع البیان:

تنها کتابی که طبرسی به آن اشاره می‌کند "التبیان" شیخ طوسی است که اساس تبویب تفسیرش نیز آن بوده است، و به دیگر منابع تصریحی نشده است. ولی دربارة منابع تفسیر وی علما نظرات مختلفی دارند. دکتر حسین کریمان در این باره می‌نویسد:[19]

"من تمام تفسیر را مطالعه کردم و به این نتیجه رسیدم که طبرسی از 24 کتاب در تفسیر خود استفاده کرده است که 14 اثر مصنفات شیعه و بقیه از کتب اهل سنّت است، و در مجموع از 120 تن روایت می‌کند که 62 تن از آنها شیعه، سه تن زیدیه، 55 تن از اهل سنّت و جماعت‌اند. طبرسی دقت زیادی در احوال راوی و صحت خبر داشته است، چنانچه خود می‌نویسد: "واعلم أن الخبر قد صح عن النبی(ص) و عن الأئمة(ع) القائمین مقامه؛ ان تفسیر القرآن لایجوز إلا بالأثر الصحیح والنص الصریح."[20]

دکتر کریمان چنین ادامه می‌دهد: "از مزایای این تفسیر که آن را از تفاسیر دیگر ممتاز گردانیده، حُسن سلیقة مؤلف در شیوة تنظیم و ترتیب مطالب است چنانچه شیخ در مقدمه مجمع البیان[21] چنین می‌نویسد: "و ابتدأت بتألیف کتاب هو فی غایة التلخیص والتهذیب و حُسن النظم الترتیب بجمع أنواع هذا العلم و فنونه، و یحوی فصوصه و عیونه، من علم قرائته و إعرابه و لغاته و غوامضه و مشکلاته و معانیه و جهاته و نزوله و اخباره، قصصه و آثاره و حدوده و أحکامه و حلاله و حرامه والکلام علی مطاعن المبطلین فیه و ذکر ما یتفرّد به أصحابنا ـ رضی الله عنهم ـ من الإستدلالات بمواضع کثیرة منه علی صحة ما یعتقدونه من الأصول والفروع والمعقول والمسموع، علی وجه الإعتدال والإختصار فوق الإیجاز و دون الإکثار... و سمیته کتاب مجمع البیان لعلوم القرآن... و لابدّ من معرفتها لمن أراد الخوض فی علومه تجمعها فنون سبعة."[22]

در کتاب ریحانة الأدب تاریخ آغاز نگارش این کتاب سال 530ق و تاریخ پایان آن نیمه ذی‌القعده سال 534ق بیان شده است،[23] بنابراین، چهار سال از عمر با برکت مؤلف به آن اختصاص یافته است. از مطلبی که در مقدمة جوامع الجامع خود بیان کرده‌اند معلوم می‌شود که شیخ تا زمان تألیف کتاب مجمع البیان از کتاب کشاف زمخشری اطلاعی نداشته است؛ زیرا چنین می‌نویسد: "بعد از تألیف مجمع البیان با کتاب الکشاف زمخشری آشنا شدم و در آن مطالب ارزنده‌ای یافتم لذا مطالب ناب را از مجمع البیان و کشاف با نام جوامع الجامع[24] جمع کردم.

چاپ‌های مجمع البیان و کارهایی پیرامون آن:

مجمع البیان دو بار در ایران، در دو مجلد چاپ سنگی شده است، نخست به سال 1268هـ و پس از آن به سال 1302. پس از این دو چاپ مخلوط برای سومین بار در پنج جلد در "صیدا" منتشر شده است. چهارمین بار براساس چاپ "صیدا" بوسیله آقای هاشم رسولی با مقابله سه نسخه و تصحیح، تحقیق متن و افزایش پانوشت‌هائی کوتاه منتشر شده است. پنجمین چاپ آن، چاپ 10 جلدی است با تحقیق و تعلیقات سودمند مرحوم شعرانی، پانوشت‌های مرحوم علامه شعرانی، غالباً متضمّن فوائد ادبی، تاریخی، تفسیری، کلامی و اعتقادی ارجمند و مفیدی است، این چاپ مقدمه‌ای دارد در شرح حال مؤلف و بحثی در تفسیر و طبقات مفسرین. این کتاب، چاپ ششمی دارد با حروفچینی جدید در شش جلد وزیری که بوسیله "مکتبه الحیاه" در بیروت منتشر شده است. این چاپ به جز حروفچینی جدید، هیچ امتیازی نسبت به چاپهای پیشین ندارد و چاپی تجارتی و سودجویانه است.

