خزان 1388 (شماره هفتم) (3)

علی(ع) الگویی عدالت/ علی شفائی

مقدمه

ائمه معصومين (ع)الگوي مناسب براي تفسير و تبين دين اسلام مي باشند كه رفتار و اعمال ايشان نشاندهنده بندگي صحيح خداوند مي باشد؛ از آنجا كه شرايط زمانه براي پيامبر گرامي اسلام آنگونه نبود كه تمامي موضوعات ديني را به طور مفصّل مطرح نمايد، لذا براي بعد از ايشان نياز به كساني بود كه بتواند موضوعات كلّي كه پيامبر آورده بود را به طور مفصّل براي مردم تبين نمايد.

بدين جهت است كه پيروي از جانشينان حضرت نيازي لازم براي مردم و پيروان مكتب اسلام به شمار مي رود تا بتوان درتمامي ابعاد زندگي با موضوعات مختلف رضايت حق تعالي را بدست آورد.

دربين امامان معصومين (ع) حضرت علي(ع) در شرايطي بودنند كه مي توان در همه ابعاد زندگي از ايشان سرمشق گرفت، از به ويژه در مورد بحث عدالت كه داراي زير شاخه هاي فراوان و موضوعات متعدد مي باشد، چه قبل از حكومت چه بعد از حكومت ايشان، البته آنچه از از بحث عدالت در مورد

 ايشان مطرح مي شود ناظر به زمان حكومت ايشان مي باشد ولي اين بدين معني نيست كه قبل از حكومت(كه زمان بيشتري از عمر ايشان بعد از رحلت پيامبر (ص)را دربرمي گيرد) اين موضوعات مطرح نبوده است.

لازم است قبل از ورود به بحث واژه عدالت را معني نمائيم درلغت نامه دهخدا چنين آمده است:عدالت، دادگري كردن جرجاني مي گويد عدالت در لغت استقامت باشد و در شريعت عبارت از استقامت بر طريق حق است باجتناب از آنچه محظر است در دين.[1]در جاي ديگر آمده :عدل به فتح عين ،داد،ضد ظلم و جور...و مثل ، نظير و برابر؛ و عدالت يعني دادگر بودن ،انصاف داشتن و دادگري.[2]

از آنجايي كه موضوع عدالت يك مفهوم گسترده است؛و جنبه هاي گوناگون در زندگي بشر دارد لازم است دامنه بحث را مشخص نمائيم بر اين اساس در اين نوشتاردر دو بخش:

1-عدالت در حاكميّت

2- سيره عملي امام وعدالت

بحث خواهيم نمود.و هدف از طرح اين بحث الگو پذيري در اصلاح رفتار و كردار انسان در برخورد با جامعه مي باشد.

بخش اول: عدالت در حاكميّت

با مطالعه در حالات و روشهاي اكثرحكومتها يك موضوع واحد به طور واضح و روشن مشاهده مي شود و آن فاصله حكومت با طبقات مختلف جامعه است.گويي كه طبقه حاكم و جامعه در دو كشور دور از هم و يا در دو زمان كه داراي فاصله زيادي است زندگي مي كنند و هيچ ارتباطي بين آنها نيست؛ دربارهاي تشريفاتي و مأمورين مسلح و ديوارهاي آهنيني كه بين آنها و مردم كشيده شده وبين آنها فاصله انداخته است.زمامداران در كمال رفاه و آسايش و لذت دور از هر گونه غم و غصه به سر مي برند در حالي كه مردم در كمال فقر و بدبختي روزگار ميگذرانند.[3]چه بي عدالتيها كه در حق رعيت روا ميدارند و چه ظلمها كه بر مردم تحميل مي نمايند. در نقطه مقابل اين حكومتها ، حكومت و حاكميّت اسلامي قرار دارد كه در رأس آن پيامبر (ص) و ائمه اطهار(ع) قرار دارند.

حكومت پنج ساله امام علي(ع) نمونه اي از حاكميت اسلامي است كه در رفتار و گفتار آن حضرت تبلور پيدا نمود.امام علي(ع) از عدالتخواهان پاك پاكيزه اي به شمار ميرود كه دوران حكومت ايشان مالامال از جنگهاي تلخ بود. ليكن ايشان براي پياده كردن عدالت اسلامي و به وجود آوردن يك نگرش سياسي-كاربردي اسلامي به سختي و تا آنجا كه امكان داشت تلاش و مبارزه نمود.

امام انديشه هاي خود را با عمل توأم مي كرد و رابطه ميان انديشه و عمل را به چشمه جوشان تبديل نمود.[4] و بر اساس همين تلفيق انديشه و عمل است كه امام رابطه زمامدار و رعيت را تعريف مي كند، آنجا كه مي فرمايد:

«مردم! از پست ترين حالات زمامداران در نزد صالحان اين است كه گمان برند آنها دوستدار ستايشند و كشورداري آنان بر كبر و خودپسندي استوار است و من دوست ندارم كه در خاطر شما بگذرد كه من ستايش كردن را دوست دارم و خواهان شنيدن آن مي باشم. سپاس خدا را كه چنين نبودم و اگر ستايش را دوست مي داشتم آن (حكومت)را رها ميكردم به خاطر فروتني در پيشگاه خداي متعال و بزرگي و بزرگواري كه تنها خداوند سزاوار آن است.

گاهي مردم ستودن افردي را براي كار و تلاش روا مي دانند ولي من از شما مي خواهم كه مرا با سخنان خودئ مستائيد، تا از عهده وظايفي كه نسبت به خدا و شما دارم برآيم و حقوقي كه مانده است بپردازم و واجباتي كه بر عهده من است و بايد انجام گيرد اداء كنم.

پس با من چنانكه با پادشاهان سركش سخن مي گويند حرف نزنيد و چنانچه از افراد خشمگين كناره مي گيرند دوري نجوئيد و با ظاهر سازي با من رفتار نكنيد و گمان مبريد اگر حقي به من پيشنهاد دهيد بر من گران آيد ويا در پي نشان دادن خويشم؛زيرا كسي كه شنيدن حق يا عرضه شدن عدالت بر او مشكل باشد عمل كردن به آن براي او دشوارتر خواهد بود.

پس از گفتن حق يا مشورت در عدالت خودداري نكنيد زيرا خود را برتر از آن كه اشتباه كنم و از آن ايمن باشم نمي دانم مگر آنكه خداوند مرا حفظ كند.[5]»

از ديدگاه امام(ع) هرگاه ملت در عقب ماندگي اجتماعي ، فرهنگي و اقتصادي به سر ببرند به ارزش نقشي كه زمامدار عادل ايفا مي كند پي نمي برند، به همين خاطر مردم را از تملق گويي و يا ترس در مقابل خود منع مي كند. چون اين كار را باعث عدم انجام وظائف خود مي داند.

جاي ديگر انگيزه پذيرش حكومت را چنين بيان مي كند:

بار خدايا تو مي داني كه من در پي زمامداري و حكومت و برتري جويي و رياست نبودم بلكه تنها در پي اقامه حدود و اجرا كردن شريعت، نهادن امور بر جاي خود، رساندن حقوق صاحبان حق و حكت به روش پيامبرت و هدايت گمراهان به نور هدايت مي باشم.[6]

ويا آنجا كه دليل جنگهاي خود را برپا داشتن عدالت بيان مي كند:

خدايا تو مي داني كه جنگ و درگيري ما براي بدست آوردن قدرت و حكومت و دنيا و ثروت نبود بلكه خواستيم نشانه هاي حق و دين تو را به جايگاه خويش بازگردانيم و درسرزمينهاي تو اصلاح را ظاهر كنيم تا بندگان ستمديده ات در امن و امان زندگي كنند و قوانين و مقررات فراموش شده ات بار ديگر اجرا گردد.[7] و يا در مورد ارزش ظاهري حكومت چنين بيان ميكند: ابن عباس ميگويد خدمت امام رسيدم و ديدم كه كفش خود را وصله مي كند عرض كردم در حال حاضر ما به اصلاح امور خود نيازمندتر از اصلاح اين كفشها هستيم.

امام بعد از اتمام وصله كفشها فرمود: اين كفشها چه قدر مي ارزد!. عرض كردم:ارزشي ندارد. فرمود: هر چه مي ارزد. عرض كردم: كمتر از يك درهم ارزش ندارد. سپس حضرت فرمود:به خدا سوگند اين اين دو لنگه كفش را از حكومت بر شما بيشتر دوست دارم مگر اينكه حقي را بر پا دارم و يا باطلي را از بين ببرم.[8] آنچه كه بطور واضح از سخنان امام مي شود به روشني فهميد كه هدف امام اجراي عدالت بود و تا آنجا در اين را تالش نمود كه قرباني عدالت شد .

بخش دوم: سيره امام علي و عدالت

دين مبين اسلام آمد تا تعصبات قومي و قبيله اي را از ميان بردارد و قرآن مجيد در اين راستا ميفرمايد:« يا ايهاالناس انّا خلقناكم من ذكر و انثي وجعلناكم شعوباً و قبائل لتعارفوا انّ اكرمكم عند الله اتقاكم انّ الله عليمٌ خبيرٌ»[9]

 همه مردم در انسانيت برابر و برادران يكديگرند و گرامي ترين آنها نزد خداوند پرهيز گارترين آنهاست كه خداوند را از روي راستي و باور درست پرستش مي كنند و هيچ كس بر ديگري برتر نمي باشد. پيامبر گرامي اسلام در راه برداشتن تعصبات قومي و قبيله اي چه مشكلاتي را كه تحمل نكردند امام علي(ع) به عنوان جانشين آن حضرت در به ثمر رساندن اين هدف تلاش هاي بسياري نمود، تا مسلمانان بلكه انسانها از هر نژادي در كنار هم زندگي كنند در سيره عملي خود بين مسلمان و غير مسلمان فرقي نمي گذاشت. روزي از كوچه اي با اصحابش عبور ميكرد پيرمرد كور و ناتواني را ديد كه گدايي مي كرد امام جوياي احوال پيرمرد شد، گفتند اين مرد مسيحي است و تا جوان بود و چشم داشت براي مردم كار مي كرد وروزگار مي گذراند اما حالا پير و كور شده واندوخته اي هم ندارد لذا گدايي مي كند.امام فرمود:

عجب تا وقتي كه توانايي داشت از او كار كشيديد و اكنون او را به حال خود گذاشته ايد! سوابق اين مرد حكايت مي كند كه در مدتي كه توانايي داشته كار كرده خدمت انجام داده است. بنابراين بر عهده حكومت و اجتماع است كه تا زنده است او را تكفل كند. و دستور داد: براي او از بيت المال مستمري تعين نمود.[10]

امام در عهدنامه مالك اشتر به او چنين توصيه مي كند:اي مالك رحمت را شعار و پوشش قلبت براي رعيت قرار ده، نسبت به آنها دوستي و محبت بورز، با آنها به ملاطفت رفتار نما و مباش همچون درنده اي كه پاره كردن و خوردن آنان را غنيمت ميشمارد. چون آنان دو گروهند؛ يا در دين با تو برابرند و يا اينكه در آفرينش با تو يكي هستند. خواه ناخواه از آنان لغزش سر مي زند و بيماريهاي روحي بر آنان عارض مي گردد و چه بسا به ناروا دست زنند.از عفو بخشش خود آنها را برخوردار كن.[11]ويا آنجا كه در توبيخ دخترش به خاطر عاريه گرفتن گردنبندي از بيت المال ميگويد: اگر عاريه نگرفته بودي اولين فرد از بني هاشم بودي كه دستت را به خاطر حد سرقت قطع ميكردم.در نظر علي(ع) در اجراي عدالت مسلمان و غير مسلمان ، فاميل و بيگانه فرقي ندارد هدف اجراي عدالت است اگرچه دختر يا برادر مسكينش باشد. بهتر است از زبان خود امام داستان برخورد با برادرش را بشنويم.

بخدا سوگند اگر روي خار بيابان با چشم باز شب را به سر ببرم يا در غل و زنجير باشم بهتر دوست دارم كه در روز قيامت خدا و پيامبر را در شرايطي ملاقات كنم كه به كسي ظلم كرده و يا چيزي از مال دنيا به زور گرفته باشم. راستي چگونه ممكن است كه به خاطر بدني كه به سوي نيستي رهسپار اسش و در خاك مدتها مي ماند به كسي ظلم كنم.

 بخدا سوگند عقيل را ديدم تا آنجا گرسنه است كه از من يك صاع از گندمهاي بيت المال درخواست كرد؛ در حالي كه مي ديدم بچه هاي او ژوليده هستند و بر اثر فقر رنگ آنها پريده است و سياهي صورت آنها همانند سياهي وسمه (شبيه زغال)است.

عقيل چند مرتبه نزد من آمدو فشار آورد كه من به او گندم بدهم من گوش خود را نزديك او بردم (به حرفهاي او گوش ميكردم) عقيل گمان كرد مي خواهم دين خود را به او بفروشم راه خود را ترك كرده، اختيارم را بدست او بدهم .اما من آهني را در آتش سرخ كردم و آهن گداخته را نزديك او بردم تا پند بگيرد ، فريد عقيل مانند فرياد مريضان بلند شد ونزديك بود دستش بسوزد. به عقيل گفتم: نوحه گران به عزايت بنشينند آيا از آهني ه انساني براي انجام كارهاي خود گرم مي كند ناراحت ميشوي ولي من از آتش جهنم ناراحت نشوم.در ادامه امام مي فرمايد:

«والله لو اعطيت الاقاليم السبعةبما تحت افلاكها علي ان اعصي نملة اسلبها جلب شعيرة» ، ما فعلته وان ّ دنياكم عندي لاهون من ورقة في فم جرادة تقضمها.

به خداسوگند اگر آنچه در روي زمين و آنچه زير آسمانهاي هفت گانه و در ميان افلاك باشد به من بدهند و بگويند خدا را براي گرفتن پوست يك دانه جو از دهان مورچه اي نافرماني كنم نمي پذيرم و دنياي شما در نظرم از برگي كه در دهان ملخي كه آن را ميخورد بي ارزشتر است.[12]

امام علي(ع) در اجراي درست عدالت در تمام جنبه ها كوشش نمود كه همه حتي غير مسلمانان هم به آن اعتراف دارند لذا اين نوشتار را با گفته اي از نويسنده مسيحي جرج جرداق به پايان ميبريم.

وهيچ جاي شگفت نيست كه علي دادگرترين مردم باشد بلكه اگر چنين نبود جاي تعجب بود.[13]

والسلام علي من اتبع الهدي

منابع

1- قرآن كريم

2- سيد رضي،نهج البلاغه، ترجمه محمد دشتي، ناشر:انتشارات الهادي، چاپ بيست و سوم، تابستان 1382ش.

3- مشايخي، قدرت الله، امام علي(ع)و كارگزاران حكومت اسلامي، انتشارات انصاريان، چاپ اول 1386ش.

4- عزيزجاسم، امام علي نماد حكومت حق، مترجم: موسي دانش، انتشارات آستان قدس رضوي، چاپ اول1381ش.

5- عاصمي ، مهدي، پيشواي عدالت، انتشارات حاذق، چاپ اول1427ق.

6- جرج جرداق، الامام علي صوت العدالة الانسانيه، مترجم: سيد هادي خسروشاهي، ناشر: بوستان كتاب،چاپ دوم1387ش.

7- مطهري ، مرتضي، مجموعه آثار، انتشارات صدرا، چاپ سوم.

 

ریشه‌یابی نهضت عاشورا/ احمد رضوی

به نـام او که عالَم را صفا داد /// دلِ پــژمـردة مـا را جـلا داد

کلام او تجلِّی بخشِ هستی /// علی را در دو عالَم مُقتدا داد

مقدمه:

واقعة عاشورا يكي از وقايع بسيار بزرگ، در تاريخ زندگي بشريّت است. عاشورا نبايد در زمان يا مكانی خاصّ محدود شود؛ زيرا حركت عاشورا در حقيقت پيامد وقايعِ قبل از خود، و مؤثر در جرياناتِ بعد از خود بوده است. جريان شهادت حضرت ابا عبدالله الحسين(ع) و تعدادي از يارانش به دست طرفداران يزيد بن معاويه در روز دهم محرم‌الحرام سال 61 ق در سرزمين کربلا (عراق) اتفاق افتاد.

هرگاه بخواهيم يك واقعية تاريخي را درست تحليل كنيم، بايد تمام حوادثي كه مؤثر در ايجاد آن واقعه بوده ـ هرچند چندين سال قبل از آن واقعه رخ داده باشد ـ مورد مطالعه قرار گيرد؛ زیرا حوادث تاریخی همچون حلقه‌های به هم پیوستة یک زنجیر هستند؛ و از طرفي بايد تمام آثار و پيامدهاي آن را نيز مورد دقت قرار داد تا قضاوتي درست صورت گيرد و همة پرسش‌های پیرامون آن واقعه به درستی پاسخ داده شود.

واقعة عاشورا يكي از وقايعي است كه تحليل، قضاوت، بيان نظر و حتّي استفادة نكات اخلاقي، سياسي، فرهنگي، اجتماعي و عاطفي از آن، نياز به مطالعات فراوان و بررسي دقيق تاريخ اسلام و حتّي بررسي تاريخ قبل از اسلام (دوران جاهليت) را مي‌طلبد؛ زيرا عاشورا و حركت امام حسين(ع) ريشه در آن دوران دارد؛ چه اينكه واقعة شهادت امام حسين(ع) يك اتفاق تاريخي ـ كه هيچ گونه ارتباطي به قبل، و هيچ تأثيري در آينده نداشته باشد ـ نبود.

نكاتي از دوران جاهلیّت:

1. عبدمناف بن قُصَیّ ـ که نامش مُغیره بود ـ یکی از اجداد پیامبر اسلام(ص) می‌باشد. وی دارای چهار پسر بوده به نام‌های عَمْرو (مشهور به هاشم)[14]، عبدالشمس، مُطلب و نوفل. عَمْرو (هاشم) و عبدالشمس دوقلو بودند و هنگام ولادت انگشت هاشم به پیشانی عبدالشمس متّصل بوده است. وقتی خواستند آن دو را با عمل جراحی از یک‌دیگر جدا کنند، پیشگویان و ستاره‌شناسان گفتند: میان فرزندان این دو برادر تا همیشه جنگ و خونریزی برپا خواهد بود. اما چاره‌ای نبود باید از یک‌دیگر جدا می‌شدند.[15] عبدالشمس فرزندی داشت به نام اُمیّه که فرزندان وی به بنی‌اُمیّه و فرزندان هاشم به بنی‌هاشم معروف شدند. پیامبر اسلام از نسل عَمْرو (هاشم) می‌باشد.[16]

2. هنگامی که هاشم به حدّ رشد و کمال رسید، مردانگی، شجاعت و بلندای مقام در جهره‌اش موج می‌زد به همین جهت وی را عَمْروالعُلی(دارای مقام والا و با عظمت) می‌خواندند. همة مردم ایشان را به نیکی ستایش کرده و اشعاری در مدح ایشان می‌سرودند. در مقابل اُمیّه که ثروت و مال زیادی هم داشت؛ چون آن مقام و صفات حسنه در او نبود، به هاشم حسادت می‌ورزید و می‌خواست خود را همتای او یا بالاتر از او رساند. بنابراین، اُمیّه از هاشم درخواست مفاخره[17] نمود. ابتدا هاشم نمی‌پذیرفت اما بعد از اِصرار اُمیّه، با دو شرط مفاخره را پذیرفت.

شرط اول اینکه هرکدام مغلوب شدند باید پنجاه شتر را برای مردم مکه قربانی کند.

شرط دوم اینکه فرد مغلوب باید به مدّت ده سال از مکه بیرون رفته در جای دیگر زندگی کند.

اُمیّه ـ که حسادت و غرورش بالا گرفته بود ـ هر دو شرط هاشم را پذیرفت.

