بهار 1387 (شماره اول) (1)
درآمد: بهار طبيعت كمكم رو به پايان ميرود و ابر سياه تاريك حزن و اندوه بر بام خاندان رسالت سايه افكنده است و يك بار ديگر شهر مدينه را كه تاكنون از زير بار مصيبت خاتم انبياي الهي، قد راست نكرده است كه غم تنها يادگار و فرزند خلاصة خلقت، جناب ختمي مرتبت، حضرت مصطفي اسوة پاكي، صداقت، شهامت و شجاعت، زهراي اطهر كه بعد از رحلت پدر بزرگوارش زندگي غمبار و حزنانگيز را تحمُّل ميكرد سررسيد.
آري فاطميه ميرسد، خاطرات تلخ آن روزگار در ذهن مسلمانان بيدار دل زنده ميشود، راستي چرا و براي چه زهراي مرضيه آن مصيبت را تحمُّل كرد؟ زنده نگهداري غمها و فاطمية فاطمه براي چيست؟
با سيري كوتاه در زندگي او بعد از پدرش مشخص ميشود كه علت و فلسفة عملكرد حضرتش زنده نگهداشتن آرمان ولايت و رساندن پيام پوياي قرآن به گوش جهانيان ميباشد، آن قرآني كه عظمت آن براي همگان هويدا و كنه معارف عميق آن نزد عقول عالَميان ناپيداست.
در خطبهاي كه حضرت فاطمة زهرا در مسجد پيامبر بعد از غصب فدك ابراز ميدارند چنين ميفرمايند: «و هذا كتاب الله بين أظهركم و زواجره بينة و شواهده لائحة و أوامره واضحة أرغبة عنه تدبرون أم بغيره تحكمون بئس للظالمين بدلاً»[1] و در جائي ديگر كوثر قرآن، هدايتنامة حضرت حق را براي بشريت اين گونه معرفي ميكنند: «و معنا كتاب الله بينة بصائره و آي فينا منكشفة سرائره و برهانه منجلية، ظواهره مديم البرية اسماعه، قائد إلي الرضوان اتباعه مؤد إلي النجاة استماعة فيه بيان حجج الله المنورة».[2]
همان طور كه از اين كلمات گوهربار ظاهر ميشود، قرآن كتابي است كه راههاي رسيدن انسان را به سعادت و كمال كه انسان فطرتاً دنبال آن است بياموزد تا راه گم نكرده و به وادي ضلالت و گمراهي گرفتار نگردد و قرآن نيز به كساني كه از آن پيروي كنند قول هدايت شدن را داده است. در جاهاي مختلف اين مطلب بيان ميدارد: «و الـَّذينَ جاهَدُوا فِينا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنَا»، «إنَّ هذا الْقُرآنَ يَهْدِي لِلـَّتي هِي أقْوَمُ و يُبَشِّرُ الْمُؤْمِنينَ الـَّذينَ يَعْمَلُون الصَّالِحاتِ أنَّ لَهُمْ أجْراً كَبِيراً» و امير سخن در توصيف عظمت قرآن چه زيبا ميفرمايد: «و إنَّ القرآنَ ظاهِرُه أنيقٌ و باطِنُه عَميقٌ»[3] رسيدن به عمق معناي قرآن را نشايد كسي غير از معصوم توان رسيد. هرچند چنين است امّا آب دريا را به قدر تشنگي بايد چشيد.
تعلُّم و تفكُّر دو بال مهمي است كه انسان را براي رسيدن به معارف بلند قرآن كمك ميكند، و قرآن نيز بارها انسان را به تفكُّر و تعقُّل دعوت ميكند. دوستان بشارت نيز براي رسيدن به اين آرمانها و اهداف بلند قرآن در قدم اول و رساندن در مرحلة بعد يك سال و اندي در وادي معارف و علوم قرآني قدم برداشتند كه ثمرات آن در قالب نشرية «بشارت» تاكنون در سه فصل به عنوان پيششماره خدمت علاقهمندان به علوم و معارف قرآن ارائه شد، تصميم گرفته شد كه نشرية بشارت از اين فصل (بهار 1387) به صورت شمارهاي در راستاي خدمت به قرآنْدوستان و اهداف بلند قرآن عرضه و منتشر شود.
به اميد آنكه بشارت، مژده و نويدي باشد براي رسيدن به بحر معارف قرآن به توفيق خداوند متعال. ميرزايي
طوفان حضرت نوح / ابراهيمي
مقدمه: از موضوعات خواندني در حوزۀ معارف قرآن و بحث بسيار شيرين داستانها و سرگذشتهاي فرستادگان الهي است که در قرآن آمده است. اين داستانها گاهي به طور تفصيل و گاهي به اشاره و اجمال در سراسر قرآن به چشم ميخورد؛ متأسفانه گاهي اين داستانها چنان با خرافات و دروغ پراکنيها آميخته ميشود که چهرۀ واقعي و حقيقي خود را ميبازد و آن نکات هدايتي و عبرتآموزي که در آن نهفته است کاملاً فراموش ميشود. به عبارت ديگر، اين خرافات و افسانهها در داستانهاي انبيا و برگزيدگان الهي، نتيجۀ همان پديدۀ جعل حديث است که آثار سوء آن هنوز باقي و درد سرهاي زيادي را براي دانشمندان و مفسران دورههاي بعد به وجود آورده است.
