خزان 1388 (شماره هفتم) (2)
درس پایداری/ میرزایی
مقدمه
داستان ها قصّه ها در قرآن آن قدر مورد توجه بوده که علما وبزرگان علوم قرآنی مباحث قرآن را وقتی دسته بندی نموده اند یکی از بحث ها وبخش های اصلی قرآن را قصص قرآن قرار داده اند.
از آنجا که قرآن کتاب هدایت است هر چیزی که در راستای همان هدف قرار داشته به مقدار لازم از آن استفاده شده است برای همین در برخی موارد قرآن فقط ببخشی از داستان اشاره میکند و باقی را متذکر نمی شود واگر کسی بخواهد تمام آن داستان را بدست بیاود باید به منابع دیگری مراجعه کند از قبیل تاریخ روایات و…. یکی از همین داستان ها داستان اصحاب اخدود است .
به امید اینکه بررسی سر گذشت گذشت گذشته گان پند وعبرتی برای همه باشد.
بحث درباره اصحاب اخدود را در سه بخش { بررسی لغوی اخدود، جریان تاریخی ، نکات } خواهیم آورد .اخدود در لغت :در لغت برای این کلمه چند معنا بیان شده است که در ذیل می آید ، وتقریبا تمام معانی در مورد جریان اصحاب اخدود میتواند صادق باشد .
1- گودال وکانالی که در زمین به شکل مستطیل حفر شود [1]
2- آثار تازیانه بر روی بدن .[2]
3- جدول .[3]
4- رخساره که استعمال آن در گودال استعاره است[4] .
5- شکاف های که در دیوار چاه بر اثر طناب ایجاد میشود.[5]
6- ضربت شدید[6] .
اگر به همه این معانی توجه شود این با اینکه باهم تفاوت های اساسی دارند اما در کل دریک نکته باهم مشترک هستند آن مشکل بودن و به سختی بدست آوردن آن می باشد ، یعنی باید برای بدست آوردن آن زحمت وسختی ببیند ، هیمن نکته در داستان اصحاب اخدود وجود دارد که برای زنده نگه داشتن حق چه مشکلات و سختی هارا تحمل کردند.
اصل داستان
این داستان بطور کلی جریانی را حکایت میکند که افرادی برای پایداری در دین توحید به کانال پر از آتش انداخته شدند ، که استقامت و پایداری شان بر دین حق حکایت عبرت آموزی برای ظالمان وقوت قلبی برای مؤمنان وراسخان تاریخ گردیده است ، قرآن در این زمینه میفرماید:
«قُتِلَ أَصْحابُ الْأُخْدُودِ ،النَّارِ ذاتِ الْوَقُودِ ،إِذْ هُمْ عَلَيْها قُعُودٌ ،وَ هُمْ عَلى ما يَفْعَلُونَ بِالْمُؤْمِنينَ شُهُودٌ ، وَ ما نَقَمُوا مِنْهُمْ إِلاَّ أَنْ يُؤْمِنُوا بِاللَّهِ الْعَزيزِ الْحَميدِ ، الَّذي لَهُ مُلْكُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ اللَّهُ عَلى كُلِّ شَيْءٍ شَهيدٌ» [7]
مرگ بر شكنجهگران صاحب گودال (آتش)، آتشى عظيم و شعلهور!آنها هيچ ايرادى بر مؤمنان نداشتند جز اينكه به خداوند عزيز و حميد ايمان آورده بودند همان كسى كه حكومت آسمانها و زمين از آن اوست و خداوند بر همه چيز گواه است![8]
اما اینکه این داستان در کجا واقع شده وچه تعدادی شهید شدند اختلاف است که آنرا در ذیل می آوریم .
اول: یوسف ذونواس آخرین پادشاه ازپادشاهان حمیر در یمن که در کودکی بعد از پدر وبرادرش از آنجا که هنوز کودکی بیش نبود نتواست به حکومت برسد ویکی از نظامیان حکومت را بدست گرفت و بر مردم بسیار ظلم نمود از جمله عادات او مبتلا شدن به عادت قوم لوط بود که در سران حکومتی ولشکری را مورد تجاوز قرار میداد تا زمانی که ذو نواس به جوانی رسید واز زیبائی خوبی نیز برخوردار بود، شاه درخواست کرد که ذونواس به قصر بیاید ومأموران شاه برای مشایعت وبردن او به قصر نزد این شاه زاده سابق که خودش را وارث برحق تاج وتخت یمن و حمیریان میدانست ،رفتند ودرخواست شها را مطرح کرد ند ازآنجا که قصد شاه برای ذونواس معلوم بود خنجری به همراه خود بر داشت اول از شاه درخواست کرد که اورا معذور دارد، ذو نواس میخواست با شاه معامله کند، گفت تو خود میدانی که من از تو به حکومت سزاوار ترم واین حاکمیت میراث پدرانم برای من میباشد. اما از آنجا که حکومت فعلا به دست تو افتاده است بیا باهم کاری کنیم ، شما مرا در بین مردم بی آب رو بی حیّثیب نکنید من هم برای شما قول میدهم که این حکومت برای شما باقی بماند واز طرف من برای شما خطری نیست،شاه درخواست ذواس نپذیرفت وذونواس بر او حمله کرد وشاه را کشت ، مردم یمن بخاطر همین شهامت وجرئت اورا به پادشاهی برگزیدند.
گفته شده که ذونواس اول مجوس و آتش پرست بود اما بر اثر کرامتی که از دو تن از احبار وبزرگان یهود مشاهده کرد یهودی شد ومردم را به دین یهود دعوت کرد، مردم منطقه نجران که پیرو آئین مسیحیت بودند، دعوت ذو نواس مبنی بر پذیرش آئین یهود را نپذیرفتند ذونواس خندقی مهیا نمود ، وآتش افروخت هرکسی را که از پذیرش دین یهود امتناع میکردند در آن گودال می انداخت تا بسوزد تا آنجا به این کار ادامه دادکه نوبت به زنی رسید با کودک در بغل میخواست داخل آتش برود وقتی نزدیک آتش رسید جرئت نکرد به درون آتش برود کودک به زبان آمد وگفت مادر تو بر حقی از آتش نترس که بعد از این آتشی نخواهی دید آن زن نیز بداخل آتش رفت ، وبعد از آن ذونواس از کشتن باقی آنها دست بر داشت .