با توافق هر دو، فردی به نام «کاهن خُزاعی» به عنوان داور این مفاخره انتخاب شد. وقتی افتخارات و امتیازات یک یک آنها بررسی شد، کاهن خُزاعی و همة حُضّار در مجلس افتخارات و امتیازات هاشم را بسیار زیاد دیدند و حکم به سیادت (سید، آقا و سرور بودن) هاشم کردند و اُمیّه مغلوب واقع شد. لذا بعد از قربانی کردن شتران، اُمیّه به مدت ده سال در شام زندگی کرد.[18]

3. هاشم، حوضچه‌هایی از آب چشمه پُر می‌کرد تا حُجّاج از آن آب استفاده کنند و حجّ گزاران را یک روز قبل از یوم‌الترویه غذا می‌داد و برای مِنی و عرفات آنها نیز غذا، گوشت، روغن و خرما تدارک می‌دید. منصب سقایت و رسیدگی به امور حاجیان از آنِ هاشم بود که بعد از هاشم به برادرش مُطلب و بعد از وی به عبدالمطلب (فرزند هاشم) و بعد از عبدالمطلب، به فرزندش ابوطالب (پدر امیرالمؤمنین علی(ع) ) رسید.

با توجه به موقعیت اجتماعی که هاشم و فرزندانش داشت، روزبه‌روز بر کینه‌توزی و حسادت بنی‌اُمیّه افزوده می‌شد و گاه با نزاع و مجادله به پایان می‌رسید. ظاهراً پیش‌بینی پیشگویان و ستاره‌شناسان تحقُّق یافته بود.

نكاتي از تاريخ زمان پيامبر اسلام(ص) :

1. پيامبر گرامي اسلام(ص) ـ كه آخرين پيامبر و دارای صفات کمال، حُسن خُلق، امانت‌دار و... بودند ـ از بني‌هاشم، و در مقابل، ابوسفيان ـ كه یکی از سران مشرکین مکه به شمار می‌رفت و برای خودش موقعیتی را رقم زده بود ـ از خاندان بنی‌اُمیّه بود.

2. بعد از اینکه پیامبر اکرم(ص) به مقام نبوّت نائل شدند، در حدود سه سال به صورت مخفی مردم را دعوت به خداپرستی و اسلام می‌کردند. از جانب خداوند متعال دستور رسید که دعوتِ خود را آشکارا بیان کن.[19] وقتی دعوت آشکارا و عمومی مردم آغاز شد، مشرکان قریش شروع کردند به آزار و اذیت پیامبر و یارانش. افرادی همچون ابوطالب و حمزه از پیامبر اسلام دفاع و حمایت می‌کردند و در جبهة مقابل ایشان مشرکانی همچون ابوجهل، ولید بن مغیره، عاص بن وائل به رهبری ابوسفیان قرار گرفته بود.

پیامبر اسلام(ص) با کمال استقامت و بردباری به دعوت مردم در راه خداوند ادامه می‌داد و رسالت الهیِ خویش را تبلیغ می‌نمود و روزبه‌روز تهدید، تطمیع و اذیت قریش زیادتر می‌گشت، به حدی که تعدادی از مسلمانان، به سختی شکنجه می‌شدند و برخی زیر شکنجة مشرکین جان خود را از دست می‌دادند. همچون: عبدالله بن مسعود، بلال حَبشی و عمّار با پدر و مادرش.

3. میان پیامبر اکرم(ص) و مشرکان قریش جنگ‌های زیاد رخ داد و خون‌های فراوان ریخته شد و تعداد زیادی از مسلمانان در این جنگ‌ها به شهادت رسیدند؛ همچون جنگ بدر، جنگ اُحُد و... در این جنگ‌ها ظلم و بی‌داد ابوسفیان و همسرش هند، و شهادت افرادی همچون حضرت حمزه(عموی پیامبر گرامی اسلام) و داستان مُثله کردن شُهدا از چشم تاریخ مخفی نیست؛ و برخی از جنگ‌های زمان پیامبر نیز میان مسلمانان و اهل کتاب صورت می‌گرفت؛ مانند جنگ خیبر.

نكاتي از تاريخ بعد از رسول گرامي اسلام(ص):

1. بعد از چندی که از خلافت عمر بن خطّاب می‌گذشت، وی یزید بن ابی‌سفیان (برادر معاویه) را والی شام قرار داد. بعد از مرگ یزید، معاویه بن ابی‌سفیان از طرف عمر به ولایت شام گماشته شد. و بعدها منطقة اُردن را نیز تحت ولایت معاویه درآورد و قلمرو حکومت معاویه گسترش یافت.

2. با توجه به حکومت نیرومند معاویه در شام و اُردن، پایة حکومت بنی‌اُمیّه استوار و محکم شد؛ زیرا مدت حکومت معاویه در این منطقه نیز بسیار طولانی بود. وی حدود 12 سال در دوران عمر بن خطّاب والی شام بود، و تمام دوران خلافت عثمان بن عفّان، و دوران خلافت امیرالمؤمنین علی(ع) ، و بعد برنامة صلح با امام حسن(ع) و خلافت رسمی معاویه ـ به عنوان جانشین پیامبر اسلام ـ تا هنگام مرگش که سال 60 هجری بود؛ لذا حدود 40 سال معاویه حکمران شام بود. گرچه امیرالمؤمنین علی(ع) ولایت معاویه را تأیید نکردند و وی را از ولایت منطقة شام و اُردن عزل نمودند که ناخواسته برنامة جنگ‌های داخلی («جنگ جمل»، «جنگ با معاویه» و «جنگ با خوارج») پیش آمد و سرانجام به شهادت امیرالمؤمنین علی(ع) مُنجر شد.[20]

3. معاويه در سال 60 ق از مردم براي خلافت فرزندش يزيد بيعت گرفت. در جامعة مسلمين سه شخصيّت از بيعت با يزيد سرباز زدند. يكي امام حسين بن علی(ع) ، ديگري عبدالله بن عمر و سومي عبدالله بن زبیر بود.

4. بعد از شهادت امام حسن(ع) ، امر امامت و رهبري به عهدة امام حسين(ع) قرار گرفت. امام(ع) در جامعة اسلامی مي‌ديد كه فردي همچون يزيد بن معاويه خود را خليفه و جانشين پيامبر معرفی می‌کند، و مردم از حقيقت اسلام و پيامبر و اهل بيتش چيزي نمي‌دانند، و يزيد هم وصيت پدرش معاويه را زيرپا گذاشته و از هر سه شخصيتی که با وی بیعت نکرده بودند، درخواست بيعت کرد و آنان از بیعت کردن با یزید سرباز زدند؛ بنابراین، وقایعی در زمان حکومت یزید رخ داد که چهرة حکومت بنی‌اُمیّه را سیاه‌تر نموده، كاملاً احساسات مردمي جريحه‌دار شد، به حدي كه مخلص‌ترين افراد به يزيد، عليه وي حرف مي‌زدند تا باعث واژگون شدن و نابود گشتن حکومت یزید و در نهایت نابود شدن حکومت بنی‌اُمیّه شد.

آن سه واقعة بسیار مهم در زمان حکومت یزید بن معاویه عبارت است از:

1ـ فاجعة خونین کربلا. 2ـ کشتار وسیع مردم مدینه (واقعة حَرَّه). 3ـ آتش زدن کعبه.

اهداف قيام امام حسين(ع) :

در ارتباط با اهداف و انگیزه‌های قیام امام حسین(ع) تحلیل‌گران، تفسیر و تحلیل‌های مختلفی ارائه داده‌اند و برخی از این تحلیل‌ها ـ که عمدتاً از سوی مستشرقان و یا ناآگاهان از حقیقت دین و جوهرة اسلام ارائه شده است ـ دور از واقعیّت می‌باشد و با مبانی اعتقادی امام حسین(ع) ناسازگار است. باید توجه داشت که بهترین راه این است که به سراغ سخنان و خطبه‌های خود آن حضرت ـ به‌طور جامع ـ برویم و با استفاده از آنها، انگیزه‌ها و اهداف قیام آن حضرت را جستجو کنیم، به‌طور خلاصه باید نوشت که حضرت ابا عبدالله الحسین(ع) برای قیامشان چند هدف بزرگ را دنبال می‌کردند:

1. اصلاح اُمّت اسلامی و نجات مسلمین از بدعت‌ها.

حضرت ابا عبدالله الحسین(ع) می‌فرماید:

«وَأنَا أدعُوکُم إلی کِتابِ اللهِ وسُنَّةِ نَبِیـِّهِ(ص) فَإنَّ السُّنَّةَ قَد اُمِیتَت وإنَّ البِدعَةَ قَد اُحیِیَت، وإن استَمِعُوا قَولِی وتُطِیعُوا أمرِی، أهدِکُم سَبِیلَ الرِّشادِ»؛[21]

من شما را به‌کتاب خدا و سنّت پیامبرش فرا می‌خوانم؛ چراکه [این گروه] سنّت پیامبر را از بین برده و بدعت [در دین] را اِحیا کردند. اگر سخنانم را بشنوید و فرمانم را اطاعت کنید، شما را به راه راست هدایت می‌کنم.

2. امر به معروف و نهي از منكر.

صریح‌ترین و رساترین تعبیر امام(ع) در تبیین انگیزه و هدف اصلی قیامش جمله‌ای است که در وصیّت‌نامة آن حضرت به برادرش محمد حنفیه نوشته‌اند:

«وأنـِّی لَم‌أخرُج أشِراً ولابَطراً ولامُفسِداً ولاظالِماً و إنـَّما خَرجتُ لِطَلَبِ الإصلاحِ فِی اُمَّةِ جَدِّی اُرِیدُ أن آمُرَ بِالمَعرُوفِ وَأنهَی عَنِ المُنکَرِ وَأسِیر بِسِیرةِ جَدِّی وَأبِی عَلیِّ بن أبی‌طالب»؛[22]

و من از سرِ مستی و طغیان و فسادانگیزی و ستمگری قیام نکردم، و تنها به انگیزة اصلاح در اُمّت جدّم به پا خاستم، می‌خواهم امر به معروف و نهی از منکر کنم و به روش جدّم و پدرم علی بن أبی‌طالب رفتار نمایم.

3. تشکیل حکومت اسلامی و مبارزه با ستمگران.

امام حسین(ع) می‌فرمایند:

«اَللَّهُمَّ إنـَّکَ تَعلَمُ إنـَّهُ لَم‌یَکُن مَا کَانَ مِنَّا تَنافُساً فِی سُلطَانٍ، و لا التِماساً مِن فُضُولِ الحُطامِ، و لکِن لنری المَعالِم مِن دِینِکَ، و نُظهِرَ الإصلاحَ فِی بِلادِکَ، و یَأمَن المَظلُومُونَ مِن عِبادِکَ، و یُعمَل بِفَرائِضِکَ و سُنَّتِکَ و أحکامِکَ»؛[23]

خداوندا، تو می‌دانی که آنچه از ما (در طریق تلاش برای بسیج مردم) صورت گرفت، به خاطر رقابت در امر زمامداری و یا به چنگ آوردن ثروت و مال نبود، بلکه هدف ما آن است که [در سایة حکومتِ عدل] نشانه‌های دین تو را آشکار سازیم و اصلاح و درستی را در همة شهرها بر پا کنیم تا بندگان مظلومت آسوده باشند و فرائض و سنّت‌ها و احکامت مورد عمل قرار گیرد.

سؤال: مناسب است به يك سؤال ـ كه گاه ذهن برخي افراد را به خود مشغول مي‌كند ـ پاسخ داده شود، و آن سؤال اين است كه اساساً چرا ما بايد عاشورا را زنده نگهداريم، و از زواياي مختلف به آن نگاه كنيم، و هر سال به مباحث آن بپردازيم؟

پاسخ: در اين نوشتار جايي براي پاسخ مُفصّل نيست؛ زیرا بايد در پاسخ به اين سؤال يك كتاب تدوين كرد، لذا به صورت مُختصر به پاسخ آن مي‌پردازيم. چند عامل باعث شده است تا پيروان عاشورائيان به زنده نگهداشتن آن كمر همّت ببندند:

عامل اول: بقاء مكتب مبارزة حق با باطل.

عامل دوم: احياء اسلام.

عامل سوم: نفوذ نهضت در اَعماق جان‌ها و ایجاد روحیة شهادت طلبی.

عامل چهارم: تهدید دشمن و تقبیح کارهای آنها.

عامل پنجم: اِحیاء سنّت امر به معروف و نهی از منکر.

عامل ششم: معرفت و شناخت امام.

عامل هفتم: هدايت و رهبری جامعه به سمت و سوی سعادت و رستگاری.

آثار و نتايج نهضت عاشورا:

1. قطع نفوذ ديني بني‌اُميّه بر افکار مردم‏؛

2. احساس گناه و شرمساري در جامعه، به خاطر ياري نکردن حق و کوتاهي در اداي تکليف؛

3. فرو ريختن ترس‌ها و رُعب‌ها از اِقدام و قيام بر ضد ستم؛

4. رسوايي يزيديان و حزب حاکم اموي؛

5. تقویت، رُشد انگیزه‌ها و بيداري روح مبارزه در مردم؛

6. پديد آمدن مکتب جديد اخلاقي و انساني (ارزش‌هاي نوين عاشورايي و حسيني)؛

7. اِلهام بخشيِ عاشورا به همة نهضت‌هاي رهايي‌بخش و حرکت‌هاي انقلابي تاريخ؛

8. به وجود آمدن پايگاه نيرومند و عميق و گستردة تبليغي و سازندگي در طول ‏تاريخ، بر محور شخصيت و شهادت سيدالشهدا.

از نهضت‌هاي پس از عاشورا، مي‌توان «انقلاب توابين‏»، «انقلاب مدينه‏»، «قيام مختار»، «قيام زيد»، و... حرکت‌هاي ديگر را نام برد. تأثير حماسه عاشورا را در انقلاب‌هاي بزرگي که در طول تاريخ، بر ضد ستم انجام گرفته ـ چه در عراق و ايران، و چه در کشورهاي ديگر ـ نبايد از ياد برد. «فرهنگ شهادت‏» و انگيزة جهاد و جانبازي ـ که در انقلاب‌ها و در جبهه‌ها جلوه‌گر بود ـ گوشه‌اي از اين تأثيرپذيري است.

از دیگر نتايج نهضت کربلا:

1. پيروزي اسلام و حفظ اصول و مبانیِ آن از نابودي؛

2. هزيمت امويان از عرصه فکري مسلمين؛

3. شناخت اهل بيت(ع) به عنوان پیشوای نمونة اُمت؛

4. تمرکز فکری مردم از بُعد اعتقادي بر محور اهل بیت(ع) ؛

5. وحدت صفوف مؤمنین در جبهة مبارزة حقّ علیه باطل؛

6. ايجاد حس اجتماعي در مردم؛

7. شکوفايي موهبت‌هاي اَدبي و پديد آمدن ادبيات عاشورايي (در قالب‌های سخنرانی، شعر سرایی، نقاشی، فیلم و...)؛

8. تداوم انقلاب به صورت زمينه‌ساز نهضت‌هاي پس از عاشورا.[24]

نهضت کربلا از ديدگاه اهل سنّت:[25]

حادثه کربلا در ميان اهل تسنن موجي ايجاد کرد که زبان و قلم دانشمندان آنان ـ گاه ناخواسته و زماني با شجاعت ـ به توصيف و تجزيه و تحليل آن پرداخته است.

شوکاني در کتاب «نيل الأوطار» در رد بعضي از سخنوران دربـاري مي‌گويد: به تحقيق عده‌اي از اهل علم اِفراط ورزيده، چنان حکم کردند که:

«حسين(ع) نوة پيامبر ـ که خداوند از او راضي باشد ـ نافرماني يک آدم دائم‌الخمر را کرده و حرمت شريعت يزيد بن معاويه را هتک کرده است.» خداوند لعنتشان کند، چه سخنان عجيبي که از شنيدن آنها مو بر بدن انسان راست مي‌گردد.

تفتازاني در کتاب «شرح العقايد» مي‌نويسد:

«حقيقت اين است که رضايت يزيد به قتل حسين(ع) و شاد شدن او بدان خبر و اهانت کردنش به اهل بيت پيامبر(ص) از اخباري است که در معني متواتر است؛ هرچند تفاصيل آن متواتر نيست. دربارة مقام يزيد بلکه دربارة ايمان او ـ که لعنت خدا بر او و يارانش باد ـ توافقي نداريم».

جاحظ مي‌گويد:

«منکراتي که يزيد انجام داد، يعني قتل حسين(ع) و به اسارت گرفتن زن و فرزند او و ترساندن اهل مدينه و منهدم ساختن کعبه، همة اينها بر فسق و قساوت و کينه و نفاق و خروج از ايمان او دلالت مي‌کند».

ابن حجر هيثمي مکي در «الصواعق المحرقه» مي‌نويسد:

«پسر امام حنبل در مورد لعن يزيد از وي پرسيد. احمد در جواب گفت:

چگونه لعنت نشود کسي که خداوند او را در قرآن لعن کرده است. آنجا که مي‌فرمايد:

«فَهَلْ عَسَيْتُمْ إِن تَوَلَّيْتُمْ أن تُفْسِدُوا فِي الأرْضِ وَ تُقَطِّعُوا أرْحَامَكُمْ * أوْلَئِكَ الَّذِينَ لَعَنَهُمُ اللهُ فَأصَمَّهُمْ وَأعْمَى أبْصَارَهُمْ» ؛[26]

(اگر (از اين دستورها) روى گردان شويد، جز اين انتظار مى‏رود که در زمين فساد و قطع پيوند خويشاوندى کنيد؟! * آنها کسانى هستند که خداوند از رحمت خويش دورشان ساخته، گوش‌هايشان را کر و چشم‌هايشان را کور کرده است!)

و چه مفاسدي و قطع رحمي از آنچه يزيد انجام داد، بالاتر است؟!»

عبدالرزاق مقرم در کتاب «مقتل الحسين» مي‌گويد:

«به تحقيق گروهي از علما از جمله قاضي ابويعلي و حافظ ابن الجوزي و تفتازاني و سيوطي در مورد کفر يزيد نظر قطعي داده‌اند و با صداقتِ تمام لعن او را جايز شمرده‌اند».

مؤلف کتاب «شذرات الذهب» مي‌نويسد:

«در مورد لعن يزيد، احمدبن حنبل دو قول دارد که در يکي تلويح و در ديگري تصريح به لعن او مي‌کند. مالک و ابوحنيفه نيز هر کدام هم تلويحاً و هم تصريحاً يزيد را لعنت کرده‌اند؛ و به راستي چرا اين گونه نباشد و حال آنکه او فردي قمارباز و دائم‌الخمر بود!».

حادثه کربلا چنان در قلوب نفوذ کرد که بسياري از بزرگان اهل تسنن آن را در قالب شعر مطرح ساخته، اندوه خويش را ابراز کردند. از جمله امام شافعي ـ که در دوستي اهل بـيت زبـانزد است ـ دربـارة نهضت کربلا چنين سروده است:

قَتِــيلاً بِلا جُـرمِ کَـانَ قَمِيـصُه /// صَـبِيـغٌ بِمـاء الارجـوانِ خَصيبٌ

نُصَلِّي عَلي المُختارِ مِن آلِ هاشِم /// و نـوذي بَـنِيـه ان ذاکَ عَـجِيبٌ

لَئِن کَانَ ذَنبِي حُبّ آلِ مُحمّد(ص) ///  فَـذلِکَ ذَنبٌ لَـستُ عَنـهُ أتـُوبُ

هُم شُفَعائِي يَوم حَشرِي و مَوقِفي /// و بُـغـضُـهُـم لِلشَّـافِـعي ذُنـُوبٌ[27]

«حسين(ع) کشته‌اي بي‌گناه است که پيراهن او به خونش رنگين شده و عجب از ما مردم آن است که از يک طرف بـه آل پيامبر درود مي‌فرستيم و از سوي ديگر فرزندانش را به قتل مي‌رسانيم و اذيت مي‌کنيم!

اگر گناه من دوستي اهل بيت پيامبر است، پس من هيچ گاه از آن توبه نمي‌کنم.