مجمع البیان از زمان نگارش آن مورد توجه و مراجعه عالمان و عاشقان قرآن بوده است از این‌رو تنی چند از عالمان و پژوهشگران به ترجمه، تلخیص و تحقیق آن پرداخته‌اند، از جمله:

1. زین الدین علی ابن یونس، عاملی بیاضی، از عالمان و محققان بزرگ شیعه، در قرن نهم هجری، وی، مجمع البیان را تلخیص کرده است با عنوان "زبده البیان المنتزع من مجمع البیان".

2. مولی خلیل ابن غازی قزوینی، بر مجمع البیان حواشی و تعلیقاتی نگاشته است.

3. آقا محمد مشهور به ملا آقا تهرانی، از علمای قرن سیزدهم که "مجمع البیان" را ترجمه کرده است با عنوان "مفضل البیان فی علم القرآن".

4. محمد حسین طاهری قزوینی از ادبیان و عالمان قرن یازدهم، شرحی بر اشعار مورد استشهاد در مجمع البیان نگاشته با عنوان "شرح شواهد مجمع البیان". مؤلف این اثر سودمند، ابتداء شعر را می‌آورد و پس از آن گوینده شعر را می‌آورد و پس از آن گوینده شعر را مشخص می‌کند. قبل و بعد شعر را از دیوان شاعر ذکر می‌کند و پس از آن، لغات شعر را تبیین می‌کند و آنگاه اِعراب شعر را می‌آورد و بالأخره معنای شعر و محل شاهد در شعر.

دو جلد از این کتاب با تحقیق و تعلیق عالمانه و محققانه‌ای، از شهید بزرگوار سیدکاظم موسوی منتشر شده است. محقق در پانوشته، اشعار را به منابع ارجاع داده، شرح شعراء را به اختصار آورده و منابع شرح حال شاعران و اعلام موجود در متن را عرضه کرده است؛ و توضیحات مفیدی در تبیین مطالب متن و تشریح لغات و مقایسه منقولات با منابع و اختلاف نسخ آورده است. تحقیقات و حواشی مرحوم شهید موسوی بر این کتاب، نمونه یک پژوهش وسیع و تتبّع خستگی ناپذیر، در تصحیح متون است، حجه الإسلام عابدی همکار آن مرحوم در کارهای پژوهشی می‌گوید: حقّاً در مورد کتاب اخیر (شرح شواهد) زحمت شایان توجهی کشید. طوری که گاهی برای پیدا کردن یک بیت از کتاب مزبور، ساعت‌ها به تتبّع می‌پرداخت و اغلب اوقاتش صرف مطالعات ادبی و روایتی می‌شد.

5. محمدباقر ناصری، که مجمع البیان را تلخیص کرده است، با عنوان "مختصر مجمع البیان" در سه جلد این کتاب گزینشی است از بخش آخرین مجمع البیان؛ یعنی، قسمت تفسیر و تبیین معانی آیات و اقوال روایات. پس از آیه توضیحاتی پیرامون الفاظ آورده شده است، و گاهی اقوال مورد توجه قرار گرفته و روایات نیز ذیل آیات نقل شده است.

روش کار، در این تفسیر:

به جهت اینکه روش کار این تفسیر به صورت عینی روشن شود، ما به عنوان نمونه، تفسیر دو آیه از آیات قرآن کریم را مختصراً از این تفسیر بیان می‌کنیم.

سورة مائده: «إِنَّمَا وَلِيُّكُمُ اللهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذِينَ آمَنُواْ الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاَةَ وَيُؤْتُونَ الزَّكَاةَ وَهُمْ رَاكِعُونَ(55) وَمَن يَتَوَلَّ اللهَ وَرَسُولَهُ وَالَّذِينَ آمَنُواْ فَإِنَّ حِزْبَ اللهِ هُمُ الْغَالِبُونَ(56)»

اللغه: واژة "ولی" را در کتاب‌های لغت و اشعار عرب مورد بررسی قرار داده، می‌فرمایند: ولی، همان تدبیر امور است. بعد واژة "حزب" را معنا می‌کنند و می‌فرمایند: به معنای طائفه و جماعت است و به هر گروهی که قلب و اَعمالشان شبیه یک‌دیگر باشد، یک حزب گفته می‌شود.

الإعراب: در این قسمت معنای "إنَّما" را بیان می‌دارند که همان حصر باشد یعنی اثبات مابعد و نفی غیر آن. برای این معنا، از قول عرب و اشعار عربی کمک می‌گیرند. سپس اعراب "و هم راکعون" ، "یؤتون" و "یتولّ" را بیان می‌دارند.

