ديدگاه:

ضرورت وحدت و اتّحاد

«وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ الله جَميعاً وَ لاتَفَرَّقُوا...»[1]

و همگى به ريسمان خدا [قرآن و اسلام، و هرگونه وسيلة وحدت] چنگ زنيد، و پراكنده نشويد!

وحدت و اتّحاد امت در اين بُرهه از زمان، یک نیاز عینی و ضرورت عقلی است؛ چراكه ماهواره‌های جاسوسی و استخباراتِ دشمن بالای سر ما سایه افکنده و حرکات و اختلافات ما را زیر ذره‌بین دارد و آن را بزرگ و بزرگتر می‌نمایاند. بسیار خطرناک‌تر از بمب اتم اسرائیل و غرب، این است که دشمنان، خانة دل، شخصیّت، خانواده و جامعة ما را با اختلافات درون ديني و فتنه‌افکنی، از اساس ویران نماید.

آيات و روايات فراواني مسألة "وحدت و اتّحاد" را تأكيد مي‌كند. يكي از آياتي كه به صراحت امّت اسلامي را به اتّحاد دعوت مي‌نمايد، آية مذكور در ابتداي كلام است. منظور از «ريسمان الهى» هرگونه وسيلة ارتباط با ذات پاك خداوند مي‌باشد، خواه اين وسيله، اسلام باشد، يا قرآن، يا پيامبر و اهل بيتش، و به عبارتي تمام آنچه گفته شد، در مفهوم وسيع "ارتباط با خدا" كه از معناى "بِحَبْلِ الله" استفاده مي‌شود، جمع است.

این آیه و ده‌ها آیة دیگر برای ما می‌گوید: وحدت یک ضرورت ديني است، از سوي تأكيد بر اين دارد كه اگر اختلافی در برخی زمینه‌ها به وجود آمد، بایستی آن را به خدا ارجاع داد «وَ ما اخْتَلَفْتُمْ فيهِ مِنْ شَيْءٍ فَحُكْمُهُ إِلَى اللهِ»[2] بهترين حاكم و رهنما قرآن و پيروي از دستورات آن است و نيز پيروي از پيامبر و اوصياي آن حضرت كه جز وحي چيزي نمي‌گويند.

نـزاع مـذهـب و جنـگ نـژاد مـی‌نگرم               چه ابتلاست که در هر بلاد می‌نگرم

میان ما و تو صد دردِ مشترک باقی است              تو را به خود زچه بي‌اعتماد مي‌نگرم

در فرمايشات ائمه معصومين(ع) نيز نكاتي فراوران راجع مسألة «اتّحاد و اتّفاق» به چشم مي‌خورد از جمله:

پيامبر اكرم(ص) مي‌فرمايد: «اَلمُؤمِنُ لِلمُؤمِنِ كَالبُنيَانِ يُشَيِّدُ بَعضُهُ بَعضًا»؛ افراد با ايمان نسبت به يكديگر همانند اجزاى يك ساختمانند كه هر جزئى از آن، جزء ديگر را محكم نگاه مي‌دارد.

و در جايي ديگر مي‌فرمايد: «أيُّهَا النّاسُ! عَلَيكُم بِالجَماعَةِ و إيّاكُم و الفُرقَةَ»؛ اى مردم! بر شما باد به جماعت و بپرهيزيد از جدايى تفرقه.

حضرت علي(ع) مي‌فرمايد: «اَلا إنَّ البَقَاءَ فِي الجَمَاعَةِ، وَ الفَنَاءَ فِي الفِرقَةِ...»؛ آگاه باشيد كه تداوم و بقا در اجتماع، و فنا و نيستي در تفرقه و جداي است.

در اخير به اشعار يكي از مناديان وحدت اسلامي از كشور عزيز ما افغانستان (شهيد بلخيŠ ) بسنده مي‌كنيم:

هان ای بشر بیاموز، درس از کتابِ قرآن              دسـت از ره تــوسـل، زن بـر طـنابِ قــرآن

در آتـش دوئـیت، ســوزوگـداز تـا کـی؟              بـهـرِ دوامِ وحـدت، کــن انـتـخــاب قــرآن[3]

ابراهیمی

 

حاشا كه پيامبر شاعر و قرآن شعر باشد

اسماعيل ابراهيمي

مقدمه

خداوند منان طبق مشهور[4] صدوبيست و چهار هزار انسان را از ميان مردم بر انگيخت و آنها را به عنوان آموزگار و معلّم براي ديگران انتخاب كرد، هدف ازاين كار اين بود كه بشر را از مرحله طفوليت عقلي به بلوغ عقلي رهنمون سازد و درنهايت به سعادت ابدي نايل گرداند، بعد از اين انتخاب همة انبيا(ع) در ابلاغ و رساندن دستورات خداوند از هيچ تلاش و كوششي دريغ نورزيدند، تا جاي كه از سوي قوم خويش متهم به انواع تهمتها و تهديدهايي شدند، از جمله پيمابراني كه مورد اتهام زياد قرارگرفت، پيامبرگرامي اسلام(ص) است. تهمتهاي كه به پيامبر اسلام(ص) از سوي كفّار تنها در قرآن به طورصريح آمده فراوان است كه ازجملة آنها است:

الف) شاعر[5]

ب) کاهن= غیب گو[6]

ج) ساحر يا مسحور= جادوگر يا جادوشده[7]

د) دروغ گو[8]

هـ) مجنون و دیوانه.[9]

از آنجاي كه هركدام از اين تهمتهاي ذكر شده يك موضوع كلّي و بحث جداگانه اي را مي‌طلبد، ما دراين نوشتار به يك قسم آن كه شاعر بودن پيامبر اسلام(ص) باشد (كه در پي آن شعر بودن قرآن[10] نيز روشن خواهد شد) پرداخته و از بقيه صرف نظر مي‌كنيم.

علت انتخاب اين اتّهام!

شايد اولين سؤالي كه به ذهن آيد اين باشد كه، چرا در اين مقاله اتهام شاعري انتخاب ومورد بحث قرار مي‌گيرد با اينكه در ظاهر شاعر بودن هيچ عيبي ندارد و بارمثبت ومعناي پسنديده دارد، اما اتهامات ديگر ( مانند: ديوانه، غيب گو، جادوگر و دروغ گو) همه جنبة منفي و معناي ناپسند دارند؟ مگر نه اينكه شاعري و شعرگفتن از بزرگ ترين افتخارات عرب بوده و در عصر حاضر در بين غير عرب نيز چنين است؛ يا شعر و شاعربودن در اين جا معناي ديگري دارد؟

در پاسخ اين پرسش ذكر چند نكته لازم وضروري مي‌نمايد، با ذكر اين نكته ها علت انتخاب تهمت شاعري به پيامبراسلام (ص)» روشن خواهد شد.