اهل بيت پيامبر(ع) در روز محشر شفيعان من هستند و اگر نسبت به آنان دشمني داشته باشم، گناهي نابخشودني است».

سخن پایانی:

نهضت امام حسين(ع) از نادرترين رخدادهايي است که تفکُّر انسان‌ها را به خود معطوف داشتـه است و در تاريخ اسلام ارزش والايي دارد. شهادت حسين بن علي(ع) حيات تازه‌اي به اسلام بخشيده، خون‌ها را به جوشش آورد و تن‌ها را از تن‌پروری و تنبلی خارج ساخت. امام حسين(ع) با حرکت قهرمانانة خود روح مردم مسلمان را زنده و احساس ذلت و زبوني و اسارت را تضعيف کرد.

آنچه اُمت اسلامي از زمان وقوع اين حادثة عظيم تا امروز بـر آن مُتـّفق است، اين است که انقلاب کربلا هيبت و اُبـهت اسلام را ـ که به علّت حاکميت فرمانروايان ضعيف‌النفس و تحقير ارزشها و مقدّسات ديني رو به اُفول گذارده بود ـ اِحـيا کرد. حرکت امام حسين(ع)، حرکتي است مُستمرّ براي همة نسل‌ها و همة عصرها.

اين انقلاب تنها انقلابي است که اگر کليه صحنه‌هايش ـ چنان‌که بوده ـ تصوير شود، هيچ کس نمي‌تواند از بروز احساس‌ها و عواطف فطري‌اش جلوگيري کند؛ زيرا اين فاجعه دنيا را لرزانده و نزديک است قله‌های کوه را آب کند.

كتابنامه

1)         امام حسن و امام حسین(ع) ، علاّمه سیدمحسن امین عاملی، ترجمة ادارة کلّ مراکز و روابط فرهنگی، سازمان چاپ و انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، چاپ ششم 1369ش.

2)         امام حسین این گونه بود ترجمة الخصائص الحسینیة، آیت الله حاج شیخ جعفر شوشتری، ترجمة صادق حسن‌زاده، ناشر: انتشارات آل علی(ع) ، چاپ پنجم 1387ش.

3)         امام حسین(ع) شهیدِ فرهنگِ پیشروِ انسانیت، محمد تقی جعفری، ناشر: مؤسسه تدوین و نشر آثار علاّمه جعفری، چاپ هشتم 1387ش.

4)         امیرالمؤمنین اُسوة وحدت، محمدجواد شری، ترجمة محمدرضا عطایی، ناشر: بنیاد پژوهش‌های اسلامی آستان قدس رضوی، چاپ سوم 1379ش.

5)         بحارالأنوار الجامعة لدرر الأخبار الأئمة، محمد باقر مجلسي، ناشر: مؤسسة الوفاء بيروت، 1404هـ .

6)         تاریخ اسلام، زیر نظر دکتر صادق آئینه‌وند، ناشر: دفتر نشر معارف، چاپ سوم 1382ش.

7)         تاریخ تحقیقی اسلام (موسوعة التاریخ الإسلامی) ، محمدهادی یوسفی غروی، ترجمة حسین علی عربی، ناشر: مرکز انتشارات مؤسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی(ره)، چاپ اول 1382ش.

8)         تاریخ طبری (معروف به تاریخ الاُمم والملوک) ، ابوجعفر محمد بن جریر طبری، تحقیق و تعلیق: عبدالأمیر علی مهنا، بیروت ـ لبنان.

9)         تایخ امام حسین(ع) (موسوعة الإمام الحسین(ع) ) ، وزارت آموزش و پرورش سازمان پژوهش و برنامه‌ریزی آموزشی، چاپ اول 1378ش.

10)     دمع السجوم ترجمة کتاب نفس المهموم، شیخ عباس قمی، ترجمة آیت الله میرزا ابوالحسن شعرانی، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، چاپ اول 1385ش.

11)     رحمت عالمیان (حضرت محمد المصطفی(ص) )، فضل‌الله کمپانی، ناشر: دارالکتب الاسلامیه ـ تهران، چاپ دوم 1376ش.

12)     شذرات الذهب فی اخبار مَن ذهب؛ ابوالفلاح عبدالحی بن عماد حنبلی، بیروت.

13)     شکوفایی عقل در پرتو نهضت حسینی، آیت الله جوادی آملی، ناشر: مرکز نشر اِسراء ، چاپ اول 1381ش.

14)     الصواعق المحرقة فی الرد علی اهل البدع والزندقة؛ احمد بن محمد بن حجر هیثمی شافعی مکی، 1377ش.

15)     عاشورا(ریشه‌ها، انگیزه‌ها، رویدادها، پیامدها)، سعید داودی و مهدی رستم‌نژاد ـ زیر نظر آیت الله ناصر مکارم شیرازی، ناشر: مدرسة الإمام علی بن أبی‌طالب(ع)، چاپ اول 1384ش.

16)     مقتل الحسین (چهرة خونین حسین سیدالشهداء(ع) ؛ عبدالرزاق مقرم، ترجمة عزیزالله عطاردی.

17)     نگرش نو به تاریخ اسلام، محمد حسین واثقی راد، ناشر: آفاق غدیر، چاپ اول 1383ش.

18)     نیل الأوطار من اَسرار منتقی الاخبار؛ محمد بن علی بن محمد شوکانی، بیروت.

 

آشنایی با شفاعت (1) / مطهری

مقدمه

موضوعی را که انتخاب نمودم و مناسب به نظر رسید، در رابطه با شفاعت است. اصل شفاعت، یک اصل قرآنی و حدیثی، و از معارف اعتقادیِ همه مسلمانان می ‌باشد و در ضمن احادیث اهلبیت(ع) تذکّر این مطلب نیز وجود دارد که عدم اعتقاد به شفاعت، حاکی از عدم اعتقاد کامل به اصل نبوّت و امامت است.

حضرت صادق(ع) می‌فرماید: مَن أنکر ثلاثة أشیاء فلیس مِن شیعیتنا: المعراج والمسألة فی القبر والشفاعة؛[28] کسی که به سه چیز ایمان نداشته باشد، شیعة ما نیست: 1. معراج رسول اکرم(ص)؛ 2. سؤال قبر؛ 3. شفاعت.

بطور کلی در مورد شفاعت لازم است چند بحث انجام شود:

1. معنای شفاعت؛ 2. چه کسانی در روز قیامت شفاعت می‌کنند؛ 3. شفاعت دربارة چه کسانی انجام می‌گیرد؛ 4. شفاعت در رابطه با چه اَعمالی صورت می‌گیرد؛ 5. آیا شفاعت منحصر به روز قیامت است یا در عالَم برزخ و غیر آن نیز صورت خواهد گرفت؛ 6. ایراداتی که بر موضوع شفاعت وارد شده است.

1. معنای شفاعت: شفاعت به معنای وساطت است و در اینجا منظور این است که افرادی که در پیشگاه خداوند دارای موقعیت خاصّی می‌باشند، دربارة گناهکاران شفاعت می‌کنند و خداوند به جهت احترام و موقعیتی که آنان دارند، از تقصیر و گناه آن گنهکاران می‌گذرد و او را مشمول غفو و رحمتِ خود قرار می‌دهد. در اینجا باید توجه داشت که چون نظام و دستگاه ربوبی نظام قانون و حساب است و هیچ جریانی در این نظام بدون حساب و گزاف انجام نمی‌شود، لذا شفاعت نیز بدون حساب نیست. عقائد، کردارها و گفتارهایی که در دنیا انسان‌ها صادر می‌گردد، در جهان دیگر تجسّم پیدا می‌کند و اعتقادات حقّ و کردارهای شایسته و گفتارهای صحیح و مشروع و خوب به صورت مقامات و نعمت‌های بهشتی و عقائد باطل و گفتارهای نامشروع و گناهان و تخلّف‌ها با چهرة جهنّم و عذاب‌هاب جهنّمی مجسّم و ظاهر می‌گردد.

دیگر اینکه در جهان آخرت تنها عقاید و گفتار و کردار تجسّم پیدا نمی‌کند، بلکه روابط نیز چه با اولیاء الله و مقرّبان درگاه خداوند و چه با طاغوت و اشخاص فاسد و ستمکار مجسّم می‌شود و به صورت عینی درمیاید؛ مثلاً در صورتی که یک انسان سبب هدایت انسان دیگر می‌شود، و نور وجودش او را و راه او را روشن می‌گرداند، همین رابطة رهبری و پیروی در میان آنها در روز رستاخیز به صورت عینی درمیاید و هادی به صورت پیشوا و امام و هدایت یافته و استفاده کنند از نور آن رهبر به صورت مأموم و پیرو ظاهر می‌شود، و او را بسوی بهشت و سعادت می‌کشد و رهنمون می‌گردد و اگر انسان دنبال گمراه کنندگان و یکی از طاغوت‌های زمان گام بردارد و بر راه و رویة آنها صحّه بگذارد، این رابطه نیز در جهان آخرت به صورت رهبر و رهرو مجسّم و آشکار می‌گردد و او را به طرف عذاب می ‌برد. قرآن کریم می‌گوید:

«يَوْمَ نَدْعُو كُلَّ أُنَاسٍ بِإِمَامِهِمْ»[29]

(به ياد آوريد) روزى را که هر گروهى را با پيشوايشان مى‏خوانيم!

قرآن کریم تجسّم پیشوائی فرعون و پیروی مردمش از او را با این عبارت بیان می‌کند:

«يَقْدُمُ قَوْمَهُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ فَأَوْرَدَهُمُ النَّارَ وَبِئْسَ الْوِرْدُ الْمَوْرُودُ؛»[30] روز قيامت، او در پيشاپيش قومش خواهد بود؛ و (به جاى چشمه‏هاى زلال بهشت) آنها را وارد آتش مى‏کند! و چه بد آبشخورى است (آتش)، که بر آن وارد مى‏شوند!

فرعون چون شفیع و واسطة قوم خود در دنیا بوده است، در آخرت نیز این رابطه محفوظ است او در دنیا وسیله و واسطة گناهان و ضلالت‌های قوم خود گردید و آنها نیز با اختیارِ خود راه و رویة او را پیش گرفتند و بازار او را رونق و جبهة او را قوّت بخشیدند، تجسّم این رابطه در عالَم آخرت این است که او واسطة رسانیدن آنها به دوزخ و آتش باشد.

ولی کسانی که در دنیا راه و رویّة منادیان راه توحید راستین یعنی پیامبران الهی و ائمة هدا(ع) و اولیای خدا را پیش گرفتند و پشت سر آنها حرکت کردند و در مزرعة دل بذر ولایت آنها را کاشته و از نور وجود و آثار آنها صحنة زندگی و صفحه دل خود را روشن کردند، هرچند احیاناً گناهان و لغزش‌هائی نیز از آنها صادر گردید، این رابطه در روز قیامت مجسّم و تجسّم این رابطه همان شفاعت آنها از این قبیل افراد و گذشت خداوند از این قبیل لغزش‌ها می‌باشد.

این نکته نیز روشن است همان طورکه در این جهان سلسله مراتب محفوظ و جبهه‌های حقّ و باطل هر یک انشعاباتی دارد، در جهان دیگر نیز که جهان تجسّم و تحقّق کلیة آنچه که در این جهان وجود دارد می‌باشد، همین سلسله مراتب و انشعابات تجسّم خواهد یافت و کلیة کسانی که از این نور هدایت حضرت محمد بن عبدالله(ص) طلب روشنائی کرده و از فیض وجودش بهره گرفته و از شریعت ناب او بهره‌مند شده‌اند، به دنبال او خواهد بود.

لوای حمد پرچم ستایش و سپاسگزاری حقّ را بر دوش، و کاروان انسان‌های پاک را به دنبال خواهد کشید و در این معنا، شفاعت به معنای وساطت و تکامل است که هیچ کس در روز قیامت نیست مگر اینکه به شفاعت حضرت پیامبر اسلام(ص) محتاج است؛ چون همه حتّی ائمّة معصومین(ع) نیز هرچه دارند به واسطة رسول اکرم(ص) می‌باشد و به همین حساب است که علما از کسانی که مورد تعلیم و تربیت آنها قرار گرفته‌اند و شهدا از کسانی که راه آنها پیش گرفته‌اند، شفاعت می‌کنند و بالأخره یک سلسله مراتب و انشعاباتی به وجود می‌آید که گروه‌ها و دسته‌های کوچکتر به گروه‌ها و دسته‌های بزرگتر می‌پیوندند، و در رأس این سلسلة عظیم، حضرت رسول اکرم(ص) پیشاپیش همه می‌شتابد و بالأخره همان طورکه بعداً به طور مبسوط خواهیم گفت: پیامبرِ اسلام(ص) دارای مقام محمود و همه انسان‌ها از آغاز تا انجام، به شفاعت آن حضرت محتاج می‌باشند.[31] همان طورکه در آغاز این مقاله گفته شد بحث شفاعت قبل از هرچیز دارای ریشه و اساس قرآنی است و قرآنِ مجید در طیّ آیات متعددی از ثبوت و تحقّق آن، سخن گفته است، ولی باید دانست که آیاتِ قرآنی در این مورد به سه دسته تقسیم می‌گردد:

1. شفاعت در روز قیامت را نفی می‌کند؛ مانند: يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ أَنفِقُواْ مِمَّا رَزَقْنَاكُم مِّن قَبْلِ أَن يَأْتِيَ يَوْمٌ لاَّ بَيْعٌ فِيهِ وَلاَ خُلَّةٌ وَلاَ شَفَاعَةٌ وَالْكَافِرُونَ هُمُ الظَّالِمُونَ؛[32] اى کسانى که ايمان آورده‏ايد! از آنچه به شما روزى داده‏ايم، انفاق کنيد! پيش از آنکه روزى فرا رسد که در آن، نه خريد و فروش است (تا بتوانيد سعادت و نجات از کيفر را براى خود خريدارى کنيد)، و نه دوستى (و رفاقتهاى مادى سودى دارد)، و نه شفاعت؛ (زيرا شما شايسته شفاعت نخواهيد بود.) و کافران، خود ستمگرند؛ (هم به خودشان ستم مى‏کنند، هم به ديگران).

2. از غیرخدا نفی و برای خداوند اثبات می‌کند؛ مانند آیاتی از این قبیل: مَا لَكُم مِّن دُونِهِ مِن وَلِيٍّ وَلَا شَفِيعٍ؛[33] هيچ سرپرست و شفاعت کننده‏اى براى شما جز او نيست. لَيْسَ لَهُم مِّن دُونِهِ وَلِيٌّ وَلاَ شَفِيعٌ؛[34] (روزى که در آن،) ياور و سرپرست و شفاعت‏کننده‏اى جز او [= خدا] ندارند. لَيْسَ لَهَا مِن دُونِ اللّهِ وَلِيٌّ وَلاَ شَفِيعٌ؛[35] (و در قيامت) جز خدا، نه ياورى دارند، و نه شفاعت‏کننده‏اى. قُل لله الشَّفَاعَةُ جَمِيعًا لَّهُ مُلْكُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ ثُمَّ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ؛[36] بگو: «تمام شفاعت از آن خداست، (زيرا) حاکميّت آسمانها و زمين از آن اوست و سپس همه شما را به سوى او بازمى‏گردانند!»

3. شفاعت را برای غیرخدا منتهی با إذن خداوند ثابت می‌کند؛ از این قبیل تعبیرات: مَا مِن شَفِيعٍ إِلاَّ مِن بَعْدِ إِذْنِهِ؛[37] هيچ شفاعت کننده‏اى، جز با اذن او نيست. مَن ذَا الَّذِي يَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلاَّ بِإِذْنِهِ؛[38] کيست که در نزد او، جز به فرمان او شفاعت کند؟! وَلَا يَشْفَعُونَ إِلَّا لِمَنِ ارْتَضَى؛[39] و آنها جز براى کسى که خدا راضى (به شفاعت براى او) است شفاعت نمى‏کنند. يَوْمَئِذٍ لَّا تَنفَعُ الشَّفَاعَةُ إِلَّا مَنْ أَذِنَ لَهُ الرَّحْمَنُ وَرَضِيَ لَهُ قَوْلًا؛[40] در آن روز، شفاعت هيچ کس سودى نمى‏بخشد، جز کسى که خداوند رحمان به او اجازه داده، و به گفتار او راضى است.

بنابراین، با توجه به مفاد این آیات، بدون تردید شفاعت ثابت می‌شود منتهی با توجه دادن به این مطلب که اصل شفاعت از آنِ خداست و زمام او به دست خداوند است و تنها اوست که به هرکسی که بخواهد این موقعیّت و مقام را عنایت می‌کند و به افراد مخصوص نیز عنایت کرده است. بنابراین، آیاتِ مربوط به شفاعت عیناً مانند آیات مربوط به علمِ غیب است که دسته‌ای از آنها علمِ غیب را مخصوص خداوند معرّفی می‌کند و از غیرخدا نفی می‌نماید و این قبیل تعبیرات را به کار می‌برد: قُل لَّا يَعْلَمُ مَن فِي السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ الْغَيْبَ إِلَّا اللَّهُ؛[41] بگو: کسانى که در آسمانها و زمين هستند غيب نمى ‏دانند جز خدا. وَعِندَهُ مَفَاتِحُ الْغَيْبِ لاَ يَعْلَمُهَا إِلاَّ هُوَ؛[42] کليدهاى غيب، تنها نزد اوست؛ و جز او، کسى آنها را نمى‏داند. وَمَا كَانَ اللّهُ لِيُطْلِعَكُمْ عَلَى الْغَيْبِ وَلَكِنَّ اللّهَ يَجْتَبِي مِن رُّسُلِهِ مَن يَشَاء؛[43] و نيز چنين نبود که خداوند شما را از اسرار غيب، آگاه کند (تا مؤمنان و منافقان را از اين راه بشناسيد؛ اين بر خلاف سنت الهى است؛) ولى خداوند از ميان رسولان خود، هر کس را بخواهد برمي‌گزيند. عَالِمُ الْغَيْبِ فَلَا يُظْهِرُ عَلَى غَيْبِهِ أَحَدًا * إِلَّا مَنِ ارْتَضَى مِن رَّسُولٍ؛[44] داناى غيب اوست و هيچ کس را بر اسرار غيبش آگاه نمى‏سازد، * مگر رسولانى که آنان را برگزيده.

نتیجه اینکه شفاعت ذاتاً مخصوص خداوند است و غیر از او هیچ کس آن مقام را ندارد ولی هرکس را که مشیّت او تعلّق گرفته باشد، شفاعت را در اختیار او قرار می‌دهد و بنابراین، شفاعت ذاتی و ازلی از آنِ خداوند است و شفاعت کردن غیر آن ذات مقدّس، عرضی و از جانب او و حادث است.

منابع و مآخذ:

1. قرآن کریم.

2. بحارالانوار؛ محمدباقر مجلسی.

3. شفاعت؛ محمدباقر علم الهداء، تهران، انتشارات منیر 1386ش.

4. شفاعت و زیارت برگرفته از آثار آیت الله سبحانی؛ کانون اندیشه جوان، 1386ش.

5. تجسّم عمل و شفاعت؛ محمدرضا شجاعی.

6. شفاعت؛ احمد مطهری، مؤسسه راه حقّ 1359ش.

 

اخبار قرآنی/ ابراهیمی

1- انتشار كتاب"روايت جديد قرآن"‌ در دانمارك

خبرگزاري فارس: اخيرا يكي از نويسندگان دانماركي به نامKare Bluitgenكتابي را به چاپ رسانده است كه روايت جديد از قرآن نام دارد.