البته دو نکته دراین داستان قابل دقت وتوجه است، یکی اینکه یهودیان دیگران را به دین یهود دعوت میکند ، {دعوت دوتن از بزرگان یهود از ذونواس برای پذیرش یهودیت که اوهم بادیدن کرامتی از آنان یهودی میشود ودر مرحله بعدی دعوت ذونواس از مردم واینکه مردم نیز دعوت اورا قبول مگر منطقه نجران }با این که یهودیان ظاهرا غیر از بنی اسرائیل را به دین یهود دعوت نمی کنند چون از نظر آنان بنی اسرائیل تنها مردم برگزیده خداوند در زمین است ودیگران چنین قابلیت وموقعیت ندارند که به دین یهود که از نظر آنها دین برگزیده است داخل شوند،میگویند پس نباید دیگران را به این دین دعوت کرد ،دوم این که ذو نواس با کرامتی که از دو تن احبار یهود می بیند یهودی میشود{با اینکه در یهودی شدنذونواس چند قول بیان شده است که یکی از آنها کراکت این دو حبر یهودی است} اما کرامتی که ازاین کودک شیر خوار می بیند تسلیم نمیشود[9] .
دوم: دومین موردی که در روایات به عنوان اصحاب اخدود بیان شده است مربوط به آغاز حلّیت ازدواج محارم در بین مجوس میباشد، روایت شده که در زمان فتح اصفهان خلیفه وقت عمر بن خطاب گفت مجوسیان اهل کتاب نمی باشد، علی بن ابی طالب فرمود آنان اهل کتاب است، پادشاه مجوسیان در حال مستی با خواهریا دخترش جمع شد{ تردید از راوی است} بعداز این به فکر چاره افتاد که هم خوابه اش پیشنهاد داد ، در بین مردم بگوید خداوند به او وحی کرده که ازدواج با محارم اشکالی ندارد ، او هم مردم را جمع وهمان حرف را گفت اما کسی از او نپذیرفت گودالی فراهم ، وآتشی مهیا نمود هرکسی که با حکم او مخالفت میکرد در آن آتش می انداختند ، بعد ازآن ازدواج با محارم در بین مجوسیان رواج پیدا کرد[10] .
نکته ای که در مورد این دو قول مشترک است پیداشدن جسدی سالم بعد از فتح نجران واصفهان است { درمورد مرد نجرانیگفته شده که دست بر سر داشت هر وقت دستش را بر میداشتند خون تازه می آمد، ودر مورد مرد اصفهانی گفته شده انگشتر ی دردستش بود که در آن کلمه الله ربّی حک شده بود } که موجب سؤال وپرسش برای مسلمانان شد که این افراد چه کسانی میباشند ودر هردو مورد داستان را از حضرت علی پرسیدند وحضرت داستان اصحاب اخدود را بیان نمود [11]{همین دو داستانی که در بلا ذکر شد}.
سوم: سومین مورد که به عنوان اصحاب اخدود در روایات مشخص شده است روایاتی از حرت علی است که { چند روایت که مضمون آنها یکی میباشد} خداوند برای مردم حبشه پیامبری فرستاد اما مردم حبشه ازاو اطاعت نکردند او به تبلیغ دینش ادامه داد تا اینکه بین مؤمنین وکفار جنگی آغاز وکفار غالب شدند ، وتعداد ی از مؤمنین واز جمله خود آن پیامبر به اسارت در آمدند ، از آنها خواسته شد که از دین شان بر گردند ، مؤمنان امتناع نمودند، کفار مؤمنان را به داخل آتش انداختند تا اینکه نوبت به زنی با کودک شیر خوارش رسید ...که در مورد اول بیان شد، حضرت فرمودند اینان اصحاب اخدودند[12] .
چهارم: گفته شده پسر بخت النصر بر یهودیان غضب کرد ، حضرت دانیال و همراهانشان را در گودالی از آتش انداخت اما آتش به او آسیبی نرساند بعد از آن داخل قفس حیوانات درّنده انداخت اما بازهم به او آسیبی نرساند[13] .
پنجم: گفته شده که مراد از اصحاب اخدود، اصحاب حضرت شعیب است که در قرآن از آنان تحت عنوان اصحاب مدائن و راس نیز یاد شده است[14] .
ششم: اقوال دیگری نیز گفته شده که شاذ ونادر است مثل اصحاب اخدود حبیب نجّار ویارانش است که درشهرانطاکیه به شهادت رسیدند[15]،اصحاباخدودقومیبودند درسجستان[16] ،یاقومی از نبط بودند[17].ویادرقسطنطينية زمان قسطنطين{سلسله از شاهان آن دیار} زمانی که مردم دین توحید ومسیحیت را پذیرفتند[18].
نکات:
در مورد تعداد کشته شدگان این حادثه چند قول نقل شده است ، اول، ده مرد[19] ،دوم، هشتاد مرد ونه زن[20] ، سوم ، ده هزار نفر[21] ، چهارم، هفتاد هزار نفر[22] ، پنجم، دوازده هزار نفر[23]، ششم، بیست هزار نفر[24]
الف- نسبت به زمان داستان ها فقط در مورد داستان اول دو قول بیان شده اما در باقی داستان ها زمانی ذکر نشده است اول هفتاد سال قبل از تولد پیامبر اسلام[25] ، دوم چهل سال قبل از تولد پیامبر اسلام.[26]
ب- درکتب تاریخ اکثرا داستان اصحاب اخدود را همان داستان مردم نجران میدانند. ودیگر داستانها بیشتر در تفاسیر در ذیل سوره بروج بیان شده است .
ج- در بعضی از متون برای اصحاب اخدود سه تا مصداق بیان شده { کانت الاخدود ثلاثة واحد بنجران بالیمن ، والاخری بالشام ، واخری بالفارس [در بعضی عبارات بالعراق آمده] اما بالشام فهو انطانیوس الرومی واما بالفارس فهو بختصر واما فی نجران من بلاد الیمن فهو یوسف ذو نواس}[27] وعلامه طباطبائی نیز میگوید که از روایات وارده در باره اصحاب اخدود استفاده میشود که اصحاب اخدود یکی نبوده بلکه متعدد بوده است [28]
د- اکثر مفسران قتل در آیه را به معنا لعن گرفتند زیرا مراد از قتل اصحاب الاخدود در آیه به شهادت سیاق واینکه به کسانی که در آتش سوزانده شود مقتول نمی گویند بلکه محروق گفته میشود قاتلین است نه مقتولین ، البتة بعضی ها میگویند آتش آسیبی به مؤمنان نرساند بادی وزید آتش را بر کفار انداخت آنان سوختند[29] که درصورت میتواند قتل به معنای خودش آمده باشد.