النزول: پیرامون شأن نزول آیه، چند روایت را ـ که از طریق عامّه و خاصّه نقل شده است ـ ذکر می‌کنند به این صورت که کسی که شاهد زکات دادن علی بن ابی‌طالب در حال رکوع بوده، در برخی روایات ابوذر غفاری نقل شده و در بعضی دیگر عبدلله بن سلام. اسناد این روایات بسیار زیاد است، و در اخیر این بخش، چند بیت شعر از اشعار "حسان بن ثابت" را نقل می‌کنند که این شأن نزول را به شعر درآورده است:

أباحَسَن تَفدِیک نَفسِی و مُهجَتِی

و کُلُّ بَطیءٍ فِی الهُدی و مُسارِع

أیَذهَبُ مَدحِیکَ المُحَبـَّرُ ضائِعاً

و مَا المَدحُ فِی جَنبِ الإلهِ بِضائِع

فَأنتَ الَّذِی أعطَیتَ إذ کُنتَ راکِعاً

زکاةً فَدَتکَ النَّفسُ یَا خَیرَ راکِع

فَأنزَلَ فِیکَ اللهُ خَیرَ وِلایَةٍ

و ثَبـَّتَها مَثنَی کِتابِ الشَّرائِع

المعنی: در این بخش، تفسیر دو آیه را این گونه بیان می‌دارند: خداوند بیان کرده است کسانی را که ولایت بر خلق دارند و امور خلق در دست آنهاست و واجب است اطاعت کردن از آنها با "إنَّما ولیـُّکُم الله و رسُوله..." . سپس این جمله را می‌فرمایند: "و هَذه الآیة مِن أوضَحِ الدَّلائِل عَلی صِحّةِ إمامَةِ عَلِیّ بَعد النَّبِی بِلافصل"(این آیه واضح‌ترین دلالت را بر امامتِ بلافصل علی بعد از پیامبر دارد). این برداشت را از واژة "إنَّما" که برای حصر است، و واژة "ولی" که ولایت و تدبیر امور است، و روایات شأن نزول که از طریق اهل سنّت و شیعه وارد شده است، استفاده می‌کنند.

تفاسیر هم‌عصر طبرسی:

الف: تفاسیر معروف شیعه در قرن ششم:

1. "روح الجنان و روح الجنان" یا "روح الجنان و روض الجنان فی تفسیر القرآن" تألیف حسین بن علی بن احمد خزاعی معروف به ابوالفتوح رازی.[25]

2. "تفسیرالقرآن" و "خلاصه‌التفاسیر" تألیف ابوالحسن سعید بن هبه‌الله معروف به قطب‌الدین راوندی، و چند تفسیر دیگر.

ب: تفاسیر معروف اهل سنت در قرن ششم:

1. "الکاشف عن حقایق غوامض التنزیل" و "عیون الأقاویل فی وجوه التأویل" تألیف علامه محمود بن عمر بن محمد بن عمر ابوالقاسم زمخشری (467 ـ 538).

2. "احکام القرآن" تألیف محمد بن عبدالله بن محمد بن عبدالله بن احمد امام ابوبکر بن عربی معافری اندلسی.

3. "تفسیر کبیر" تألیف فخر رازی ( 544 ـ 606) شافعی اشعری.

4. "کشف الأسرار و عده الأبرار" تألیف علامه میبدی (552) از شاگردان خواجه عبدالله انصاری (481) صاحب تفسیر القرآن.

منابع و مآخذ:

1. افندی اصفهانی، میرزا عبدالله؛ ریاض العلماء و حیاض الفضلاء، ب‍ه‌اه‍ت‍م‍ام‌ م‍ح‍م‍ود ال‍م‍رع‍ش‍ی‌؛ ت‍ح‍ق‍ی‍ق‌ اح‍م‍د ال‍ح‍س‍ی‍ن‍ی‌، 1371ش.

2. خرمشاهی، بهاءالدین؛ دانشنامة قرآن و قرآن‌پژوهی، انتشارات دوس‍ت‍ان‌، ن‍اه‍ی‍د، ۱۳۷۷ش.

3. ذهبی، محمد حسین؛ التفسیر والمفسرون، ال‍ق‍اه‍ره‌: دارال‍ک‍ت‍ب‌ ال‍ح‍دی‍ث‍ه‌، ۱۹۶۲ ـ ۱۹۶۱.

4. شوشتری، نورالله؛ مجالس المؤمنین، کارخانه میرباقر تهرانی، 1268.

5. شهید ثانی، زین الدین علی بن احمد للعالمی الجبعی؛ منیه المرید فی آداب المفید والمستفید، المکتبه العلمیه الاسلامیه‏‫‏‏، ۱۳۷۱هـ .