در اين كتاب 800 صفحه‌اي كه حدود 80 دلار قيمت دارد و توسط موسسه Lindhardtog Ringhof منتشر شده، نويسنده تلاش نموده كه تا براي فهم بيشتر مخاطبين، متن كتاب را ساده‌نويسي كند. به گفته اين نويسنده دانماركي خيلي‌ها در مورد قرآن اظهار نظر مي‌كنند درحالي كه هرگز آن را به خاطر دشوار بودن مطالعه نكرده‌اند. امبرده بر اين باور است كه براي درك بهتر قرآن بايد ابتدا با تاريخ عرب در سال600 ميلادي، آشنا شد و سپس درباره محتواي آن اظهار نظر كرد.

نامبرده به منظور فهم آسانتر آيات توسط خواننده از روايت‌هاي گوناگون كمك گرفته و در اين كتاب منحصراً از منابع عربي استفاده كرده است. برپايه اين خبر تاكنون از سوي جامعه مسلمانان مقيم دانمارک و شخصيت‌هاي اسلامي عكس‌العمل يا موضع‌گيري خاصي نسبت به محتواي اين كتاب مشاهده نشده است. گفتني است برخي از شخصيت‌هاي اسلامي، معتقد هشتند كه مسئله توهين‌آميزي در كتاب مشاهده نمي كنند اما نويسنده نيز فرد واجد شرايطي براي اينكار نيست و در مورد نيت وي براي اين كار ترديد دارند.

نويسنده كتاب كه خود يك فرد غيرمذهبي و غيرمسلمان مي ‌باشد. همچنين مدعي است كه به واسطه كار فراوان در حوزه جهان سوم با دين اسلام آشنا شده است و از آنجا كه مذهب در ميان مردم جهان سوم ريشه دارد تلاش كرده تا به منظور نزديك شدن به آنها واقعيت‌هاي موجود را درك و در نهايت همانند آنها فكر كند.خبرگزاری فارسFARS

2- اهانت نويسنده مصري به اسلام و قرآن در BBC

يك نويسنده مصري در مصاحبه با شبكه خبري انگليسي BBCبا اهانت به ساحت قرآن كريم خواستار حذف اسلام از قانون اساسي مصر شد. به گزارش شيعه آنلاين به نقل از فارس به نقل از پايگاه خبري "مفكرة الاسلام"، "القمني" نويسنده مصري كه پيش از اين مواضعي ضد اسلامي از خود بروز داده بود بار ديگر به اسلام و قرآن حمله كرد. اين نويسنده مصري در مصاحبه با شبكه خبري بي.بي.سي عربي، مدعي شد كه قرآن كريم مناسب همه زمان‌ها و مكان‌ها نيست و در خصوص برخي مسائل مطرح شده در قرآن، زمانه تغيير كرده است. بنا بر اين گزارش، اين نويسنده مصري كه گفته مي‌شود مدرك دكتراي تقلبي دارد و آن را از مركزي آمريكايي كه سابقه طولاني در جعل مدارك دارد، دريافت كرده است، مدعي شد كه در قرآن 23 آيه وجود دارد كه در زمانه كنوني اجرايي نيست. القمني در برنامه‌اي كه از شبكه بي.بي.سي پخش مي‌شد مصري‌ها را به دين جديدي به نام "دين اسلامي پنجم" فراخواند و درخواست كرد كه علماي مذاهب و دانشمندان در علوم مختلف مانند اقتصاد، جامعه‌ شناسي و ديگر حوزه‌ها با همكاري يكديگر اين دين را كه با اوضاع زمانه سازگار باشد تدوين كنند و همه اديان به معابد خود بازگردد.

اين نويسنده مصري به قانون اساسي مصر اشاره و با بيان اينكه ماده دوم اين قانون بر مرجعيت دين اسلام در مصر تاكيد مي‌كند، خواستار حذف اين ماده از قانون اساسي مصر شد. القمني پيش از اين نيز مدعي شده بود كه اسلام جنبشي سياسي است و داراي ابعاد ديني نيست.shia-online



[1]) لغت نامه دهخدا، جلد 19، حرف عين، واژه عدالت

[2] )فرهنگ عميد ، حرف عين

[3] )امام علي(ع) و كارگزاران حكومت اسلامي، قدرت الله مشايخي،ص222

[4] )امام علي(ع) نماد حكومت حق ،عزيز سيد جاسم، ترجمه موسي دانش،ص438

[5] )نهج البلاغه،ترجمه دشتي،خطبه 216

[6] ) پيشواي عدالت، مهدي عاصمي ،ص99،به نقل از بحارالانوار ج32ص64

[7] ) نهج البلاغه، ترجمه دشتي،خطبه 131

[8] ) پيشواب عدالت ، مهدي عاصمي،ص100 به نقل از ارشاد مفيد ص 247

[9] )حجرات ، 13

[10] ) بر گرفته از مجموعه آثار كتاب داستان راستان ،شهيد مطهري ،ص478

[11] ) نهج البلاغه، نامه 53

[12] ) نهج البلاغه، خطبه 217

[13] ) امام علي صداي عدالت انساني،جرج جرداق، ترجمه سيد هادي خسروشاهي،ص152

[14]. هاشم یعنی شکننده و خُردکننده. به این جهت که وی در سال‌های قحطی به فلسطین و شام مسافرت می‌کرد و برای مردم مکه نان و غذا تهیه می‌نمود و قحطی و گرسنگی را در هم می‌کوبید و می‌شکست. و رسم سفرهای قریش را ـ که در تابستان و زمستان مسافرت می‌کردند ـ او بنا نهاد. (رحمت عالمیان، ص72) قرآن کریم نیز به این سفرها اشاره دارد (سورة قریش، آیة 1 ـ 2).

[15]. نگرش نو به تاریخ اسلام، ج1 ، ص107.

[16]. نگاه کنید به، تاریخ طبری، ج2 ، ص13 ؛ رحمت عالمیان، ص70 ؛ عاشورا، ص92.

[17]. مفاخره: فخرفروشی و شمارش افتخارات و امتیازات تا مشخّص شود کدام یک بهتر و برترند. تکاثر و مفاخره، از صفات ناپسند است، به همین جهت ابتدا هاشم نمی‌پذیرفت.

[18]. نگاه کنید به، نگرش نو به تاریخ اسلام، ج1 ، ص108 ـ 113 ؛ رحمت عالمیان، ص72.

[19]. «فَاصْدَعْ بِمَا تُؤْمَرُ وَأعْرِضْ عَنِ الْمُشْرِكِينَ * إِنَّا كَفَيْنَاكَ الْمُسْتَهْزِئِينَ»؛ آنچه را مأموريت دارى، آشکارا بيان کن! و از مشرکان روى گردان (و به آنها اعتنا نکن)! * ما شرّ استهزاکنندگان را از تو دفع خواهيم کرد. (سورة حجر، آیة 94 ـ 95). (تاریخ تحقیقی اسلام، ص356)

[20]. نگاه کنید به، تاریخ اسلام (دکتر صادق آئینه‌وند) ، ص165 ـ 167.

[21]. تاریخ طبری، ج4 ، ص266 ؛ بحارالأنوار، ج44 ، ص340.

[22]. بحارالأنوار، ج44 ، ص329 ؛ عاشورا، ص246 ؛ مقتل الحسین، ص156 ؛ مقتل العواحم، ص54 ؛ مناقت ابن شهرآشوب، ج4 ، ص89 ؛ نفس المهموم، ص45.

[23]. تحف العقول، ص170 ؛ بحارالأنوار، ج97 ، ص79.

[24]. برای تفصیل آن، ر.ک: «حیاة الإمام الحسین» باقر شریف القرشی، ج3 ، ص436 (معطیات الثورة).

[25]. نگاه کنید به، ماهنامه کوثر (مجله‌ای در زمینه‌های عقیدتی، فرهنگی، تاریخی، اجتماعی ـ صاحب امتیاز: آستانه مقدسه حضرت معصومهƒ)، مقاله‌ای از شمس‌الله صفرلكى، به نقل از: www.porsojoo.com

[26]. سورة محمد، آیة 22 ـ 23.

[27]. بحارالأنوار، ج45 ، ص274 ، باب 44 (با اندکی تفاوت).

[28]. بحارالانوار، ج8 ، ص37.

[29]. سورة اسراء ، آیة 71.

[30]. سورة هود، آیة 98.

[31]. بحارالانوار، ج8 ، ص42.

[32]. سورة بقره، آیة 254.

[33]. سورة سجده، آیة 4.

[34]. سورة انعام، آیة 51.

[35]. سورة انعام، آیة 70.

[36]. سورة زمر، آیة 44.

[37]. سورة یونس، آیة 3.

[38]. سورة بقره، آیة 255.

[39]. سورة انبیاء ، آیة 28.

[40]. سورة طه، آیة 109.

[41]. سورة نمل، آیة 65 .

[42]. سورة انعام، آیة 59.

[43]. سورة آل عمران، آیة 179.

[44]. سورة جنّ، آیة 26 ـ 27.

خزان 1388 (شماره هفتم) (2)

درس پایداری/ میرزایی

مقدمه

داستان ها قصّه ها در قرآن آن قدر مورد توجه بوده که علما وبزرگان علوم قرآنی مباحث قرآن را وقتی دسته بندی نموده اند یکی از بحث ها وبخش های اصلی قرآن را قصص قرآن قرار داده اند.

 از آنجا که قرآن کتاب هدایت است هر چیزی که در راستای همان هدف قرار داشته به مقدار لازم از آن استفاده شده است برای همین در برخی موارد قرآن فقط ببخشی از داستان اشاره میکند و باقی را متذکر نمی شود واگر کسی بخواهد تمام آن داستان را بدست بیاود باید به منابع دیگری مراجعه کند از قبیل تاریخ روایات و…. یکی از همین داستان ها داستان اصحاب اخدود است .

 به امید اینکه بررسی سر گذشت گذشت گذشته گان پند وعبرتی برای همه باشد.

بحث درباره اصحاب اخدود را در سه بخش { بررسی لغوی اخدود، جریان تاریخی ، نکات } خواهیم آورد .اخدود در لغت :در لغت برای این کلمه چند معنا بیان شده است که در ذیل می آید ، وتقریبا تمام معانی در مورد جریان اصحاب اخدود میتواند صادق باشد .

1- گودال وکانالی که در زمین به شکل مستطیل حفر شود [1]

2- آثار تازیانه بر روی بدن .[2]

3- جدول .[3]

4-                رخساره که استعمال آن در گودال استعاره است[4] .

5-                 شکاف های که در دیوار چاه بر اثر طناب ایجاد میشود.[5]

6-                ضربت شدید[6] .

اگر به همه این معانی توجه شود این با اینکه باهم تفاوت های اساسی دارند اما در کل دریک نکته باهم مشترک هستند آن مشکل بودن و به سختی بدست آوردن آن می باشد ، یعنی باید برای بدست آوردن آن زحمت وسختی ببیند ، هیمن نکته در داستان اصحاب اخدود وجود دارد که برای زنده نگه داشتن حق چه مشکلات و سختی هارا تحمل کردند.

اصل داستان

این داستان بطور کلی جریانی را حکایت میکند که افرادی برای پایداری در دین توحید به کانال پر از آتش انداخته شدند ، که استقامت و پایداری شان بر دین حق حکایت عبرت آموزی برای ظالمان وقوت قلبی برای مؤمنان وراسخان تاریخ گردیده است ، قرآن در این زمینه میفرماید:

«قُتِلَ أَصْحابُ الْأُخْدُودِ ،النَّارِ ذاتِ الْوَقُودِ ،إِذْ هُمْ عَلَيْها قُعُودٌ ،وَ هُمْ عَلى‏ ما يَفْعَلُونَ بِالْمُؤْمِنينَ شُهُودٌ ، وَ ما نَقَمُوا مِنْهُمْ إِلاَّ أَنْ يُؤْمِنُوا بِاللَّهِ الْعَزيزِ الْحَميدِ ، الَّذي لَهُ مُلْكُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ اللَّهُ عَلى‏ كُلِّ شَيْ‏ءٍ شَهيدٌ» [7]

مرگ بر شكنجه‏گران صاحب گودال (آتش)، آتشى عظيم و شعله‏ور!آنها هيچ ايرادى بر مؤمنان نداشتند جز اينكه به خداوند عزيز و حميد ايمان آورده بودند همان كسى كه حكومت آسمانها و زمين از آن اوست و خداوند بر همه چيز گواه است![8]

 اما اینکه این داستان در کجا واقع شده وچه تعدادی شهید شدند اختلاف است که آنرا در ذیل می آوریم .

اول: یوسف ذونواس آخرین پادشاه ازپادشاهان حمیر در یمن که در کودکی بعد از پدر وبرادرش از آنجا که هنوز کودکی بیش نبود نتواست به حکومت برسد ویکی از نظامیان حکومت را بدست گرفت و بر مردم بسیار ظلم نمود از جمله عادات او مبتلا شدن به عادت قوم لوط بود که در سران حکومتی ولشکری را مورد تجاوز قرار میداد تا زمانی که ذو نواس به جوانی رسید واز زیبائی خوبی نیز برخوردار بود، شاه درخواست کرد که ذونواس به قصر بیاید ومأموران شاه برای مشایعت وبردن او به قصر نزد این شاه زاده سابق که خودش را وارث برحق تاج وتخت یمن و حمیریان میدانست ،رفتند ودرخواست شها را مطرح کرد ند ازآنجا که قصد شاه برای ذونواس معلوم بود خنجری به همراه خود بر داشت اول از شاه درخواست کرد که اورا معذور دارد، ذو نواس میخواست با شاه معامله کند، گفت تو خود میدانی که من از تو به حکومت سزاوار ترم واین حاکمیت میراث پدرانم برای من میباشد. اما از آنجا که حکومت فعلا به دست تو افتاده است بیا باهم کاری کنیم ، شما مرا در بین مردم بی آب رو بی حیّثیب نکنید من هم برای شما قول میدهم که این حکومت برای شما باقی بماند واز طرف من برای شما خطری نیست،شاه درخواست ذواس نپذیرفت وذونواس بر او حمله کرد وشاه را کشت ، مردم یمن بخاطر همین شهامت وجرئت اورا به پادشاهی برگزیدند.

گفته شده که ذونواس اول مجوس و آتش پرست بود اما بر اثر کرامتی که از دو تن از احبار وبزرگان یهود مشاهده کرد یهودی شد ومردم را به دین یهود دعوت کرد، مردم منطقه نجران که پیرو آئین مسیحیت بودند، دعوت ذو نواس مبنی بر پذیرش آئین یهود را نپذیرفتند ذونواس خندقی مهیا نمود ، وآتش افروخت هرکسی را که از پذیرش دین یهود امتناع میکردند در آن گودال می انداخت تا بسوزد تا آنجا به این کار ادامه دادکه نوبت به زنی رسید با کودک در بغل میخواست داخل آتش برود وقتی نزدیک آتش رسید جرئت نکرد به درون آتش برود کودک به زبان آمد وگفت مادر تو بر حقی از آتش نترس که بعد از این آتشی نخواهی دید آن زن نیز بداخل آتش رفت ، وبعد از آن ذونواس از کشتن باقی آنها دست بر داشت .

البته دو نکته دراین داستان قابل دقت وتوجه است، یکی اینکه یهودیان دیگران را به دین یهود دعوت میکند ، {دعوت دوتن از بزرگان یهود از ذونواس برای پذیرش یهودیت که اوهم بادیدن کرامتی از آنان یهودی میشود ودر مرحله بعدی دعوت ذونواس از مردم واینکه مردم نیز دعوت اورا قبول مگر منطقه نجران }با این که یهودیان ظاهرا غیر از بنی اسرائیل را به دین یهود دعوت نمی کنند چون از نظر آنان بنی اسرائیل تنها مردم برگزیده خداوند در زمین است ودیگران چنین قابلیت وموقعیت ندارند که به دین یهود که از نظر آنها دین برگزیده است داخل شوند،میگویند پس نباید دیگران را به این دین دعوت کرد ،دوم این که ذو نواس با کرامتی که از دو تن احبار یهود می بیند یهودی میشود{با اینکه در یهودی شدنذونواس چند قول بیان شده است که یکی از آنها کراکت این دو حبر یهودی است} اما کرامتی که ازاین کودک شیر خوار می بیند تسلیم نمیشود[9] .

دوم: دومین موردی که در روایات به عنوان اصحاب اخدود بیان شده است مربوط به آغاز حلّیت ازدواج محارم در بین مجوس میباشد، روایت شده که در زمان فتح اصفهان خلیفه وقت عمر بن خطاب گفت مجوسیان اهل کتاب نمی باشد، علی بن ابی طالب فرمود آنان اهل کتاب است، پادشاه مجوسیان در حال مستی با خواهریا دخترش جمع شد{ تردید از راوی است} بعداز این به فکر چاره افتاد که هم خوابه اش پیشنهاد داد ، در بین مردم بگوید خداوند به او وحی کرده که ازدواج با محارم اشکالی ندارد ، او هم مردم را جمع وهمان حرف را گفت اما کسی از او نپذیرفت گودالی فراهم ، وآتشی مهیا نمود هرکسی که با حکم او مخالفت میکرد در آن آتش می انداختند ، بعد ازآن ازدواج با محارم در بین مجوسیان رواج پیدا کرد[10] .

نکته ای که در مورد این دو قول مشترک است پیداشدن جسدی سالم بعد از فتح نجران واصفهان است { درمورد مرد نجرانیگفته شده که دست بر سر داشت هر وقت دستش را بر میداشتند خون تازه می آمد، ودر مورد مرد اصفهانی گفته شده انگشتر ی دردستش بود که در آن کلمه الله ربّی حک شده بود } که موجب سؤال وپرسش برای مسلمانان شد که این افراد چه کسانی میباشند ودر هردو مورد داستان را از حضرت علی پرسیدند وحضرت داستان اصحاب اخدود را بیان نمود [11]{همین دو داستانی که در بلا ذکر شد}.

سوم: سومین مورد که به عنوان اصحاب اخدود در روایات مشخص شده است روایاتی از حرت علی است که { چند روایت که مضمون آنها یکی میباشد} خداوند برای مردم حبشه پیامبری فرستاد اما مردم حبشه ازاو اطاعت نکردند او به تبلیغ دینش ادامه داد تا اینکه بین مؤمنین وکفار جنگی آغاز وکفار غالب شدند ، وتعداد ی از مؤمنین واز جمله خود آن پیامبر به اسارت در آمدند ، از آنها خواسته شد که از دین شان بر گردند ، مؤمنان امتناع نمودند، کفار مؤمنان را به داخل آتش انداختند تا اینکه نوبت به زنی با کودک شیر خوارش رسید ...که در مورد اول بیان شد، حضرت فرمودند اینان اصحاب اخدودند[12] .

چهارم: گفته شده پسر بخت النصر بر یهودیان غضب کرد ، حضرت دانیال و همراهانشان را در گودالی از آتش انداخت اما آتش به او آسیبی نرساند بعد از آن داخل قفس حیوانات درّنده انداخت اما بازهم به او آسیبی نرساند[13] .

پنجم: گفته شده که مراد از اصحاب اخدود، اصحاب حضرت شعیب است که در قرآن از آنان تحت عنوان اصحاب مدائن و راس نیز یاد شده است[14] .

ششم: اقوال دیگری نیز گفته شده که شاذ ونادر است مثل اصحاب اخدود حبیب نجّار ویارانش است که درشهرانطاکیه به شهادت رسیدند[15]،اصحاباخدودقومیبودند درسجستان[16] ،یاقومی از نبط بودند[17].ویادرقسطنطينية زمان قسطنطين{سلسله از شاهان آن دیار} زمانی که مردم دین توحید ومسیحیت را پذیرفتند[18].

نکات:

در مورد تعداد کشته شدگان این حادثه چند قول نقل شده است ، اول، ده مرد[19] ،دوم، هشتاد مرد ونه زن[20] ، سوم ، ده هزار نفر[21] ، چهارم، هفتاد هزار نفر[22] ، پنجم، دوازده هزار نفر[23]، ششم، بیست هزار نفر[24]

الف- نسبت به زمان داستان ها فقط در مورد داستان اول دو قول بیان شده اما در باقی داستان ها زمانی ذکر نشده است اول هفتاد سال قبل از تولد پیامبر اسلام[25] ، دوم چهل سال قبل از تولد پیامبر اسلام.[26]

ب- درکتب تاریخ اکثرا داستان اصحاب اخدود را همان داستان مردم نجران میدانند. ودیگر داستانها بیشتر در تفاسیر در ذیل سوره بروج بیان شده است .