ه- درمورد ذوشناتر {پادشاه یمن} که عادت قوم لوط را داشت علتی جالب برای این کار او بیان شده است گفته اند او از خاندان پادشاهان نبود بلکه از خاندان مقاول (فرماندهان) بود، چون بعد از فوت شا ه فرزند بالغی که بتواند حکومت را بدست بگیرد در خواندان شاه نبود تخت وعنوان شاهی را بدست آورد ، واز طرفی ترس داشت که چون از خاندان شاهی نیست از او اطاعت نکنند وبر علیه او شورش کنند، ونیز رسم مردم یمن در آن زمان این بود که ملوط{ کسی که با او لواط شده} از حکومت محروم بود یا به تعبیر دیگر حکومت را بر او حرام میدانستند{کانت السنة فیهم ان من ینکح من الغلمان لا یملک}[30] ، ذوشناتر نیز جوانان سران کشوری ولشکری را مورد هتک حرمت قرار میداد شاید بتوان گفت بیشتر ایشان این کار را بخاطر اهداف سیاسی انجام میداد یا حداقل بخاطر اهداف سیاسی آغاز کرد تا از طرف این سران لشکری وکشوری برایش مشکلی بوجود نیاید
و- روایت شده است که هر وقت در نزد پیامبر اسلام از اصحاب اخدود حرفی به میان می آمد حضرت از سختی ومشکلاتی که آنان تحمل نمودند به خدا پناه میبردند { فکان النبی اذا ذکر اصحاب الاخدود تعوذ بالله من جهد البلاء }[31]
ز- در روایات آمده که چهار کودک شیر خوار سخن گفته است ، کودک جریح عابد ، کودک اصحاب اخدود ، کودک یوسف ، کودک مریم [32]
منابع
1. قرآن کریم
2. البرهان فى تفسير القرآن ،بحرانى سيد هاشم ، تحقيق: قسم الدراسات الاسلامية موسسة البعثة- قم، بنياد بعثت، چاپ: اول، تهران ،1416
3. الميزان فى تفسير القرآن ،طباطبايى سيد محمد حسين ،دفتر انتشارات اسلامى جامعهى مدرسين حوزه علميه قم ، نوبت چاپ: پنجم، 1417 ق ، قم
4. البحر المحيط فى التفسير ،اندلسى ابو حيان محمد بن يوسف ، تحقيق: صدقي محمد جميل ، دار الفكر ،بيروت ،1420 ق
5. التحقيق في كلمات القرآن الكريم ،مصطفوى حسن ،بنگاه ترجمه و نشر كتاب ،تهران ،1360 ش
6. الدر المنثور فى تفسير المأثور ،سيوطى جلال الدين ،كتابخانه آية الله مرعشى نجفى ،قم ،1404 ق
7. التفسير المنير فى العقيدة و الشريعة و المنهج ،زحيلى وهبة بن مصطفى ،دار الفكر المعاصر ،بيروت دمشق، چاپ: دوم، 1418 ق
8. الجامع لأحكام القرآن قرطبى محمد بن احمد ،انتشارات ناصر خسرو تهران چاپ: اول1364 ش
9. الجدول فى اعراب القرآن صافى محمود بن عبد الرحيم دار الرشيد مؤسسة الإيمان دمشق بيروت1418 ق
10. التفسير المظهرى مظهرى محمد ثناءالله تحقيق: غلام نبى تونسى مكتبة رشديه پاكستان1412 ق
11. المفردات في غريب القرآن راغب اصفهانى حسين بن محمد تحقيق: صفوان عدنان داودى دارالعلم الدار الشامية دمشق بيروت چاپ: اول1412 ق
12. التفسير الحديث دروزة محمد عزت دار إحياء الكتب العربية قاهره1383 ق
13. البدء و التاريخ/ترجمه
14. مطهر بن طاهر مقدسى: مترجم محمد رضا شفيعى كدكنى تهران، آگه، چ اول، 1374ش
15. السيرة النبوية ابن هشام ترجمه سيد هاشم رسولى تهران، انتشارات كتابچى، چ پنجم ، 1375ش
16. الأخبار الطوال ابو حنيفه احمد بن داود الدينورى تحقيق عبد المنعم عامر مراجعه جمال الدين شيال، قم، منشورات الرضى، 1368
17. الكامل في التاريخ ، عز الدين أبو الحسن على بن ابى الكرم المعروف بابن اثير ،بيروت، دار صادر - دار بيروت، 1385/1965
18. بيان المعانى ملاحويش آل غازى عبدالقادر مطبعة الترقى دمشق چاپ: اول1382 ق
19. تفسير القرآن العظيم، ابن كثير دمشقى اسماعيل بن عمرو ، تحقيق: محمد حسين شمس الدين ،دار الكتب العلمية، منشورات محمد على بيضون، بيروت چاپ: اول ، 1419 ق
20. تفسير شريف لاهيجى ،شريف لاهيجى محمد بن على ، تحقيق: مير جلال الدين حسينى ارموى( محدث) توضي ،دفتر نشر داد، چاپ: اول،تهران، 1373 ش
21. تفسير احسن الحديث ،قرشى سيد على اكبر ،بنياد بعثت، چاپ: سوم ،تهران ، 1377 ش
22. تفسير نمونه ،مكارم شيرازى ناصر ،دار الكتب الإسلامية ،چاپ: اول ،تهران ،1374 ش
23. ترجمه و تفسير رهنما رهنما زين العابدين ،انتشارات كيهان ،تهران ،1346 ش
24. تاريخنامه طبرى بلعمى تحقيق محمد روشن، تهران، جلد 1و2 سروش، چ دوم، 1378ش، جلد 3،4،5 البرز، چ 3، 1373ش
25. تاريخ اليعقوبى احمد بن أبى يعقوب بن جعفر بن وهب واضح الكاتب العباسى المعروف باليعقوبى بيروت ، دار صادر، بى تا ترجمه وشرح نهج البلاغه ، میثم بن علی بن میثم بحرانی،ترجمه قربان علی محمدی مقدم – علی اصغر نوائی یحیی زاده ، بنیاد پژهشهای آستان قدس رضوی ، مشهد ، چاپ اول 1375ش .