شايد يکي از علل راه يافتن خرافات و اسطورهها در داستانهاي پيامبران، بعضي از داستان نويساني باشند که در اين عرصه قلم فرساي کردهاند، چرا که قرآن اين داستانها را کلي ذکر کرده و بر جزئيات آن نپر داخته است و علت آن هم واضح و روشن است؛ زيرا قرآن کتاب هدايت است نه کتاب قصه و تاريخ، بنابراين آن جا که نکتۀ هدايتي و عبرت گونه و جود داشته نقل کرده و از ذکر جزئيات پرهيز نموده است و اين داستان نويسان هستند که با مراجعه به تاريخ و روايتهاي جعلي و اسرائيلي خاکستر بر چهري واقعي داستانها افکنده و آنها را با خرافات و افسانهها ممزوج و مخلوط کردهاند.
يکي از اين داستانها که از خرافات در امان نمانده است، سرگذشت شيخ الأنبيا حضرت نوح اولين پيامبر اولوالعزم است که سراسر آن با خرافه آميخته شده است به خصوص راجع به طوفان که حرفهاي عجيب و غريبي گفتهاند.[4]
ما در اين نوشته قسمت طوفان را مورد بررسي قرارداده و سعي ميکنيم که چهرۀ واقعي اين پديدۀ تاريخي را با توجه به متن قرآن و نظريات علماي صاحب نظر، عاري از خرافات به ديد خوانندگان محترم قرار دهيم، إنشاءالله.
آياطوفان نوح همۀ جهان را در نورديد؟
اولين سؤالي که در اين جا بر زبانها جاري است اين است که آيا طوفان عالمگير بوده و همۀ جهان را در برگرفته يا در همان محدودۀ که حضرت نوح به ساختن کشتي مأموريت يافت (عراق) بوده؟
در اين ارتباط (جريان طوفان نوح) دو ديدگاه کلي وجود دارد که در مقابل هم قرار گرفتهاند، يکي ميگويند: طوفان نوح همۀ کرۀ زمين را در برگرفته است، ديگري بر خلاف آن براين عقيدهاند که طوفان در محدودۀ سکونت نوح و قوم او (عراق) بوده است، قابل ذکر است که هر کدام از اين دو گروه براي اثبات مدعايي خود دلائلي را اقامه نمودهاند که در ادامه با آن آشنا خواهيد شد.
اما در ابتدا ديدگاه اول (عالم گير بودن طوفان) را که مشهور هم ميباشد ميآوريم و به نقد و بررسي ادلۀ آن خواهيم پرداخت و بعد به سراغ بررسي دلائلي ديدگاه دوم (عدم جهان شمول بودن طوفان) ميرويم.
ادلۀ قائلين به عالمگير بودن طوفان نوح: اين قائلين حداقل سه دليل براي اثبات ادعايخودشان آوردهاند:(قرآني، عقلي و تاريخي) که هر کدام دلالت بر جهاني بودن طوفان دارد:
الف) دليل تاريخي و باستان شناسي، برخي ميگويند تاريخ گواه اين موضوع است که طوفان نوح جهانگير بوده است و دليل آن را چنين مطرح کردهاند، اکتشافات نشان دادهاندکه ماهيهاي فسيل شده و اسکلتهاي حيوانات و انسانهاي مکشوفه در زمانهاي بعد از قلل کوهها، جز طوفان نوح چيزي ديگري نميتواند مبدأ و منشأ آنها باشد.[5]
در تاريخ آمده است که تنها نسل حضرت نوح در روي زمين باقي ماندهاند و حضرت نوح را پدر دوم مردم روي زمين ميدانند و جمعيت فعلي دنيا را به نژادهاي مختلفي تقسيم ميکنند که همگي نسبشان به فرزندان نوح ميرسد، مثلاً مردم خاور ميانه و خاور نزديک را از نژاد سام و قارۀ آفريقا را از نژاد حام و چين و اطراف آن را از نژاد يافِث بشمار آوردهاند.[6]
از کساني که بر جهانگير بودن طوفان نوح پا فشاري دارد مورّخ نامي و سرشناس جهان اسلام آقاي مسعودي است، وي ميگويد:
«... و قد غرق جميع الارض...»[7] و نيز ابن اثير و ابن جرير از اين موضوع به شدت دفاع ميکند.[8]
ب) دليل عقلي، ميگويند: بعيد نيست که طوفان جهاني باشد و همۀ زمين را فرا گرفته باشد چرا که حضرت نوح جزء پيامبراني است که بر تمام کره زمين مبعوث شده است، به اصطلاح جزء پيامبران اولوالعزم و اولين آنها است.
ج) دليل قرآني، در اين زمينه آيات زيادي است که دلالت دارندکه طوفان همۀ کرۀ زمين را در نورديده است، به عنوان مثال به آيات ذيل دقت کنيد:
1) آن جاي که نوح دربارۀ مردم نفرين ميکند و ميگويد: «و قال نُوحٌ رَّبِّ لاتَذَرْ عَلَى الأرْضِ مِنَ الْكَافِرِينَ دَيَّارًا»[9] پروردگارا از کافران در روي زمين هيچ دياري باقي مگذار. توضيح مطلب اينکه در آيه از کلمۀ ارض (زمين) استفاده شده و ميدانيم که معني ارض وسيع و گسترده است و همۀ جهان را شامل ميشود و هيچ قيدي در آيه موجود نيست که نقطۀ خاصي را مشخص کند.[10]
2) بعد از ساختن کشتي وقتي که وعدۀ عذاب الهي ميرسد خداوند به حضرت نوح امر ميکند که از هرگونهاي حيوان يک جفت در کشتي جاي داده و با خود بردار: «حَتَّى إِذا جاء أمْرُنَا و فارَ التَّنُّورُ قُلْنَا احْمِلْ فِيهَا مِن كُلٍّ زَوْجَيْنِ اثْنَيْنِ ...»[11] تا آن زمان که فرمان ما فرا رسيد، و تنور جوشيدن گرفت، (به حضرت نوح ) گفتم از هر حيوان يک جفت [نر و ماده] در کشتي حمل کن ... ؛ منظور از اين دستور، حفظ نسل حيوانات در روي زمين بوده و منظور از غرق هم همۀ اهل زمين مطرح است.