ج- در بعضی از متون برای اصحاب اخدود سه تا مصداق بیان شده { کانت الاخدود ثلاثة واحد بنجران بالیمن ، والاخری بالشام ، واخری بالفارس [در بعضی عبارات بالعراق آمده] اما بالشام فهو انطانیوس الرومی واما بالفارس فهو بختصر واما فی نجران من بلاد الیمن فهو یوسف ذو نواس}[27] وعلامه طباطبائی نیز میگوید که از روایات وارده در باره اصحاب اخدود استفاده میشود که اصحاب اخدود یکی نبوده بلکه متعدد بوده است [28]

د- اکثر مفسران قتل در آیه را به معنا لعن گرفتند زیرا مراد از قتل اصحاب الاخدود در آیه به شهادت سیاق واینکه به کسانی که در آتش سوزانده شود مقتول نمی گویند بلکه محروق گفته میشود قاتلین است نه مقتولین ، البتة بعضی ها میگویند آتش آسیبی به مؤمنان نرساند بادی وزید آتش را بر کفار انداخت آنان سوختند[29] که درصورت میتواند قتل به معنای خودش آمده باشد.

ه- درمورد ذوشناتر {پادشاه یمن} که عادت قوم لوط را داشت علتی جالب برای این کار او بیان شده است گفته اند او از خاندان پادشاهان نبود بلکه از خاندان مقاول (فرماندهان) بود، چون بعد از فوت شا ه فرزند بالغی که بتواند حکومت را بدست بگیرد در خواندان شاه نبود تخت وعنوان شاهی را بدست آورد ، واز طرفی ترس داشت که چون از خاندان شاهی نیست از او اطاعت نکنند وبر علیه او شورش کنند، ونیز رسم مردم یمن در آن زمان این بود که ملوط{ کسی که با او لواط شده} از حکومت محروم بود یا به تعبیر دیگر حکومت را بر او حرام میدانستند{کانت السنة فیهم ان من ینکح من الغلمان لا یملک}[30] ، ذوشناتر نیز جوانان سران کشوری ولشکری را مورد هتک حرمت قرار میداد شاید بتوان گفت بیشتر ایشان این کار را بخاطر اهداف سیاسی انجام میداد یا حداقل بخاطر اهداف سیاسی آغاز کرد تا از طرف این سران لشکری وکشوری برایش مشکلی بوجود نیاید

و- روایت شده است که هر وقت در نزد پیامبر اسلام از اصحاب اخدود حرفی به میان می آمد حضرت از سختی ومشکلاتی که آنان تحمل نمودند به خدا پناه میبردند { فکان النبی اذا ذکر اصحاب الاخدود تعوذ بالله من جهد البلاء }[31]

ز- در روایات آمده که چهار کودک شیر خوار سخن گفته است ، کودک جریح عابد ، کودک اصحاب اخدود ، کودک یوسف ، کودک مریم [32]

منابع

1.        قرآن کریم

2.        البرهان فى تفسير القرآن‏ ،بحرانى سيد هاشم‏ ، تحقيق: قسم الدراسات الاسلامية موسسة البعثة- قم، بنياد بعثت‏، چاپ: اول، تهران‏ ،1416

3.        الميزان فى تفسير القرآن‏ ،طباطبايى سيد محمد حسين‏ ،دفتر انتشارات اسلامى جامعه‏ى مدرسين حوزه علميه قم‏ ، نوبت چاپ: پنجم، 1417 ق ، ‏قم‏

4.        البحر المحيط فى التفسير ،اندلسى ابو حيان محمد بن يوسف‏ ، تحقيق: صدقي محمد جميل‏ ، دار الفكر ،بيروت ،‏1420 ق‏

5.        التحقيق في كلمات القرآن الكريم‏ ،مصطفوى حسن‏ ،بنگاه ترجمه و نشر كتاب‏ ،تهران‏ ،1360 ش‏

6.        الدر المنثور فى تفسير المأثور ،سيوطى جلال الدين‏ ،كتابخانه آية الله مرعشى نجفى‏ ،قم‏ ،1404 ق

7.        التفسير المنير فى العقيدة و الشريعة و المنهج‏ ،زحيلى وهبة بن مصطفى‏ ،دار الفكر المعاصر ،بيروت دمشق، چاپ: دوم، ‏1418 ق‏

8.        الجامع لأحكام القرآن‏ قرطبى محمد بن احمد ،انتشارات ناصر خسرو تهران‏ چاپ: اول‏1364 ش

9.        الجدول فى اعراب القرآن‏ صافى محمود بن عبد الرحيم‏ دار الرشيد مؤسسة الإيمان‏ دمشق بيروت1418 ق‏

10.    التفسير المظهرى‏ مظهرى محمد ثناءالله تحقيق: غلام نبى تونسى مكتبة رشديه‏ پاكستان‏1412 ق

11.    المفردات في غريب القرآن‏ راغب اصفهانى حسين بن محمد تحقيق: صفوان عدنان داودى دارالعلم الدار الشامية دمشق بيروت‏ چاپ: اول‏1412 ق‏

12.    التفسير الحديث‏ دروزة محمد عزت دار إحياء الكتب العربية قاهره‏1383 ق

13.    البدء و التاريخ/ترجمه‏

14.    مطهر بن طاهر مقدسى: مترجم محمد رضا شفيعى كدكنى‏ تهران، آگه، چ اول، 1374ش

15.    السيرة النبوية ابن هشام ترجمه‏ سيد هاشم رسولى تهران، انتشارات كتابچى، چ پنجم ، 1375ش‏

16.    الأخبار الطوال‏ ابو حنيفه احمد بن داود الدينورى تحقيق عبد المنعم عامر مراجعه جمال الدين شيال، قم، منشورات الرضى، 1368

17.    الكامل‏ في التاريخ ، عز الدين أبو الحسن على بن ابى الكرم المعروف بابن اثير ،بيروت، دار صادر - دار بيروت، 1385/1965

18.    بيان المعانى‏ ملاحويش آل غازى عبدالقادر مطبعة الترقى دمشق چاپ: اول‏1382 ق‏

19.    تفسير القرآن العظيم، ابن كثير دمشقى اسماعيل بن عمرو ، تحقيق: محمد حسين شمس الدين ،دار الكتب العلمية، منشورات محمد على بيضون، بيروت‏ چاپ: اول ، 1419 ق

20.    ‏ تفسير شريف لاهيجى‏ ،شريف لاهيجى محمد بن على‏ ، تحقيق: مير جلال الدين حسينى ارموى( محدث) توضي ،دفتر نشر داد، چاپ: اول‏،تهران‏، 1373 ش‏

21.    تفسير احسن الحديث‏ ،قرشى سيد على اكبر ،بنياد بعثت‏، چاپ: سوم‏ ،تهران‏ ، 1377 ش‏

22.    تفسير نمونه‏ ،مكارم شيرازى ناصر ،دار الكتب الإسلامية ،چاپ: اول‏ ،تهران‏ ،1374 ش‏

23.    ترجمه و تفسير رهنما رهنما زين العابدين‏ ،انتشارات كيهان‏ ،تهران‏ ،1346 ش‏

24.    تاريخنامه طبرى‏ بلعمى‏ تحقيق محمد روشن، تهران، جلد 1و2 سروش، چ دوم، 1378ش، جلد 3،4،5 البرز، چ 3، 1373ش

25.    تاريخ اليعقوبى‏ احمد بن أبى يعقوب بن جعفر بن وهب واضح الكاتب العباسى المعروف باليعقوبى بيروت ، دار صادر، بى تا ترجمه وشرح نهج البلاغه ، میثم بن علی بن میثم بحرانی،ترجمه قربان علی محمدی مقدم – علی اصغر نوائی یحیی زاده ، بنیاد پژهشهای آستان قدس رضوی ، مشهد ، چاپ اول 1375ش .

26.    ترجمه گویا وشرح فشرده نهج البلاغه ، سید رضی ، مترجم محمد رضا آشتیانی - جعفر امامی ، انتشارات هاتف ، قم ، بی تا چاپ اول

27.    حجة التفاسير و بلاغ الإكسير ،بلاغى سيد عبد الحجت‏ ، انتشارات حكمت‏ ، قم‏ ،سال 1386 ق‏

28.    روح المعانى فى تفسير القرآن العظيم‏ آلوسى سيد محمود تحقيق: على عبدالبارى عطية دارالكتب العلميه بيروت چاپ: اول1415 ق‏

29.    زاد المسير فى علم التفسير ،ابن جوزى ابوالفرج عبدالرحمن بن على‏ ، تحقيق: عبدالرزاق المهدي ،دار الكتاب العربي‏ ،بيروت‏، چاپ: اول‏ ،1422 ق‏

30.    طبقات ناصرى‏ منهاج سراج تحقيق عبد الحى حبيبى، تهران، دنياى كتاب، چ اول، 1363ش

31.    ‏ فرهنگ ابجدى عربى- فارسى‏ مهيار رضا بدون مشخصات نشر

32.    قاموس قرآن‏ ، قرشى سيد على اكبر ، دار الكتب الإسلامية ، تهران‏ ، 1371 ش‏

33.    ‏ مجمع البيان فى تفسير القرآن‏ طبرسى فضل بن حسن‏ تحقيق: با مقدمه محمد جواد بلاغى انتشارات ناصر خسرو تهران‏ چاپ: سوم‏1372 ش‏

34.    مفاتيح الغيب‏ ،فخرالدين رازى ابوعبدالله محمد بن عمر ،دار احياء التراث العربى‏، چاپ: سوم ، بيروت‏ ،1420 ق‏

35.    مجمع البحرين‏ طريحى فخر الدين تحقيق: سيد احمد حسينى كتابفروشى مرتضوى تهران چاپ: سوم‏1375 ش

36.    ‏ مجمل التواريخ و القصص‏ مجهول‏ نوشته در 520 تحقيق ملك الشعراء بهار، تهران، كلاله خاور، بى تا

37.    لسان العرب‏ ابن منظور محمد بن مكرم دار صادر بيروت چاپ: سوم 1414ق.

 

مصاحبه با استاد صدر:

همیشه در جوامع بشری افرادی بودند و هستند که دارای مزایای فراوانی نسبت به دیگرانند، به خصوص در علم ودانش. این چنین افرادی گاهی به دلایلی، نا شناخته می مانند ودر نتیجه، آن بهره و استفاده ای را که دیگران از این افراد دانشمند و دریای علوم ببرند، نمی برند. کشور عزیز ما افغانستان نیز از این قاعده کلی استثنا نیست، عالمان و دانشمندانی در علوم و رشته های مختلف در خارج و یا داخل کشور هستند که ما از آنان بی خبریم و حتی شاید نامشان را هم نشنیده باشیم. یکی از این افراد که فعلاً در خارج از کشور زندگی می کند، جناب حجة الاسلام والمسلمین "سید موسی صدر" از اساتید حوزه و دانشگاه می باشد، برای آشنای بیشتر این استاد فرزانه و عزیز، فصلنامه بشارت مصاحبه‌ای را با ایشان به انجام رسانده است که اینک می خوانید.

بشارت: جناب استاد خودتان را معرفی کرده و فعالیتهای تان را در زمینه قرآن بیان کنید؟

استاد: اینجانب سید موسی، ملقب به صدر متولد غزنی هستم چند سالی را در کابل به تحصیل پرداختم و در سال 1359 به ایران مهاجرت کردم و حدود سالهای 1368 در بخش پژوهشهای دفتر تبلیغات «مشهد» مشغول شدم که تاکنون در قسمت پژوشهای قرآنی این مرکز مشغول هستم و در این مدت چند باری هم به داخل رفته ام؛ در رابطه با فعالیتها، مجموعه ی فعالیتهایم به صورت مقاله در "فصلنامه پژوهشهای قرآن دفتر تبلیغات" و "فصلنامه گلستان قرآن" و برخی از نشریه های داخلی از قبیل کوثر و آفاق به چاپ رسیده است.

بشارت: با توجه به سفرهایی که شما به داخل کشور داشتید در چه عرصه ای فعالیتهای قرآنی را بیشتر نیاز می بینید؟

استاد: به نظر بنده داخل کشور به همه گونه فعالیت قرآنی نیازمند است؛ چرا که جای این فعالیتها در کشور خالی است، هم به آموزش قرائت و مفاهیم نیاز داریم، هم تفسیر و معارف و دیگر فعالیتهایی که می توان در این زمینه انجام داد.

بشارت: نقش قرآن در زمینه تبلیغ را بیان کنید؟.

استاد: قرآن محور تبلیغ اسلام بوده و باید باشد، در قرآن هم محتوای تبلیغ مطرح شده است، و هم روشهای بایسته تبلیغ. به همین دلیل باید ما در تبلیغ خود از فرمانهای الهی کمک گرفته و آنها را دستمایه ای تبلیغ قرار دهیم.

بشارت: وضعیت فرهنگی کشور را در زمینه فعالیتهای قرآنی چگونه ارزیابی می کنید؟

استاد: مردم افغانستان واقعاً تشنه معارف قرآن هستند. در آنجا گرچه آموزش قرائت و تجوید به صورت محدود ولی جای معارف قرآنی در آنجا خالی است و باید در این زمینه فعالیتهای زیادی انجام شود.

بشارت: توصیه شما به دوستان ودست اندرکاران "فصلنامه بشارت" با توجه به اینکه در زمینه معارف و فعالیتهای قرآنی فعالیت می کنند چه می باشد؟

استاد: نفس قدمی که برداشته اید خوب است؛ چرا که هر کس در راه نشر معارف قرآن قدم بردارد عمرش در راه رضای الهی مصرف شده است. توصیه ای که من به شما برادران دارم این است که به آنچه می گویید و می نویسید عمل کنید که اصل این کار همان عمل است. شما با عمل می توانید دیگران را به سمت قرآن و ارزشهای اسلامی جذب کنید.

بشارت: از اینکه در گفتگوی فصلنامه بشارت سرکت نموده ودعوت ما را قبول نمودید کمال سپاس را داریم و برای شما از خداوند منّان آرزوی موفقیت و کامیابی روز افزون را برای شما داریم. مؤیّد باشید.

استاد: برای شما عزیزان هم آرزوی موفقیت در همه ای عرصه های زندگی و بخصوص در این زمینه که قدم برداشته اید دارم.

والسلام

 

جواز تقیه در اسلام/ حسینی

چکیده:

نویسنده در این مقاله سعی کرده به جایز بودن و حتی وجوب تقیه در اسلام بپردازد، به همین جهت از روایات و آیات قرآن کمک گرفته که در ابتدا چند آیه آورده و سپس از روایات عامه و خاصه استفاده نموده است.

مقدمه:

بیش از 1400 سال از عمر پربرکت اسلام می گذرد و این دین مبین، فراز و نشیبهای فراوانی در این دوران داشته تقریباً سه قرن در دوران خفقان بنی امیه و بنی عباس ائمه و اصحابشان، دین را با تقیه نگهداری کردند و در دوره های بعدی بزرگان و علمای اسلام مذهب شیعه را به همین طریق نگه داشتند.

آری تقیه یکی از بزرگترین وسایل نگهداری اسلام و مخصوصاً مذهب شیعه در طول 1400 سال بوده و ما باید از این اسلحه استفاده کنیم چرا که جواز آن در آیات و روایات فراوانی داده شده است.

تقیه چیست؟

لفظ تقیه در لغت از ریشه « تقی یقتی» یا « اتقی یتقی» که در اصل «وقی- یقی» و « اوتقی یو تقی) بوده گرفته شده است یعنی یا از ثلاثی مجرد است و یا از ثلاثی مزید و در هر صورت در این که این لفظ مصدر است چنانکه فیروز آبادی در قاموس گفته است: « اتقیت الشی و تقیه اتقیه و اتقیه تقی و تقیه و تقاء کلساء حذرته و الاسم التقوی»[33]

به نظر می رسد لفظ تقیه بر حسب لغت به معنی اسم مصدری یعنی عملی که آدمی را از شرور دیگران در امان نگه می دارد بکار برده شده است.

فقهاء اسلام از – شیعه و سنی- با توجه به معنی عام لغوی «تقیه که همان برحذر داشتن و خود نگهداری از زیان و ضرر بود معنی خاصی را در فقه ارائه کرده اند اگرچه تعبیرات آنها چه بسا مختلف است ولی معانی آنها تقریباً یکی است.

تقیه در آیات

در قرآن مجید، آیاتی وجود دارد که به وضوح به مشروعیت تقیه در اسلام و ادیان پیشین دلالت دارد و همواره مورد استناد سنی و شیعه بوده و هست و از آن جمله می توان به این آیات اشاره کرد، و به مختصر به آنها می پردازیم:

آیه اول: «لا يَتَّخِذِ الْمُؤْمِنُونَ الْكافِرينَ أَوْلِياءَ مِنْ دُونِ الْمُؤْمِنينَ وَ مَنْ يَفْعَلْ ذلِكَ فَلَيْسَ مِنَ اللَّهِ في‏ شَيْ‏ءٍ إِلاَّ أَنْ تَتَّقُوا مِنْهُمْ تُقاةً وَ يُحَذِّرُكُمُ اللَّهُ نَفْسَهُ وَ إِلَى اللَّهِ الْمَصير»[34]؛ افراد با ایمان، نباید غیر از مومنان، کافران را دوست و سرپرست خود انتخاب کنند و هر کس چنین کند در هیچ چیز از خداوند نیست. مگر این که از آنها بپرهیزید و به خاطر هدفهای مهمتری تقیه کنید. و خداوند شما را از نافرمانی خود برحذر می دارد و بازگشت شما به سوی خدا است.

این آیه در واقع یک درس مهم سیاسی و اجتماعی به مسلمانان می دهد که بیگانگان را نه بعنوان دوست، و نه به عنوان حامی و یا و یاور، در هیچ کار خود نپذیرند، و فریب سخنان جذاب و طرحهای جالب و اظهار محبتهای ظاهر عمیق و صمیمانه آنها را نخورند، زیرا تاریخ نشان می دهد، ضربه های سنگینی مردم با ایمان و با هدف از این رهگذر خورده اند.

و برای اهمیت این موضوع، تهدید بسیار شدیدی در آیه آمده است و آن این که هر کس تن به چنین کاری دهد، هرگونه ارتباطش را از خدا قطع خواهد کرد.[35]

اما نکاتی بسیار مهم را از این آیه می توان برداشت کرد:

1. ارتباط ظاهری با کفار برای رسیدن به اهداف والاتر، در مواردی جایز است.

2. تقیه، برای حفظ دین است. مبادا به بهانه ی تقیه، جذب کفار شوید و از نام تقیه سوء استفاده کنید.

3. در مواردی که اصل دین در خطر باشد، باید همه چیز را فدا کرد و فقط باید از خدا ترسید.

4. ارتباط ظاهری با کفار برای رسیدن به اهداف والاتر، در مواردی جایز است.

5. ارتباط سیاسی نباید منجر به سلطه پذیری یا پیوند قلبی با کفار شود.[36]

آیه دوم: «مَنْ كَفَرَ بِاللَّهِ مِنْ بَعْدِ إيمانِهِ إِلاَّ مَنْ أُكْرِهَ وَ قَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ بِالْإيمانِ وَ لكِنْ مَنْ شَرَحَ بِالْكُفْرِ صَدْراً فَعَلَيْهِمْ غَضَبٌ مِنَ اللَّهِ وَ لَهُمْ عَذابٌ عَظيمٌ»[37]؛ کسانی که بعد از ایمان به خدا به او کفر ورزند، خشم خدا بر آنها باد مگر آنها که تحت فشار چنین کرده اند در حالی که دلشان به ایمان او اطمینان دارد، ولی آنها که سینه خود را برای پذیرش کفر، گشوده اند، غضب خدا، بر آنها است و عذاب بزرگی در انتظارشان می باشد.