26. ترجمه گویا وشرح فشرده نهج البلاغه ، سید رضی ، مترجم محمد رضا آشتیانی - جعفر امامی ، انتشارات هاتف ، قم ، بی تا چاپ اول
27. حجة التفاسير و بلاغ الإكسير ،بلاغى سيد عبد الحجت ، انتشارات حكمت ، قم ،سال 1386 ق
28. روح المعانى فى تفسير القرآن العظيم آلوسى سيد محمود تحقيق: على عبدالبارى عطية دارالكتب العلميه بيروت چاپ: اول1415 ق
29. زاد المسير فى علم التفسير ،ابن جوزى ابوالفرج عبدالرحمن بن على ، تحقيق: عبدالرزاق المهدي ،دار الكتاب العربي ،بيروت، چاپ: اول ،1422 ق
30. طبقات ناصرى منهاج سراج تحقيق عبد الحى حبيبى، تهران، دنياى كتاب، چ اول، 1363ش
31. فرهنگ ابجدى عربى- فارسى مهيار رضا بدون مشخصات نشر
32. قاموس قرآن ، قرشى سيد على اكبر ، دار الكتب الإسلامية ، تهران ، 1371 ش
33. مجمع البيان فى تفسير القرآن طبرسى فضل بن حسن تحقيق: با مقدمه محمد جواد بلاغى انتشارات ناصر خسرو تهران چاپ: سوم1372 ش
34. مفاتيح الغيب ،فخرالدين رازى ابوعبدالله محمد بن عمر ،دار احياء التراث العربى، چاپ: سوم ، بيروت ،1420 ق
35. مجمع البحرين طريحى فخر الدين تحقيق: سيد احمد حسينى كتابفروشى مرتضوى تهران چاپ: سوم1375 ش
36. مجمل التواريخ و القصص مجهول نوشته در 520 تحقيق ملك الشعراء بهار، تهران، كلاله خاور، بى تا
37. لسان العرب ابن منظور محمد بن مكرم دار صادر بيروت چاپ: سوم 1414ق.
مصاحبه با استاد صدر:
همیشه در جوامع بشری افرادی بودند و هستند که دارای مزایای فراوانی نسبت به دیگرانند، به خصوص در علم ودانش. این چنین افرادی گاهی به دلایلی، نا شناخته می مانند ودر نتیجه، آن بهره و استفاده ای را که دیگران از این افراد دانشمند و دریای علوم ببرند، نمی برند. کشور عزیز ما افغانستان نیز از این قاعده کلی استثنا نیست، عالمان و دانشمندانی در علوم و رشته های مختلف در خارج و یا داخل کشور هستند که ما از آنان بی خبریم و حتی شاید نامشان را هم نشنیده باشیم. یکی از این افراد که فعلاً در خارج از کشور زندگی می کند، جناب حجة الاسلام والمسلمین "سید موسی صدر" از اساتید حوزه و دانشگاه می باشد، برای آشنای بیشتر این استاد فرزانه و عزیز، فصلنامه بشارت مصاحبهای را با ایشان به انجام رسانده است که اینک می خوانید.
بشارت: جناب استاد خودتان را معرفی کرده و فعالیتهای تان را در زمینه قرآن بیان کنید؟
استاد: اینجانب سید موسی، ملقب به صدر متولد غزنی هستم چند سالی را در کابل به تحصیل پرداختم و در سال 1359 به ایران مهاجرت کردم و حدود سالهای 1368 در بخش پژوهشهای دفتر تبلیغات «مشهد» مشغول شدم که تاکنون در قسمت پژوشهای قرآنی این مرکز مشغول هستم و در این مدت چند باری هم به داخل رفته ام؛ در رابطه با فعالیتها، مجموعه ی فعالیتهایم به صورت مقاله در "فصلنامه پژوهشهای قرآن دفتر تبلیغات" و "فصلنامه گلستان قرآن" و برخی از نشریه های داخلی از قبیل کوثر و آفاق به چاپ رسیده است.
بشارت: با توجه به سفرهایی که شما به داخل کشور داشتید در چه عرصه ای فعالیتهای قرآنی را بیشتر نیاز می بینید؟
استاد: به نظر بنده داخل کشور به همه گونه فعالیت قرآنی نیازمند است؛ چرا که جای این فعالیتها در کشور خالی است، هم به آموزش قرائت و مفاهیم نیاز داریم، هم تفسیر و معارف و دیگر فعالیتهایی که می توان در این زمینه انجام داد.
بشارت: نقش قرآن در زمینه تبلیغ را بیان کنید؟.
استاد: قرآن محور تبلیغ اسلام بوده و باید باشد، در قرآن هم محتوای تبلیغ مطرح شده است، و هم روشهای بایسته تبلیغ. به همین دلیل باید ما در تبلیغ خود از فرمانهای الهی کمک گرفته و آنها را دستمایه ای تبلیغ قرار دهیم.
بشارت: وضعیت فرهنگی کشور را در زمینه فعالیتهای قرآنی چگونه ارزیابی می کنید؟
استاد: مردم افغانستان واقعاً تشنه معارف قرآن هستند. در آنجا گرچه آموزش قرائت و تجوید به صورت محدود ولی جای معارف قرآنی در آنجا خالی است و باید در این زمینه فعالیتهای زیادی انجام شود.
بشارت: توصیه شما به دوستان ودست اندرکاران "فصلنامه بشارت" با توجه به اینکه در زمینه معارف و فعالیتهای قرآنی فعالیت می کنند چه می باشد؟
استاد: نفس قدمی که برداشته اید خوب است؛ چرا که هر کس در راه نشر معارف قرآن قدم بردارد عمرش در راه رضای الهی مصرف شده است. توصیه ای که من به شما برادران دارم این است که به آنچه می گویید و می نویسید عمل کنید که اصل این کار همان عمل است. شما با عمل می توانید دیگران را به سمت قرآن و ارزشهای اسلامی جذب کنید.
بشارت: از اینکه در گفتگوی فصلنامه بشارت سرکت نموده ودعوت ما را قبول نمودید کمال سپاس را داریم و برای شما از خداوند منّان آرزوی موفقیت و کامیابی روز افزون را برای شما داریم. مؤیّد باشید.
استاد: برای شما عزیزان هم آرزوی موفقیت در همه ای عرصه های زندگی و بخصوص در این زمینه که قدم برداشته اید دارم.
والسلام
جواز تقیه در اسلام/ حسینی
چکیده:
نویسنده در این مقاله سعی کرده به جایز بودن و حتی وجوب تقیه در اسلام بپردازد، به همین جهت از روایات و آیات قرآن کمک گرفته که در ابتدا چند آیه آورده و سپس از روایات عامه و خاصه استفاده نموده است.
مقدمه:
بیش از 1400 سال از عمر پربرکت اسلام می گذرد و این دین مبین، فراز و نشیبهای فراوانی در این دوران داشته تقریباً سه قرن در دوران خفقان بنی امیه و بنی عباس ائمه و اصحابشان، دین را با تقیه نگهداری کردند و در دوره های بعدی بزرگان و علمای اسلام مذهب شیعه را به همین طریق نگه داشتند.
آری تقیه یکی از بزرگترین وسایل نگهداری اسلام و مخصوصاً مذهب شیعه در طول 1400 سال بوده و ما باید از این اسلحه استفاده کنیم چرا که جواز آن در آیات و روایات فراوانی داده شده است.