6. صدر، سیدحسن؛ تأسیس الشیعه لعلوم الاسلامی، مؤسسه کتابسرای‌ اع‍ل‍م‍ی‌، ۱۳۸۳ش.

7. طبرسی، فضل بن حسن؛ جوامع الجامع فی تفسیرالقرآن المجید، م‍ق‍دم‍ه‌ و ت‍ص‍ح‍ی‍ح‌ و ت‍ع‍ل‍ی‍ق‍ات‌ از اب‍وال‍ق‍اس‍م‌ گ‍رج‍ی‌، ق‍م‌: م‍رک‍ز م‍دی‍ری‍ت‌ ح‍وزه‌ ع‍ل‍م‍ی‍ه‌ ق‍م‌. تهران: دانشگاه تهران، مؤسسه انتشارات و چاپ‏‫‏، ۱۳۶۸ش.

8. طبرسی، فضل بن حسن؛ مجمع البیان، تصحیح و تعلیق: ابوالقاسم گرجی، ق‍م‌: م‍رک‍ز م‍دی‍ری‍ت‌ ح‍وزه‌ ع‍ل‍م‍ی‍ه‌ ق‍م‌، 1368ش.

9. عقیقی بخشایشی، ع‍ب‍دال‍رح‍ی‍م‌؛ طبقات مفسران شیعه، ق‍م‌: دف‍ت‍ر ن‍ش‍ر ن‍وی‍د اس‍لام‌، ۱۳۷۶ش.

10. فرهنگ بزرگ جامع نوين (عربي به فارسي) ترجمه المنجد (با اضافات)؛ مترجم: احمد سيّاح، انتشارات اسلام(تهران)، چاپ نوزدهم، 1377ش.

11. قزوینی، محمدحسین میرزا طاهر؛ شرح شواهد مجمع البیان، تصحیح و تعلیق: سیدکاظم موسوی میاموی، تهران: دارالکتب الاسلامیه، ۱۳۳۸ش.

12. کریمان، حسین؛ طبرسی و مجمع البیان، ان‍ت‍ش‍ارات‌ دان‍ش‍گ‍اه‌ ت‍ه‍ران، 1376ش.

13. مدرس تبریزی، محمدعلی؛ ریحانة الأدب ف‍ی‌ تراجم المعروفین‌ بالکتب او اللقب، ‏‫چ‍اپ‌ اول‌ (ت‍ه‍ران‌) ۱۳۳۳ش.

14. نوری، میرزا حسین؛ مستدرك الوسائل و مستنبط المسائل، تحقيق مؤسسة آل البيت‰ لإحياء التراث، چاپ سوم، 1411هق.



[1]. دانشنامة قرآن و قرآن‌پژوهی، ج2 ، ص1403.

[2]. طبرسی و مجمع البیان، ج2 ، ص156.

[3]. شرح شواهد مجمع البیان، تصحیح و تعلیق: سیدکاظم موسوی، مقدمة جلد اول.

[4]. التفسیر والمفسرون، ج2 ، ص101.

[5]. طبرسی و مجمع البیان، ج2 ، ص157.

[6]. دانشنامة قرآن و قرآن‌پژوهی، ج2 ، ص1403.

[7]. مجمع البیان، تصحیح و تعلیق: سیدهاشم رسولی محلاتی، ج1 ، ص16.

[8]. التفسیر والمفسرون، ج2 ، ص102.

[9]. ریاض العلماء و حیاض الفضلاء، ج4 ، ص342.

[10]. مستدرک الوسائل، ج2 ، ص486.

[11]. تأسیس الشیعه، ص340.

[12]. طبقات مفسران شیعه، ج2 ، ص131.

[13]. نِحریر که جمع آن نَحاریر می‌باشد، به معنای دانا و آزموده، بصیر و ماهر، تیز خاطر و دانا و عاقل است؛ (ترجمه المنجد، ج2 ، حرف نون).

[14]. مجالس المؤمنین، ج1 ، ص490.

[15]. التفسیر والمفسرون، ج2، ص104.

[16]. طبرسی و مجمع البیان، ج2 ، ص170.

[17]. همان، ص181.

[18]. منیه المرید، ص158.

[19]. طبرسی و مجمع البیان، ج2 ، ص35.

[20]. مجمع البیان، ج1 ، ص13.

[21]. همان، ص10.

[22]. همان.

[23]. ریحانة الأدب، ج3 ، ص178.

[24]. جوامع الجامع، ج1 ، ص16.

[25]. در کتاب "معالم العلماء" ابن شهرآشوب(ص123) به نام اول اشاره شده است و اما در کتاب فهرست منتخب الدین نام دوم به ابوالفتوح نسبت داده شده است.