بعضی از مفسران درشان نزول این آیه چنین نقل کرده اند: این آیه در مورد گروهی از مسلمانان نازل گردید که در چنگال مشرکان گرفتار شدند و آنها را مجبور به بازگشت از اسلام و اظهار کلمات کفر و شرک کردند. آنها عمار و پدرش یاسر و مادرش سمیه و صهیب و بلال و خباب بودند، پدر و مادر عمار در این ماجرا سخت مقاومت کردند و کشته شدند، ولی عمار که جوان بودآنچه را مشرکان می خواستند به زبان آورد.

این خبر در میان مسلمانان پیچید، بعضی غائبانه عمار را محکوم کردند و گفتند: عمار از اسلام بیرون رفته و کافر شده، پیامبر (صلی الله علیه و آله وسلم) فرمود: چنین نیست عمار از فرق تا قدم مملو از ایمان است و ایمان با گوشت و خون او آمیخته است چیزی نگذشت که عمار گریه کنان به خدمت رسول خدا (صلی الله علیه و آله وسلم) آمد، پیامبر فرمود: مگر چه شده است؟

عرض کرد: ای پیامبر! بسیار بد شده، دست از سرم برنداشتند تا نسبت به شما جسارت کردم و بتهای آنها را به نیکی یاد نمودم. پیامبر با دست مبارکش اشک از چشمان عمار پاک می فرمود ومی گفت اگر باز تو را تحت فشار قرار دادند آنچه می خواهند بگو. در این هنگام آیه من کفر بالله... نازل گردید.[38]

در این آیه دو مطلب مدنظر است:

1. کسانی که بعد از ایمان آوردن به خدا و آئین او از اسلام برگشتند و مرتد شدند غضب خداوند عذاب دنیوی و اخروی را برای خود خریدند و مستوجب آن می باشند ( من کفر بالله من بعد ایمانه... ولکن من شرح بالکفر صدر...

2. کسانی که روی اجبار و فشار دشمن ناگزیر از اسلام و توحید برگشتند ولی قلب آنها به اسلام و توحید باور دارد و به عقیده و آئین اسلام، مطمئن است، چنین افرادی مرتکب گناهی نشده و به عفو و رحمت الهی امیدوار خواهند بود «الا من اکراه و قلبه مطمئن بالایمان»

آیه سوم: «وَ كَذلِكَ بَعَثْناهُمْ لِيَتَسائَلُوا بَيْنَهُمْ قالَ قائِلٌ مِنْهُمْ كَمْ لَبِثْتُمْ قالُوا لَبِثْنا يَوْماً أَوْ بَعْضَ يَوْمٍ قالُوا رَبُّكُمْ أَعْلَمُ بِما لَبِثْتُمْ فَابْعَثُوا أَحَدَكُمْ بِوَرِقِكُمْ هذِهِ إِلَى الْمَدينَةِ فَلْيَنْظُرْ أَيُّها أَزْكى‏ طَعاماً فَلْيَأْتِكُمْ بِرِزْقٍ مِنْهُ وَ لْيَتَلَطَّفْ وَ لا يُشْعِرَنَّ بِكُمْ أَحَداً. إِنَّهُمْ إِنْ يَظْهَرُوا عَلَيْكُمْ يَرْجُمُوكُمْ أَوْ يُعيدُوكُمْ في‏ مِلَّتِهِمْ وَ لَنْ تُفْلِحُوا إِذاً أَبَداً»[39]

و این چنین ما اصحاب کهف را از خواب بیدار کردیم، تا از یکدیگر سوال کنند، یکی از آنها گفت: چه مدت در خواب بودید؟ آنها گفتند: یکروز یا بخشی از یکروز، گفتند: پروردگارتان از مدت خوابتان آگاهتر است. اکنون یک نفر را با این پولی که دارید به شهر بفرستید تا بنگرد کدامین نفر از آنها غذای پاک تری دارند از آن، مقداری برای روزی شما بیاورد. اما باید نهایت دقت را به خرج دهد و هیچکس را از وضع شما آگاه نسازد، چرا که اگر آنها از وضع شما آگاه شوند، سنگسارتان می کنند. یا به آیین خویش شما را بازمی گردانند، و در آن صورت هرگز روی رستگاری نخواهید دید.

از تعبیرات آیات فوق به خوبی استفاده می شود که اصحاب کهف اصرار داشتند در آن محیط کسی از جایگاه آنها آگاه نشود، مبادا آنها را مجبور به قبول آئین بت پرستی کنند، و یا به بدترین وضعی آنها را به قتل برسانند یعنی سنگسارشان کنند، آنها می خواستند ناشناخته بمانند تا از این طریق بتوانند نیروی خود را برای مبارزات آینده و یا لااقل برای حفظ ایمان خویش نگهدارند. این خود یکی از اقسام «تقیه سازنده» است، زیرا حقیقت تقیه این است که انسان از به هدر دادن نیروها جلوگیری کند و با پوشاندن خویش یا عقیده خویش موجودیت خود را حفظ کند، تا در موقع لزوم بتواند به مبارزات موثر خود ادامه دهد.[40]

از این آیات از دو راه تقیه فهمیده می شود:

1. نظر به اینکه اصحاب کهف جزء اطرافیان ملک و یا آدمهای معروف و متشخص بودند از این رو نمی شود چنین افرادی را در چنین محیط پر از خفقانی زندگی کنند و به دستورات دینی خود بطور کامل نیز عمل نمایند طبعاً باید برای حفظ خود از ابزار تقیه استفاده کنند.

2. راه دوم فهم تقیه از این آیات جملة «ولیتلطلف و لایشعرن بکم احدا» است زیرا چنانکه قبلاً در ترجمه آیات گفته شد وقتی که اصحاب کهف یکی از خودشان را جهت تهیه غذا می فرستند به او دستور می دهند در رفت و آمد و خرید ما یحتاج با احتیاط کامل حرکت کند مبادا منجر به درگیری و یا شناسایی او و یارانش گردد و در نتیجه سنگسار شوند و یا مجبور شوند بطور کامل به آیین آنها درآیند و این گونه حرکت محتاطانه همان تقیه است که برای حفظ مکتب و یا جان صورت می گیرد.

امام صادق(علیه السلام) دربارة تقیه ای اصحاب کهف چنین گفته:

تقیه نمودن کسی به درجه ای اصحاب کهف نرسید، آنها در اعیاد (بت پرستها) حاضر می شد و زنار می بستند ( با آنکه خداشناس وموحد بودند) از این رو خدا پاداششان را دوبار داد.[41]

آیه چهارم: «وَ أَنْفِقُوا في‏ سَبيلِ اللَّهِ وَ لا تُلْقُوا بِأَيْديكُمْ إِلَى التَّهْلُكَةِ وَ أَحْسِنُوا إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الْمُحْسِنين‏»[42]؛ در راه خدا انفاق کنید و خود را با دست خود به هلاکت نیفکنید و نیکی کنید که خداوند نیکوکاران را دوست دارد.

مرحوم طبرسی صاحب مجمع البیان، ذیل این آیه می نویسد «درباره جملة» و لاتقلقوا بایدیکم الی التهلکه» چهار جور احتمال داده اند:

اول: اینکه منظور این باشد که، با ترک انفاق در راه خدا با دستهایتان خودتان را به هلاکت نیفکنید تا دشمن بر شما غلبه کند. این احتمال از ابن عباس و جمعی از مفسرین نقل شده است.

دوم: اینکه با پاس از بخشش الهی، مرتکب گناه نشوید که اینکار، خود را به مهلکه افکندن است که این احتمال از براء بن عازب و عبیده سلمانی نقل شده است.

سوم: اینکه وارد جنگی که نمی توانید بر دشمن شکستی وارد کنید و توان ضربه زدن بر او وارد نشوید که چنین کاری بمنزلة خودکشی است. این احتمال از ثوری وبلخی نقل شده است.

چهارم: اینکه اسراف در انفاق نکنید بگونه ای که هرچه دارید، همه را در راه خدا بدهید و چیزی برای خود نگذارید که این نیز یک نوع خود را به مهلکه انداختن است که این احتمال از جبائی نقل شده و قریب به این معنی از امام صادق(علیه السلام) چنین روایت شده است: «اگر کسی هرچه دارد همه را در راه خدا بدهد، کار نیکویی نکرده و آدم موفقی نیست چرا که خداوند فرموده است: با دست خودتان خودتان را به مهلکه نیفکنید که خداوند نیکوکاران یعنی میانه روان را دوست می دارد.»

مرحوم طبرسی بعد از ذکر این احتمالات، می فرماید: بهتر این است که آیه را به همة این احتمالات حمل کنیم و هیچ منافاتی بین این احتمالات، وجود ندارد و آنگاه اضافه میکند «از این آیه فهمیده می شود در صورتی که آدمی برای جان خود بترسد نباید به کاری که برایش خطر دارد اقدام کند و جائز است در صورت ترس. امر به معروف را ترک کند چرا که اینکار القاء نفس در تهلکه است و نیز از این آیه فهمیده می شود: هنگامی که پیشوای مسلمین برای خود و یا مسلمین بترسد می تواند با کفار و بغاه صلح نماید چنانکه پیامبر اکرم در حدیبیه و علی علیه السلام در صفین و امام حسن علیه السلام با معاویه صلح فرمودند.[43]

تقیه در سنت و روایات:

در سنت و روایات عامه و خاصه، احادیث فراوانی وجود دارد که در حد تواتر دلالت بر مشروعیت تقیه دارد و ما آنها را در دوبخش عامه و خاصه ذیلاً بطور نمونه می آوریم:

بخش اول: روایات عامه:

1. در صحیح بخاری آمده است که عروه بن زیبر می گوید: عائشه به او گفته است: مردی از پیامبر اکرم اجازه خواست که وارد منزلش شود رسول خدا فرمود: « ائذنوا له فبئس ابن العشیره او بئس اخوا العشیره فلما دخل الان له الکلام، فقلت له: یا رسول الله قلت ما قلت ثم السنت له القول؟ فقال: ای عائشه ان شر الناس منزله عندالله من ترکه اوودعه الناس اتقاء فحشه»[44]

به او اجازة وارد شدن منزل بدهید که بد کسی از این قبیله است و هنگامی که وارد شد پیامبر با نرمی و مهربانی با او سخن گفت: سپس به حضرت عرض کردم شما آنچنان درباره اش حرف زده بودی ولی سپس آنگونه با او سخن گفتی؟ پیامبر فرمود: آری عایشه زیرا که بدترین مردم نزد خدا کسانی هستند که مردم آنها را به خاطر بدزبانیشان ترک می کنند.

این حدیث کاملاً صراحت دارد که پیامبر اکرم از یکی از مسلمین بخاطر بدزبانیش تقیه می کرده علیهذا چگونه تقیه از مسلمان ستمگری که ستم او قابل قیاس یا سخن زشت بد زبان یاد شده نیست از غیر پیامبر جائز نباشد.

2. عبدالله بن عمر از پیامبر اکرم (ص) نقل می کند که آن حضرت فرمود:

المومن الذی یخالط الناس و یصبر علی اذاهم اعظم اجرا من المومن الذی لایخاط الناس و لا یصبرعلی اذاهم.[45]

مومنی که با مردم آمیزش می کند و بر اذیت آنها صبر می نماید پاداشش عظیم تر است.

از مومنی که با مردم آمیزش نمی کند و بر آزار آنها شکیبا نیست.

شکی نیست که آمیزش مومن با مردم مستلزم مدارا و تحمل است که در باب تقیه مداراتی نمی گنجد.

بخش دوم: روایات خاصه

در کتب روایی ما دربارة تقیه روایات زیادی وجود دارد که ادعای تواتر شده و ما ذیلاً به برخی از آنها می پردازیم:

1. حضرت علی (علیه السلام) در سال 40 هجری، روزهای آخر عمر شریف خود در نکوهش و هشداری کوفیان ایراد فرمود:

آگاه باشید! پس از من مردی با گلوی گشاده و شکمی بزرگ، بر شما مسلط خواهد شد، که هرچه بیاید می خورد و تلاش می کند آنچه ندارد بدست آورد، اورا بکشد! ولی هرگز نمی توانید او را بکشید آگاه باشید. به زودی معاویه شما را به بیزاری و بدگویی من وادار می کند. بدگویی او را به هنگام اجبار دشمن اجازه می دهم که مایة بلندی درجات من و نجات شماست، اما هرگز در دل از من بیزاری نجویید که من بر فطرت توحید تولد یافته ام و در ایمان و هجرت از همه پیش قدمتر بوده ام.[46]

2. ابوبصیر گوید: امام صادق(علیه السلام) فرمود: تقیه از دین خداست، عرض کردم: از دین خداست؟ فرمودآری بخدا از دین خداست به تحقیق که یوسف (علیه السلام) فرمود ای کاروان شما سارقید. ایتها العیر انکم لسارقون (یوسف- 70) به خدا که آنها چیزی ندزدیده بودند (ولی برای مصلحت نگهداشتن برادرش چنین گفت) و ابراهیم (علیه السلام) فرمود: «من بیمارم» و بخدا که بیمار نبود.[47]

3. ابوعمر و کنانی گوید: امام صادق(علیه السلام) فرمود: ای ابا عمر و بمن بگو اگر برایت حدیثی گفتم با فتوایی دادم، سپس نزد من آمدی و از همان مطلب پرسید و من بر خلاف گفته اولم بتو گفتم یا فتوی دادم بکدام یک از آن دو عمل می کنی؟ عرض کردم: بتازه تر آنها و دیگری را رها می کنم. فرمود: درست رفتی ای اباعمرو! و خدا نخواسته جز آنکه در نهان عبادت شود، همانا بخدا اگر شما چنین آنید خیر من و شماست و خدای عزوجل برای ما و شما نسبت به دینش جز تقیه نخواسته است.[48]

4. امام باقر (علیه السلام) فرمود: تقیه تنها برای جلوگیری از خونریزی وضع شده، پس هرگاه به خونریزی رسد تقیه نباشد.[49]

اگر ظالمی به شخصی دستور گشتن مومنی را دهد. در این موردتقیه روا نیست و نباید او را بکشد، اگرچه بداند، ظالم او را خواهد کشت، مرحوم مجلسی گوید: ممکن است معنی خبر این باشد که «دستور تقیه برای حفظ جان، پس کسی که بداند او را در هر صورت خواهدکشت نباید تقیه کند.

5. عبدالله بن عطا گوید: به امام باقر(علیه السلام) عرض کردم: دو مرد از اهل کوفه را دستگیر کرده به آنها گفتند: از امیرالمومنین بیزاری جوئید، یکی از آنها بیزاری جست و دیگری سرپیچی کرد، آن را بیزاری جست رها کردند و دیگری را کشتند، امام فرمود: آنکه بیزاری جسته مردی است دانشمند در دین خود و اما آنکه بیزاری نجست، مردی است که به سوی بهشت شتافته است.[50]

پاسخ به یک شبهه

تقیه یک نوع نفاق است. اگر منظور از «نفاق» دوروئی است اگرچه در ظاهر همسوئی با کفر و خلاف واقع دارد و در باطن پایبندی به اسلام و واقع، برای حفظ جان و عرض و مکتب است چنانکه مومن آل فرعون و اصحاب کهف و عمار انجام دادند نه تنها دلیل بر حرمت آن نداریم بلکه دلیل بر لزوم آن داریم چنانکه در بحثهای گذشته دیدیم و اگر منظور از آن، در ظاهر، اظهار همسوئی با مسلمین کردن و در باطن کافر و مخالف بودن باشد همانگونه که منافقین عمل می کنند: «وَ إِذا لَقُوا الَّذينَ آمَنُوا قالُوا آمَنَّا وَ إِذا خَلَوْا إِلى‏ شَياطينِهِمْ قالُوا إِنَّا مَعَكُمْ إِنَّما نَحْنُ مُسْتَهْزِؤُن‏» (بقره- 14) این امر کفر است و «إِنَّ الْمُنافِقينَ فِي الدَّرْكِ الْأَسْفَلِ مِنَ النَّارِ وَ لَنْ تَجِدَ لَهُمْ نَصيرا» (نساء- 145) ولی تقیه نقطه ای مقابل این معنی از نفاق است چرا که شیعه برای حفظ جان و مکتب در ظاهر با دشمنان اسلام و مخالفین همسویی می کند و در باطن به اسلام و آئین خود وفادار است و این گونه دورویی نقطه مقابل با نفاق مذم است.

منابع

1. قرآن مجید

2. تفسیر مجمع البیان، طبرسی، حسن، مترجم علی کرمی، ناشر: وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی تهران، 1380

3. تفسیر نمونه، شیرازی، ناصرمکارم، انتشارات: دارالکتب الاسلامیه، تهران 1360

4. تفسیر نور، محسن قرائتی، مرکز فرهنگی درسهایی از قرآن، تهران، چاپ اول 1384

5. نهج البلاغه، سیدرضی، مترجم: محمد دشتی، انتشارات: نورالمبین، مشهد، چاپ دوم 1387

6. اصول کافی، کلینی رازی، مترجم سیدجواد مصطفوی، ناشر: دفتر نشر فرهنگ اهل بیت علیهم السلام، بی تا.

7. قاموس اللغه، فیروزآبادی.

8. صحیح بخاری، جعفی، بخاری ، شرح و تحقیق شیخ قاسم الشماعی الدفاعی، ناشر: شرکت دار الارقم ابن ابی الارقم، لبنان.



[1] مجمع‏البحرين ج : 3 ص : 42 لسان‏العرب ج : 3 ص : 160

[2] فرهنگ أبجدي عربي-فارسي، متن، ص: 26

[3] قاموس قرآن، ج‏2، ص: 229

[4] ترجمه مفردات، ج‏1، ص: 585

[5] فرهنگ أبجدي عربي-فارسي، متن، ص: 26

[6] لسان‏العرب ج : 3 ص : 160

[7] سوره معارج آیاتی 4 -9

[8] ترجمه آیة الله مکارم

[9]مجمل‏التواريخ‏والقصص،متن،ص:168، آفرينش‏وتاريخ/ترجمه،ج‏1،ص:526 ، تاريخنامه‏طبرى،ج‏2،ص:698

[10] تفسير القرآن العظيم (ابن كثير)، ج‏8، ص: 364- 365 ، الجامع لأحكام القرآن، ج‏20، ص: 289 ،ترجمه مجمع البيان في تفسير القرآن، ج‏26، ص: 414

[11] تاريخنامه‏طبرى،ج‏2،ص: 704،بيان المعاني، ج‏1، ص: 226، ترجمه مجمع البيان في تفسير القرآن، ج‏26، ص: 414، تفسير القرآن العظيم (ابن كثير)، ج‏8، ص: 364- 365

[12]روح المعاني في تفسير القرآن العظيم، ج‏15، ص: 297، ترجمه الميزان، ج‏20، ص: 425 ، الدر المنثور في تفسير المأثور، ج‏6، ص: 332

[13] زاد المسير في علم التفسير، ج‏4، ص: 426، تفسير شريف لاهيجي، ج‏4، ص: 749، روح المعاني في تفسير القرآن العظيم، ج‏15، ص: 297،.تفسير القرآن العظيم (ابن كثير)، ج‏8، ص: 364- 365، البرهان في تفسير القرآن، ج‏5، ص:

[14] ترجمه شرح نهج‏البلاغه(ابن‏ميثم)، ج 3، صفحه‏ى 711، ترجمه گويا و شرح فشرده‏اى بر نهج‏البلاغه، ج 2صفحه‏ى 562

[15] التفسير المظهري، ج‏9، ص: 64

[16] الجامع لأحكام القرآن، ج‏20، ص: 289

[17] زاد المسير في علم التفسير، ج‏4، ص: 426

[18] الجامع لأحكام القرآن، ج‏20، ص: 289

[19] ترجمه مجمع البيان في تفسير القرآن، ج‏26، ص: 414،

[20] زاد المسير في علم التفسير، ج‏4، ص: 426

[21] همان

[22] همان

[23] همان

[24]التفسيرالحديث،ج‏2،ص:145، زندگانى‏محمد(ص)/ترجمه،ج‏1،ص:28

[25] الجدول في إعراب القرآن، ج‏30، ص: 290، الكامل،ج‏1،ص:429

[26] زاد المسير في علم التفسير، ج‏4، ص: 426، الجامع لأحكام القرآن، ج‏20، ص: 289

[27] أالتحرير و التنوير، ج‏30، ص: 216، تفسير القرآن العظيم (ابن كثير)، ج‏8، ص: 359

[28] ترجمه الميزان، ج‏20، ص: 425

[29] البحر المحيط في التفسير، ج‏10، ص: 444

[30] مجمل‏التواريخ‏والقصص،متن،ص:168

[31] ترجمه مجمع البيان في تفسير القرآن، ج‏26، ص: 414،

[32] ترجمه رهنما، ج‏2، ص: 256

[33] . قاموس اللغه- ذیل ماده وقی

[34] . آل عمران /28

[35] . تفسیر نمونه- ج20- ص 372

[36] . تفسیر نور- ج2- ص 43

[37] . نحل /106

[38] . تفسیر نمونه- ج11- صص 418-417- تفسیر مجمع البیان.