تقیه چیست؟
لفظ تقیه در لغت از ریشه « تقی یقتی» یا « اتقی یتقی» که در اصل «وقی- یقی» و « اوتقی یو تقی) بوده گرفته شده است یعنی یا از ثلاثی مجرد است و یا از ثلاثی مزید و در هر صورت در این که این لفظ مصدر است چنانکه فیروز آبادی در قاموس گفته است: « اتقیت الشی و تقیه اتقیه و اتقیه تقی و تقیه و تقاء کلساء حذرته و الاسم التقوی»[33]
به نظر می رسد لفظ تقیه بر حسب لغت به معنی اسم مصدری یعنی عملی که آدمی را از شرور دیگران در امان نگه می دارد بکار برده شده است.
فقهاء اسلام از – شیعه و سنی- با توجه به معنی عام لغوی «تقیه که همان برحذر داشتن و خود نگهداری از زیان و ضرر بود معنی خاصی را در فقه ارائه کرده اند اگرچه تعبیرات آنها چه بسا مختلف است ولی معانی آنها تقریباً یکی است.
تقیه در آیات
در قرآن مجید، آیاتی وجود دارد که به وضوح به مشروعیت تقیه در اسلام و ادیان پیشین دلالت دارد و همواره مورد استناد سنی و شیعه بوده و هست و از آن جمله می توان به این آیات اشاره کرد، و به مختصر به آنها می پردازیم:
آیه اول: «لا يَتَّخِذِ الْمُؤْمِنُونَ الْكافِرينَ أَوْلِياءَ مِنْ دُونِ الْمُؤْمِنينَ وَ مَنْ يَفْعَلْ ذلِكَ فَلَيْسَ مِنَ اللَّهِ في شَيْءٍ إِلاَّ أَنْ تَتَّقُوا مِنْهُمْ تُقاةً وَ يُحَذِّرُكُمُ اللَّهُ نَفْسَهُ وَ إِلَى اللَّهِ الْمَصير»[34]؛ افراد با ایمان، نباید غیر از مومنان، کافران را دوست و سرپرست خود انتخاب کنند و هر کس چنین کند در هیچ چیز از خداوند نیست. مگر این که از آنها بپرهیزید و به خاطر هدفهای مهمتری تقیه کنید. و خداوند شما را از نافرمانی خود برحذر می دارد و بازگشت شما به سوی خدا است.
این آیه در واقع یک درس مهم سیاسی و اجتماعی به مسلمانان می دهد که بیگانگان را نه بعنوان دوست، و نه به عنوان حامی و یا و یاور، در هیچ کار خود نپذیرند، و فریب سخنان جذاب و طرحهای جالب و اظهار محبتهای ظاهر عمیق و صمیمانه آنها را نخورند، زیرا تاریخ نشان می دهد، ضربه های سنگینی مردم با ایمان و با هدف از این رهگذر خورده اند.
و برای اهمیت این موضوع، تهدید بسیار شدیدی در آیه آمده است و آن این که هر کس تن به چنین کاری دهد، هرگونه ارتباطش را از خدا قطع خواهد کرد.[35]
اما نکاتی بسیار مهم را از این آیه می توان برداشت کرد:
1. ارتباط ظاهری با کفار برای رسیدن به اهداف والاتر، در مواردی جایز است.
2. تقیه، برای حفظ دین است. مبادا به بهانه ی تقیه، جذب کفار شوید و از نام تقیه سوء استفاده کنید.
3. در مواردی که اصل دین در خطر باشد، باید همه چیز را فدا کرد و فقط باید از خدا ترسید.
4. ارتباط ظاهری با کفار برای رسیدن به اهداف والاتر، در مواردی جایز است.
5. ارتباط سیاسی نباید منجر به سلطه پذیری یا پیوند قلبی با کفار شود.[36]
آیه دوم: «مَنْ كَفَرَ بِاللَّهِ مِنْ بَعْدِ إيمانِهِ إِلاَّ مَنْ أُكْرِهَ وَ قَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ بِالْإيمانِ وَ لكِنْ مَنْ شَرَحَ بِالْكُفْرِ صَدْراً فَعَلَيْهِمْ غَضَبٌ مِنَ اللَّهِ وَ لَهُمْ عَذابٌ عَظيمٌ»[37]؛ کسانی که بعد از ایمان به خدا به او کفر ورزند، خشم خدا بر آنها باد مگر آنها که تحت فشار چنین کرده اند در حالی که دلشان به ایمان او اطمینان دارد، ولی آنها که سینه خود را برای پذیرش کفر، گشوده اند، غضب خدا، بر آنها است و عذاب بزرگی در انتظارشان می باشد.
بعضی از مفسران درشان نزول این آیه چنین نقل کرده اند: این آیه در مورد گروهی از مسلمانان نازل گردید که در چنگال مشرکان گرفتار شدند و آنها را مجبور به بازگشت از اسلام و اظهار کلمات کفر و شرک کردند. آنها عمار و پدرش یاسر و مادرش سمیه و صهیب و بلال و خباب بودند، پدر و مادر عمار در این ماجرا سخت مقاومت کردند و کشته شدند، ولی عمار که جوان بودآنچه را مشرکان می خواستند به زبان آورد.
این خبر در میان مسلمانان پیچید، بعضی غائبانه عمار را محکوم کردند و گفتند: عمار از اسلام بیرون رفته و کافر شده، پیامبر (صلی الله علیه و آله وسلم) فرمود: چنین نیست عمار از فرق تا قدم مملو از ایمان است و ایمان با گوشت و خون او آمیخته است چیزی نگذشت که عمار گریه کنان به خدمت رسول خدا (صلی الله علیه و آله وسلم) آمد، پیامبر فرمود: مگر چه شده است؟
عرض کرد: ای پیامبر! بسیار بد شده، دست از سرم برنداشتند تا نسبت به شما جسارت کردم و بتهای آنها را به نیکی یاد نمودم. پیامبر با دست مبارکش اشک از چشمان عمار پاک می فرمود ومی گفت اگر باز تو را تحت فشار قرار دادند آنچه می خواهند بگو. در این هنگام آیه من کفر بالله... نازل گردید.[38]
در این آیه دو مطلب مدنظر است:
1. کسانی که بعد از ایمان آوردن به خدا و آئین او از اسلام برگشتند و مرتد شدند غضب خداوند عذاب دنیوی و اخروی را برای خود خریدند و مستوجب آن می باشند ( من کفر بالله من بعد ایمانه... ولکن من شرح بالکفر صدر...