3) آيۀ ديگر که بر اين مطلب دلالت دارد اين آيه است: «لا عاصِمَ الْيَوْمَ مِنْ أمْرِ اللّهِ إِلاَّ مَن رَّحِمَ»[12] امروز در برابر فرمان خداوند هيچ نگاه دارندهاي نيست مگر کسي که خدا بر او رحم کند.
تا اينجا به ادلۀ ديدگاه اول (جهانگير بودن طوفان) آشنا شديد و اينک به بررسي و نقد اين ادله ميپردازيم:
بررسي و نقد ادلۀ قائلين به عالمگير بودن طوفان
1) دليل اول قائلين بر جهانگير بودن طوفان (دليل تاريخي يا باستان شناسان) هم نميتواند عالم شمول بودن طوفان را ثابت کند چرا که ميدانيم، تاريخ ظنآور است نه اينکه قطع بياورد، اسکلتهاي انسان و ماهيهاي فسيل شده که در دورانهاي بعد، باستانشناسان به دست آورده و ادعا شده که طوفان نوح منشأ آن ميباشد، همۀ اينها بر اساس حدس و تخمين است، در فرهنگ اسلامي از تخمين و گمان پيروي نميشود.
از سوي ديگر اگر دقت کنيم، همين اسکلتها و ماهيان فسيل شدۀ که بعدها کشف شده است خود دليل بر اين است که طوفان جهاني نبوده، چرا که همانهاي که اين اسکلتها و اشياي ديگر را کشف نمودهاند ادعا دارند که اين اشياي مکشوفه از سرزمين عراق و اطراف آن مانند آرارات[13] کشف و به دست آمدهاند. با توجه به اين که در تاريخ غير از طوفان نوح طوفانهاي ديگري نيز ثبت و گذارش شده است، در هند شش طوفان و دربارة آخرين طوفان گفتهاند: پادشاه هنديان و همسرش در يك كشتي عظيم كه آن را به امر خدا ساخته و با ميخ و ليف خرما محكم كرده بود نشستند و از غرق شان نجات يافتند ... و يونانيها نيز خبرى از طوفان، روايت كردهاند و همچنين از قدماى فارس - ايرانيان - نيز روايت شده كه گفتهاند خدا طوفانى به پا كرد و زمين را كه به دست اهريمن - خداى شرور - مالامال از فساد و شر شده بود غرق كرد ... از مطالب بالا دو مسئله به دست ميآيد:
1. اول اينکه در اصل وقوع طوفان همه موافقند و هيچ کسي منکر آن نيستند.
2. دوم اينکه علت به وجود آمدن طوفان را همه ظلم و بيدادگري انسانها ذکر کردهاند.
اين که در تاريخ آمده همة مردم جهان را از نسل نوح ميدانند، اين مطلب درست نيست چرا که:
اول) با نوح افرادي ديگري بودند که نجات يافتند و صريح آيه قرآن اين است که ميفرمايد: «... و مَنْ آمَنَ و مَا آمَنَ مَعَهُ إِلاَّ قَلِيلٌ»[14] و نيز در آيه ديگر ميفرمايد: «و أوحِيَ إِلى نُوحٍ أنـَّهُ لَنيُؤْمِنَ مِن قَوْمِكَ إِلاَّ مَن قَدْ آمَنَ»[15] در اين دو آيه [من] موصوله شامل همه افرادي ميشود که در مدت تبليغ 950 ساله نوح به او ايمان آورده و نجات يافتند؛ طبق روايات و آنچه بين مفسرين مشهور است اين است که 80 نفر به حضرت نوح ايمان آودند. در جاي ديگر چنين ميخوانيم «قِيلَ يا نُوحُ اهْبِطْ بِسلامٍ مِّنَّا و بَركَاتٍ عَلَيْكَ و عَلَى أمَمٍ مِّمَّن مَّعَكَ (هود، 48)» (به نوح) گفته شد: اي نوح! با سلامت و برکت از ناحيه ما بر تو بر تمام امتهاي که با تو اند، فرود آي. چنانکه ملاحظه ميفرمائيد در اين آيه از کلمه (امم)[16] جمع امت استفاده شده و اين دليل بر اين است که غير از ذريه نوح از امت ديگر نيز با نوح بودند و هيچ بعيد نيست که از اين امتهاي که بعد از طوفان، نجات يافتند از دو ولدي به وجود آمده باشند.[17]
دوم) از امام باقر روايت شده که فرمود: «همة کساني که در روي زمين زندگي ميکنند از نسل نوح نميباشند، بلکه افراد ديگري از مؤمنين نيز همراه او بودند».[18]
2) دليل دوم ما قبول داريم که نوح از پيامبران اولوالعزم ميباشد، يک دفعه حرف روي جهاني بودن است و يک مرتبه بحث و گفتگو بر سر جهاني شدن است و اين حرف را دربارۀ ساير پيامبران اولوالعزم يعني (حضرت ابراهيم، موسي، عيسي و پيامبر مکرم اسلام نيز ميتوان گفت)، همۀ اينها پيامبران اولوالعزم بودند ولي تا آن جاي که بنده اطلاع دارم و مطالعه کردم رسالت هيچ کدام از اينها جهاني نشدند، از طرفي چه ملازمۀ بين اولوالعزم بودن پيامبر و جهانگير بودن طوفان وجود دارد؟ هيچ اشکالي نداردکه با بودن نوح به عنوان پيامبر اولوالعزم ولي طوفان در نقطۀ خاصي از زمين اتفاق افتاده باشد، چنانکه همين طور هم هست. جالب اين است که بعضي فراگير بودن طوفان را گواه بر جهاني بودن رسالت نوح ميداند.