اولاً: صفت شاعري، در ظاهر صفت مورد پذيرش بلكه يك امتياز به حساب مي‌آيد، چه در اين زمان، يا در عصر نزول وحي، و چه در زمان جاهليت، بلكه در عصر جاهلي به نهايت اوج و اقتدار وبا لاترين افتخار و مهم تر از شمشير و جنگجويان ميدان نبرد محسوب مي‌شد، ولي قرآن سخت اين صفت را تقبيح كرده وآن را از پيامبر و خودش نفي مي‌كند چرا؟ جواب اين سؤال در ادامه بحث كه اساس اين نوشتار را تشكيل مي‌دهد، روشن خواهدشد.

ثانياً: تهمت (شاعري) شايد تنها تهمتي باشد كه درباره پيامبر اسلام(ص) در قرآن از آن سخن به ميان آمده، و ساير انبيا به اين صفت متهم نشده اند، در حالي كه در خيلي از تهمتها پيامبران(ع) باهم مشترك هستند (ازقبيل: ديوانه، غيبگو، جادوگر و دروغ گو...).

ثالثاً: از آنجائي كه بخشي از اين اتهام (وصف شاعريت) به خود قرآن هم ارتباط دارد، يعني بر اساس گفته منكران، قرآن گفتارهاي شاعرانة پيامبراست نه وحي الهي و كلام خداوند. به عبارت ديگر كفارقريش همان طوري كه پيامبر اسلام را شاعر زبردست مي‌پنداشتند، قرآن را هم اثر شاعرانة او مي‌دانست و به عنوان وحي تلقي نمي كردند. گرچه قرآن را با اوصاف ديگر و نسبت هاي نارواي هم چون دروغ پردازي و غير واقعي و... نيزياد مي‌كردند.

پيشنة شعر

شعر از قديم الايام در بين تمام ملل معمول بوده و شايد بتوان گفت قدرت شعر گفتن در بشر همزمان با قدرت بيان و تكلّم بوده است. و حتى بعضى آنرا از غرائز فطرى انسان به حساب آورده‏اند.[11] اما در مورد اينكه شعر از چه زمانى به عنوان يك علم تدوين يافته و مورد بحث و بررسى قرار گرفته است مى‌‏توان اظهاركرد:

از جمله "رساله‏هاى ارسطو در علوم مختلف" رساله‏اى است در فن شعر[12] و آن نخستين نقد دقيقى است از پيشينيان در زمينه شعر و ادب كه به دست ما رسيده است؛ در اين رساله ارسطو به تحقيق و بيان تعريف و عواملي كه شاعر را به شعر گوي بر مي‌انگيزد و موجب لذت شعر مي‌شود و نيز به اقسام شعر و سنجش هريك مي‌پردازد...[13]

لذا دركتابهاي منطق در بحث صناعات خمس منطقيون بالاتفاق صنعت پنجم را به شعر اختصاص داده و كم و بيش در باره آن بحث كرده‏اند. هر چند بحث منطق در باره شعر با بحث دربارة آن، در علم عروض و قافيه (علم بديع) و وزن و موسيقى تفاوت بسيارى دارد، بعلاوه شعر از نظر منطقى با شعر از نظر اديبان عرب تفاوت زيادى دارد؛ چراكه از نظر منطق، شعر محدود به مخيلات است صرف نظر از وزن و قافيه؛ ولى شعر در گذشته از نظر ادبا مخيلات توأم با وزن و قافيه بوده است، البته در سده‌هاي اخير شعر نيمايى و شعر سپيد مطرح شد كه آن را بايد از اين مسأله استثنا كرد.

نكته لازم به ذكر اين كه شعر در قرآن نه از نوع تخيّلات صِرف است (شعرمنطقي= شعرارسطويى) و نه از قسم دوم (شعر از نظر ادبي= شعر عروضى) كه همراه با وزن و قافيه است، بلكه آيات قرآن را در زمان نزول وحي و شبه جزيره عربستان بايد مقايسه كرد (اين مطلب در لابلاي بحث روشن خواهد شد.)

تعريف شعر[14]

از آنجاي كه شعر اقسام گوناگون و مختلف دارد طبيعي است كه تعريفها هم مختلف مي‌شود؛ بنابراين تعريفي كه جامع و مانع باشد مشكل به نظر مي‌رسد، ولى با عنايت به وجوه مشتركي، كه در همه اي اينها وجود دارد مى‌توان به تعريف نسبتاً جامعى دست يافت. اينك به دو تعريف از منطق دانان و عروض شناسان اشاره مي‌كنيم:

يكم_ منطقيان در تعريف شعر به دو گروه تقسيم مي‌شوند يكي قدما، كه مي‌گويند: «هر سخني كه مخيّل باشد» شعر محسوب مي‌شود. دومي متأخرين، اينان قيد (موزون) را افزوده و چنين مي‌گويند:«هركلامي كه موزون و مخيّل باشد»[15] شعراست. خواجه نصيرالدين طوسي در اين زمينه مي‌گويد: «و قدماء المنطقيين كانوا لايعتبرون الوزن في حد الشعر و يقتصرون علي التّخيّل؛[16] و المحدثون يعتبرون معه الوزن...»[17]

دوم_ عروضيان، اينان نيز به دو گروه متقدمان و متأخران تقسيم مي‌شوند، متقدمان غالبا شعر را چنين تعريف كرده‌اند: «كلامي است موزون، مقفّا و متساوي الاركان». خواجه نصيرالدين طوسي در اين زمينه هم مي‌گويد: «...والجمهور[18] لايعتبرون فيه الاالوزن والقافيه»[19]و متأخران از عروض دانان اين تعرف را پسنديده اند: «گره خوردگى عاطفه و تخيّل كه در زبانى آهنگين شكل گرفته باشد»[20] بر خلاف نظم كه كلامى است موزون و مقفى بدور از عاطفه و تخيّل. پس عناصر و اركان مهم شعر عبارتند از: عاطفه، تخيل، زبان، موسيقى و تشكل؛ ولى عناصر نظم همان وزن و قافيه هستند.