2. کسانی که روی اجبار و فشار دشمن ناگزیر از اسلام و توحید برگشتند ولی قلب آنها به اسلام و توحید باور دارد و به عقیده و آئین اسلام، مطمئن است، چنین افرادی مرتکب گناهی نشده و به عفو و رحمت الهی امیدوار خواهند بود «الا من اکراه و قلبه مطمئن بالایمان»
آیه سوم: «وَ كَذلِكَ بَعَثْناهُمْ لِيَتَسائَلُوا بَيْنَهُمْ قالَ قائِلٌ مِنْهُمْ كَمْ لَبِثْتُمْ قالُوا لَبِثْنا يَوْماً أَوْ بَعْضَ يَوْمٍ قالُوا رَبُّكُمْ أَعْلَمُ بِما لَبِثْتُمْ فَابْعَثُوا أَحَدَكُمْ بِوَرِقِكُمْ هذِهِ إِلَى الْمَدينَةِ فَلْيَنْظُرْ أَيُّها أَزْكى طَعاماً فَلْيَأْتِكُمْ بِرِزْقٍ مِنْهُ وَ لْيَتَلَطَّفْ وَ لا يُشْعِرَنَّ بِكُمْ أَحَداً. إِنَّهُمْ إِنْ يَظْهَرُوا عَلَيْكُمْ يَرْجُمُوكُمْ أَوْ يُعيدُوكُمْ في مِلَّتِهِمْ وَ لَنْ تُفْلِحُوا إِذاً أَبَداً»[39]
و این چنین ما اصحاب کهف را از خواب بیدار کردیم، تا از یکدیگر سوال کنند، یکی از آنها گفت: چه مدت در خواب بودید؟ آنها گفتند: یکروز یا بخشی از یکروز، گفتند: پروردگارتان از مدت خوابتان آگاهتر است. اکنون یک نفر را با این پولی که دارید به شهر بفرستید تا بنگرد کدامین نفر از آنها غذای پاک تری دارند از آن، مقداری برای روزی شما بیاورد. اما باید نهایت دقت را به خرج دهد و هیچکس را از وضع شما آگاه نسازد، چرا که اگر آنها از وضع شما آگاه شوند، سنگسارتان می کنند. یا به آیین خویش شما را بازمی گردانند، و در آن صورت هرگز روی رستگاری نخواهید دید.
از تعبیرات آیات فوق به خوبی استفاده می شود که اصحاب کهف اصرار داشتند در آن محیط کسی از جایگاه آنها آگاه نشود، مبادا آنها را مجبور به قبول آئین بت پرستی کنند، و یا به بدترین وضعی آنها را به قتل برسانند یعنی سنگسارشان کنند، آنها می خواستند ناشناخته بمانند تا از این طریق بتوانند نیروی خود را برای مبارزات آینده و یا لااقل برای حفظ ایمان خویش نگهدارند. این خود یکی از اقسام «تقیه سازنده» است، زیرا حقیقت تقیه این است که انسان از به هدر دادن نیروها جلوگیری کند و با پوشاندن خویش یا عقیده خویش موجودیت خود را حفظ کند، تا در موقع لزوم بتواند به مبارزات موثر خود ادامه دهد.[40]
از این آیات از دو راه تقیه فهمیده می شود:
1. نظر به اینکه اصحاب کهف جزء اطرافیان ملک و یا آدمهای معروف و متشخص بودند از این رو نمی شود چنین افرادی را در چنین محیط پر از خفقانی زندگی کنند و به دستورات دینی خود بطور کامل نیز عمل نمایند طبعاً باید برای حفظ خود از ابزار تقیه استفاده کنند.
2. راه دوم فهم تقیه از این آیات جملة «ولیتلطلف و لایشعرن بکم احدا» است زیرا چنانکه قبلاً در ترجمه آیات گفته شد وقتی که اصحاب کهف یکی از خودشان را جهت تهیه غذا می فرستند به او دستور می دهند در رفت و آمد و خرید ما یحتاج با احتیاط کامل حرکت کند مبادا منجر به درگیری و یا شناسایی او و یارانش گردد و در نتیجه سنگسار شوند و یا مجبور شوند بطور کامل به آیین آنها درآیند و این گونه حرکت محتاطانه همان تقیه است که برای حفظ مکتب و یا جان صورت می گیرد.
امام صادق(علیه السلام) دربارة تقیه ای اصحاب کهف چنین گفته:
تقیه نمودن کسی به درجه ای اصحاب کهف نرسید، آنها در اعیاد (بت پرستها) حاضر می شد و زنار می بستند ( با آنکه خداشناس وموحد بودند) از این رو خدا پاداششان را دوبار داد.[41]
آیه چهارم: «وَ أَنْفِقُوا في سَبيلِ اللَّهِ وَ لا تُلْقُوا بِأَيْديكُمْ إِلَى التَّهْلُكَةِ وَ أَحْسِنُوا إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الْمُحْسِنين»[42]؛ در راه خدا انفاق کنید و خود را با دست خود به هلاکت نیفکنید و نیکی کنید که خداوند نیکوکاران را دوست دارد.
مرحوم طبرسی صاحب مجمع البیان، ذیل این آیه می نویسد «درباره جملة» و لاتقلقوا بایدیکم الی التهلکه» چهار جور احتمال داده اند:
اول: اینکه منظور این باشد که، با ترک انفاق در راه خدا با دستهایتان خودتان را به هلاکت نیفکنید تا دشمن بر شما غلبه کند. این احتمال از ابن عباس و جمعی از مفسرین نقل شده است.
دوم: اینکه با پاس از بخشش الهی، مرتکب گناه نشوید که اینکار، خود را به مهلکه افکندن است که این احتمال از براء بن عازب و عبیده سلمانی نقل شده است.
سوم: اینکه وارد جنگی که نمی توانید بر دشمن شکستی وارد کنید و توان ضربه زدن بر او وارد نشوید که چنین کاری بمنزلة خودکشی است. این احتمال از ثوری وبلخی نقل شده است.
چهارم: اینکه اسراف در انفاق نکنید بگونه ای که هرچه دارید، همه را در راه خدا بدهید و چیزی برای خود نگذارید که این نیز یک نوع خود را به مهلکه انداختن است که این احتمال از جبائی نقل شده و قریب به این معنی از امام صادق(علیه السلام) چنین روایت شده است: «اگر کسی هرچه دارد همه را در راه خدا بدهد، کار نیکویی نکرده و آدم موفقی نیست چرا که خداوند فرموده است: با دست خودتان خودتان را به مهلکه نیفکنید که خداوند نیکوکاران یعنی میانه روان را دوست می دارد.»