معني اولوالعزم چيست و آنها چه کساني است؟
کلمة (اولو) به معناي صاحب است و عزم در لغت به اين معاني آمده است: «اولوالعزم: اولوالجد و الثبات و الصبر»[19] کوشا، استوار و ثابت، و صبور. ابن منظور ميگويد: «اولوالعزم من الرسل: الذين عزموا علي امر الله فيما عهد اليهم»[20] پس اولوالعزم در لغت يعني کساني (پيابراني) که داراي تصميم و اراده، صبر و استقامت بوده و از پاي داري لازم برخوردار باشد. و در اصطلاح عبارت از پيامبراني است که با آئين جديد آمده و آئين قبل از خودش را منسوخ اعلام کنند؛ اين تعريف دقيقاً در روايتي که از امام باقر و امام صادق نقل شده منعکس است که ميفرمايند: «اُولُوالعَزمِ مِنَ الرُسُلِ: مَن اَتي بِشَرِيعَةٍ مُستَأنِفَةٍ نَسَخَت شَرِيعَةً مَن تَقَدّمَهُ و هُم خَمسَةٌ، أولُهُم نُوحٌ، ثُمّ اِبرَاهِيمَ، ثُمّ مُوسَي، ثُمّ عِيسَي، ثُمّ مُحَمَّد»[21] يعني پيابران (اولوالعزم) کساني هستند که با شريعت جديد برانگيخته شده و شريعت پيامبر قبل از خود را نسخ نمودهاند. از اين روايت شريف هم تعريف اولوالعزم و هم تعداد آنها که چند نفرند روشن ميشود، گرچه در روايات تعداد پيامبران اولوالعزم را مختلف ذکر کردهاند ولي مشهور همينهاي هستند که در اين روايت آمده است. پس از اولوالعزم بودن پيامبر جهاني انگاشتن آئين او استفاده نميشود بايد در اين زمينه دليل ديگري داشته باشيم.
3) دليل سوم در آياتي که لفظ ارض به کار رفته و به آن استناد شده که، مراد از ارض همۀ کره زمين است قابل قبول نيست چرا که در آيات بسياري از قرآن کلمۀ ارض به کار رفته ولي مراد همۀ زمين نيست بلکه در نقطه خاص از زمين اشاره دارد، ما در اين جا به به عنوان مثال به چند آيه بسنده ميکنيم:
الف: «و تَكُونَ لَكُمَا الْكِبْرِيَاء فِي الأرْضِ...»[22] و بزرگي در اين سر زمين (مصر) براي شما دو تن باشد.
ب: «و إن كادُواْ لَيَسْتَفِزُّونَكَ مِنَ الأرْضِ لِيُخْرِجوكَ مِنْهَا...»[23] و چيزي نمانده بود که تو (پيامبر) را از اين سرزمين به جاي ديگر بکشانند تا تورا از آن بيرون سازند، منظور از كلمه ارض خصوص وطن رسول خدا يعنى شهر مكه است.
ج: «و قَضَيْنَا إِلى بَنِي إِسْرَائِيلَ فِي الْكِتَابِ لَتُفْسِدُنَّ فِي الأرْضِ مَرَّتَيْنِ...»[24] و در حق بني اسرائل مقرر کرديم که شما دو بار در اين سرزمين تباهي خواهيد کرد. مراد از آن سرزمين (فلسطين) است که در آن ميزيستند.
د: «و أوْرَثْنَا الْقَوْمَ الَّذِينَ كَانُواْ يُسْتَضْعَفُونَ مَشَارِقَ الأَرْضِ و مَغَارِبَهَا...»[25] و به آن گروهي که پيوسته تضعيف ميشدند، (بخشهاي) باختر و خاوري سرزمين (فلسطين) را - که در آن برکت قرار داده بوديم – به ميراث عطاکرديم... [ترجمه فولادوند].
صاحبان تفسير جلالين در تفسير آيۀ 83 سوره يونس «إنَّ فرعون لعالٍ في الارض» بيگمان فرعون در اين سرزمين به کشتن روي آورده است. معتقدند که مراد از ارض همان سرزمين مصر است.[26]
و اينکه آيه «قلنا احمل فيها من کل زوجين اثنين...» ميگويد از گونههاي حيوان و جانوران يک جفت با خود بردار و در کشتي حمل کن، اگر مراد همۀ جانواران و حيوانات باشد اين غير معقول به نظر ميرسد، و خود اين جمع کردن حيوانات از بزرگترين آن گرفته تا کوچکترين آنها يک تکليف ما لايُطاق است، به دليل اينکه در دنيا بيش از صد گونه حيوان وجود دارد و از هرکدام اينها يک جفت بر دارد ميشود دو برابر و آن هم در کشتي کذاي و آن چناني حضرت نوح آيا امکان دارد؟
بعضي گفتهاند از گونههاي گياه و نبات هم نوح در کشتي حمل کرد؛ و اگر اين قول را قبول نکنيم که قابل قبول هم نيست لااقل اين گونههاي حيوانات که در مدت چند روز که برخي صدوپنجاه روز و بعضي هفت روز و برخي ديگر بيشتر و مشهور 40 روز ذکر کردهاند در داخل کشتي علوفه و غذا نياز دارند، حتي اگر اين هفت روز را در نظر بگيريم چگونه نوح علوفه و غذاي آنها را فراهم کرد و در کجاي کشتي جاي داد؟!