تا اينجا با دو گروه از تعريف، يعني تعريف منطق دانان و عروض دانان آشناشديم، ولي به نظر خواجه نصيرالدين بهترين تعريف كه جامع هردو معنا( منطق دانان و عروضيان) باشد اين است: «شعر كلامي است مخيّل، مؤلَّف[21] از اقوالي موزون متساوي مقفّا»[22]

ازاينكه گفتيم ماده شعر از تخيلات است نبايد تصور كرد كه شعر سراسر خيال پردازى است[23]، بلكه شاعر معمولاً عين واقع را توصيف نمى‌‏كند، بلكه در آن با افزودن و كاستن و آوردن تشبيهات زيبا و كنايه و استعاره و اغراق تصرف مى‌‏كند، هر چند نبايد از نظر دور داشت كه شخصيت شاعر و موقعيت او و زمان و مكانى كه در آن زندگى مى‌كند در كم و كيف شعر او دخالت دارند.

لازم به ذكر است كه منظور از آوردن اين تعريفها، فقط براي آشناي است تا بتوانيم شعري كه در قرآن از آن نام برده شده و قرآن و پيامبر را از آن پيرايه و منزه دانسته با اين تعريفها محك بزنيم، و گرنه اين موضوع (شعر واقسام آن...) خود در ياي از مطالب و زماني طولاني را مي‌طلبد.

ظهوراسلام و دوره شكوفاي شعر

با ظهور اسلام در جزيرة العرب نه تنها اهميت و مقام و رتبه شعر تنزل نيافت بلكه شعر به نحو بهترى به حيات خود ادامه داده و با ترغيبها و تشويقهاى پيامبر و توجه آن حضرت به مقام شعر و شاعرى مكان و مقام خود را به نحو مطلوبترى افزايش داد. در تاريخ مى‌بينيم كه پيامبر اكرم(ص) " كعب بن زهير" را مهدور الدم دانسته و خون او را مباح نموده‏اند؛ ولى به جهت شعرى كه سروده بود مورد توجه پيامبر قرار گرفته و حضرت او را مورد عفو و مرحمت قرار مى‏دهند.[24]

مقام شعر در مواردى به حدى بالا ميرود كه پيامبر اسلام(ص) مسلمين را همانطوريكه امر به تعليم و تعلم قرآن كريم مى‌فرمود، آنان را امر به سرودن و ضبط و ثبت اشعار فرموده و اين امر را يارى دين و جهادى در راستاى حفظ اسلام مى‌‏دانستند.[25]

شهيد مطهرى در اهميت شعر و شاعران به نمونه‏هايى اشاره فرموده‏اند، از جمله نوشته‏اند: «كميت اسدى با همان اشعارش بيشتر از يك سپاه براى بنى اميه ضرر داشت». و باز نوشته‏اند: «يك قصيده آنها به اندازه يك سلسله مقالاتى كه يك متفكر انقلابى بنويسد اثر دارد.»[26]

منزلت شعر و شاعر نزد ائمه (ع)

وقتي در زندگى ائمه(ع) نظر مى‏افكنيم مى‌بينيم هر كدام به طريقى شعر و يا شاعرى را مورد عنايت و لطف خود قرار داده‏اند و چه بسا بعضى از آن بزرگواران خود نيز شعر و اشعارى سروده باشند.[27] چنانكه از وجود مقدس اميرالمؤمنين و امام حسين(ع) نيز اشعارى زياد نقل كرده‏اند و حتى ديوانى به امام على عليه‏السلام نسبت داده شده است. در خبري آمده اسـت هنگامى كه شعراى كفر پيشه با هجو رسول اكرم(ص) سعى در شكـستن حريم رسالت داشتند، آن حضرت رو به اصحاب خود كرده فرمود: «ما مَنَع الَّذينَ نَصَرُوا رَسُولَ اللّهِ بِسُيُوفِهِمْ، اَن يَنْصُرُوابِاَلْسِنَتِهِمْ؟!»[28] چـه چـيـزى مـنع مى‌كند كسانى را كه رسول خدا را با شمشيرهاى خوديارى كردند، تا با زبان هاى خود نيز او را يارى كنند؟!

حسـّان بن ثابت و ابـن رواحـه اظهار داشتند: اگر فرمان بدهى ، اين كار را خواهيم كرد، رسول اكرم (ص) در پاسخ آنان فرمود: «اُهْجُوهُمْ! وَ روحُ الْقُدُسِ مَعَكُمْ»[29] مشركان را هجو كنيد و(دراين صورت)جبرييل با شماست.

در روايت ديگرى آمده است كه رسول خدا(ص) به حسّان بن ثابت فرمود: «اُهْجُهُمْ! فَوَالَّذى نَفْسِى بِيَدِهِ لَهُوَ اَشَدُّ عَلَيْهِمْ مِنَ النَّبْل»[30] مـشركان را هجو كن ! سوگند به آن خدايى كه جانم در دست اوست، اين امر (هجو دشمنان) براى آنان از (تحمّل زخم) تير دشوارتر است.

هنگامى كه حسّان بن ثابت در غدير خم به انشاد شعر پرداخت و از آن رخداد شگرف با عظمت ياد كرد:

«ناديهُمْ يَوْمَ الغَديرِ نبيُّهُم                  بِخُمٍّ وَاسْمَعْ بِالرَّسولِ منادِيا»

رسول خدا(ص) به او فرمود: «لا زِلْتَ مُؤَيَّداً بِروحِ القُدُس ما نَصَرْتَنا بِلِسانِكَ»[31] تا زمانى كه با زبان خود (شعر) ما را يارى مى‌كنى، هميشه مؤيَّد به جبرييل خواهى بود.

پيشوايان اسلام همواره از سروده‏هاى شاعران با هدف استقبال نموده، و آنها را مورد احترام و محبت خود قرار مى‏دادند. روزى كه دعاى پيامبر(ص) درباره نزول باران مستجاب گرديد، به ياد عموى خويش ابوطالب(ع) افتاد و فرمود: اگر ابوطالب زنده بود، از ديدن اين منظره شاد و خرسند مى‏شد. آيا كسى هست كه شعر او را براى ما بخواند؟

على(ع) برخاست و اشعارى چند از سروده‏هاى پدر والامقام خود ابوطالب را خواند، كه نخستين بيت آن، اين است:

«وابيض يستسقي الغمام بوجهه                      ربيع اليتامي عصمه للارامل»[32]

سفيدروئي که به يُمن روي او از ابر طلب باران ميشود، او (محمد) پناه يتيمان و بيوه زنان است. رسول خدا فرمود: آري اينست شعر ابوطالب. سپس يكى از افراد طايفه بنى كنانه برخاست و از حضرتش اجازه گرفت كه اشعارى را كه درباره آن حضرت سروده بود، بخواند. حضرت اجازه داد و او اشعار خود را خواند. پيامبر درباره او چنين دعا فرمود: «لك لكل بيت قلته بيت فى الجنة». در برابر هر بيتى از اين اشعار خانه‏اى در بهشت دارى.[33]