مرحوم طبرسی بعد از ذکر این احتمالات، می فرماید: بهتر این است که آیه را به همة این احتمالات حمل کنیم و هیچ منافاتی بین این احتمالات، وجود ندارد و آنگاه اضافه میکند «از این آیه فهمیده می شود در صورتی که آدمی برای جان خود بترسد نباید به کاری که برایش خطر دارد اقدام کند و جائز است در صورت ترس. امر به معروف را ترک کند چرا که اینکار القاء نفس در تهلکه است و نیز از این آیه فهمیده می شود: هنگامی که پیشوای مسلمین برای خود و یا مسلمین بترسد می تواند با کفار و بغاه صلح نماید چنانکه پیامبر اکرم در حدیبیه و علی علیه السلام در صفین و امام حسن علیه السلام با معاویه صلح فرمودند.[43]
تقیه در سنت و روایات:
در سنت و روایات عامه و خاصه، احادیث فراوانی وجود دارد که در حد تواتر دلالت بر مشروعیت تقیه دارد و ما آنها را در دوبخش عامه و خاصه ذیلاً بطور نمونه می آوریم:
بخش اول: روایات عامه:
1. در صحیح بخاری آمده است که عروه بن زیبر می گوید: عائشه به او گفته است: مردی از پیامبر اکرم اجازه خواست که وارد منزلش شود رسول خدا فرمود: « ائذنوا له فبئس ابن العشیره او بئس اخوا العشیره فلما دخل الان له الکلام، فقلت له: یا رسول الله قلت ما قلت ثم السنت له القول؟ فقال: ای عائشه ان شر الناس منزله عندالله من ترکه اوودعه الناس اتقاء فحشه»[44]
به او اجازة وارد شدن منزل بدهید که بد کسی از این قبیله است و هنگامی که وارد شد پیامبر با نرمی و مهربانی با او سخن گفت: سپس به حضرت عرض کردم شما آنچنان درباره اش حرف زده بودی ولی سپس آنگونه با او سخن گفتی؟ پیامبر فرمود: آری عایشه زیرا که بدترین مردم نزد خدا کسانی هستند که مردم آنها را به خاطر بدزبانیشان ترک می کنند.
این حدیث کاملاً صراحت دارد که پیامبر اکرم از یکی از مسلمین بخاطر بدزبانیش تقیه می کرده علیهذا چگونه تقیه از مسلمان ستمگری که ستم او قابل قیاس یا سخن زشت بد زبان یاد شده نیست از غیر پیامبر جائز نباشد.
2. عبدالله بن عمر از پیامبر اکرم (ص) نقل می کند که آن حضرت فرمود:
المومن الذی یخالط الناس و یصبر علی اذاهم اعظم اجرا من المومن الذی لایخاط الناس و لا یصبرعلی اذاهم.[45]
مومنی که با مردم آمیزش می کند و بر اذیت آنها صبر می نماید پاداشش عظیم تر است.
از مومنی که با مردم آمیزش نمی کند و بر آزار آنها شکیبا نیست.
شکی نیست که آمیزش مومن با مردم مستلزم مدارا و تحمل است که در باب تقیه مداراتی نمی گنجد.
بخش دوم: روایات خاصه
در کتب روایی ما دربارة تقیه روایات زیادی وجود دارد که ادعای تواتر شده و ما ذیلاً به برخی از آنها می پردازیم:
1. حضرت علی (علیه السلام) در سال 40 هجری، روزهای آخر عمر شریف خود در نکوهش و هشداری کوفیان ایراد فرمود:
آگاه باشید! پس از من مردی با گلوی گشاده و شکمی بزرگ، بر شما مسلط خواهد شد، که هرچه بیاید می خورد و تلاش می کند آنچه ندارد بدست آورد، اورا بکشد! ولی هرگز نمی توانید او را بکشید آگاه باشید. به زودی معاویه شما را به بیزاری و بدگویی من وادار می کند. بدگویی او را به هنگام اجبار دشمن اجازه می دهم که مایة بلندی درجات من و نجات شماست، اما هرگز در دل از من بیزاری نجویید که من بر فطرت توحید تولد یافته ام و در ایمان و هجرت از همه پیش قدمتر بوده ام.[46]
2. ابوبصیر گوید: امام صادق(علیه السلام) فرمود: تقیه از دین خداست، عرض کردم: از دین خداست؟ فرمودآری بخدا از دین خداست به تحقیق که یوسف (علیه السلام) فرمود ای کاروان شما سارقید. ایتها العیر انکم لسارقون (یوسف- 70) به خدا که آنها چیزی ندزدیده بودند (ولی برای مصلحت نگهداشتن برادرش چنین گفت) و ابراهیم (علیه السلام) فرمود: «من بیمارم» و بخدا که بیمار نبود.[47]
3. ابوعمر و کنانی گوید: امام صادق(علیه السلام) فرمود: ای ابا عمر و بمن بگو اگر برایت حدیثی گفتم با فتوایی دادم، سپس نزد من آمدی و از همان مطلب پرسید و من بر خلاف گفته اولم بتو گفتم یا فتوی دادم بکدام یک از آن دو عمل می کنی؟ عرض کردم: بتازه تر آنها و دیگری را رها می کنم. فرمود: درست رفتی ای اباعمرو! و خدا نخواسته جز آنکه در نهان عبادت شود، همانا بخدا اگر شما چنین آنید خیر من و شماست و خدای عزوجل برای ما و شما نسبت به دینش جز تقیه نخواسته است.[48]
4. امام باقر (علیه السلام) فرمود: تقیه تنها برای جلوگیری از خونریزی وضع شده، پس هرگاه به خونریزی رسد تقیه نباشد.[49]
اگر ظالمی به شخصی دستور گشتن مومنی را دهد. در این موردتقیه روا نیست و نباید او را بکشد، اگرچه بداند، ظالم او را خواهد کشت، مرحوم مجلسی گوید: ممکن است معنی خبر این باشد که «دستور تقیه برای حفظ جان، پس کسی که بداند او را در هر صورت خواهدکشت نباید تقیه کند.