اين پرسش زماني صورت پيچيدهتر به خود ميگيرد که بدانيم در عالم خيلي از حيوانات کوچک غذاي حيوانات ديگر ميشوند؛ نميشود شير و ببر و کفتار را به علوفه تغذيه کرد بايد مجموعۀ از حيوانات ديگري را براي تغذيۀ اين حيوانات در کشتي حمل کرد، و وضع حيوانات ديگر نيز پيچيدهتر است... و ماهيان دريا را نيز نبايد فراموش کرد. بر فرض اينکه تمام گونههاي حيوانات را جمع کرده باشد و آن هم چنانکه مشهور است براي بقاي نسل گونههاي حيوانات ميباشد نه هدف ديگر، اين کار خود کمک به انقراض و نابودي نسل گونههاي حيوانات است، چرا که جمع کردن شير و گرگ با گوسفند و حيوانات ديگر طعمۀ آماده براي حيوانات درنده است. مگر اينکه جهان را محدود در منطقه خاصي بدانيم و طوفان همان جا را در برگرفته باشد و در زمين به جز قوم حضرت نوح ديگر اقوامي و طوائفي زندگي نميکردند و اين همان چيزي است که ما در پي آن هستيم يعني عدم جهانگير بودن طوفان.
دليل ديگر اينکه تعداد از مورخان و مفسران اسلامي تقريباً هم نظر هستند که طوفان در عراق آغاز شد و در همان جا فرو نشست، چنانکه در روايات فراواني نقل شده منظور از تنّور که در آيه 40 سورة هود آمده است در سر زمين کوفه است. و نيز پهلو گرفتن کشتي بنابر نصّ قرآن کريم بر کوه جودي (جودي کوهي است واقع در شرق جزيره ابن عمر تا کرانۀ دجله در موصل) است که تمام اين جاهاي ياد شده در عراق است پس طوفان نوح هم بايد در عراق و اطراف آن باشد نه در جاي ديگر. (بررسي تاريخي قصص قران، ج4، ص86، محمد بيومي مهران. مروج الذهب، ج1، ص52، علي مسعودي. البته برخي معتقدند که (کوه آرارات "جودي" الآن در کشور ترکيه قرار دارد که هم مرز عراق است، به هر حال اين اختلاف جغرافياي آن قدر نيست که مشکل ايجاد کند.)
صحابه و امامت در قرآن (1) / رضوي
مقدمه: يكي از مباحث كاملاً اختلافي بين فِرَق اسلامي مبحث جانشيني پيامبر گرامي اسلام است كه بعد از رحلت حضرت اين اختلاف آشكار شد. ظاهراً محور اختلاف اين بود كه براي جانشيني پيامبر چه ملاكها و خصوصيّات در نظر گرفته شود، و راه نصب جانشين چيست؟ در اين نوشتار به صورت بسيار خلاصه نظر قرآن را پيرامون جانشينيِ پيامبر و ويژگيهاي يك رهبر بررسي نموده و به نظرات فرق اسلامي نيز اشاره نمودهايم.
تعريف لغوي: الصاحب: الملازم إنساناً كان أو حيواناً أو مكاناً أو زماناً ... و لايقال في العرف إلاّ لمن كثرت ملازمته.[27]
راغب ميگويد:
«صاحب يعني ملازم و همراه، و در اين معني فرقي ندارد كه همراهي با انسان باشد يا حيوان يا مكان و يا زمان ... أمّا در عرف صاحب يعني كسي كه زياد همراه بوده است».
در قرآن كريم نيز اين واژه در پنج مورد بكار رفته است:
1. اصحاب اشياي بيجان؛ مانند: أَمْ حَسِبْتَ أَنَّ أَصْحَابَ الْكَهْفِ وَ الرَّقِيمِ كَانُوا مِنْ آيَاتِنَا عَجَباً (سورة الكهف، 9)[28]
آيا گمان كردي كه اصحاب كهف و رقيم از آيات عجيب ما بودند؟!
2. اصحاب مكان؛ مانند:
و أصْحَابُ مَدْيَنَ و كُذِّبَ مُوسَي فأمْلَيْتُ لِلْكَافِرِين ثُمَّ أخَذْتـُهُمْ فكَيْفَ كَان نَكِيرِ (سورة الحج، 44)[29]
و اصحاب مدين (قوم شعيب)، و نيز موسي (از سوي فرعونيان) تكذيب شد؛ اما من به كافران مهلت دادم، سپس آنها را مجازات كردم، ديدي چگونه (عمل آنها را) انكار نمودم (و چگونه به آنها پاسخ گفتم)؟
3. اصحاب زمان؛ مانند: ... أو نَلْعَنَهُمْ كَمَا لَعَنَّا أصْحَابَ السَّبْتِ و كَان أمْرُ اللّهِ مَفْعُولاً (سورة النساء، 47)
... همان گونه كه «اصحاب سبت» [= گروهي از تبهكاران بني اسرائيل] را دور ساختيم؛ و فرمان خدا، در هر حال انجام شدني است.