به دليل اثرات بارزى كه شعر در ميدان دفاع از حق و زنده ساختن حقيقت، از خود مى‌‏گذارد، هنگامى كه عبدالرحمن بن كعب از پيامبر اكرم درباره شعر سؤال نمود، آن حضرت چنين پاسخ داد: «ان المؤمن مجاهد بسيفه و لسانه فوالذى نفسى بيده لكأنما ينضحونهم بالنبل»[34] مرد با ايمان با شمشير و زبان خود از حريم حق دفاع مى‏كند. به خدايى كه جان من در دست او است، سروده‏هاى شما بسان تيرى است كه به قلب و چشم دشمن مى‌‏نشيند. در این ميان نه تنها مردان بلکه زنان هم بودند که با اشعارش از اسلام دفاع می‌کردند.[35]

امام جعفر صادق (ع) به شيعيان خود توصيه مى‌كردند كه شعر سفيان بن مصعب عبدى كوفى را به فرزندان خود بياموزند، چرا كه او در دين خدا راسخ و استوار است: «يا مَعْشَرَ الشّيعة! عَلِّمُوا اَولادَكم شِعْرَ العَبدى، فَانَّهُ عَلى دينِ الله»[36] تقديرى كه امام سجاد(ع) از «فرزدق» و حضرت صادق(ع) از هاشميات«كميت» و امام رضا(ع) از «دعبل خزاعى» نمودند، معروف و مشهور است.

منزلت شعر و شاعر نزد برزگان دين

در اين زمينه مطالب زيا داست، جهت اختصار به يك نمونه اشاره مي‌كنم

صاحب كتاب جواهر الكلام از عالمان كم نظير شيعه ، به در خانه شاعرى آمد و به او گفت :ثواب كتاب جواهرم از آنِ تو، در عوض ثواب شعرى كه براى امام حسين عليه السلام گفته اى براى من.[37]

شعر در قرآن

چنانكه ديديم اسلام به «شعر» اهميت مى‌‏دهد و پيامبر اسلام  و ديگر پيشوايان دين شعراى متعهد را ارج مى‌‏نهادند و از آنها تجليل مي‌كردند اكنون اين سؤال قوت مي‌گيرد كه چرا خداوند متعال در قرآن مجيد با صراحت تمام صفت «شاعر» بودن را از پيامبر(ص) نفى فرموده است؟، چنانكه «شعر نبودن» قرآن مجيد را هم تصريح نموده است؟ اين اتهام به پيامبر درسه آيه از قرآن مطرح شده است:

1) «بَلْ قالُوا أَضْغاثُ أَحْلامٍ بَلِ افْتَراهُ بَلْ هُوَ شاعِر» (انبياء / 5)

2) «وَ يَقُولُونَ أَ إِنَّا لَتارِكُوا آلِهَتِنا لِشاعِرٍ مَجْنُون‏» (صافات / 36)

3) «أَمْ يَقُولُونَ شاعِرٌ نَتَرَبَّصُ بِهِ رَيْبَ الْمَنُون» (طور/ 30)

چند سؤال اساسي

در اينجا اين سؤالات اساسي مطرح مي‌شود كه شعر چه خصوصيتي دارد كه در قرآن چنين تيره معرفي شده است «وَالشُّعَراءُ يَتَّبِعُهُمُ الْغاوُونَ... وَ ما عَلَّمْناهُ الشِّعْرَ وَ ما يَنْبَغي‏ لَه‏»

1) آيا صور خيال (مبالغه و دروغ پردازي) كه در شعر تبلور نموده آن را از درجة اعتبارساقط كرده است؟

2) آيا وزن وقافيه در شعر باعث ايجاد تنفر شده است؟

3) ويا نكته اي ديگري غير از اينها در زمان جاهليت و پيش از بعثت پيامبرخاتم(ص) وجود داشته كه ما از آن بي اطلاع هستيم، كه سبب چنين تقبيح شده است؟

در مورد سؤال اول بايد گفت، صور خيال نمي تواند باعث بي ارزشي و تنفر شعر باشد چراكه؛

يكم: طبق تعريفي كه از شعر ارائه شد به خصوص تعريف منطقي يا ارسطوي، صور خيال از ذاتيات شعر است و اگر صور خيال را از شعر بگيريم اين ديگر شعر نيست بلكه يك متن ساده ادبي است.

دوم: اگر سري به تاريخ بزنيم متوجه خواهيم شد كه، شعر عرب جاهلي هم خالي از تخيل نبودند و اصلاً حلاوت شعر در خيال ودروغ پردازي آن است، جمله مشهور "احسنه اكذبه" يا "اكذبُه اعذبُه"[38] گوياي اين حقيقت است.

در فارسي هم كم نداريم، محتشم كاشانى در بيان اوج تشنگى خاندان امام حسين(ع) در روز عاشورا مى‌گويد:

زان تشنگان هنوز به عيّوق مى‌رسد                 فريـادِ العـطـش ز بيــابـان كـربـلا[39]

چه قدر اين مرثيه جذاب، تأثيرگذار و ماندگارست و بارها شنيده شده، اما هنوز جذابيت خود را از دست نداده است. حال آيا راستى هنوز هم فرياد العطش تشنگان كربلا به عيّوق، كه يكى از دوردست ترين ستاره‌ها شناخته مى‌شود مى‌رسد؟

در شعرهاى حماسى فردوسى از اين تعبيرات فراوان به چشم مي‌خورد؛ از باب مثال درجنگ رستم با افراسياب چنين آمده است:

ز سـمّ سـتـوران[40] در آن پـهـن دشـت                      زمين شش شد و آسمان گشت هشت[41]

چه قدر حماسى و غرورانگيز است كه هر شنونده اى را به هيجان مى‌آورد! بنابراين به همان اندازه اى كه خيال بافانه و مبالغه‌آميزتر است، زيباتر و دل نشين تر مى‌نمايد.

سوم: در قرآن هم ظاهراً آياتي يافت مي‌شود كه در آن صور خيال و مبالغه رو نماي مي‌كند، از باب مثال: «وَ الصُّبْحِ إِذا تَنَفَّسَ» (تكوير/18) و قسم به صبح، هنگامى كه تنفّس كند. آيا واقعا بامداد تنفس مي‌كند؟! از اين قبيل آيات فراوان است.