[39] . کهف /19و20

[40] . تفسیر نمونه- ج12- ص 376.

[41] . اصول کافی- ج3- ص309.

[42] . بقره/195

[43] . مجمع البیان- ج2- ص 289.

[44] . صحیح بخاری کتاب اکراه، با بت المداراه مع الناس.

[45] . سنن ابن ماجه، ص 1338

[46] . نهج البلاغه- خطیبه 57

[47] . اصول کافی- ج3- ص 308.

[48] . همان- ص 309.

[49] . همان- ص 312

[50] . همان- ص 313.

خزان 1388 (شماره هفتم) (1)

درآمد

بنام حضرت دوست كه همه از محبت اوست

"بشارت" افتخار دارد كه بار ديگر مهمان انديشه ها و قلب هاي مشتاقان خرد و انديشه باشد. و اين افتخار خويش را از همنشيني با قرآن كريم - هديه الهي براي هدايت بشر- مي داند. از ديگر سو "بشارت" افتخار همراهي جمعي نوانديشِ تازه نفس را با خود دارد؛ بدين خاطر "بشارت" اين بار قصد دارد متفاوت از ديگر ايام "درآمد" و آغازي متفاوت داشته باشد!

در حالات مرحوم شيخ جعفر كاشف الغطاء آمده است: در يكي از شب ها كه براي مناجات و نيايش برخاست، فرزندش را از خواب بيدار كرد و فرمود: "برخيز به حرم مطهر مشرف شويم و آن جا نماز بخوانيم". فرزند جوان كه برخاستن از خواب در آن ساعت شب برايش مشكل بود، در مقام عذرخواهي برآمد كه شيخ جعفر فرمود: نه، من اينجا ايستاده ام، برخيز و مهيا شو كه با هم برويم؛ به ناچار راه افتادند. كنار در صحن مطهر كه رسيدند، مرد فقيري را ديدند نشسته و دست گدايي بالا كرده است. آن عالم رباني ايستاد و رو به فرزندش فرمود: "درست فكر كن ببين كه اين آدم براي مبلغ بسيار كم، در اين وقت شب از خواب و آسايش دست برداشته و آمده در اين گوشه نشسته است و دست تكدي (گدایی) به سوي مردم دراز كرده است؛‌ آيا تو به اندازه ي اين شخص اعتماد به وعده هاي خدا دربارۀ سحر خيزان نداري كه فرموده است:

"هيچ كس نمي داند چه پاداش هاي مهمّي كه مايه ي روشني چشم هاست براي آنها نهفته شده،‌ به پادش كارهايي كه انجام مي دهند".[1]

اين فصل، رويدادهاي بس مهم و تأمل برانگيز، در جنتري(تقويم) را براي خود اختصاص داده است. رويدادهايي كه هر كدامشان مي تواند سرنوشت انسان را تغيير دهد. مثل 9 ذي الحجه روز عرفه،10 ذي الحجه عيدقربان و 18 ذي الحجه عيد غدير.

اگر توجهي به روز "عرفه" كه روز معرفت و رحمت است بياندازيم و از فيوضات آن بهره ببريم تا آخر عمر ما را از هرگونه هواي نفس و وسوسه هاي شيطاني بيمه مي كند؛ كه تجلي عظمت آن در دعاي عرفه امام حسين (ع) آشكار است. در اين دعاي بزرگ، معارفي را ياد مي گيريم _الهم اجعل غناي في نفسي و الیقين في قلبي و الاخلاص في عملي و النور في بصري و البصيرة في ديني و... _ كه مي تواند ما را از گزند هر گونه شياطین جني و انسي محافظت كند.

يا روز عيد قربان كه حضرت ابراهيم (ع) به ما ياد مي دهد كه اگر مي خواهيم دوست خدا(خليل الرحمان) شويم بايد در راه دوست از هرچه غير اوست دست بکشيم. به قول شاعر:

چه زيبا منجلي شد عيد قربان شروع داستان عشق و ايمان

و نیز روز عيد غدير كه تجلي امتداد مهر الهي براي هدايت بشري است. و آخرین روزهای این فصل، می بایست، سرآغازِ شروعی بزرگ برای تحول ما باشد؛ به عبارتی شروع ماه محرم، ماهی که امام حسین (ع) با حرکت خود از "مِنی" در روز عرفه به ما یاد می دهد باید از پوسته یوم الله در آمده و به جوهره آن بچسبیم. روز عرفه، روز سرنوشت ساز است اما برای کسانی که بدنبال معرفت هستند و اِلَّا همین روز عرفه می تواند دستاویز مهمی برای از بین بردن ثارالله شود. چقدر زیبا مولایمان علی (ع) در موردِاعیاد _یوم الله ها _ می فرمایند: "هر روزي كه در آن نافرماني خدا نشود، آن روز عيد است."چون آن روز، روزِ معرفت ماست.اگرخداوند حکیم به مقتضای مهرش یوم الله قربان وعاشورا را پیش چشمانِ بشر نمایان ساخته است بخاطرآنست که آنها دانشسرای بشریت، برای چگونه زیستن است. به قول علامه شهید سید اسماعیل بلخی:

تأسیس کربلا نه فقط بهر ماتم است /// دانش‌سرای مکتب اولاد آدم است

از خیمه گاه سوخته تا ساحل فرات /// تعلیم‌گاه رهبر خلق دو عالم است

سردبیر

 

نفی اتهام از حضرت نوح(ع) از منظر قرآن/ ابراهیمی

چکیده: در این نوشتار نویسنده ابتدا به تعریف اتهام پرداخته و سپس اتهامات وارده در قرآن را نسبت به حضرت نوح(ع) برشمرده وحتی الامکان سعی کرده پاسخ این اتهامات را از خود قرآن ارائه کرده و در اخیر به یک نتیجه گیری و جمع بندی مبحث را جمع نموده است.

مقدمه

حضرت نوح(ع)à یکی از پیامبران اولوالعزم و شیخ الانبیا است وی از پیامبرانی است که خداوند عمر طولانیی را به او داده است، به تصریح قرآن تنها مدت رسالت ایشان 950 سال است:«وَلَقَدْ أَرْسَلْنا نُوحاً إِلى‏ قَوْمِهِ فَلَبِثَ فِيهِمْ أَلْفَ سَنَةٍ إِلّا خَمْسِينَ عاماً...»(عنکبوت/ 14)؛ و به راستى، نوح را به سوى قومش فرستاديم، پس در ميان آنان نهصد و پنجاه سال درنگ كرد. در این مدت طولانی عده ای اندکی از قوم او ایمان آوردند:« وَمَا آمَنَ مَعَهُ اِلَّا قَلِیل». حضرت نوح(ع) در این مدت طولانی همانند سایر پیامبران با تهمت ها و نسبتهای بی شماری از سوی قومش مواجه بودند که در اینجا به قسمت از اتهامات که در قرآن ذکرشده می پردازیم؛ البته از باب مناسبت به موضوع"اتهام" یک نمونه را از تورات در اخیر ضمیمه نمودم که خالی ازفائده نخواهد بود.

تعریف اتهام

اتهام جمع تهمت، درلغت به معنی، پيرايه بستن است. یعنی کسی را مورد سوء ظن قرار دادن و در راستى او شك بردن.« يقال اتهمته أي ظننت فيه ما نسب إليه.[2]»

تهمت دراصطلاح عبارت است از اینکه انسان در حق غیر به چیزی که راضی نیست دروغ بگوید. به عبارت دیگر چیزی را به دروغ به دیگری نسبت دهد؛ و شخصی که مرتکب گناه و عمل زشتی نشده به انجام آن متهم کند و یا عیب و نقصی را که در او نیست به او بچسباند. فرقی نیست که این نسبت دروغ درحضور او باشد یا در غیاب.[3]

اقسام تهمت

1- افتراء[4]: تهمت زننده با علم و آگاهی، گناه یا عیبی را به شخصی نسبت می‌ دهد یعنی می داند که آن شخص دارای این عیب نیست و یا این گناه از او صادر نشده است مع الوصف آن را به او نسبت میدهد و حتی گاهی خود او مرتکب عمل زشتی شده ولی برای نجات خود از گرفتاری و فرار از مجازات، آنرا به دیگری نسبت میدهد، که در اصطلاح به آن افتراء گویند مانند داستان همسر عزیز مصر و حضرت یوسف(ع).

2- بهتان[5]: تهمت زننده بدون علم، بلکه از روی ظن و گمان چیزی را به شخصی نسبت می ‌دهد که در اصطلاح به آن "بهتان" گویند. ریشه ‎ی صورت دوم همان سوء ظن و بدبینی نسبت به دیگران است که موجب می ‌شود هر کاری که از دیگران صادر شود آنرا حمل بر فساد و بدی کند. و اکثر تهمت‌ها بخاطر ناآگاهی و سوء ظن است، و لذا خداوند در قرآن می ‌فرماید:« يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا اجْتَنِبُوا كَثيراً مِنَ الظَّنِّ إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْم‏...» (حجرات/12) اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد، از بسيارى از گمانها بپرهيزيد كه پاره‏اى از گمانها گناه است‏. البته کاملاً روشن است که پیدایش ظن و گمان یا وهم و خیال در ذهن امری غیر اختیاری می ‌باشد و حسن و قبح، ثواب و عقاب در قلمرو افعال اختیاری است نه غیر اختیاری. بنابراین مراد این است که به گمان خود ترتیب اثر ندهند و از عمل بدون علم اجتناب ورزند؛ زیرا بسیاری از کسانی که بدون علم و بر اساس حدس و گمان عمل می ‌کنند مرتکب گناه و معصیت می شوند. اینک به اتهاماتی که به حضرت نوح(ع) در قرآن آمده اشاره می شود:

أ) متهم به دروغ گویی

« فَقالَ الْمَلَأُ الَّذينَ كَفَرُوا مِنْ قَوْمِهِ ما نَراكَ إِلاَّ بَشَراً مِثْلَنا وَ ما نَراكَ اتَّبَعَكَ إِلاَّ الَّذينَ هُمْ أَراذِلُنا بادِيَ الرَّأْيِ وَ ما نَرى‏ لَكُمْ عَلَيْنا مِنْ فَضْلٍ بَلْ نَظُنُّكُمْ كاذِبينَ» (هود/27)، پس اشراف و بزرگان از قوم او كه كافر بودند گفتند: ما ترا جز آدمى مانند خود نمى‏بينيم، و نمى‏بينيم ترا پيروى كرده باشد مگر مردمى از ما كه پست و فرومايه و بى‏فكر و انديشه‏اند (از ايمان آوردن اينان بتو راستى گفتارت آشكار نميگردد، زيرا ايشان خردمند و با فكر و انديشه نيستند) و ما نمى‏ بينيم كه شما (تو و پيروانت) بر ما فضل و برترى داشته باشيد، بلكه گمان ميكنيم شما دروغ می گوئيد.

 نکته ای که در این آیه قابل توجه است این است که از کلمه (نَظُنُّكُمْ) استفاده شده است، آنها هم نوح و هم پیروانش را دروغگو می پنداشتند، نگفتند (نَظُنُّكَ) بلکه گفتند (نَظُنُّكُمْ). نکته ای دیگری که از آیه استفاده می شود اینکه، این نسبت و برچسب شان براساس حدس و گمان بودند و خودشان یقین نداشتند که حرفهایشان درست هستند[6].

در آیه دیگر می فرماید:«كَذَّبَتْ قَبْلَهُمْ قَوْمُ نُوحٍ فَكَذَّبُوا عَبْدَنا...[7]» (قمر/ 9) (يا محمد) پيش از قوم قريش (كفارمكه) در قرون سابقه، قوم نوح نبى، انبياء را تكذيب كردند بعد از آن پيغمبر ما نوح را هم تكذيب نمودند.[8]

ب) متهم به برتری جوی

 یکی دیگراز برچسپ های که کفار به حضرت نوح(ع) نسبت میدادند این بود که می گفتند: توانسانی مثل ما هستی، نه برتر از ما. بیان قرآن در این زمینه چنین است:

« فَقالَ الْمَلَأُ الَّذينَ كَفَرُوا مِنْ قَوْمِهِ ما هذا إِلاَّ بَشَرٌ مِثْلُكُمْ يُريدُ أَنْ يَتَفَضَّلَ عَلَيْكُمْ وَ لَوْ شاءَ اللَّهُ لَأَنْزَلَ مَلائِكَةً ما سَمِعْنا بِهذا في‏ آبائِنَا الْأَوَّلين‏» (مؤمنون/24) جمعيّت اشرافى (و مغرور) از قوم نوح كه كافر بودند گفتند: «اين مرد جز بشرى همچون شما نيست، كه می خواهد بر شما برترى جويد! اگر خدا می خواست (پيامبرى بفرستد) فرشتگانى نازل می ‏كرد ما چنين چيزى را هرگز در نياكان خود نشنيده‏ايم!

علامه طباطبای (ره) دربیان این آیه چنین می گوید: این آیه اگر تجزيه و تحليل شود برگشت به چند مطلب می ‏كند كه يا جنبه افتراء دارد، يا مغالطه:

اول اينكه گفتند:« ما هذا إِلَّا بَشَرٌ مِثْلُكُمْ يُرِيدُ أَنْ يَتَفَضَّلَ عَلَيْكُمْ...» و حاصلش اين است كه نوح يك فرد بشر است مثل خود شما، اگر او در ادعاى وحى الهى خود راست می ‏گفت و راستى با عالم غيب اتصال داشت، شما هم بايد مثل او اتصال می ‏داشتيد؛ چون شما در بشريت و لوازم آن هيچ دست كمى از او نداريد و چون چنين اتصالى در شما نيست پس او در ادعاى خود كاذب است!.

زيرا ممكن نيست كمالى در خور طاقت بشر باشد، ولى در ميان تمامى افراد بشر فقط یك نفر به آن كمال برسد و بدون هيچ شاهدى مدعى آن گردد، پس ديگر هيچ وجهى براى عمل او نمی ‏ماند، مگر اينكه بخواهد بر شما برترى يافته و رياست كند. دليلش هم همين است كه به بانگ بلند می گويد: همه بايد از من پيروى نموده و مرا اطاعت كنيد.

دوم اينكه گفتند:« وَ لَوْ شاءَ اللَّهُ لَأَنْزَلَ مَلائِكَةً» حاصلش اين است كه اگر خدا خواسته باشد ما را به دعوت غيبى خود بخواند، بايد يكى از ملائكة مقرب خود، و يكى از شفیعانى كه واسطه ميان ما و خدا است براى اين كار انتخاب كند، و به سوى ما گسيل بدارد نه يك بشرى كه هيچ نسبت و ارتباطى با او ندارد.

سوم اينكه گفتند:« ما سَمِعْنا بِهذا فِي آبائِنَا الْأَوَّلِينَ» و حاصلش اين است كه اگر دعوت او حق بود، نظير و مانندى برايش پيدا می شد و تاريخ گذشتگان مانندى براى او سراغ می داد و قطعا پدران و نياكان ما از ما بهتر و عاقل ‏تر بودند و در زمان آنان چنين دعوتى اتفاق نيفتاده، پس اين دعوت نوظهور و دروغى بیش نیست.[9]

ج) متهم به رئیس اراذل واوباش[10]!

از تهمتهای که به حضرت نوح(ع) می زدند این بود که می گفتند پیروان او همه از افراد مستضعف هستند- منظورشان تهیدستان، کارگران، کشاورزان و افراد سطح پائین جامعه بودند- این گونه افراد در نظر آنان بدون اندیشه و فکر از نوح پیروی کرده و از علم و دانش بهره ای نداشتند. خداوند در این زمینه چنین میفرماید:

«وَ لَقَدْ أَرْسَلْنا نُوحاً إِلى‏ قَوْمِهِ إِنِّي لَكُمْ نَذيرٌ مُبينٌ. أَنْ لا تَعْبُدُوا إِلاَّ اللَّهَ إِنِّي أَخافُ عَلَيْكُمْ عَذابَ يَوْمٍ أَليمٍ.»(هود /25و26)، ما نوح را بسوى قومش فرستاديم (نخستين بار به آنها گفت): "من براى شما بيم‏دهنده‏اى آشكارم! جز «اللَّه» [خداى يگانه يكتا] را نپرستيد زيرا بر شما از عذاب روز دردناكى می ‏ترسم! اما قوم سرکش او در جواب حضرت نوح گفتند:

1. «فَقالَ الْمَلَأُ الَّذينَ كَفَرُوا مِنْ قَوْمِهِ ما نَراكَ إِلاَّ بَشَراً مِثْلَنا وَ ما نَراكَ اتَّبَعَكَ إِلاَّ الَّذينَ هُمْ أَراذِلُنا بادِيَ الرَّأْيِ وَ ما نَرى‏ لَكُمْ عَلَيْنا مِنْ فَضْلٍ...»(هود/ 27)،‏ اشراف قومش (در پاسخ او) گفتند: "ما تو را جز بشرى همچون خودمان نمی ‏بينيم! و كسانى را كه از تو پيروى كرده‏اند، جز گروهى اراذل ساده‏لوح، مشاهده نمی ‏كنيم و براى شما فضيلتى نسبت به خود نمى‏ بينيم!"

2. «قالُوا أَ نُؤْمِنُ لَكَ وَ اتَّبَعَكَ الْأَرْذَلُونَ» (شعرا ء/ 111) گفتند: «آيا ما به تو ايمان بياوريم در حالى كه افراد پست و بى‏ارزش از تو پيروى كرده‏اند؟!»

كلمه" ارذلون" جمع صحیح" أرذل" است و ارذل اسم تفضيل از رذالت و رذالت به معناى پستى و دنائت است. مقصود قوم از اينكه به نوح (ع) می گفتند: پيروان تو افراد پست هستند. اين بود كه شغل پست و كارهاى كوچك (یعنی کار های خیلی خیلی پست) دارند.[11]

درجواب این منطق که اشراف [ملأء] قوم می پنداشتند كه، يك پيغمبر بايد از رتبه بشريت تا مقام فرشتگان بالا برود، ( به اين معنى كه مانند فرشتگان از لوث‏هايى كه لازمه بشريت و طبيعت است منزه بوده و از حوائج بشريت و نقائص آن مبرا باشد، نه غذا بخورد، نه آب بنوشد، نه ازدواج بكند، و نه براى كسب روزى و تهيه لوازم و اثاث زندگى خود را به تعب بيندازد.) چنانکه در آیه 27 هود "ما نَراكَ إِلاَّ بَشَراً مِثْلَنا" اشاره شد. حضرت نوح(ع) می فرماید: می ‏پنداريد كه پيغمبرآن كسى است كه علم غيب داشته و بر هر چيزى كه از نظر ديگران پنهان است آگاه باشد، و بتواند آن چيزها را به طرف خود جلب كند... و من هيچ ادعايى در اين باره نكرده‏ام، نه ادعا كرده‏ام كه خزائن خدا نزد من است، و نه گفته‏ام كه من فرشته‏ام. و (نيز) نگفته ام كسانى كه در نظر شما خوار مى‏آيند، خداوند خيرى به آنها نخواهد داد، خدا از دل آنان آگاهتر است!.[12]

د) متهم به جنون ودیوانگی

«كَذَّبَتْ قَبْلَهُمْ قَوْمُ نُوحٍ فَكَذَّبُوا عَبْدَنا[13] وَ قالُوا مَجْنُونٌ وَ ازْدُجِر» (قمر/ 9) (يا محمد) پيش از قوم قريش (كفار مكه) در قرون سابقه، قوم نوح نبى انبياء را تكذيب كردند بعد از آن پيغمبر ما نوح را هم تكذيب نمودند به او نام مجنون گذاشتند سخنان قبيح به او گفته از خودشان طرد نمودند.