4. اصحاب حيوانات؛ مانند: ألَمتَرَ كَيْفَ فَعَلَ رَبـُّكَ بِأصْحَابِ الْفِيلِ (سورة الفيل، 1)[30]
آيا نديدي پروردگارت با فيل سواران [= لشكر ابرهه كه براي نابودي كعبه آمده بودند] چه كرد؟
5. اصحاب انسان؛ مانند: فلَمَّا تَرَاءَى الْجَمْعَانِ قال أصْحَابُ مُوسَي إِنَّا لَمُدْرَكُونَ (سورة الشعراء، 61)[31]
هنگامي كه دو گروه يك ديگر را ديدند، ياران موسي گفتند: «ما در چنگال فرعونيان گرفتار شديم».
قرآن كريم در هيچ كجا براي واژة «اصحاب» و يا مشتقاتش حالت تقدّس و احترام ويژه بيان نكرده است، حتّي آن مواردي كه اشاره به اصحاب پيامبر اسلام دارد. در اين كتاب عزيز، فراوان صفات اصحاب پيامبر اسلام بيان شده بعضي از جاها صفات حسنه و در مواردي نيز صفات سيئه كه بعداً مفصّل بحث خواهد شد.
تعريف اصطلاحي: علماي اهل حديث صحابه را چنين معنا كردهاند: «اَلصَّحابِي مَن لَقِيَ النَّبِي مُؤمِناً بِه و ماتَ عَلي الإسلامِ؛[32] صحابي كسي است كه پيامبر اكرم را ديده، و به او ايمان آورده، و مسلمان از دنيا رفته باشد».
و علماي اهل اصول اين گونه معنا كردهاند: «هو كل من لقي النبي مؤمناً به و لازمه زمناً طويلاً حتّي صار يطلق عليه إسم الصاحب عرفاً؛[33] صحابي كسي است كه پيامبر را ديده، و ايمان به او آورده، و به مدت زيادي با ايشان مجالست داشته باشد تا صحابي بودن اطلاق شود».
اصحاب پيامبران گذشته در قرآن
در قرآن كريم حالات مختلف اصحاب پيامبران گذشته بيان شده كه به مواردي از آن اشاره ميشود:
1. حواريون كه اصحاب و ياران حضرت عيسي بن مريم بودهاند: فلَمَّا أحَسَّ عِيسَي مِنْهُم الْكُفْر قَالَ مَنْ أنْصَارِي إلى اللّه قال الْحَوَارِيُّون نَحْنُ أنْصَارُ اللّه آمَنَّا بِاللّه و اشْهَدْ بِأنـَّا مُسْلِمُونَ (سورة آل عمران، 52)[34]
هنگامي كه عيسي از آنها احساس كفر (و مخالفت) كرد، گفت: «كيست كه ياور من به سوي خدا (براي تبليغ آيين او) گردد»؟ حواريان [= شاگردان مخصوص او] گفتند: «ما ياوران خداييم؛ به خدا ايمان آورديم؛ و تو نيز گواه باش كه ما اسلام آوردهايم.
2. اصحاب حضرت موسي: آية 61 سورة شعراء قبلاً بيان شد.[35]
اصحاب پيامبر اسلام :
1. اسامي: نام هيچ يك از اصحاب پيامبر اسلام در قرآن كريم به جز نام «زيد»[36] بيان نشده است. علت اينكه چرا نام اصحاب ذكر نشده؟ شايد ميشود چنين بيان كرد كه قرآن كتاب هدايت است، و هرآنچه براي هدايت، نكته داشته باشد و لازم باشد در قرآن بيان ميشود، و ذكر نام اصحاب نكتة هدايتي نداشته، لذا در قرآن بيان نشده است. به همين جهت قرآن نه تاريخ را كامل مانند يك كتاب تاريخ بيان ميكند و نه احكام دين را به صورت جزئي بحث كرده است.
با بياني ديگر قرآن معجزه است و خداوند وعدة حفظ آن را داده[37] يكي از راههاي حفظ خداوند اين است كه آيات را به گونهاي نازل كند تا انگيزة تحريف كردن در مردم كمتر به وجود بياد. اگر نام اصحاب (خوب يا بد) در قرآن ذكر ميشود حتماً مسلماناني كه انگيزههاي مختلف داشتند به فكر تغيير اين اسامي و آيات الهي ميافتادند و در اين صورت هدايتگري قرآن از بين ميرفت.
اما آيات فراواني صفات اصحاب پيامبر و ويژگيهايشان را بيان كرده و زيادي از شأن نزولها مربوط به اصحاب پيامبر است و در كتب تفاسير بيان شده و ما نيز به مناسبت برخي از آنها را بيان خواهيم كرد.
2. صفات نيك: در سورة فتح آية 18 داستان بيعت گرفتن پيامبر گرامي اسلام را خداوند چنين بيان ميدارد:
«لَقَدْ رَضِيَ اللَّهُ عَنِ الْمُؤْمِنِينَ إذْ يُبَايِعُونَكَ تَحْتَ الشَّجَرَةِ فَعَلِمَ مَا فِي قُلُوبِهِمْ فَأنزَلَ السَّكِينَةَ عَلَيْهِمْ و أثَابَهُمْ فَتْحاً قَرِيباً؛ خداوند از مؤمنان – هنگامي كه در زير آن درخت با تو بيعت كردند – راضي و خوشنود شد؛ خدا آنچه در درون دلهايشان (از ايمان و صداقت) نهفته بود ميدانست؛ از اينرو آرامش را بر دلهايشان نازل كرد و پيروزي نزديكي به عنوان پاداش نصيب آنها نمود».