در پاسخ سؤال دوم هم بايد گفت، وزن و قافيه نيز دليل برزشت نماياندن شعر نمي تواند باشد؛ زيرا قرآن از اين فرمول نيز استفاده كرده است. به عنوان نمونه: «الْخَبيثاتُ لِلْخَبيثينَ وَ الْخَبيثُونَ لِلْخَبيثاتِ وَ الطَّيِّباتُ لِلطَّيِّبينَ وَ الطَّيِّبُونَ لِلطَّيِّبات» (نور/26)‏ و «وَ جِفانٍ كَالْجَوابِ وَ قُدُورٍ راسِياتٍ» (سبأ/13) از سوي شعر عرب جاهلي نيز داراي وزن و قافيه بودند. پس اين احتمال هم منتفي است. بنابراين تنها سؤال سوم مانده كه رمز و راز اتهام به شاعر بودن پيامبررا روشن خواهد كرد.

مقام وموقعيت شعر و شاعر در عصر جاهليت

در پاسخ به پرسش سوم لازم است افق تازه از بحث را بايد گشود و نگاهي به او ضاع شبه جزيرة قبل از بعثت انداخت و بايد ديد كه چه انگيزة و محركي براي سرودن شعر وجود داشته، واعتقادات آن مردم در باره شاعر چه بوده است.

شعر و شاعري در آن زمان به قدرى حائز اهميت بود كه آن دو " شعر و شاعري" را مقدم بر شمشير و جنگجو مى‏دانستند و چه بسا ارزش او را بر خطيب و خطابه نيز برترى مى‌‏دادند؛ چرا كه شاعر زبان قبيله بود و در جنگها او بود كه دشمن را هجو مى‌كرد و با رجزهايش لشكر را برمى‏انگيخت و احساسات آنها را به هيجان در مى‌‏آورد و نهايتاً پيروزى را نصيبشان مى‌‏نمود. و اگر در قبيله‏ى شاعرى پديدار مى‌‏شد براى او جشنها بر پا مى‌‏كردند و به رقص و پايكوبى و اطعام مى‌‏پرداختند كه قبيله آنها زبان گويائى به دست آورده است كه در تمام مراحل حيات منشأ موفقيت‌هاى مختلفى برايشان بود.

قدرت شاعر بر قدرت خطيب فزونى داشت؛ زيرا شعر با سرعت بيشترى در خاطره‏ها نقش مى‌‏بست و زود تر از خيمه گاهى به خيمه گاهى ديگر انتشار مى‌يافت؛ شعر در آن دوران، تخيّلات بى اساسي بود كه براى يك سلسله هدفهاى پست مادى ايراد مى‌‏شد، و به عنوان افتخار و خودستايى، و يا لطمه زدن به آبروى رقيب و تحريك افراد قبيله به جنگ و غارتگرى و... در محافل كوچك و بزرگ خوانده مى‌‏شد. زير بناى اين نوع سروده‏ها را يك سلسله اهداف مادى يا احساسات جنسى و تشويق به جنگ و خونريزى و... تشكيل مى‏داد. وسيله‏ى براى مغازله با ماهرويان، عشقبازى با زنان و دختران، توصيف چهره و خال و ابرو و چشم معشوقه‏ها، بدگويى پشت سر صالحان، ستايش افراد ستمگر، و تملق گويى و چاپلوسى براى دارندگان زور و زر و مانند آنها به حساب مى‏آمد.

ناگفته پيدااست، گوينده‏اى كه محرِّك و انگيزه او، احساسات سود جويانه و ارضاء غرائز حيوانى باشد، و از مواهب معنوى و تربيت صحيح انسانى برخوردار نباشد، هرگز براى ميدان تاخت و تاز شاعرانه خود، حد و مرزى نخواهد شناخت، چنين شخصى در زنده كردن باطل، شهوت جوانان، و ده ها امور زشت و نكوهيده ديگر، پروايى نخواهد داشت. براستى، سخن، معرّف شخصيت و روشنگر روحيات هر انسان است. «تَكَلَّمُوا تُعرَفُوا فَاِنَّ المَرءَ مَخبُوء تَحتَ لِسانِه»[42] كلام- اعم از نثر و نظم - طرز تفكر و ضمير گوينده را متجلّى مى‏سازد.

حالا روشن می‌شود که نکوهش قرآن از شاعران، چنين شاعران بى هدفى كه جز تأمين منافع مادى و ارضاء نامشروع احساسات جنسى و غرائز پست حيوانى، محرك و انگيزه‏اى ندارند. و لذا می‌فرماید: «وَالشُّعَراءُ يَتَّبِعُهُمُ الْغاوُونَ. أَ لَمْ تَرَ أَنَّهُمْ في‏ كُلِّ وادٍ يَهيمُونَ. وَ أَنَّهُمْ يَقُولُونَ ما لايَفْعَلُونَ».

در شأن نزول اين آيه در تفسير ابوالفتوح چنين آمده است: «ضحّاك گفت دو شاعر در عهد رسول - عليه السّلام - با يكديگر خصومت كردند، يكديگر را هجا كردند: يكى از انصار بود و يكى از قومى ديگر، و هر يكى را جماعتى در قفا ايستادند و معاونت مى‌‏كردند، خداى تعالى اين آيت فرستاد»[43]

علت اتهام شاعري به پيامبر(ص)

كفار قريش براى آنكه مرهمى بر زخم دلشان بنهند پيامبر را به هرطريقى مورد اتهام قرار مى‌‏دادند تا اينكه بتوانند تأثير كلام ايشان را كمتر كنند و توجه مردم به آن حضرت را از بين ببرند. نوعاً اتهاماتى كه به حضرت مى‌بستند هيچ وجه تناسبى نداشت؛ اما از جهاتى قابل توجيه بود؛ مثلاً در يكى از جلسات وقتى بحث بر اين شد كه چه نسبتى به ايشان بدهند، بعضى پيشنهاد ساحر بودن را مطرح كردند. چنانكه وليدبن مغيره در يكى از همان جلسات بعد از رد پيشنهادهاى ديگران به فكر فرو رفت و بعد از مدتى با ناراحتى سر بلند كرد و گفت:[44] او نيست مگر ساحر و جادوگر؛ چرا كه بين پدر و فرزند و برادر و زن و شوهر جدايى مى‏اندازد و اين نيست مگر همان سحر و جادو.[45]

اعتقاد ويژة عرب جاهليت به شاعر!