مراد از" ازدجار" در آیه «وَ ازْدُجِرَ[14]» اين است كه، جن او را آزار رسانده و در او اثرى از جنون است. معنايش اين می شود كه، قوم نوح تنها به تكذيب او اكتفاء نكردند، بلكه نسبت جنون هم به او دادند، و گفتند او جن زده‏اى است كه اثرى از آزار جن در او هست، در نتيجه هيچ سخنى نمی ‏گويد، مگر آنكه اثرى از آن حالت در سخنش هست، نه اينكه سخنش وحى آسمانى باشد[15].

بعضى گفته‏اند: فاعل فعل مجهول"اُزدُجِرَ" جن نيست، بلكه قوم نوح است، كه آن جناب را از دعوت و تبليغ زجر داده، با انواع اذيت‏ها و تهمت‏ها مانع كارش شدند[16].

در جای دیگر قرآن می فرماید: « ...إِنْ هُوَ إِلاَّ رَجُلٌ بِهِ جِنَّةٌ فَتَرَبَّصُوا بِهِ حَتَّى حين‏» (مؤمنون/25) او فقط مردى است كه به نوعى جنون مبتلاست! پس مدّتى درباره او صبر كنيد (تا مرگش فرا رسد، يا از اين بيمارى رهايى يابد!).

کلمه "تربص" از "ربص" به معنای انتظار کشیدن است. راغب می گوید:«التّربّص:الانتظار بالشي‏ء، سلعة كانت يقصد بها غلاء، أو رخصا، أو أمرا ينتظر زواله أو حصوله‏»[17] تربّص انتظار كشيدن است براى چيزى مثل انتظار كشيدن براى گرانى يا فراوانى متاع يا براى امريكه حصول و يا زوال آن محل انتظار است.

علامه طباطبای ذیل آیه چنین می گوید: كلمه "جِنَة" يا مصدر است، و به معناى مجنون است و يا اينكه مفرد جن است، ومعناى"جنة" اين است كه: فردى از جن در او حلول كرده، و اين مرد با زبان آن جن حرف می ‏زند، و چيزهايى می گويد كه عقل سليم آن را قبول ندارد، و نيز چيزهايى می گويد كه جز ديوانگان آن را نمی گويند، پس ناگزير مدتى صبر كنيد شايد از اين كسالت بهبودى يابد و يا بميرد و شما از شرش راحت شويد.

ه) متهم به گمراهی!

یکی از نسبتهای که قوم نوح به اومیدادند این بود که او را گمراه و منحرف از حق می پنداشتند ومی گفتند: «قالَ الْمَلَأُ مِنْ قَوْمِهِ إِنَّا لَنَراكَ في‏ ضَلالٍ مُبينٍ» (اعراف/ 60)، واقعاً ما تو را در گمراهى آشكارى می ‏بينيم.

علت اینکه نوح را گمراه می دانستند و این نسبت نا روا را به او میدادند از كلمه" ملأ" که به معناى اشراف و بزرگان قوم است استفاده می شود. و اين طبقه از افراد اجتماع را از اين نظر ملأ گفته‏اند كه هيبت آنان دل‏ها، و زينت و جمالشان چشم‏ها را پر می ‏كند.

و اگر با اين تاكيد شديد نسبت ضلالت به نوح داده‏اند، براى اين است كه اين طبقه هرگز توقع نداشتند كه يك نفر پيدا شود و بر بت‏ پرستى آنان اعتراض نموده، صريحا پيشنهاد ترك خدايان‏ شان را كند و از اين عمل انذارشان نمايد، لذا وقتى با چنين كسى مواجه شده‏اند تعجب نموده، او را با تاكيد هر چه تمامتر گمراه خوانده‏اند. اين هم كه گفته‏اند: ما به يقين تو را گمراه می ‏بينيم، مقصود از" ديدن" حكم كردن است، يعنى به نظر چنين می ‏رسد كه تو سخت گمراهى.[18]

خداوند بلا فاصله این اتهام را رد کرده می فرماید: « قالَ يا قَوْمِ لَيْسَ بي‏ ضَلالَةٌ وَ لكِنِّي رَسُولٌ مِنْ رَبِّ الْعالَمينَ. أُبَلِّغُكُمْ رِسالاتِ رَبِّي وَ أَنْصَحُ لَكُمْ وَ أَعْلَمُ مِنَ اللَّهِ ما لا تَعْلَمُونَ (اعراف/61و62)، نوح گفت:"اى قوم من! هيچ گونه گمراهى در من نيست ولى من فرستاده‏اى از جانب پروردگار جهانيانم! رسالتهاى پروردگارم را به شما ابلاغ می كنم و خيرخواه شما هستم و از خداوند چيزهايى می دانم كه شما نمی دانيد.

دقت درآیه شریفه فوق، دو نکته زیبا را بیان می کند:

1) حضرت نوح(ع) در جواب آنان گمراهى را از خود نفى نموده و در جمله "وَ لكِنِّي رَسُولٌ مِنْ رَبِّ الْعالَمِينَ" خود را پيغمبرى مبعوث از طرف خداى سبحان معرفى می ‏كند؛

 2) خدا را به وصف "رَبِّ الْعالَمِينَ" ستوده، براى اين است كه نزاع بر سر ربوبيت بوده، آنان به غير از خدا براى هر شانى از شؤون عالم مانند آسمان و زمين و انسان و غير آن ارباب ديگرى داشتند، و آن جناب با ذكر اين وصف ربوبيت را منحصر به خداى تعالى نمود، و در اين جواب هيچ گونه تاكيدى به كار نبرد، تا بفهماند مطلب يعنى رسالت وى و گمراه نبودنش آن قدر روشن است كه هيچ احتياجى به قسم يا تاكيد ديگرى ندارد.[19]

و) متهم به دشمنی

از دیگر نسبتهای توهین آمیزی که به نوح میدادند جدال ودشمنی بود، قرآن در این زمینه چنین باز گو می کند: « قالُوا يا نُوحُ قَدْ جادَلْتَنا فَأَكْثَرْتَ جِدالَنا فَأْتِنا بِما تَعِدُنا إِنْ كُنْتَ مِنَ الصَّادِقين» (هود/ 32) گفتند: «اى نوح، واقعاً با ما جدال كردى و بسيار [هم‏] جدال كردى. پس اگر از راستگويانى آنچه را [از عذاب خدا] به ما وعده می ‏دهى براى ما بياور.»

از اين آيه شريفه استفاده می ‏شود که حضرت نوح بقدرى با كفار در باره اثبات وجود و يكتائى ذات مقدس پروردگار مجادله و مخاصمه نمود كه آنان را از طريق منطق صحيح به زانو در آورد، چون آنان ديگر كوچكترين دليل و برهانى نداشتند لذا اظهار عجز نمودند و گفتند: اى نوح! اكنون كه‏ تو ما را از نظر اقامه برهان و دليل عاجز نمودى پس آن عذابى را كه به ما وعده ‏دادي بياور، تا ما را نابود نمايد، اگر راست می گوئى (فَأْتِنا بِما تَعِدُنا إِنْ كُنْتَ مِنَ الصَّادِقِينَ)[20]‏.

اين درست به آن می ماند كه شخص يا اشخاصى در باره مساله‏اى با ما سخن بگويند و در ضمن تهديد هايى هم كنند و ما می ‏گوئيم پر حرفى بس است برويد و هر كارى از شما ساخته است انجام دهيد و هيچ معطل نشويد، اشاره به اينكه: نه به دلائل شما بها مى‏ نهيم و نه از تهديد تان می ‏ترسيم و نه حاضريم بيش از اين گوش به سخنان شما فرا دهيم ![21]

نوح(ع) در تورات

متهم به مَی گُساری حضرت نوح!

سری در کتاب مقدس( تورات و انجیل= عهد عتیق وعهد جدید) زدم تا ببینم راجع به این پیامبر بزرگ چه گفته اند. اما به نسبتهای زشتی مواجه شدم که این نسبتها را به فرد عادی نباید داد! چه رسد به این پیامبر اولوالعزم وسفیر الهی. اینک به یک نمونه ی از آن- که حضرت نوح را شراب خوار معرفی کرده و این نسبت و تهمت ناروا را به حضرتش داده اند- دقت کنید:

« ...وپسران نُوَح که از کشتی بیرون آمدند سام، حام ویافث اند، وحام پدر کِنَعَن است سه پسران نوح اینانند، و از آنها تمامی زمین معمورشد. و نُوَح آغاز فلاحت زمین کرده تاکستانی غرس کرد و از شراب خورده مست شد و در میان چادرش بی ستر بود و حام پدر کِنعَن برهنگی پدرش را دید و بدو برادرش در بیرون خبرداد و سام و یافث بالا پوشی گرفته بردوش هردوی خود گذاشته و بعقب رفته برهنگی پدر خودشان را مستور کردند و روی خودشان بعقب بوده برهنگی پدرشان را ندیدند، ونوح از سُکر خود بیدار شد و آنچه پسر کوچکش باو کرده بود فهمید و گفت که کنعن ملعون باشد و برادرانش را بندۀ بند گان باشد...»[22]

نتیجه گیری و جمع بندی

نتیجه ی که از مجموع این این نوشتار به دست می آید این است که اکثرمخالفان و دشمنان انبیاء(ع) به خصوص مخالفان حضرت نوح(ع) افرادی بودند که از جایگاه و مقامی نسبتاً خوبی در جامعۀ خود برخوردار بودند، به تعبیر زیبای قرآن "ملأ[23]" یعنی افراد مرفّهِ جامعه بودند. علت این که بیشتر افراد مخالف انبیای الهی(ع) "ملأ" یا افراد مرفه و دارای منزلت بودند روشن است؛ چون اینان بیم آن داشتند که انبیاء جلو کجروی ها و ظلم ها و کار های خلاف آنان را می گیرند و اصولاً اهداف انبیاء(ع) همین بودند، انبیاء مبعوث شدند تا جوامع را اصلاح کنند و با این گونه افراد مبارزه کنند... .

منابع و مآخذ

1-       قران کریم

2-       ابن منظور، لسان العرب‏، ناشر: دار الصادر بيروت‏، چاپ3- 1414ق.

3-       فراهيدى، خليل بن احمد، کتاب العين‏، ناشر: انتشارات هجرت قم، چاپ2-‏1410ق.

4-       طريحى، فخر الدين‏، مجمع البحرين‏، ناشر: كتابفروشى مرتضوى، تحقيق: سيد احمد حسينى‏، چاپ3-1375تهران.

5-       قرشی، سید علی اکبر، قاموس قرآن، ناشر: دار الكتب الإسلامية- تهران، چاپ6-1371ش.‏

6-       طباطبای، سید محمد حسین، تفسير الميزان، مترجم: موسوی همدانى؛ ناشر: دفتر انتشارات اسلامى جامعه‏ى مدرسين حوزه علميه قم، چاپ‏5 -1374ش‏.

7-       انواری، حعفر، لغزش ناپذیری پیامبران در قرآن، ناشر: مرکزانتشارات مؤسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی، چاپ1-1385.

8-       آیه الله معرفت، محمد هادی، تنزیه الانبیا، تهیه کننده: خسروتقدسی نیا، ناشر: انتشارات نبوغ-قم، چاپ1-1374.

9-       سبحانی، شیخ جعفر، عصمة الانبیا فی القرآن الکریم، المطبعه: اعتماد-قم، الطبة الثانیة-1420.

10-    مصطفوی، حسن، التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ناشر: بنگاه ترجمه و نشر كتاب‏-تهران،‏چاپ1360ش‏.

11-    محلاتی، رسولی، تاریخ انبیا، ناشر: دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم، چاپ17-1385ش.

12-    عبدالفتاح طبّاره، عفیف، همراه باپیامبران، مترجمان: حسین خاکساران و عباس جلالی، ناشر: دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم، چاپ3- 1386ش.

13-    سبحانی، جعفر، منشورجاوید، ناشر: مؤسسه امام صادق(ع)، چاپ2-1382ش.

14-    شیرازی، مکارم، تفسیرنمونه، ناشر:دارالكتب الإسلامية-تهران، چاپ24- 1383ش.

15-    راغب اصفهانی،حسین ، مفردات قرآن، ناشر: دارالعلم الدار الشامية- دمشق، چاپ1-1412 ق، تحقيق: صفوان عدنان داودى.‏

16-    کتاب مقدس( عهدعتیق و عهد جدید= تورات وانجیل) مترجمان: فاضل خان همدانی، ویلیام گلُن و هنری مرتن، ناشر: انتشارات اساطیر-ایران، چاپ1-1380ش.

17-    قاموس کتاب مقدس، مترجم و مؤلف: مسترهاکس، ناشر: انتشارات اساطیر-ایران، چاپ دوم-1383ش.

18-    بیومی مهران، محمد، بررسی تاریخی قصص قرآن، ج3، مترجم: مسعود انصاری، ناشر: شرکت انتشارات علمی فرهنگی، چاپ1-1383.

19-    مرحوم آیت الله معرفت، محمد هادی، شبهات ورُدُود حول القرآن، ، مترجمان: حسن حکیم باشی،علی اکبررستمی، میرزا علیزاده و حسن خرقانی، دفتر تبلیغات قم، چاپ اول- 1385ش.



[1] . سوره السجده،‌ آيه ي 17.

à . نوح در مجموع 43 مرتبه در قرآن آمده است.

[2] . مجمع البحرين، طریحی، ج‏6، ص 185.

[3] . بهتان و تهمت از گناهان کبیره است و در قرآن مجید به شدت از آن نهی، و عذاب شدیدی برای آن ذکر گردیده است. در حقیقت تهمت بدترین نوع دروغ است و چنانچه اتهام شخص در غیاب وی باشد غیبت هم بشمار می‌آید و انسان در واقع مرتکب دو گناه شده است یکی دورغ و دیگری غیبت، و بزرگترین ظلم در حق برادر مؤمن آنست که او را متهم به ارتکاب گناهی کنی که هرگز آنرا انجام نداده است.

[4]. « الفَرْيُ: قطع الجلد للخرز و الإصلاح، و الْإِفْرَاءُ للإفساد، و الِافْتِرَاءُ فيهما، و في الإفساد أكثر، و كذلك استعمل في القرآن في الكذب و الشّرك و الظّلم.» واژه افتراء ازماده [ فری] در اصل به معناي قطع كردن و شكافتن است، خواه بجهت افساد باشد مثل بريدن و شكافتن درنده و خواه براى اصلاح باشد مثل قطع چرم بوسيله خيّاط( مفردات، راغب، ص634.)

و در اصطلاح به معناي از پيش خود بافتن، به دروغ به كسي چيزي نسبت دادن، متهم ساختن نارواي فرد و يا گروه يا نهادي خاص است( قاموس قرآن، ج5، ص171.)

[5] . بهتان به معناي دروغ بستن، تحيّر و دروغ بزرگي كه شنونده را مبهوت مي سازد به كار رفته است(مفردات، ص148.) كلمه "بُهْتانٌ"را از اين رو "بهتان" می گويند كه شخص مورد بهتان از شنيدن آن همچنان مبهوت و متحير مى‏ماند. چرا كه از طرفى: مرتكب عمل زشتى نشده، و از سوى ديگر: مورد ملامت مردمى بى‏اطلاع و ناآگاه قرار می گيرد.

[6]. نکته ی قابل ذکر اینکه "سران وملأ قوم" غالباً می دانستند و یقین به کذب و دروغ بودن این نوع نسبتها داشتند، و بیشتر پیروان آنها در کمانه زنی ها غوطه ور بودند.

[7] . از این آیه نه باید این طور استفاده کرد که، تنها نوح بنده ی خدا است. بلکه سایر انبیا نیز بنده ی خدااست؛ به عبارت دیگر اثبات شیئ نفی ما عدا نمی کنند.

[8] . پاسخ این اتهام را در ذیل اتهام سوم (متهم به رئیس اراذل واوباش) بخوانید.

[9] . ترجمه المیزان، ج15، ص38؛ باکمی دخل وتصرف.

[10] . منظور از اوباش در عرف امروزی، افرادی هستند که معمولاً بی کار یا اگر کار هم دارند کار های است که به عنوان شغل و کسب حساب نمی شود.

[11] . تفسیرالمیزان، ذیل آیه مورد بحث.

[12] . « وَ لا أَقُولُ لَكُمْ عِنْدي خَزائِنُ اللَّهِ وَ لا أَعْلَمُ الْغَيْبَ وَ لا أَقُولُ إِنِّي مَلَكٌ وَ لا أَقُولُ لِلَّذينَ تَزْدَري أَعْيُنُكُمْ لَنْ يُؤْتِيَهُمُ اللَّهُ خَيْراً اللَّهُ أَعْلَمُ بِما في‏ أَنْفُسِهِمْ...» (هود/31).

[13] . از این آیه نه باید این طور استفاده کرد که، تنها نوح بنده ی خدا است. بلکه سایر انبیا نیز بنده ی خدااست؛ به عبارت دیگر اثبات شیئ نفی ما عدا نمی کنند.

[14]. " ازدجار" در لغت از ماده "زجر" به معنی طرد و راندن با صدا است، سپس گاهى در صدا و گاهى در مطلق راندن بكار ميرود، «الزجر طرد بصوت. ثم يستعمل فى الطرد تارة و فى الصوت اخرى»(مفردات، ص 378).

[15] . نکته قابل یاد آوری اینکه: تكذيب نوح، تكذيب مطلق پيامبران است، چنانکه در آیه 105 سوره شعراء می خوانیم: «كَذَّبَتْ قَوْمُ نُوحٍ الْمُرْسَلِينَ» قوم نوح پيامبران را تكذيب كردند. از این آیه بر مى‏آيد كه قوم نوح مطلق پيامبران را تكذيب می كردند، بنا بر اين معناى آيه مورد بحث اين است كه قوم نوح همه رسولان را تكذيب می ‏كردند، و در نتيجه نوح را هم تكذيب كردند.

تعبیر به عَبْدَنا" بنده ما" به منظور تجليل از آن جناب و تعظيم امر او، و نيز اشاره به اين نكته استكه برگشت تكذيب او به تكذيب خداى تعالى است، چون او بنده خدا است و خودش چيزى از خود ندارد هر چه دارد از خدا میباشد.

[16] . المیزان ذیل آیه مورد بحث.

[17] . لسان العرب، ج7، 39؛ العين، ج‏7، ص120؛ التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج‏4، ص25؛ مجمع البحرين، ج‏4، ص 171؛ المفردات في غريب القرآن، ص 338.

[18] . المیزان ذیل آیه مورد بحث.

[19]. همان.

[20] . از این آیه تکذیب نوح نیز قابل اثبات است.

[21] . نمونه، ج9، ص82.

[22] . سفر پیدایش، باب9، ص15، آیات 16-26( لازم به یاد آوری است که عبارات داخل گیومه («»)، عین عبارات کتاب مقدس است.

[23] . کلمه "ملأ" در قرآن 18 بار تکرار شده و تنها پنج بار آن در باره قوم نوح است.