و در سورة آل عمران آيات 123 - 128 خداوند داستان جنگ بدر را مطرح نموده و ميفرمايد به جهت صبر و استقامت شما خداوند شما را كمك كرد و ملائكه را به ياري شما گماشت، و در همين آيات دو مرتبه مؤمنان را به تقواي الهي دعوت نموده به اين معنا كه اگر تقوي نباشد اين نعمتها و كمكهاي غيبي از شما گرفته خواهد شد.
3. صفات بد: در سورة حجرات آيات 1 – 8 و 11 – 12 و 17 بيان مطالبي دارد كه از اخلاقيات و صفات مؤمنان زمان پيامبر اسلام خبر ميدهد و آنها را در يك سري كارها نهي ميكند و به يك سري كارها دستور انجام ميدهد. در اين آيات ذكر شده اين موارد مورد امر و نهي الهي قرار گرفته است:
1. «لاتُقَدِّمُوا»، «و اتَّقُوا اللَّهَ» ؛ 2. «لاتَرْفَعُوا أصْوَاتَكُمْ»، «و لاتَجْهَرُوا لَهُ بِالْقَوْلِ» «و أنتُمْ لاتَشْعُرُونَ» ؛ 3. «أكْثَرُهُمْ لايَعْقِلُونَ» ؛ 4. «إِن جَاءَكُمْ فَاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَيَّنُوا» ؛ 5. «لايَسْخَرْ قَوْمٌ مِن قَوْمٍ»، «و لاتَلْمِزُوا أنفُسَكُمْ»، «و لاتَنَابَزُوا بِالألْقَابِ»، «و مَن لَمْيَتُبْ فَأولئِكَ هُمُ الظَّالِمُونَ» ؛ 6. «اجْتَنِبُوا كَثِيراً مِنَ الظَّنِّ»، «و لاتَجَسَّسُوا»، «و لايَغْتَب بَعْضُكُم بَعْضاً»، «و اتَّقُوا اللَّهَ» ؛ 7. «لاتَمُنُّوا عَليَّ إِسْلاَمَكُم» ؛
معلوم شد در اين دسته از آيات خداوند از نـُه مورد مؤمنان را نهي كرده است، و در يك مورد نفي عقل از اكثر، و در موردي ديگر نفي شعور از مخاطب خود ميكند، و در يك مورد نيز دستور به تحقيق دربارة خبر فاسق ميدهد، و در موردي ديگر دستور دوري از ظن و گمان بد؛ و نهايتاً دو مورد هم دستور و امر به تقواي الهي و پرهيز از مخالفت با خداوند متعال و پيامبر گرامي اسلام.
ويژگيهاي يك رهبر و نحوة انتخابش: قبل از بيان اين بحث لازم است تعريفي از امام، و وظايف رهبر را ارائه كنيم تا بيان ويژگيها بهتر معنا شود.
واژة «امام» در لغت به معناي رهبري و پيشوايي است و امام را مقتدا و پيشوا گويند، خواه آن مقتدا و پيشوا انسان باشد يا چيز ديگر، امام بر حق باشد يا بر باطل.[38] و در معناي اصطلاحي «امام» چند معنا ارائه شده كه نزديك به هم است:
1. خواجه نصيرالدين طوسي: «امامت رياستي است عمومي در امور دين و دنيا بالاصاله در دار تكليف».[39]
2. علامة حلّي: «امامت رياستي عمومي است در امور دين و دنيا براي شخصي از اشخاص».[40]
3. سعدالدين تفتازاني: «امامت رياستي است عمومي در امر دين و دنيا به نيابت و جانشيني از پيامبر ».[41]
عموم علماي اهل سنّت از آن جهت كه امامت را خلافت ظاهري بر مردم ميدانند كه تنها حكم كنندة به ظاهر شريعت و مجري احكام ظاهر شريعت است، لذا در تعريفشان براي امامت ميگويند: «امام رياستي است در امور دنيا و اجراي ظواهر شريعت».
هر يك از گروههاي اهل سنت در تبيين ديدگاه خود، نسبت به امامت و رهبري به گونهاي اظهار نظر كردهاند:
1. معتزله: ديدگاه اكثر معتزليها اين است كه: «امام و رهبر كسي است كه اقامة حدود الهي كند»، ولي در كلام قاضي عبد الجبار معتزلي در كتاب «شرح الأصول الخمسة» چنين بيان شده: «امام تنها وظيفة اجراي حدود الهي را ندارد، بلكه اجراي همة احكام شرعي كه به امامت بستگي دارد، غايت و فلسفة امامت است».[42]
2. اشاعره: ديدگاه اشاعره در وظيفة امام چنين است:
قاضي ابوبكر باقلاني (م 403هـ ق) ميگويد: وظيفة امام و فلسفة وجود او:
1) فرماندهي سپاه؛ 2) پاسداري از مرزها؛ 3) سركوبي ستمگران؛ 4) حمايت از مظلومان؛ 5) إقامة حدود الهي است.[43]
بين مذاهب مختلف شيعه نيز در بيان وظايف امام و رهبر جامعه اختلاف نظر وجود دارد، اما آنچه جامع و كامل است ديدگاه شيعة اماميه ميباشد كه ما نيز به همين ديدگاه اشاره ميكنيم: اهداف و اغراض امامت چنين است:
1) حفظ نظام اجتماعي مسلمانان؛ 2) برقراري عدالت اجتماعي؛ 3) اجراي تكاليف اجتماعي؛ 4) اجراي حدود الهي؛ 5) جلوگيري از گناه؛ 6) پاسداري و تبيين شريعت.
اميرمؤمنان حضرت علي در خطبة 105 نهج البلاغه وظايف و مسئوليتهاي امام را اين گونه بيان ميفرمايند:
1) ابلاغ موعظه؛ 2) كوشش در نصيحت؛ 3) احياء سنّت؛ 4) اقامة حدود بر كساني كه مستحق آنند؛ 5) سهم هركسي را از بيت المال پرداختن.