اما اينكه چرا حضرت را شاعر مى‌گفتند، تناسب قضيه در آن بود كه، در جاهليت مردم اعتقاد بر اين داشتند كه موجودى نامرئى و نيرومند كه همان جن باشد به شاعران الهام مى‌‏بخشد و يا حتى در درون او حلول كرده است، هر شاعر جن خاص خود را داشت. وهركه جنّش قوي باشد شعرش دراين باب قوي تر خواهد بود. ابوالفتوح رازي ذيل آيه 224 شعراء مي‌گويد: «اعتقاد كرده‏اند كه تلقين شعر شياطين مى‌‏كنند ايشان را، و هركس را كه شيطان او در اين باب قويتر باشد شعر او بهتر باشد، از اين جا گفت شاعر ايشان- شعر

انّي و كلّ شاعر من البشر                 شيطانه انثى و شيطاني ذكر»[46]

مصطفي صادق رافعي در تاريخ آداب العرب،نام شياطين بعضى شعرا كه، در عصر جاهليت مردم و خود شاعران به آن اعتقاد داشتند، را ذكر كرده است، از جمله اسم شيطان اعشى، مِسحل بود و شيطان امرئ القيس، لافظ ابن لافظ و شيطان عبيد بن ابرص، هبيد نام داشت و...[47]

لذا قريش با اين عنوان كه پيامبر شاعر است و اين مطالبى را كه به عنوان وحى و قرآن بيان مى‌‏كند از طرف خدا نمى‌‏باشد، بلكه اشعارى است كه توسط جن يا شيطان به او القاء مى‌‏شود؛ حضرت را مورد اتهام قرارمى ‏دادند. بنابراين نفي شعر از خود قرآن نيز كه در چند آيه از قرآن ياد شده[48] روشن مي‌شود، چون قريش با اين پيش فرض كه پيامبر شاعر است و هرچه مي‌گويد القاي جن است نسبت شعر را به قرآن ميدادند.

ظاهراً بعضى از قريش نيز به همين مسأله دل خوش كرده بودند كه آرى او پيغمبر نيست بلكه شاعرى است كه اشعارى مى‌سرايد؛ لذا امر او را مقطعى دانسته و مى‌‏گفتند او هم مانند ديگر شاعران مى‌ميرد و ما از دست او راحت مى‏شويم. با اين چاره انديشى به اعتقاد خودشان هم مرهمى بر دلهاى زنگ زده خود مى‏گذاشتند و هم جواب سؤال ديگران را مى‌دادند. بعلاوه اينكه با اين تهمت مى‌‏توانست، توجيهى براى دفع تأثير كلام و بيانات حضرت خصوصاً آيات نازله برايشان باشد و از مقام و موقعيتشان بكاهد؛ چرا كه ايشان نيز شاعرى است مانند ديگر شاعران كه به استناد مخيلات و ذوقيات و نهايتاً آموخته‏هاى خود اشعارى را در قالبى جذاب مى‌‏سرايد، بالاخره مرگ او فرا رسيده و از بين خواهد رفت. چنانكه آيه شريفه «أَمْ يَقُولُونَ شاعِرٌ نَتَرَبَّصُ بِهِ رَيْبَ الْمَنُون» (سوره طور/30) حاكى از اين ديدگاه است.

نتيجه گيري وجمع بندي

ازمجموع مطالب اين نوشتار به صورت خلاصه، نيجه‌ي زير را مي‌توان به دست آورد:

الف- در قرآن مطلق شعر نفي نشده بلكه شعري حاشا شده است كه گوينده آن داراي صفات ذيل باشد:

1) رهبرى گمراهان (وَالشُّعَراءُ[49]  يَتَّبِعُهُمُ الْغاوُونَ.).

2) گفتار آنان را حد و مرزى نيست، چه بسا باطل را حق جلوه داده و حق را باطل (في‏ كُلِّ وادٍ يَهيمُونَ).

3) چون به گفته خود معتقد نيستند، به هنگام عمل، به آنچه مى‌‏گويند عمل نمى‌كنند (وَ أَنَّهُمْ يَقُولُونَ ما لا يَفْعَلُونَ)[50] بنابراين هر نوع سروده‏اى كه احساسات پاك و شورانگيز گوينده را در بيان حقيقت، مبارزه با باطل و دعوت به كارهاى نيك برانگيزد، و داراي حكمت باشد (چنانكه پيامبر عاليقدر اسلام(ص) درباره اين دسته از شعرا فرموده اند:«ان من الشعر لحكمة و ان من البيان لسحرا»[51]  پاره اي از شعرها حکمت است و برخي بيانها چون جادو موثر است)، اين شعر و گوينده آن، مشمول آيه‌‏هاى ديگرى خواهند بود كه به عنوان استثناء وارد شده‏اند، چنانكه مى‏فرمايد: «إِلاَّ الَّذينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ وَ ذَكَرُوا الله كَثيراً وَ انْتَصَرُوا مِنْ بَعْدِ ما ظُلِمُوا وَ سَيَعْلَمُ الَّذينَ ظَلَمُوا أَيَّ مُنْقَلَبٍ يَنْقَلِبُونَ» از آيه فوق به خوبي استفاده مي‌شود كه شاعران اسلامي و آنهاي كه با زبان و شمشير به دفاع از اسلام برخاستند داراي اوصاف ذيل هستند:

1) مؤمن به خدا و اسلام و مبانى قرآن "إِلاَّ الَّذينَ آمَنُوا..."

2) اعمال صالح پيشه مى‌كنند" وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ"

3) هميشه به ياد خدا هستند" وَ ذَكَرُوا اللَّهَ كَثيراً "

4) در مقابل ظلم وستم مقاوم بوده و دادخواه مظلومانند " وَانْتَصَرُوا مِنْ بَعْدِ ما ظُلِمُوا"

ب- نفي شعر از پيامبر اسلام(ص) نه به خاطر اينكه شعر داراي وزن و قافيه است بلكه به اعتقاد كفار قريش، هرشاعري را در سرودن اشعارش جنّي همراهي وكمك مي‌كند (چنانكه اين اعتقاد را در مورد اينكه پيامبر ديوانه است و به زبان جن حرف مي‌زند نيزداشتند). قرآن اين اتهام را از رسول گرامي اسلام به قاطعيت تمام كنار مي‌زند «وَ ما عَلَّمْناهُ الشِّعْرَ وَ ما يَنْبَغي‏ لَهُ إِنْ هُوَ إِلاَّ ذِكْرٌ وَ قُرْآنٌ مُبينٌ» و «وَ ما هُوَ بِقَوْلِ شاعِرٍ قَليلاً ما تُؤْمِنُونَ» (حاقه/ 41)

ج- با استفاده از آيات قرآن كريم اين مطلب ثابت شد كه پيامبر مكرم اسلام(ص) شاعر نيست ودر نتيجه روشن خواهد شد كه قرآن هم از شعر والقائات شيطاني به دور خواهد بود.