5. عبدالله بن عطا گوید: به امام باقر(علیه السلام) عرض کردم: دو مرد از اهل کوفه را دستگیر کرده به آنها گفتند: از امیرالمومنین بیزاری جوئید، یکی از آنها بیزاری جست و دیگری سرپیچی کرد، آن را بیزاری جست رها کردند و دیگری را کشتند، امام فرمود: آنکه بیزاری جسته مردی است دانشمند در دین خود و اما آنکه بیزاری نجست، مردی است که به سوی بهشت شتافته است.[50]
پاسخ به یک شبهه
تقیه یک نوع نفاق است. اگر منظور از «نفاق» دوروئی است اگرچه در ظاهر همسوئی با کفر و خلاف واقع دارد و در باطن پایبندی به اسلام و واقع، برای حفظ جان و عرض و مکتب است چنانکه مومن آل فرعون و اصحاب کهف و عمار انجام دادند نه تنها دلیل بر حرمت آن نداریم بلکه دلیل بر لزوم آن داریم چنانکه در بحثهای گذشته دیدیم و اگر منظور از آن، در ظاهر، اظهار همسوئی با مسلمین کردن و در باطن کافر و مخالف بودن باشد همانگونه که منافقین عمل می کنند: «وَ إِذا لَقُوا الَّذينَ آمَنُوا قالُوا آمَنَّا وَ إِذا خَلَوْا إِلى شَياطينِهِمْ قالُوا إِنَّا مَعَكُمْ إِنَّما نَحْنُ مُسْتَهْزِؤُن» (بقره- 14) این امر کفر است و «إِنَّ الْمُنافِقينَ فِي الدَّرْكِ الْأَسْفَلِ مِنَ النَّارِ وَ لَنْ تَجِدَ لَهُمْ نَصيرا» (نساء- 145) ولی تقیه نقطه ای مقابل این معنی از نفاق است چرا که شیعه برای حفظ جان و مکتب در ظاهر با دشمنان اسلام و مخالفین همسویی می کند و در باطن به اسلام و آئین خود وفادار است و این گونه دورویی نقطه مقابل با نفاق مذم است.
منابع
1. قرآن مجید
2. تفسیر مجمع البیان، طبرسی، حسن، مترجم علی کرمی، ناشر: وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی تهران، 1380
3. تفسیر نمونه، شیرازی، ناصرمکارم، انتشارات: دارالکتب الاسلامیه، تهران 1360
4. تفسیر نور، محسن قرائتی، مرکز فرهنگی درسهایی از قرآن، تهران، چاپ اول 1384
5. نهج البلاغه، سیدرضی، مترجم: محمد دشتی، انتشارات: نورالمبین، مشهد، چاپ دوم 1387
6. اصول کافی، کلینی رازی، مترجم سیدجواد مصطفوی، ناشر: دفتر نشر فرهنگ اهل بیت علیهم السلام، بی تا.
7. قاموس اللغه، فیروزآبادی.
8. صحیح بخاری، جعفی، بخاری ، شرح و تحقیق شیخ قاسم الشماعی الدفاعی، ناشر: شرکت دار الارقم ابن ابی الارقم، لبنان.
[1] مجمعالبحرين ج : 3 ص : 42 لسانالعرب ج : 3 ص : 160
[2] فرهنگ أبجدي عربي-فارسي، متن، ص: 26
[3] قاموس قرآن، ج2، ص: 229
[4] ترجمه مفردات، ج1، ص: 585
[5] فرهنگ أبجدي عربي-فارسي، متن، ص: 26
[6] لسانالعرب ج : 3 ص : 160
[7] سوره معارج آیاتی 4 -9
[8] ترجمه آیة الله مکارم
[9]مجملالتواريخوالقصص،متن،ص:168، آفرينشوتاريخ/ترجمه،ج1،ص:526 ، تاريخنامهطبرى،ج2،ص:698
[10] تفسير القرآن العظيم (ابن كثير)، ج8، ص: 364- 365 ، الجامع لأحكام القرآن، ج20، ص: 289 ،ترجمه مجمع البيان في تفسير القرآن، ج26، ص: 414
[11] تاريخنامهطبرى،ج2،ص: 704،بيان المعاني، ج1، ص: 226، ترجمه مجمع البيان في تفسير القرآن، ج26، ص: 414، تفسير القرآن العظيم (ابن كثير)، ج8، ص: 364- 365
[12]روح المعاني في تفسير القرآن العظيم، ج15، ص: 297، ترجمه الميزان، ج20، ص: 425 ، الدر المنثور في تفسير المأثور، ج6، ص: 332
[13] زاد المسير في علم التفسير، ج4، ص: 426، تفسير شريف لاهيجي، ج4، ص: 749، روح المعاني في تفسير القرآن العظيم، ج15، ص: 297،.تفسير القرآن العظيم (ابن كثير)، ج8، ص: 364- 365، البرهان في تفسير القرآن، ج5، ص:
[14] ترجمه شرح نهجالبلاغه(ابنميثم)، ج 3، صفحهى 711، ترجمه گويا و شرح فشردهاى بر نهجالبلاغه، ج 2صفحهى 562
[15] التفسير المظهري، ج9، ص: 64
[16] الجامع لأحكام القرآن، ج20، ص: 289
[17] زاد المسير في علم التفسير، ج4، ص: 426
[18] الجامع لأحكام القرآن، ج20، ص: 289
[19] ترجمه مجمع البيان في تفسير القرآن، ج26، ص: 414،
[20] زاد المسير في علم التفسير، ج4، ص: 426
[21] همان
[22] همان
[23] همان
[24]التفسيرالحديث،ج2،ص:145، زندگانىمحمد(ص)/ترجمه،ج1،ص:28
[25] الجدول في إعراب القرآن، ج30، ص: 290، الكامل،ج1،ص:429
[26] زاد المسير في علم التفسير، ج4، ص: 426، الجامع لأحكام القرآن، ج20، ص: 289
[27] أالتحرير و التنوير، ج30، ص: 216، تفسير القرآن العظيم (ابن كثير)، ج8، ص: 359
[28] ترجمه الميزان، ج20، ص: 425
[29] البحر المحيط في التفسير، ج10، ص: 444
[30] مجملالتواريخوالقصص،متن،ص:168
[31] ترجمه مجمع البيان في تفسير القرآن، ج26، ص: 414،
[32] ترجمه رهنما، ج2، ص: 256
[33] . قاموس اللغه- ذیل ماده وقی
[34] . آل عمران /28
[35] . تفسیر نمونه- ج20- ص 372
[36] . تفسیر نور- ج2- ص 43
[37] . نحل /106
[38] . تفسیر نمونه- ج11- صص 418-417- تفسیر مجمع البیان.
[39] . کهف /19و20
[40] . تفسیر نمونه- ج12- ص 376.
[41] . اصول کافی- ج3- ص309.
[42] . بقره/195
[43] . مجمع البیان- ج2- ص 289.
[44] . صحیح بخاری کتاب اکراه، با بت المداراه مع الناس.
[45] . سنن ابن ماجه، ص 1338
[46] . نهج البلاغه- خطیبه 57
[47] . اصول کافی- ج3- ص 308.
[48] . همان- ص 309.
[49] . همان- ص 312
[50] . همان- ص 313.