امام رضا ميفرمايند:
«... همانا امامت، زمام دين و نظام مسلمين و صلاح دنيا و عزّت مؤمنين است».[44]
قرآن كريم ويژگيهاي يك رهبر را شش امر ميداند:
1) امامت عهد الهي است؛ (سورة بقره، 124) ؛ 2) منصب امامت، والاتر از منصب نبوّت است؛ (سورة بقره، 124) ؛ 3) جعل امامت به امر خداوند متعال است؛ (سورة بقره، 124) ؛ 4) اطاعت مطلق براي امام به جهت ولايت كلية الهي است؛ (سورة نساء، 59) ؛ 5) امامت، روح تمام دستورات اسلام است؛ (سورة مائده، 67) ؛ 6) هدايت موجودات توسط امام صورت ميگيرد. (سورة سجده، 24).
[1]. بلاغات النساء ، ص 25.
[2]. همان، ص 28.
[3]. نهج البلاغه، خ 18.
[4]. داستان نوح در سراسر قرآن به اجمال ذکرشده ولي در شش سوره از سورههاى قرآنى به طور تفصيل آمده است، و آن سورهها عبارتند از: 1) اعراف 2) هود 3) مؤمنون 4) شعراء 5) قمر 6) نوح، و از همه اين موارد مفصلتر سوره هود متعرض آن شده؛ زيرا سرگذشت آن جناب در 25 آيه يعنى از آيه 25 تا 49 طول كشيده است.
[5]. تفسير المنار، ج12، ص80، شيخ سيد محمد رشيد رضا، انتشارات دارالفکر.
[6]. تاريخ انبيا، ص80، سيد هاشم رسولي محلاتي، چاپ هفتم.
[7]. مروج الذهب، ج1، ص51، علي مسعودي، چ 2. الکامل في التاريخ، ابن اثير، ج1، ص64 .
[8]. تاريخ طبري، ج1، ص143، محمد ابن جرير طبري.
[9]. سورة نوح، آية 26.
[10]. ترجمه الميزان، ج10، ص342، طباطباي، چ20، انتشارات اسلامي 1384.
[11]. سورة هود، آية 40.
[12]. سورة هود، آية 43.
[13]. در قرآن از آن تعبير به (جودي) شده است.
[14]. سورة هود، آية 40.
[15]. سورة هود، آية 36.
[16]. بعضي گفتند: مراد از امت اصناف حيواناتي که درکشتي بودند ميباشد؛ ولي مشهور مؤمناني ميدانند که با نوح نجات يافتند، ر، ج، نرجمه الميزان، ج10، ص263 و نمونه، ج9، ص122.
[17]. تفسير نمونه، ج25، ص85.
[18]. تفسير صافي، ج2، ص444، ملا محسن فيض کاشاني، چ2.
[19]. کشاف، زمخشري، ذيل آيه 35 احقاف.
[20]. لسان العرب، ج12، ص400. تاج العروس، ج8، ص396، محمد مرتضي زبيدي.
[21]. نور الثقلين، ج5، ص25، حويزي،چ2. مجمع البيان، حسن طبرسي، ذيل آيه 35 احقاف. تبيان، ج4، ص313، شيخ طوسي.
[22]. سورة يونس، آية 78.
[23]. سورة اسراء، آية 76.
[24]. سورة اسراء، آية 4.
[25]. سورة اعراف، آية 137، (نگاه کنيد به آيات: يازدهم سوره انعام و شصت ونهم نمل).
[26]. تفسير جلالين، ص193، جلال الدين محلي و جلال الدين سيوطي.
[27]. مفردات، ص475، «صحب».
[28]. و موارد ديگر از همين قبيل: «سورة بقره، 82 و 217»، «عنكبوت، 15».
[29]. و موارد ديگر از همين قبيل: «سورة فاطر، 6»، «سورة حجر، 78»، «سورة يس، 13».
[30]. و مورد ديگر از همين قبيل: «سورة قلم، 48».
[31]. مواردي از اين قبيل بسيار رياد است. مانند: «سوره توبه، 40»، «سورة يوسف، 39»، «سورة كهف، 34» و ... .
[32]. آشنايي با متون حديث و نهج البلاغه، ص26.
[33]. همان.
[34]. و در اين چند مورد نيز از حواريون ياد شده است: «سورة مائده، 111 و 112»، «سورة صف، 14».
[35]. و اما در سورة قصص، آية 15 واژة «شيعه» به كار رفته است كه شايد مراد پيروي از حضرت موسي (و از جمله اصحاب) باشد و يا همقبيله بودن (قبطي) را برساند.
[36]. سورة احزاب، 37.
[37]. إنَّا نَحْنُ نَزَّلنَا الذِّكْرَ و إنَّا لَهُ لَحَافِظُونَ (سورة حجر، 9)
[38]. مفردات، ص 87 «أمّ».
[39]. رساله الامامه در ضمن تلخيص المحصل، به نقل از امامشناسي، ص 28.
[40]. باب حادي عشر، مبحث امامت، به نقل از امامشناسي، ص 28.
[41]. شرح مقاصد، ج5، ص 234، به نقل از امامشناسي، ص 28.
[42]. شرح الأصول الخمسة، ص509 به نقل از امامشناسي در قرآن، ص22.
[43]. امامشناسي در قرآن، ص23.
[44]. اصول كافي، ج1، ص 200، باب نادر جامع في فضل الإمام و صفاته.