كتابنامه

   1.  قرآن كريم

  2.  طباطبايی، سیدمحمد حسین، الميزان فى تفسير الميزان، ناشر: دفترانتشارات اسلامى قم، چ‏5-1417 ق‏

  3.  شیرازی، مکارم، تفسیرنمونه، ناشر: دار الكتب الإسلامية-تهران، چ24- 1383ش.

  4.  امینی، عبدالحسین، الغدير، مترجم: جلال الدین فارسی، ناشر: کتابخامه بزرگ اسلامی، چ3_ 1363.

   5.  سيوطى، جلال الدين‏، الدر المنثور فى تفسير المأثور، ناشر: كتابخانه آية الله مرعشى نجفى_قم،تاريخ چاپ1404ق.

  6.  مطهری، مرتضی، ده گفتار، ناشر: انتشارات صدرا، چ1- 1361ش.

   7.  بهار، محمد تقي (ملك الشعرا)، ديوان اشعار، ج2، ناشر: مؤسسه چاپ وانتشارات اميركبير-تهران، چ1، 1339ش.

   8.  سبحاني، جعفر، فروغ ابديت، ناشر: انتشارات دفتر تبليغات اسلامي، چ17-1380ش.

   9.  فصلنامه پژوهشهاي قرآني، سال نهم(بهار1382)، ش33، ص182، (پيامبرشاعرنيست/علوي نژاد).

10.  طوسى، محمد بن حسن، التبيان فى تفسير القرآن،‏ ناشر: دار احياء التراث العربى‏-بيروت-، بي تا.‏

11.  طوسي، خوجه نصيرالدين، اساس الاقتباس، تصحيح مدرّس رضوي، ناشر: مؤسسه انتشارات وچاپ دانشگاه تهران، چ2_ 2535شاهنشاهي.

12.  خوانساري، محمد، منطق صوري، ناشر: مؤسسه انتشارات و چاپ دانشگاه تهران، چ1- 1352ش.

13.  شكري، دكتر يدالله و ديگران، زبان ونگارش فارسي،ناشر: انتشارات سمت، چ24-1384.

14.  ملك شاهي، دكترحسن، ترجمه و شرح اشارات و تنبيهات، ناشر: انتشارات صدا و سيماي جمهوري اسلامي ايران(سروش)، چ1_1367.

15.  ابوالفتوح رازى، حسين بن على،‏ روض الجنان و روح الجنان فى تفسيرالقرآن‏، ناشر: بنياد پژوهش‌هاى اسلامى آستان قدس رضوى‏، تحقيق و تصحيح: دكتر محمد جعفر ياحقى- دكتر محمد مهدى ناصح، چ3-1381‏ش.

16.   كاشانى، فتح الله‏، تفسير منهج الصادقين فى الزام المخالفين‏، ناشر: كتابفروشى محمد حسن علمى، چ2-1336ش.

17.  طبرسى، فضل بن حسن، مجمع البيان فى تفسير القرآن، ناشر: انتشارات ناصر خسرو، چ3-1372ش.

18.  قرشى، سيد على اكبر، قاموس قرآن‏، ‏ناشر: دار الكتب الإسلامية، چ6_1371ش.

19.  راغب اصفهانی،حسین ، مفردات قرآن، ناشر: دارالعلم الدار الشامية- دمشق، تحقيق: صفوان عدنان داودى، چ1-1412 ق.

20.   كاشاني، محتشم، ديوان محتشم، تصحيح مهر علي گرگاني، ناشر: انتشارات كاب فروشي محمودي، بي تا.

21.  فردوسي،ابوالقاسم، شاهنامه، به كوشش: پرويزاتابكي، ناشر: شركت انتشارات علمي فرهنگي، چ1، 1375ش.

22.  رافيعي، مصطفي صادق، تاريخ آداب العرب، ناشر: دارالكتاب العربي_بيروت، چ4، 1394ق، 1974م.

23.  فيض الاسلام، سيد علي نقي، نهج البلاغه، ناشر: سازمان چاپ و انتشارات فقيه، چ6-1376ش.

24.  فيض كاشانى، ملا محسن، تفسير الصافى، تحقيق: حسين اعلمى، ‏ناشر: انتشارات الصدر-تهران، چ2-1415ق.



[1]. سورة آل عمران، آية 103.

[2]. سورة شوري، آية 10.

[3]. ديوان بلخي، ص 160.

[4]. «روي عن أبي ذر أنه قال قلت يا رسول الله كم الأنبياء فقال مائة ألف نبي و أربعة و عشرون ألفا قلت يا رسول الله كم المرسلون منهم قال ثلاثمائة و ثلاثة عشر و بقيتهم أنبياء...» (مجمع البيان، ج‏10، ص 723).

[5]. كلمه شعر و مشتقات آن در قرآن شش بار ذكر شده است.

[6]. 1) (طور/29)    2) (حاقه/ 42).

[7]. 1) (طور/ 15)   2) (اسراء/47)   3) (فرقان/ 8)    4) (حجر/ 16).

[8]. 1) (ص/ 59)   2) ( سبأ/8و 43)   3) (انبيا/5)  4) (فرقان/4)   5) (احقاف/8)  6) (صف/7)  7) (هود/ 13و 35)  8) (يونس/38)

[9]. این برچسب را که پیامبر اسلام مجنون ودیوانه است خداوند در چندین آیه ی از قرآن متذکر شده است ازجمله:  1) (حجر/6)   2) (صافات/36)   3) (دخان/14)   4)  (قلم/ 2 و51)  5) (ذاریات/52)  6)  (اعراف/ 184)  7) ( مؤمنون /70)  8) ( سبأ /8)   9) (طور/29).

[10]. شعر بودن قرآن در اين آيات مطرح شده است «إِنَّهُ لَقَوْلُ رَسُولٍ كَريمٍ، وَ ما هُوَ بِقَوْلِ شاعِرٍ قَليلاً ما تُؤْمِنُونَ» (حاقه/ 40-41) و «وَ ما يَنْبَغي‏ لَهُ إِنْ هُوَ إِلاَّ ذِكْرٌ وَ قُرْآنٌ مُبينٌ» (يس / 69).

[11]. منطق صوري، محمد خوانساري، ج2، ص236.

[12]. به عقيده ارسطو پيدايش صناعت شعر دو سبب و انگيزه داشته است و هردو سبب در نهاد آدمي و امري طبيعي و غريزي بوده است: يكي از آن دو سبب تقليد وگرايش انسان به محاكات ولذت بردن از ان مي‌باشد. و سبب ديگر علاقه آدمي به نظم و آهنگ و وزن است...( ترجمه و شرح اشارات و تنبيهات، حسن ملك شاهي، ج2، ص528).

[13]. همان، ص523.

[14]. راغب: شاعر بعلت فطنت و دقّت معرفت شاعر ناميده شده. شعر در اصل علم دقيق است «و سمّي الشَّاعِرُ شاعرا لفطنته و دقّة معرفته، فَالشِّعْرُ في الأصل اسم للعلم الدّقيق...»( مفردات، ص456).‏ 

قرشي: شعر در اصل بمعنى دانستن و توجّه خاصّ است و در اصطلاح بكلام موزون و قافيه‏ دار اطلاق ميشود كه در آن دقت و ذوق مخصوص بكار رفته است. (قاموس قرآن، ج4، 43، ماده شعر.)

[15]. منطق صوري، خوانساري، ج2، ص236.

[16]. به نظر ارسطو ماده اي شعر از مخيلات فراهم مي‌شود.

[17]. ترجمه وشرح اشارات وتنبيهات، دكترحسن ملك شاهي، ج2، ص526.

[18]. منظور از جمهور عروض دانان هستند.

[19] ترجمه و شرح اشارات و تنبيهات،  ج2، ص526.

[20]. زبان و نگارش فارسي، ص125، جمعي ازنويسندگان.

[21]. مؤَلّف: فراهم وگردآوري شده؛ مقفّا: داراي قافيه يعني اواخر اشعاريكي وهم وزن باشد.

[22]. اساس الاقباس، 586.

[23]. منوچهردامغاني قصيده سراي نام دارفارسي در اين زمينه ميگويد:

هركه را شعري بري يامدحتي پيش آوري                گويد:اين يكسردروغ است ابتداتا انتها!  

گرمديح وآفرين شاعران بودي دروغ                       شعرحسّان بن ثابت كي شنيدي مصطفي؟!

برلب ودندان آن شاعركه نامش نابغه است               كى دعا كردى رسول هاشمى ، خَيرُ الوَرى ؟!

شاعرى،عبّاس كرد وطلحه كرد وحمزه كرد               جعفر و سعد و سعيد و سيّد امُّّ القرى

ورعطا دادن به شعر شاعران بودى فسوس                احمد مرسل ندادى كعب را هديه، ردا.

(ديوان منوچهرى، ص140و 141)

[24]. ترجمه الغدیر ، ج2، ص7.

[25]. ده گفتار، ص216، استاد مطهری.

[26]. همان.

[27]. شعبى گويد: ابو بكر و عمر و على (ع) شعر ميگفتند ولى على (ع) شاعرترين آنها بود.( مجمع البيان،  ج‏18، ص 74، ذيل آيه227شعراء).

[28]. تفسير منهج الصّادقين ، ج 6، ص 462.

[29]. همان.

[30]. همان؛ مؤ لّف منهج الصّادقين اضافه مى‌كند: اين هردو حديث را بخاري و مسلم نيز در (صحيحين) آورده اند.

[31]. الغدير، ج 2، ص 7.

[32]. ترجمه الغدیر، ج3، ص12. ونيز روض الجنان و روح الجنان في تفسيرالقرآن، ج‏15، ص: 153.

[33]. ترجمه الغدیر، ج3، ص13.

[34]. مجمع البيان، ج‏3، ص‏326.

[35]. براي آگاهي بيشتر به  الغدير، ج2، ازصفحه 13به بعد مراجعه كنيد.

[36]. تفسير الصافي، ج‏4، ص 57؛ و تفسير نمونه، ج‏15، ص 385.

[37]. خاطرات، اثر آقاي قرائتي، ص51.

[38]. پژوهشهاي قرآني، ش33، ص193.

[39]. ديوان محتشم، ص280(بند دوم).

[40]. در برخي نسخ " زگرد سواران در آن پهن دشت" آمده است.

[41]. شاهنامه فردوسي، ج1، ص236.

[42]. نهج البلاغه، فيض الاسلام،ص1272، حكمت384.

[43]. روض الجنان ... ج‏14، ص366.

[44]. «و الله ان لقوله لحلاوة،و ان اصله لعذق و ان فرعه لجناة،و ما انتم بقائلین من هذا شیئا الا عرف انه باطل،و ان اقرب القول فیه لئن تقولوا ساحر جاء بقول هو سحر، یفرق بین المرء و ابیه و بین المرء و اخیه و بین المرء و زوجته،و بین المرء و عشیرته‏».

[45]. فروغ ابديت، سبحاني، ج1، ص292.

[46]. روض الجنان و روح الجنان في تفسيرالقرآن، ج‏14، ص366.

[47]. «... قالوا ان لافظ بن لافظ هو صاحب امريء القيس، و هبيد صاحب عبيد بن الابرص وبشيربن ابي حازم، و هاذربن ماهرصاحب زيادالذبياني، ... و مسحل بن اثاثه صاحب الاعشي، و جهنام صاحب عمروبن قطن، و عمروصاحب المخبل السعدي، وصاحب حسان بن ثابت من بني الشيصبان، و مدرك بن واغم صاحب الكميت...»( تاريخ آداب العرب، ج3، ص60).

[48]. «إِنَّهُ لَقَوْلُ رَسُولٍ كَريمٍ، وَ ما هُوَ بِقَوْلِ شاعِرٍ قَليلاً ما تُؤْمِنُونَ» (حاقه/ 40-41) و «وَ ما يَنْبَغي‏ لَهُ إِنْ هُوَ إِلاَّ ذِكْرٌ وَ قُرْآنٌ مُبينٌ» (يس / 69).

[49]. ازامام صادق - عليه السّلام - روايت شده كه گفت:« مراد شاعران كفّارند چون: عبد اللّه بن الزّبعرى، و هبيرة بن ابي وهب، و مسافع بن عبد مناف، وعمرو بن عبد اللّه الجمحي، و اميّة بن ابى الصّلت كه ايشان رسول را- عليه السّلام- هجو كردند و مردم در دنبال ايشان راه افتادند» (روض الجنان و... ، ج‏14، ص: 366).

[50]. اينكه در روايت مي‌خوانيم، رسول خدا- عليه السّلام- فرمود:«لان يمتلى جوف احدكم قيحا احبّ الىّ من ان يمتلى شعرا» اگر شكم يكى از شما پر از ريم باشد دوست‏تر دارم از آن كه پر از شعر باشد. يا عايشه گفت:«كان الشّعر ابغض الحديث الى رسول اللّه»، گفت: رسول- عليه السّلام- در جهان هيچ دشمن‏تر نداشتى از شعر. منظور شعري است كه بي هدف و از چنين شاعراني ايراد شده باشد؛(روض الجنان ، ج‏16، ص 168).

[51]. ترجمه الغدیر، ج3، ص21؛ وتفسير نمونه، ج‏15، ص 383.